1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت هشتم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت هشتم
آخرين خبر/ پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل . بر آنچه پيش آمده است افسوس نميخورم؛ آرزوها و اميدهاي من در زير تلّي از حوادث، گرفتاريهاي پوچ و گذشت زمان مدفون شده است. سالهاست ميکوشم تا آن روزگار را در ياد خود به فراموشي بسپارم. از دود و تنهائي و آهنگهائي که براي روح خود مينوازم کمک ميگيرم و خود را تسليت ميدهم. آخر من طعم افتخار هنري را چشيده بودم و ميبايد از اين شـ ـراب بهشتي تا روزي که جان در بدن دارم مـ ـست باشم. سيد ميران از سر تمسخر ميان کلام او رفت و گفت: ‗ شـ ـراب بهشتي را چشيده که اينطور نطقش گويا شده است. ‗ آري، براي خَر کردن من. گفتههايش از چنان عالم خلْسه و اشتياقي بيرون ميآيد که براستي گوئي من بخت گريز پاي او يا الهام از دست رفته ي هنريش بودهام و دوباره پيدايم کرده است. ميگويد، من بتو حق ميدهم که دِلَت از کار ما چرکين باشد، حرفهاي مرا نشئه ي دود و پرواز خيال تصوّر کني؛ زيرا براي تو آن مقام والا و عزيزي که يک هنرمند شايسته و محترم ميتواند بدست آورد قابل تجسّم نيست. تو برفتار جِلف و بي بند و بار و سرنوشت تيره و بيافتخار اين رقّاصه ها مينگري و از آينده ي خود بيمناک ميشوي. اين رقّاصه ها ‗ بهترينشان را ميگويم ‗ اگر از لحاظ مايه ي هنري، رسائي حرکات و حالات، يا فقط همان استعداد اوّليّه بتوانند پا جاي پاي تو بگذارند، هرگز داراي آن گوهر فضيلتي که در وجود تو ميدرخشد نيستند. اگر هنر گُل است تقوي آبي است که بپاي آن ميريزند. نمي دانم چه سِرّي است که او هميشه از اين در وارد ميشود. بر تقوي و فضيلت نداشتهي من تکيه ميکند. سه ماه تمام است با حوصلهي عجيبي بيخ گوشم بَحر طويل ميخواند بلکه مرا وارد دستهي خود کند. با اينکه روزها، هنگاميکه زن و دختر او هم حضور دارند، بمن تعليم ميدهد و هرگز حرکتي که نشانهي ناموافقي در آن باشد پيش او يا زنش از من سر نزده است، بيميلي و نفرت باطنيام را بسر تا پاي گفتهها و هم کار خود حدس زده است. اين مرد بيحال و حرکت که آنقدر کوچک شده است تا از لولهي وافور تو برود و در حقّهي آن بنشيند، مانند حلزون جهان را جز از سوراخي تنگ نميتواند ديد. امّا هرچه بخواهي مُحيل و آب زيرکاه، نرمه بر و آسياب خراب کن، و هرچه بگوئي رِند و پاچه ورماليده است. از آن قاپهاي قمارخانهايست که شيطان را خاکسترنشين ميکند. بخوبي ميداند که در پس پيشاني من چه ميگذرد. ترس دارد پيش از آنکه بتواند مرا بعنوان ستارهي دستهي خود روي صحنه آورد و چشمها را باصطلاح خودش خيره کند، از دستش گريخته باشم. از راههاي گوناگون ميکوشد تا رضايت خاطر مرا فراهم کند. پاي دو تن از شاگردانش را که مواظب رفتار و کردار خود نبودند از آنجا بريده است. بزرگترين نقطهي توجّهش اينست که از دوستان يا همکاران وي کسي بوجود من در آن خانه پي نبرد. يکروز که يکي از اينها سرزده وارد خانه شد و من مشغول تعليم گرفتن تيکّهاي از يک رقص قفقازي بودم، باشارهي او پشت پردهي اتاق پنهان شدم و تا لحظهاي که آن مرد نرفته بود، يعني نزديک نيمساعت، همانجا زنداني شدم و از لَجي که داشتم يک کاسه ازگيل را که آنجا گذارده بودند تا دانهي آخر خوردم. مثل شريعتمداران و اَلْحاجها بزن و دختر خود سفارش کرده است نگذارند تنها از خانه بيرون بيايم. گوئي غذاي دلخواه خود را پخته و آماده کرده که فقط چاشني آن مانده است و بعد از آن خوردنش و شکر خدا بجاي آوردن. با لِفت و لعاب تمام نقشههاي آيندهاش را براي من پيش ميکشد و اينطور به گوشم ميخواند: اينجا خاک طرب خيز خسرو و باربد است فرزند. کرمانشاهيها مردمي خونگرم، اهل دل و هنر دوست هستند. تنها عيبي که دارند اينست که زخمهاي اخلاقي ديگران را هرچند در خود آنان نيز بکمال باشد، با قساوت نمک پاشي ميکنند. بلذّتهاي زندگي ، زيبائيها و هنر، چشمشان خيره ميشود؛ با شور و شوق فراوان هنرمند را دوره ميکنند؛ ولي از او انتظار خدائي دارند. بيمايگي را بمسخره ميگيرند. بکوچکترين عيب اخلاقي يا خطاي آدم سُر ميخورند و از دورش ميپاشند. در زمينه ي مذهب نيز چنيناند؛ مثل پاندول ساعت گاه در اين قطباند و گاه در قطب مخالف. مانند تبريزيها پاک پرستند امّا برعکس آنان زود ميآيند و زود ميروند. در يک کلمه، مردماني هستند خوش پيشباز و بد بدرقه، که خود نيز اين گفته را قبول دارند. با وجود اينها، من از ميان تمام شهرهاي کوچک و بزرگ، قديم يا جديد ايران، اين محال را براي کار خود انتخاب کردم، يعني، اگر صحيحتر بگويم، اين محال بود که مثل خار دامنم را چسبيد و ماندگارم کرد. با اينکه مردي هستم دودي، پرخرج، و بي عقل در امر معاش، عرض پنجسال در اين شهر،براي خود آلونکي تهيّه کرده ام؛ دخترم را با جهاز خوب شوهر داده و خوشبخت ساخته ام. هنرمندي استادانه و پنجه ي گرمم در تار چنان نيست که احتياج بتوصيف داشته باشد. در جشنهاي آبرومند و بزمهاي اعياني شهر هميشه دوجا دوجا دعوت داشته ام. ولي بشما بگويم، هرگز تاکنون آنطور که خود ميخواستهام کارم بدلخواه نبوده است. هنر اگر با کمال و زيبائي يکدست و حقيقي همراه نباشد هنر نيست. بقول يک دوست کرمانشاهي چُنر است که همان چغندر باشد. در تمام اين مدّت هرگز نتوانستهام رقّاصهاي بتمام معني زيبنده، که در عين کمال هنري متين و باتقوي نيز باشد بچنگ بياورم. پائيز گذشته که در جشن شاهانهي عروسي دکتر فرّخ، پسر فرنگ ديدهي مقبل الدّوله، دعوت شده بودم، عزا سر تا پايم را گرفته بود که از ميان اين زنها کداميک را انتخاب کنم که خورند چنان مجلس بزرگي باشد و خدا را خوش آيد. هرچند صحيح است که در بيانش کفش کهنه نعمت خداست، ولي من با نهايت تأسّف بايد بگويم که بالاخره آنروز از بردن زن صرف نظر کردم، تا لااقل آبروي پنجهي خود را حفظ کرده باشم. من قبل از آنکه شما را ببينم مانند دُ دُن شاه پير و مفلوک، بر سر نعش فرزندان خود که اين تار و تنبور شکستهام باشد، ماتمزده و پريشان بودم؛ تو آن مهوش شيرين رفتاري هستي که سر از خيمه بيرون آوردي و مرا با نغمهي دلنشين خود مـ ـست شيدائيهاي زميني کردي۱ . اين عين گفتههاي اوست که براي شما ميگويم. او مرا گنج باد آوردي ميداند که خداوند عالم حوالهي درِ خانهاش کرده است. حرفهاي دلنشين، دانهپاشيها و جوش و جلاهاي او حتّي مرا بشک انداخته است که نکند سر تا پاي قضيهي آن يارو يک صحنه سازي ماهرانه براي بدام کشيدن من بوده است؛ زيرا خود مردک ميگويد در يک ميهماني خصوصي رقص مرا بچشم ديده و سخت شيفتهي آن شده است. بمن ميگويد، اگر در همان عروسيِ دکتر فرّخ با من بودي، ميتوانستم بشمارهي افراد حاضر در جشن، که همه از اعيان و اشراف طراز اوّل شهر بودند، اسکناس پشت سبز يا سکّهي طلا بچنگ بياورم. مردم اين محال، اگر جاي آن باشد در ريختن پول سرشان از خودشان نيست. فقط کافي است راهش را بآنان نشان داد. ضمناً اين را هم بتو گوشزد ميکنم فرزند، که پول همسنگ تقوي نيست، همجنگ آنست. اگر هنرت را دوست داري بايد سِلاح نجابت و پرهيزکاري را هرگز از وي بازنگيري. همچنانکه محرّم ماه شادکامي روضهخوانان و عزاداري حقيقي ما مطربان است. فروتني توأم با سستي دشمن جان زنان است. نگاه چشمان تو بايد آن خدائي باشد که هيچکس نديده است. از نظرهاي پاک و ناپاک هردو بيکسان دوري کن. فقط به هنرت لبخند بزن. کمي هم بياعتنا و سرسنگين باش؛ دوشيزگان و زناني که در بازار تسخير دلها اين متاع را آورده اند از کار خود هرگز زياني نبردهاند. در بازي عشق، مانند شير بيک شکار قناعت کن. گنج باش امّا از عفت و تقوي ماري بر آن بگمار. و سر شما را بدرد ميآورم، گفتههاي اين مرد زبان باز گاهي چنان مرا گرفته که در همانحال منظرهي مهتابي رنگ اينکه دارم در صحن فرش شدهي يک حياط هنرنمائي ميکنم و مردم هلهله کنان همراه بَرگهاي گُل سکّههاي زرد و سفيد بر سرم ميريزند، جلوي چشمم مجسّم شده است. او از لباسهاي فاخر و رنگ وارنگي که لازمهي کار رقّاص است با استادي و تردستي شعبده بازان باغي را بروي من ميگشايد که بوي گُلهايش را بمشام جان احساس ميکنم. مثل کسانيکه از شادي زياد بهذيان دچار شده اند، در عالم خيال برايم خلخالهاي نقره، پاچين زردوزي شده و نيمتاج الماس نشان ميخرد. سيد ميران، چپچپ امّا خوشدلانه در چشمهاي درشت و روشن او که بشفّافيّت چشمهي آفتاب بود نگريست و بسادگي و صراحت بيانش لبخند زد: بد نيست، پس در اينصورت ترس و تشويشت از چيست؟ اين بدافيوني با چه مهارتي براي تو زمينه چيني کرده است! هما با حرکتي دلنشين که از يک نوع بيغمي و تحمّل انسان در مقابل سختيها نشان داشت در چشم مرد نگاه کرد و با لفظي شهدآلود گفت:  اوه، نگو؛ نگو! سيد ميران يک لحظه از رفتن باز ايستاد، چشمهايش دوستانه کوچک شد و پرسيد:  صبر کن ببينم، از گفتههاي تو اينطور ميفهمم که اين شخص همان حسين خان ضربي، همان تار زن معروف باشد. آدم قدبلند خشکيده و سبيل نازکي است که تودماغي حرف ميزند. ريشهايش را با تيغ ميتراشد. کراوات يا پاپيون ميبندد و غالباً هم مـ ـست است. مجموعهي قيافهاش به ماهي دودي ميماند. از سنّش هرچه نباشد شصت و پنج را بخوبي ميتوان قبول کرد؛ و شايد دود شکسته اش کرده است. پاتوقش قهوه خانه ي زير سکّوست. دکّانکي هم در حوري آباد دارد که روزها ساعتي درش را باز ميکند و بتعمير آلات موسيقي وقت ميگذراند. من اين آدم را ميشناسم. سه سال پيش، در جشن ختنهسوراني که براي بچّههايم گرفتم دعوتش کردم. همراه او دو رقّاصهي خوش افت و جوان بودند که ميگفتند خواهرند. در خاطرم هست، نام يکي از آنها بَدري بود. هوم! هوم! انصافاً اگر اينها پروردهي دست او بودند از هنرمندي و ذوق خود هرچه بگويد کم گفته است. همين بَدري که ميگويم، لباسي بتن کرده بود که شکل گُل باو داده بود. براستي وقتي در جاي خود بيحرکت ميماند يا در نسيمي خيالي به چپ و راست موج ميخورد آدم با گل حقيقي صحرا اشتباهش ميکرد. از راه حرکت و جنبش که مجسّم کننده ي شادي و حالت بود اين دو خواهر چنان شور و غوغائي در . دو روز بعدش باز همين حسين خان را براي ختنه سوران بچّه هاي همسايه دعوت کردم. اين بار خواهر بَدري که نامش تا همين حالا زير زبانم بود رقص پيچه را کرد که در هَجو حجاب بود. و من از همان موقع فهميدم که اين آدم بايد در عين حال مرد با کلّه اي باشد. هما از شنيدن اين مطلب، با نوعي پيچ و تاب زنانه که نشانۀ ناراحتي او بود، از زير چادر خود را پس کشيد و مج مج کنان گفت: ــ بَدري خواهر بزرگتر است که هنوز در دستۀ اوست. از شوهرش که ده سال پيش مرده است يک بچّه دارد که از راه همين رقّاصي خرجش را در ميآورد، وُه که چه زندگي براي او سخت است! ولي خودش اهمّيّت نميدهد. خواهر کوچکترش از قرار معلوم ازدواج کرده و باهواز رفته است. بَدري بد نميرقصيد. امّا حسين خان قبولش ندارد؛ ميگويد در بعضي حرکت ها دست و پايش انگار در پوست گردوست؛ رقصش با آدم گفتگو نميکند. البتّه رقص مرا هم بي ايراد نميداند؛ ميگويد حرکات تو از روي بيقراري و شتاب است؛ مثل اينکه عجله داري زود تمام کني و بگيري بنشيني؛ همين عجله که دشمن هنر است زود ترا خسته ميکند. ولي در رقص تو جاذبه و حال است؛ اطمينان و رؤيا هست؛ گرمي و شکفتگي هست. درپس حرکات تو چيزي هست که مثل کوکائين هوش و حرکت را از آدم ميربايد؛ واين همان سُرود خدائي هنر است که با شهـ ـوت و هوش ارتباطي ندارد. دنياي تو دنياي غمها و نگرانيها ، دشمنيها و خودخواهيها و حتّي ميخواهم جرأت کرده بگويم ، گرسنگيها را پس ميزند و مثل ابري سبک بر فوق همۀ اينها ميايستد؛ زيرا حرکات تو خالي از خودخواهي است؛ جوهر تجسّم يافتۀ هنر است. در ترکيب حرکات تو بلاغت و آهنگ شعر سعدي هست که عاشق ابدي هنر و آفرينندۀ يکتاي زيبائي و لطف بود. امّا اگر سعدي ايجاد کنندۀ لطف بود تو خود لطف هستي؛ وقتي که ميرقصي خود نيز در خَلسۀ هنرت فرو ميروي، و رمز کار تو نيز در همين يک نکته نهفته است ـــ نوعي راه رفتن عجيب و تا اندازه اي خنده دار بمن ياد داده است که پاها را بايد چليپا بگذارم و با موج زانوان بجلو راه بروم. ميگيود اين رقص را تاکنون هيچ شاگردي نتوانسته است ياد بگيرد؛ زيرا در آن واحد چندين حرکت را با هم بايد انجام داد. هم اکنون رقصي را ميآموزم که مخلوطي از تُرکي و کُردي است؛ برگرداني بآواز دارد که بجاي من دخترش آنرا ميخواند. رقص هاي او، چنانکه خود شما هم ديده ايد، همه اينکاريست؛ چيزي از ذوق و انديشه در پس آن هست که بيننده را بشگفت در ميآورد؛ اگر هم تقليدي باشد براي ما که نديده ايم تازه و نوظهور است. با وارد کردن من در دستۀ خود ، او ميخواهد اين نقطۀ گمنام را مَطمَح نظر و وطن ثانوي هنرشناسان جهان بکند. بله من، همين مني که ميبيني و با خواري تمام بار بدبختي ام را پيش شما آورده ام. اين مرد با گفته هائي که سر تا پا بيک دسته سبزي نميارزد آنچنان مرا بزرگ کرده که حتّي امر بخودم هم مشتبه شده است. سيد ميران با نيشخند ميان کلامش رفت : ـــ حافظ در جام عکس رُخ يار را ديده است و اين مرد در وجود تو سکّه هاي طلا را . شايد هم من اشتباه ميکنم ؛ بنده شناس خداست. در اينکه مايه و قابليّتي در تو ديده است و ميخواهد آنرا بپروراند گفتگوئي نيست ؛ هر چيزي استعدادي ميخواهد. ـــ تا اندازه اي اينطور است، امّا همانطور که ميگوئيد ، او پيش آنکه بفکر من باشد بفکر کيسه هاي گشادي است که شب و روز دارد براي پول ميدوزد بيشتر اهل رؤيا و خيال است تا کار وعمل. در گفته هاي خود، همچنانکه معمول اين گروه کسان است، بيش از حد غُلُوّ ميکند. کاهي را کوهي ميبيند و با گامهاي فرسنگي در يک لحظه زمين و زمان را ميسپرد وقتي چُرتش پاره ميشود ميبيند در همان جائي است که بوده است. حرفهائي ميزند براستي باور نکردني؛ بالِت بازاني که او در ميان آنان بوده است هر يک از بچّگي، يعني از سنّ چهار ـ پنج سالگي که استخوان نرم و رو بِرُشد است، مشغول کار شده اند؛ مدّت ده تا دوازده سال بتفاوت استعداد، فقط درسهاي نرمش را فرا گرفته اند؛ چه بسا از آنان که نتوانسته اند دوره را بپايان برسانند؛ يا خود خسته شده و کنار رفته اند يا آنها را وارده اند . اين گفته ها براي من قابل درک نيست . کودکان با يک قوطي کبريت بزرگترين کَشتي ها را ، که در مغز هيچ صنعتگر نگنجيده و نميگنجد، ميسازند و در عالم خيال باقيانوسها رها ميکنند ؛ او نيز با وجود من، يک من تنها، ميخواهد بالِت و اُپِراي نبوده را در ايران زنده کند. از گفته هاي من شايد بوي نوعي تعريف از خود بمشام برسد؛ ولي بشما بگويم، که قصد من روشن کردن حقيقت است. و دليلي هم ندارد که من بِسُراغ شما بيايم تا از خودم تعريف کنم از اين گذشته، از اين گذشته ، از اين تعريفها که بضرر منست چه نتيجه اي ميبرم؟ تا آنجا که ميفهمم زمانۀ ما هنوز اين اطوار را نمي پسندد. و شما هم که با ادب و سکوت کامل بهمۀ اين ورّاجيها گوش داديد يقيناً توي دل بمن ميخنديد؛ يا بحالم افسوس ميخوريد که ديگر چگونه مخلوقي است. با همۀ اينها بايد اقرار کنم، همانطور که حسين خان تشخيص داده است من براستي شيفتۀ هنرم. شايد اگر اين حسّاسيّت را نداشتم ميتوانستم تا پايان عمر با زشتيهاي رفتار شوهر بسازم و در خانۀ او بمانم. رازي را که پنجسال تمام حاجي از آن آگاه نشد براي شما بگويم؛ اين پدر و مادري که از آنان گفتگو کردم پدر و مادر حقيقي من نبودند. آنها مرا در چهار سالگي از کوليها بصد من گندم خريده بودند؛ شيفتۀ رقصهاي چوبي ام شده بودند. در ده سالگي شهرتم در رقص بآنچنان نقطه اي رسيده بود که هنگام عروسيها از دهات دور دست باعماري ميآمدند مرا ميبردند ؛ همانا گوئي عروس حقيقي من بودم. پيش از آنکه بحدّ تکليف رسيده باشم عروس دلهاي صدها کُرد چابک سوار و يکّه بزن بودم؛ با اينوصف پدر خوانده ام ترجيح داد مرا بيک شهري گمنام که تصادفاً گذارش بآن ده افتاده بود بدهد تا زندگيم را از وفتنه هاي احتمالي وارهانده باشد. در خانۀ حاجي نيز که بودم همه  ميدانست خوب ميرقصم . هر عقد يا عروسي که ميشد اوّلين کارت سفارشي دعوت باسم من بود، که خودميزبان بدست خود و باهزاران خواهش ومنّت بدرخانۀ ما ميآورد. من بسادگي اين دعوتها را ميپذيرفتم، زيرا اوّلاً براي مجالس زنانه بود و بعداينکه خودم ذوقش را داشتم؛ امّا شوهرم از سگ صفتي بيدليلي که داشت ، و براي اينکه حاکميّت خود را بر من ثابت کند ، نه تنها اجازۀ رفتنم نميداد بلکه ازترس آنکه اطاعتش نکنم درصندوقخانۀ اطاق محبـ ـوسم ميکرد. باري، در مجلسهاي تعليم حسين خان که کاملاً پنهان از همکاران او انجام ميگيرد، زنش ضرب ميزد دخترش دايره زنگي. نغمه هاي سِحر انگيزي که از زير زخمه هاي خود او بيرون ميآمد سنگ را جان ميدهد و بحرکت درميآورد چه رسد بانسان. وقتي گرم زدن ميشود سرش را پائين مياندازد، بهيچ چيز نگاه نميکند، با اينوصف کوچکترين ريزه کاري حرکات رقصنده را ميبيند و با آن ميآمد؛ و اين، از کشف و کرامات يا سِحر آن تنها عالمي است که او در آن راه پيدا کرده و رقّاص را نيز با خود کشانده است. با تمام اين احوال من شَرَف و ناموس خود را از هر چيز بيشتر دوست دارم. بقول شما آن موجود خيالي که در لجن باشد و سياه نشود بايد از زر ناب ريخته شده باشد، که من مس آن هم نيستم. سيد ميران، همچنانکه دوش بدوش هم ميرفتند، آرنج خود را ببازويش آشنا کرد و زير لفظي گفت: ـــ شکسته نفسي ميکنيد، من به نقره بودن قبولت دارم. نقره اي که همۀ طلاهاي معادن افريقا و روسيه همسنگش نيست. از اين تحسين بي شائبه و حقيقي، زن بي اختيار بشوق آمد. خدا خير براه آن کسي نياورد که از روز اوّل مرا بدام اين اِکبير نخراشيده انداخت. آه که چه خوب شد از دستش راحت شدم. هُما سکوت کرد. گفتۀ آخري او معمّاي فکر سيّد را پيچيده تر ساخت. في الواقع اين زن از روي ناچاري يا بايک نقشۀ حساب شده آن مقدّمات را نچيده بودتاخودرا بريش او بچسباند؟ باشکّ و بدگماني بچهرۀ سفيدش که در تاريکي کوچه مثل بلور فسفردار ميدرخشيد نظر انداخت، حسرت و بلاتکليفي محض بر سطح آن موج ميزد. پس از چند قدمي که باهم در سکوت مطلق وانديشه برداشتند، با لحن نرم و بخشش آميز کشِشان اعتراف نيوش او را مخاطَب قرار داد: ـــ من از اين صداقتي که شما در شرح داستان زندگي و ماجراي فعلي خود نشان داديد حقيقةً تحت تأثير قرار گرفتم. وقتي که انسان آزادانه گناهي را اعتراف ميکند دليل بر آنست که قلباً پشيمان شده است. ليکن يک موضوع را که هنوز بمن نگفته ايد خواستم بدانم؛ وقتي که بقول خودت دلت از کار آنان چرکين است چه لازم کرده زير دست او تعليم ببيني و ديگ سوداهاي خامَش را هر لحظه بيشتر بجوش آوردي؟ اگر درتوذوقي براي تکميل اين هنر وجود دارد اين موضوع مُجازَت نميدارد که تسليم ميل يا هـ ـوس يک لوطي افسونگر بشوي. بااينهمه اميد و آرزو، با اين همه شورونشاط جواني، چرا بايد از آيندۀ خود غافل باشي؟! چرا نبايد زودتر از اين فکري براي خود کرده باشي؟ مثلي است معروف، زير ديوار شکسته مخواب وخواب آشفته مبينـــ تنها آيندۀ من نيست، شما بچّه هاي مرا بگوئيد. وگيرم من براستي آن الماس سخت و درخشاني بودم که هيچ فلزّي نتواند خط بر آن بيندازد؛ و آن مقام والاي فرضي را نيز که او ميگويد بچنگ آوردم؛ بيش از يک رقّاصه چه نامي دارم؟ و ايا اين براي بچّه هاي من درميان همسالان آنها يا مردم شهر سرشکست بزرگي نيست؟ حالا از بدبختي بزرگتر صحبتي نميکنم که برادرها و کسانم وجودم را پس از پيشه کردن اين حِرفه چگونه تحمل خواهند کرد؛ هرچه هم آنها مرا بيگانه بدانند يا دورم را خطّ فراموشي کشيده باشند باز اطمينان دارم که رگ کُردي خود را از دست نداده اند. اگر من براي نجات قطعي خود از دامي که مثل تارعنکبوت به پروبالم پيچيده است بانتظار لحظۀ مناسب نبودم و با تدبير و  اينطور او را اميدوار نگه نميداشتم، ميبايست از همان روز اوّل فاتحۀ خود را خوانده و باستقبال خطر رفته باشم. موقعي ميتوانم آب پاکي را برذست او بريزم و يک لحظه در آن خانه نمانم که طلبـ ـهاي حقيقي و ادّعائيش را تمام و کمال داده باشم؛ که پشتم مثل حالا بوجود دوستي چون شما گرم بوده و بصورت موجّه و آبرومندي از او جدا شده باشم. بيرون آمدن من از آنخانه بشکل فرار آنموقع عاقلانه است که بدانم فردا جائي در کوچه و بازار با من روبرو نخواهد شد، ابداً بمن دسترسي نخواهد يافت. آخر غير از اينست که من ميخواهم در اين شهر زندگي کنم؟ نميدانم از پيوک که مرض عجيبي است در صفحات جنوب چيزي شنيده ايد يا نه؛ اين را خود حسين خان براي من تعريف کرده است؛ نقطه اي از بدن شخص بخارش ميافتد و زخم ميشود. سَرِ کِرمي که در زير پوست بعمل آمده است بيرون نمودار ميشود. واه، چِندِشَم ميشود! مرض کثيف و دردناکي است که اگر آدم بي اطّلاع باشد از هول جانش ميخواهد سر جانور را بگيرد و بيرون بکشد؛ غافل از اينکه در اينصورت مسلّماً کرم از ميان پاره و مرض وخيم خواهد شدو دردي که نصيب مَنِ فلکزده شده است، آقاي عزيز، بي شباهت بهمين پيوک نيست. خوب شد اين مَثَل بيادم آمد و گفتم؛ فردا که آنجا ميآئيد هرچه ميتوانيد نرمش و اخلاق بخرج دهيد تا کار بخوبي و خوشي تمام بشود. حتّي الامکان بکوشيد تا راضي اش کنيد. همانطور که گفتم و خود شما هم کم وبيش ميدانيد، او پيرمردي است افتاده حال و بي هارت و پورت؛ همۀ آتشها جز حرص مال که مرض پيريست در وجودش خاکستر شده است. عشق به هنر حقيقتي است غير قابل انکار، امّا وقتي زندگي و شرف آدم را گرو بگيرد بايد از آن گريخت. اين مرد هرچه هم از ناجنسـ ـي و رذالت هم مَشربان خود خالي باشد از کينه توزي خالي نيست، اين نکته را من خوب ميدانم؛ دوست ندارد کسي او را دست انداخته باشد. بعلاوه زنش را نيز نبايد فراموش کرد، که در دست و روشستگي و دَمّامه بازي ختم روزگار است. هرگونه سروصدا و جارو جنجالي که اسم مرا بر سر زبانها بيندازد در حکم همان پاره شدن کرم در مرض پيوک است. اگر من يکبار با آن عشق ساختگي، که همۀ دوستانم از کيفيّت و فلسفه اش اطّلاع داشتند، آبروي خود را برباد دادم دليل بر اين نميشود که مثل خوک خود را به کثافت بيالايم. همسايگان و آشنايان قديم من اگر مرا زني ميدانند که شايستۀ هر نوع عاقبت بد هستم هنوز آن داغ ننگي را که گفتن تنهايش لرزه باندامم مياندازد بر پيشانيم نزده اند. زبان مردم تازيانۀ خداست، آقاي عزيز، چنين سرنوشت غم انگيزي را برايم استغاثه مکنيد. اينرا ميگفتم، اين مرد تاکنون باميد اسکناسهاي سبز و قرمزي که فردا بايد مردم خوش گذران اين ولايت در پيش سينۀ رقّاص تازه کارش بچپانند از خوشحالي در پوستش نمي گنجيده است. مرا با مـ ـستي غريزي يک مرغ جوجه دار زير بال و پر خود گرفته است. و از هرچيز که بگذرم، از اين لحاظ بگردنم حقّ پدري پيدا کرده است. دخترم و دختر جان صدايم ميزند؛ ميگويد تو هم جاي نرگس را داري، هروقت از کارت خسته يا زَده شدي با بهترين جهاز شوهرت خواهم داد. امّا دلم ميخواهد شوهر نکني ؛ تو بايد مثل شمعي که ميسوزد و وجودش را فداي شعله اش ميکند زندگي را براي هنر بخواهي نه هنر را براي زندگي؛ همۀ هنرمندان بزرگ که بجائي رسيده اند چنين بوده اند. منهم گوش ميدهم و چيزي نميگويم؛ از همۀ اين بهاره ها که براي خودش ميکارد با سکوتي مصلحتي و حيله گرانه دور خود تاري تنيده ام تا موقّتاً از گزند مخاطرات جدّي تر در امان بوده باشم. تاکنون نفهميده ام احساس و تمايل شخصي او نسبت بمن از چه نوع است؛ ولي تا آنجا که عمر کرده و فهميده ام اين جنس دوپا موجود غريبي است؛ سرش بعرش آسمان برسد پايش در خاکدان زمين است، خوي زميني دارد، يک دنده اش از حيوان است، ذوالجَناحي است که بال فرشتگان و پيکر اسب دارد. تخوبي ميدانم، اگر آنچه در دل داشتم بر زبان ميآوردم و او را صراحةً نوميد ميکردم، بي گفتگو آن روي سگش بالا آمده بود؛ از حرصي که داشت دست بکارهاي نگفته ميزد؛ نقاب فريب يا چرب زباني را که ديگر بدردش نميخورد دور ميانداخت و باشکلي خشن و غيرانساني حمله را از جانب ديگر آغاز ميکرد تا آن گوهر شرف و عزّتي را که مقاومت من بعلّت و هم بخاطر آنست مانند شاه پرمرغ از بالم بکند وبآتش بيندازد. آنگاه براي هميشه يا دست کم دو سه سالي مرا در اختيار خود داشته باشد. بمن بگويد،حتّي اگر جسارت آنرا نداري که دراين شهر آغاز کارکنيم، يا اينکه از شوهر سابق و کسان خود در هراسي، با قطع علاقه از اينجا زندگي النگ دولنگ خود را باور ميکنم و کوس ديار ديگر ميکوبم، هرجا که تو بخواهي؛ و براي من اين مهم نيست که دخترم بخاطر شوهر پاي بست اين سرزمين است، تو بجاي او هستي؛ دوري او را بخاطر تو از جان ودل ميپذيرم و هرچه تو بگوئي همان را ميکنم. اوّل تو، دوّم اين تار عزيزي که ياذگار يحييخان است و سوّم زندگي و زن و فرزند؛ آيا باز در دادن جواب ترديد داري؟ من فقط براي آنکه حرفي زده باشم و در حقيقت بفکر جاي پاي بعدي، سکوت را شکستم و گفتم، البتّه خود شما بهتر از من ميدانيد که شروع برقص براي دختر باوان داري چون من در شهري که بزرگ شدۀ آنجا هستم چه اشکالات و خطراتي در بر دارد. امّا همين يک کلمه بلاي جانم شد؛ روز بعد ديدم کساني براي ديدن و اجاره کردن خانۀ او بآنجا آمدند. باين ترتيب براي من نه راه پس مانده است و نه راه پيش. بانتهاي بن بستي که سه ماه و نيم است در آن افتاده ام رسيده ام. شتاب او بيشتر از اين لحاظ است که ماه روزه و فصل زمـ ـستان هر دو رو بپايان است. بزودي بهار و موسم شادي که رونق کار اوست فرا خواهد رسيد. وقتي من ديدم دارد بعزم حرکت خانه را باجاره واميگذارد، تدارک سفر ميبيند و کارها شوخي شوخي جدّي ميشود، از بازيهاي کجدار و مريز خود و بخصوص اين گفتۀ آخريم پشيمان شدم. و حتّي اين پشيماني از نظر تيزبين او نيز دور نماند مرا باطاق خود صدا زد و با تحکمي که قبلاً در او براي من سابقه نداشت پرسيد: همينجا يا جاي ديگر، چه ميگوئي؟ زودتر فکرهايت را بکن و بمن جواب بده! اکنون سه روز است که در امضاي اجاره نامه دست دست ميکند؛ منتظر جواب روشن و قطعي من است. تا بفاصلۀ چند روز همراه يکي ديگر از شاگردان انتخاب شده و زنش که الاً رشتي است بصفحات شِمال يا تبريز برويم. هما صحبت خود را چنان تمام کرد که گوئي در مقابل عملي انجام شده قرار گرفته است و جز تسليم چاره اي در پيش پايش نيست. سرخود را بزير انداخت و لب را بدندان گزيد. سيد ميران زير چشمي بصورت او نگريست؛ زيبائي و سعادت رخسارش مثل آفتاب پس از باران فرح بخش بود؛ سپس سر را با وقار خاصّي تکان داد و با لحني که ترس بيمورد خود را بتمسخر ميگرفت و در عين حال مايۀ اطمينان خاطرش بود گفت: ـــ جواب قطعي و روشن را فردا از من خواهد شنيد؛ ترا همراه خودش برد و يادش نيست. مملکت آنقدرها هم که او خيال کرده است بيصاحب نيست! هما با لحن فرو خورده اي گفت: ـــ با اين بدبختي که خودم بر سر خودم آوردم، ترسم از اين است که عاقبت کارم 1-باوان بکُردي خويشاوند پدري زن يا شوي گويند. ـــ خداحافظ دوست عزيز. بعد از سه ماه و نيم ترس و دلهره امشب را از دولت سرشما آسوده و اميدوار سر ببالين ميگذارم. اوّل خدا بعد شما. از همينجا برگرديد. شتابزده و بشيوۀ مردان با او دست داد و بي آنکه عقب سر را بنگرد تند بداخل کوچه پيچيد. سيد ميران چند لحظه درنگ کرد. بصداي دقّ الباب خانه توسّط هما ، زني که ظاهراً همان همسر پير حسين خان بود در را بروي او گشود. چراغ بادي در دست داشت که بيمقدّمه آنرا بالا آورد و چهرۀ بيوۀ جوان را بدقّت نگريست. ـــ ببينمت، چشمهايت روشن و قيافه ات باز است. مثل اينکه بي نتيجه بر نگشته اي. ما هم همين را ميخواهيم فرزند. تو بايد خيالت از هر جهت راحت باشد. بيا توي خانه و داستان را برايم تعريف کن! صداي خراشيدۀ زن جوان در پاسخ او شنيده شد: ـــ بي نتيجه برنگشتم، امّا ايکاش قلم خورد شده ام بآنجا پا ننهاده بودم. يا اينکه در اين صاحب مرده دهانم را بسته بودم و آنقدر حرف نميزدم! من وِرّاج و خواهر شوهرم فضول،نتيجۀ اختلاط دو ساعتۀ ما دو نفر چه ميخواهي باشد؟ يکوقت سر حساب آمدم که ديدم نشاني اينجا را بي آنکه خود ملتفت باشم باو گفته ام. خدا کند يادش نمانده باشد. و تازه يادش هم مانده باشد چه مانعي دارد. منکه بخرابات پناه نياورده ام که ننگي داشته باشم. اينجا خانۀ هنر است هنر، نه برگ چغندر و منهم که آنها خوب ميدانند ، از همان اوّل شيفتۀ هنر بودم. سيد ميران با کنجکاوي خارج از تصوّري تا کمـ ـر کش کوچه رفت و صداي آندو را بهتر شنيد. پيرزن گفت: ـــ آري فرزند، چه اهمّيّتي دارد، هرکس صنّار از تو ميخواهد بيايد سه شاهي بگيرد. نه کار ناشايستي کرده اي و نه از کسي خورده برده داري. از اين گذشته، تو براي اين گندم خوردي که از بهشت بيرون بيائي. از قديم گفته اند سه چيز جوان را ميکشد، ثقل و سرما و رودر بايستي. من از قول تو بشوهرم گفته ام که در همينجا خواهيم ماند. شهر خود ما آب در نياورده است که برخيزيم و بي مطالعه و دليل آهنگ غربت کنيم...
ادامه دارد.. همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره