نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و هفتم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و هفتم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل سيدميران نگاهش کرد و با نوميدي پرسيد:خيانت نيست؟اين نشان نميدهد که به صاحبت يعني آن پسرک قرتي و رقاص دلبستگي مخصوصي داري؟نشان نميدهد که تو برعکس آنکه بايد سرت بکار و زندگي خود گرم باشد شيوه اي در کارت هست؟ که تو دلت يک چيز ميگويد و با زبانت چيز ديگر! آيا از من پنهان ميکني که از همان ابتداي ورودت باين خانه با او ميانه اي داشته اي؟ همين دزديدن عکس و پنهان کردنش در جائي که عقل جن هم بآن نميرسد ــ با چه زباني ميتوان روي کردار زشتت سرپوش بگذاري؟! مرد خشمگين با زبان لب خود را که خشک و پريده رنگ بود ليسيد. تمام چهره اش مثل مردۀ موميائي شده بيخون ليکن عصبي و متشنّج بود. هما با سرشکستگي و ترس از آبروريزي چنين گفت: ــ پس اگر منهم عکس زني را در بغـ ـل تو پيدا کنم ميتوانم بگويم بمن خيانت ميکني؟ مثلاً همين عکس روي قوطي کبريت که بارها جلوي روي خودم از حسن آن تعريف کرده اي؟ با اين اخلاق تند و عصبي که تو داري کجا بمن اجازه ميدهي دو کلمه حرف بزنم. بتو اقرار ميکنم در همان روزهائي که تازه باين خانه آمده بودم با صاحب اين عکس، يعني داريوش پسر صفيه بانو کارمند اداره راه گفتگو کرده بودم. باو پيشنهاد کرده بودم که مرا بگيرد. نه اينکه بگوئي من در بند شکل او بودم. زيرا شما ميدانيد که او زيبا نبود؛ جوان و بدون زن بود و همين براي بيوۀ خواري کشيده اي چون من کمال آرزوها بود. خود او هم مرا ميخواست. چيزي که بود مادر عفريته اش سنگ مي انداخت. پيوند ما دو نفر از همان ابتدا بنظر من امري مشکل مي آمد و بعد از آنکه بعقد تو در آمدم مشکل محال گرديد. ولي هيچکدام ما آرزوي خود را فراموش نکرديم. او که مرد بود نقشه ها و سوداهاي عملي تري داشت که بزبان نمي آورد امّا من دور و نزديک بروشني تمام آنها را در چشمانش ميخواندم. و من که زن بودم و در قفس ديگري محبـ ـوس فقط در آسمان خيال بال ببالش ميدادم و پرواز مي کردم. زيرا او بمن گفته بود که هميشه و در هر وضع بقيد و شرط خواهانم است. بعلاوه يک موضوع مهمتر در اين ميان آن بود که من در خانه تو پايم در هوا بود. آيا خود شما بکسي چنين حرفي نزده بوديد؟ در چنين حالتي عکس او برايم تسکيني بود که برؤياهاي پوچ و بي حاصلم جان مي داد. انساني طبيعةً چنان بار آمده است که هرگز نميتواند بي اميد زنده بماند، هرچند اين اميد پوچ و غير واقعي باشد. سِيره اي هم که در قفس ميکنند آئينه اي پهلويش ميزنند تا از ديدن تصوير خود فکر کند جفت خود اوست و با اين خيالش خوش باشد. همانطور که شما روز اوّل گفتيد و من حالا اقرار ميکنم، نتوانستم و نميتوانم بزندگي اين شکلي وفادار بمانم. نه حسّ پيش بيني آنرا داشتم و نه طبيعت خود را شناخته بودم. در گذشته شوهر داشتم بدون عشق، و اکنون، خيلي دلم ميخواست بگويم برعکس، امّا متأسفم، نه عشق دارم و نه شوهر. زن پس از يک مکث کوتاه و شرمبار دوباره بگفته خود ادامه داد: ــ هر وقت يادم مي آيد که آنشب با آن ناداني که کردم چگونه چيزي نمانده بود قاتل جان دختر آهو شوم به خودم لعنت ميفرستم. در حقيقت من زن ديوانه، نارس، يا فوق العاده حسودي بايد باشم که بنشينم و يک چنين نقشه هاي بي تحاشانه اي بکشم. امّا اگر خيانت پيشه بودم يا ميخواستم باشم آن نخي را که بچِفت پائين در بستم و کشيدم بانگشت پايم مي بستم تا ــ خودتو بهتر بايد بداني که اگر من قصد خيانتي در سر داشتم تو را وسوسه نمي کردم که آنها را جواب کني. با آن سابقۀ کوچکي که ميان ما دو نفر بود و حالا بشما گفتم ماندن او در اين خانه صلاح تبود. او راست يا دروغ بمن گفته بود که شبها در خانه راه ميرود. معني اين جمله در تصوّر من که يکشب در ميان تنها بودم وحشتناک بود. سيد ميران با کينه و حقارت او را برانداز کرد: ــ نميفهمم! اگر تو با آن شيوه اي که بکار بستي قصدت اين بود که نوبت هَوويت را از دستش بگيري و بخودت اختصاص دهي، و اگر بمن اصرار نمودي که آنها را بيرون منک هيچکدام جواب معمّا را نميدهد که عکس اين پسر در پيش تو چه مي کند و بچه درد تو ميخورد؟! مرد سيـ ـگاري آتش زد. دانستن اينکه موضوع دزد آنشبي و ترسها و منرسهاي زن از بيخ ساختگي بوده است براي او مطبوع بود. هما که تا اين لحظه با حفظ فاصله و بحالتي که از بيم و تشويش دور نبود کنار ديوار پائين اطاق ايستاده بود نيمه سرفراز نيمه شرمسار همانجا نشست. سفيدي دل انگيز رانش از زير دامن پيراهن مانند زير شکم ماهي که در آب غلت بزند يک لحظه بچشم خورد. زانوها را بهم چسباند و دامن را با دلچسب ترين شرمها روي پا مرتّب کرد. آستين پيراهن را که تا گردي ساعد بالا زده بود پائين آورد. گوئي از آن پس آنها ديگر زن وشوهر نيستند. و مثل آنکه بخواهد گفته هاي خود را بعباراتي ديگر بيان کند يا بر همۀ آنها خط بطلان بکشد گفت: ــ با همه احوال بايد بگويم که اين کار، يعني برداشتن عکس او، از ناحيۀ من جز يک لجاج بچّگانه يا کوتاه فکري زنانه چيز ديگري نبوده است. يکماه پيش که تو بر خلاف قول خودت دوباره باطاق او رفتي من در اين اطاق بقدري احساس تنهائي مي کردم، بقدري در عذاب بودم که دلم ميخواست خود را خفه کنم. نه اينکه بگويم آنطور که ميگفتم ميترسيدم آل جگرم را ببرد يا دزد و گرگ بسراغم بيايد، اينها هيچکدام نبود. و باز اينکه بگويم تو را پيش خود نميديدم، جسم و تنت را با جسم و تن خود احساس نميکردم؛ نمي دانم چطور بگويم، هيچکدام اينها نبود. ميتوانستم خود را با اين فرض قانع کنم که از من قهر کرده اي؛ خوب يا خداي ناکرده بد، حادثه اي ما را موقّتاً از هم جدا کرده است؛ اين چيزها هميشه در زندگي زن و شوهري پيش آمده است و باز هم خواهد آمد. جان مطلب اينجاست که نمي توانستم بخود ببينم که شوهر قانونيم در فاصلۀ دومتر آنطرف تر با يک زن ديگر هم آغـ ـوش باشد. آنشب ها، راستشرا بگويم، تو چنان از من دور بودي که خيالت نيز از من بيگانه بود. اين تودۀ گوشتيني که نامش را دل گذارده اند از تپيدن براي آن کسي که در همانحال راز خود را در گوش ديگري زمزمه مي کرد سرکشي مينمود. من براي آنکه سُدّه نکنم دست بدامان خيالات و باز خيالات واهي ميشدم. حتّي در شبهاي نوبت وضع بهتري نداشتم. آتش و آب را ميتوان يکجا جمع کرد عشق و نفرت را نميتوان. دلبريهائي که از ته قلب بر نميخاست مثل پستانکي که بدهان کودکان ميدهند ترا مي فريفت امّا خودم را نه. حسادت در هر حال بَختَکي شده بود که شب تا بسحر بر سيـ ـنه ام سنگيني مي کرد. همچنانکه برايم مشکل بود بپذيرم و در مغزم فرو نميرفت که تو از روي ناچاري به اتاق او مي روي،براي تو نيز مشکل است خود را جاي من بگذاري و بفهمي که در آن موقع دستخوش چه کيفيتي بودم. سيد ميران از روي تنگ حوصلگي و بيزاري سرش را به چپ و راست تکان داد: - باز نمي فهمم!مگر يک عکس بي جان ترشي است که وياري را بنشاند؟مقصودت اين است که در در نبود من مونس تنهايي تو بوده است؟مي خواستي در عالم خيال از من انتقام بکشي؟يا اينکه دل خود را راضي کرده باشي؟کدام يک؟و شايد شب ها براي اين که آسوده بخوابي اين را روي قلبت مي گذاشته اي. هما در جاي خود وول خورد.دامنش را مرتب کرد و با لبخندي حاکي از درماندگي جواب داد: - مونس تنهايي،راضي کردن دل،انتقام،نمي دانم کدام يک.شايد همه ي آنها و هيچ يک يا همان طور که گفتم يک عمل بچگانه ي محض. سيد ميران با همان لحن گزنده گفت:من بيست شب است که ديگر پيش او نرفته ام،جواب مرا بده که در اين مدت عکس را براي چه پيش خود نگه داشته اي،باز هم مونس تنهايي تو بوده است؟ - نمي خواستم پسش بدهم،زيرا به حاجيه گفته بودم که من نبرده ام.نمي توانستم پاره اش کنم و دور بياندازم،زيرا قصدم اين بود فرصتي به دست آورم و آن را پنهاني در گوشه اي از اتاق آنها بگذارم تا شکي را که به من برده بودند از ميان برود.اين خطاي من بوده است،حالا مي خواهي بکش مي خواهي ببخش.من با تمام رگ و ريشه ام مي خواهم که عشق تو،قلب تو،جسم تو،جان تو فقط و فقط از آن خودم باشد.خودخواه هستم،انحصار طلب و حسود هستم،دل بهانه جويي دارم،حرف نا حسابي مي زنم،ديوانه هستم،بچه هستم،هر چه بگويي و بگويند هستم،اما...اما... مثل دختراني که ديگر نمي خواهند زير قيمومت پدر باشند،سر را پايين انداخت و روي قالي يک کلمه را که در ذهن تاريک او هيچ معني معيني نداشت چندين بار نوشت.سيد ميران جمله ي ناگفته ي او را تکميل کرد: - اما بي مرد نمي توانم زندگي کنم؛چرا خجالت مي کشي بگويي؟اگر همه ي زنان يک دنده کم دارند تو بيش از يک دنده نداري.آن هم فقط براي مرد،در حالي که غير از مرد در زندگي خيلي چيزهاي ديگر هم هست. هما در همان حال که سر به زير انداخته بود به طرف ديگر نگاه کرد: - آري عزيزم،درست است،سرم را ببر،من بي مرد نمي توانم زندگي کنم.مرد،مرد،دلم حتي براي يک لحظه نمي تواند خالي از عشق باشد؛عشقي که مثل نان تازه از تنور بيرون آمده،داغ و حقيقي است.توقعم بي جاست اما چه کنم دست خودم نيست.تو که از وجود يک عکس بي جان در پيش من تا اين درجه ناراحت شدي به من نيز حق بده که همه ي وجودت را از آن خود بدانم نه نصفت را.عشق پول نيست که تقسيم پذير باشد. سيد ميران که آن همه سفت آمده بود،سست برگشت.از لبخند خود نتوانست جلوگيري نمايد.اکنون مي فهميد که منظور هما از برداشتن عکس تحريک حسادت او بوده است،تا روزي از روي سهو يا اهمال عمدي پته ي خود را به آب داده و چنين وانمود کند که عاشق پسر همسايه است.معماي تفتين او در جواب کردن آنها نيز به اين شکل حل مي شد که مي خواست دشمني مادر و دختر را نسبت به خود برانگيزد تا بيايند و به عنوان مقابله به مثل پيش شوهرش از وي بدگويي کنند،چنان که کردند.اين زن چه افکار بچگانه اي داشت. دل سيد ميران از تيرگي هاي خيال صاف شده بود اما به دست نيامده بود.به همين منظور هما کوشيد تا به او نزديک تر بنشيند،نتوانست برخيزد.مثل اينکه بدنش کوفت رفته باشد دردي در پهلوها و کمـ ـرش پيچيد.دست به پهلويش گرفت و ناليد.خطوط زيباي چهره اش دلواپسي عميقي را حاکي بود.سيد ميران نگران شد اما چيزي به رويخودش نياورد.بي آنکه نگاهش کند پرسيد:چت مي شود،کمـ ـرت درد مي کند؟ زن به زحمت چند قدم برداشت و مرد،خودش را به زمين انداخت.دست خود را به خستگي روي دست او نهاد.چند لحظه در همان حال ماند و سپس گفت: - نمي دانم عزيز جان،در کارم بي ترتيبي هايي ديده مي شود.گويا خدا مي خواهد نان خورت را زياد کند. - چطور؟في الواقع آيا يقين داري؟شايد امروز در حمـ ـام سرما خورده باشي.يا اثر همان روزي باشد که در حوض افتادي؟اگر مي خواهي بعد از نهار يا در خُنُکاي عصر سري به محکمه ي نعمت آقا بزنيم.سه چيز است که بايد زود جلويشان را گرفت؛درد و قرض و آتش.عجالتاً بگير استراحت کن.اگر کاري داري بگو خورشيد برايت خواهد کرد.از خودت مواظبت کن تا ببينيم دکتر چه مي گويد.کمي هم عاقل تر باش،بچه که نيستي.تو که مي داني اين همه من دوستت دارم چرا بايد با اين کارهاي بي معني اسباب ناراحتي خيالم را فراهم کني؟تو که مي بيني به قدر سر سوزني محبت او در دل من نيست و اگر گاه گُداري به آن اتاق رفته ام فقط و فقط از روي ناچاري بوده است نه ميل و رضاي شخصي،چرا بايد خودت را از چشم بياندازي؟برو از آنهايي که در زندگي يک پيراهن از تو بيشتر پاره کرده اند بپرس،بهترين صيقل محبت اخلاص است.کسي که مي خواهد به شوهرش نشان دهد که او را دوست دارد هرگز دور و بر اين گونه نقشه ها نمي گردد. هما با ناراحتي برخاست و نشست.مثل اين که جز به درد خود به هيچ چيز نمي انديشيد.دست مرد را گرفت و بيمار وار بر موضع درد روي کمـ ـر باريکش نهاد و درهمان حال با نيمي از تنه،شهـ ـوت انگيزترين عشوه را آمد.شور و عشق جوانيِ پس آمده همچون نسيمي بهشتي از سر مرد پنجاه ساله گذشت.براي آن که خاطر زن جوان را به دست آورد گفت: - از اين به بعد حتي وسط روز هم پا به آن اتاق نخواهم گذاشت.آيا مي خواهي خرجت را از آنها سوا کنم؟ ظاهرا به نظر آمد هما اين جمله را نشنيد.سيد ميران در حالي که سر وي را بر سيـ ـنه ي خود تکيه مي داد با بـ ـوسه ي ملايمي بر گيسوان زرينش گفت: - مگر آن که تو در تهيه ي ي شام و نهار از لحاظ اين که دستت تنهاست،ناراحت باشي؟ - ناراحتي من در اين است که غذاي دستپخت دشمنم را بخورم،تهيه ي شام و نهار دو نفر آدم چه ناراحتي اي دارد.شايد آهو آنقدر زن بدخواه و کينه اي نباشد که من تصور کرده ام.اما آيا من بهسر او نيامده ام؟ما دو تا الان هووي هم نيستيم؟اگر ديروز ظهر سر سفره من و تو همکاسه نبوديم هرگز لب به آن غذا نمي زدم؛چيزي به من الهام کرده بود که از آن نخورم.هنوز نمي خواهم از روي يقين بگويم که آهو اهل اين گونه کارهاست،اما آدميزاد هرچه باشد شير خام خورده است و نگراني من بيشتر از آن که براي خودم باشد براي توست که مبادا خدي نکرده روزي چيزي به خوردت بدهد.حسادت کرمي است که عاقبت اژدها مي شود و از دهانش آتش مي جهد؛اين موضوع را تا به حال شنيده اي؟ سيد ميران به گفته هاي خاله زنانه ي او پوزخند زد: - جان مطلب را بگو،آيا راضي هستي شام و نهار را در اتاق خودمان بخوريم؟ - چه بهتر از اين؟! - از کي؟ - از همين امروز،از همين حالا! - فکر نهار نکرده ايم. - خواهيم کرد.زنده بايد نيمروي لذيذ و خرماهاي ملوس دورش! - بسيار خوب و ميوه ي شيرين پشت سرش يعني... - يعني عشق. سيد ميران چانه ي گرد  او را بالا گرفت.با شادي و شيفتگي سعادتمندان حقيقي در چشمان در چشمان ميشي روشنش نگريست.خود را از جامعه ي افکار و اوهام زايد هر چه بود و ممکن بود باشد،لخـ ـت کرد تا غواص وار در آن درياي بيکران سِحر و افسون غوطه زند.آنجا در ژرف ترين نقطه ي اين دريا قصر سحر آميزي بود که دريچه هاي جاده شده اش فقط به روي او گشوده مي شد.پس از آن که يک يک غرفه هاي با شکوه فصل دهم روز بعد کمـ ـر درد هما چنان شدت پيدا کرد که خواه ناخواه راه محکمه ي دکتر را پيش پاي آنها گذاشت. اما آمپولي که دکتر زد و نسخه اي که از دواخانه پيچيد و عبارت بود از گردي سفيد که در همانجا خورد و چند قرص زرد رنگ که ميبايست پس از هر غذا يکدانه ميل کند و استراحت کامل بنمايد هيچکدام تاثير کلي نداشتند. روز بعد موج درد باز بر زن هجوم برد. آنطور که مي گفت و بيتابي مي کرد مثل اينکه کسي از درون بدن و قسمت تهيگاه، پهلوها، کمـ ـر و تيره ي پشتش را چنک مي زد. درد فاصله به فاصله مي گرفت. به شدت مي ترسيد و باز فرو مي نشست. برخلاف قاعده ي عمومي که در اينگونه ناخوشيها بايد طبيب و بيمار را تنها گذاشت، سيد ميران در تمام مدت معاينه از  او جُنب نخورده بود. دکتر نعمت آقا، همان کسي که در روز غَش بر بالين هما آمده بود، پس از يک معاينه ي فوري و چند سوال سرسري با چشمکي به دوست خود فهمانده بود که نگران نباشد چيزي نيست. کسالت را يک سرماخوردگي پس از حمـ ـام تشخيص داده بود که با تقويت و استراحت، مداوا و البته مواظبت دقيق شوهر برطرف مي شد. اما هما در همان لحظه ي خروج از محکمه با لحن شکار شده اي گفته بود: ـ اين مداواها را برود براي نَنَجونش بکند، او اگر عيسي مسيح باشد و مرده ي صد ساله را زنده کند من ثابت مي کنم که سر سوزني از امراض زنانه اطلاع ندارد من دارم از درد مي ميرم او خيال کرده است خودم را براي تو شيرين مي کنم. اين قصر را آزادنه تفرج کرد و از سياحت شاهانه خود خوشدل بازگشت و با عجز و فروتني يک بنده خطاکار التماس کرد : -هما جان...مرا ببخش! و لبـ ـهاي آنان در رازي نگفتني بر روي هم قرار گرفت. باين ترتيب دعوا و انفجاري که انتظار مي رفت ميان زن و شوهر پديد آيد قبل از آغاز به پايان رسيد.پنج دقيقه بعد آهو که در ظاهر براي اعلام نهار و در حقيقت محض کنجکاوي به اطاق بزرگ رفته بود از حيرت چيز نديده نزديک بود قلبش بايستد.پس از خشمي که نيم ساعت پيش شوهرش را در ديگ جوشان فرو کرده و بيرون آورده بود آنچه که اينک مي ديد ديوانه کننده بود .سيد ميران سر زنک را روي پا نهاده نرم نرم و با شفقتي نگفتني کمـ ـرش را مالش ميداد.هما با عور و عشوه تازه عروسان خوشبختي که نازشان خريدار دارد ناله،يا بهتر بگوييم ناز مي کرد و آئينه و عکس نيز همانجا روي زمين آندو به چشم مي خورد.آهو به همان سرعت و شدتي که اين صحنه ناهنجار دگرگونش کرده بود از پله ها سرازير شد و برگشت تا داخل اطاق خود توقف نمود.رنگ رخش بوقلمون وار از سرخي به کبودي ميگرائيد .در حالي که زير گلو و دوربنا گوشش بالا مي آمد از احساس ناگواري که به او دست داده بود بصدايي که بچه هايش نيز در پاي سفره عقد شنيدند با خود غريد: -اين ديگر عشق نيست،حماقت است.مرديکه عقلش را پاک از دست داده است! سيد ميران گفت : ــ از او نبايد گرفت . اين مرد تا همين چند سال پيش شاگرد دواپيچي بيشتر نبود . ناگهان عصائي بدست گرفت ، عينکي بچشم زد و دکتر شد . با من دوست است ، اگر طبابتش خوب نيست اخلاقش خوبست . وضع پيچيده اي بود . آبجي صغري ، ماماي بچه هاي آهو که گاهگاه محض احوالپرسي در آنخانه پيدايش مي شد و همچنين خيلي زن هاي ديگر عقيده داشتند که هما آبستن است . حالتهاي جسمي و وضع عمومي زن چنين حکايت مي کرد و او با اينکه بخود مي پيچيد و عرق سرد ميريخت از اين مژده نميتوانست لبخند شادي بر لب نياورد ؛ بچه دار شدن در خانۀ سيد ميران آرزوي بزرگ او بود . اما دو روز بعد وقتي که از پله ها بالا مي رفت در ايوان نشت ، خورشيد خانم را صدا کرد و با نوميدي باو خبر داد که بطور قطع و يقين آبستن نيست . صحبتها و اظهار نظرها شکل ديگري بخود گرفت . پچ پچهاي خاله زنانه شروع شد ؛ آبستن نشدن او معلوم نبود از چه بود . خود زن جوان از همان شب پس از عقد باينطرف با اميد و انتظار فراوان مراقب احوال جسمي خويش بود . هرگز از فکر بچه دور نبود . درد کمـ ـري که بسراغش آمده بود اگرچه بآن شدت نبود که پيش شوهر وانمود ميکرد ولي با علايم حسي بخصوصي همراه بود که او را نگران و انديشناک کرده بود . با بيم و تشويش خود را طرف صحبت قرار ميداد: ــ آيا ممکن است دواهاي سقط جنين مرا براي هميشه نازا کرده باشد ؟! نميخواست بخود تلقين بد کرده باشد ــ ــ واه ، خدا چنان روزي را نياوردکه من نازا باشم ! نه ، هر طور که هست بايد آبستن شوم . خدايا هما از تو بچه ميخواهد ! درد کمـ ـرش از شدت افتاد اما کاملاً او را رها نکرد . يک ماه و ماهي ديگر نيز گذشت . پائيز با بادهاي غم افزايش که سرود الوداع ميپراکند رسيد و باز خبري نشد و اگر آبستن شدنش تابع ساعت و برج يا فصل معيني بود باز ميبايد تا آن موقع شده باشد زيرا ازندگي مشترکش با آنمرد اينک چهار فصل مي گذشت . پس از اينقرار در يکي از دو زوج عيب و علتي وجود داشت ، و اين بي گفتگو همان خود او بود نه سيد ميران . زيرا هر بخوبي ميدانست آهو که هر سه سال يکبار آبستن ميشد و چهار شکم بچه اش را با همين فاصله بدنيا آورده بود اگر دانگش مي گرفت و دستش بدست شوهر ميرسيد پنجمي را نيز فوراً علم ميکرد . تنها آرزوي بچه دار شدن نبود که زن جوان را بحول و ولا ميافکند ؛ همين که فکر مي کرد با همۀ دلبستگي عميقش بزندگي و عشق از لحاظ شخصيت زنانـ ـگي نقص بزرگي در وجودش پديد آمده است ناراحت ميشد . بر ندانم کاريها و جهالتهاي خود که او را باينروز کشانده بود در دل لعنت ميفرستاد . آنطور که به سيد ميران اقرار کرده بود سال پيش از آن در لحظه اي که شوهر سابقش را ترک ميکرد از او دوماهه حامله بود که در خانۀ مطربها خود را ناگزير به سقط ديد . سيد ميران از نحوۀ اقرار زن احساس کرده بود که نبايد در اين خصوص آنقدر پاپي مسئله بشود ؛ اصولاً اين مسئله اي بود که نميشد ، يعني صلاح نبود که کشش داد . اکنون ديگر همه مي دانستند که هما براي بچه دار شدن با تکاپوي فراوان در پي دوا و درمان است . هر  بر حسب تجربيات و دانش زندگي که در چنته داشت يک جور به او راهنمايي ميکرد و با اينکه هر روز يک دکتر عوض مي کرد و انواع و اقسام آمپولها ، کپسولها و شربتها را روي خود ميآزمود از دوا درمانهاي خاله زنانه ، نذر و نيازهاي و حتي دعاهاي بندِ تنباني نيز رويگردان نبود . در حقيقت باين جور چيزها که جزئي از زندگاني جاري مردم بود بيشتر عقيده داشت . اغلب شنيده بود و مي شنيد که فلان زن و شوهر پس از سالها اُجاق کوري با اين دعا يا آن نذر و نياز گِره از کارشان گشوده شده است . يک حکيم بلوک گرد خانگي که سيد ميران نشانيش را گرفت و بخانه آورد جهت رفع کمـ ـر درد و آماده کردن آن براي آبستني بوئيدن مواد خوشبو از قبيل کافور و لادبن ، مشک و عنبر را تجويزکرد . بنا به دستور همين حکيم چوب صندل را اگر در عرق بيدمشک و گلاب ميخيساندند و مريض را با آن بخور ميدادند فوق العاده بحالش نافع بود . بيمار آرزومند چند روزي هم باين طبابت دل بست و بلاخره نوميد و پشيمان از همۀ کوششهائيکه کرده و درهائيکه زده بود تصميم گرفت به مريضخانه برود . آنروزها در شهر هشتاد هزار نفري بيش از يک مريضخانه وجود نداشت که آنهم متعلق به خارجيان ، يعني آمريکائيها بود . و با اينکه اهالي از همه چيز جز درد و بلا محروم بودند ، بعلت ناتواني مطلق مادي يا صرف عادت به مريضخانه رجوع نمي کردند مگر آنزمان که ديگر از همه جا نوميد گشته بودند و معالجه دير شده بود . با اين کيفيت لازم بتوضيح و توجيه نيست که مريضخانه پيش از آنکه عيسي باشد عزرائيل بود . نصف جماعتي که باين ترتيب گذارشان بآندر ميافتاد گوئي از دنياي ديگر حقايقي ميديدند و مي فهميدند که دلشان نميخواست بار ديگر بميان زندگان باز گردند . و اين گناه که بنام مريضخانه ثبت ميشد خواه ناخواه بر بدبيني و وحشت مردمِ بيوسيله ميافزود . همچنانکه هما نيز هر بار از شنيدن نام مريضخانه موي بر بدنش راست مي گرديد .با اينهمه علاقۀ او به بچه دار شدن بحدي بود که پيه هر نوع اتفاقي را بر تن ماليد و ورقۀ عمل را با رضا و رغبت کامل امضا کرد . اين عمل جراحي بنظر دکتر متخصص مريضخانه لازم بود روي رحم او بشود . آنطور که در خانه شايع شده بود زن بچه دانش کج شده بود ، و اين درست همان حرفي بود که روز اول آبجي صغري زد . در هر صورت هما بعد از جوش خوردن بخيه هايش تقريباً نوميد به خانه بازگشت . آن طور که تعريف مي کرد آنجا دکتر قد بلند خوشرو و خوش اخلاق آمريکايي با حرکت پدرانه اي زير چانه اش زده و به لهجۀ شکسته بسته اي گفته بود : ــ شوما هنوز بچه ، وقت براي شوما زياد . حالا خوردن ، خوابيدن ، خوش بودن . دو سال سه سال بعد بچه آمد اينشالا . هما هم براي اينکه خود را از تنگ و تا نيندازد هر جا مي نشست اين جمله را تکرار مي کرد : ــ بچه مي خواهم چکار کنم ، من خودم هنوز بچه هستم . از آن پس نصيحت دکتر هميشه آويزۀ گوشش بود که بايد خوب بخورد ، خوب بخوابد ، خوب بپوشد و خوب بگردد و اين چهار قانون خوب را اصل تغيير ناپذير زندگيش قرار دهد ؛ دور دوا درمانهاي بي معني براي بچه دار شدن را بکلي قلم بکشد و غم هيچ چيز را نخورد . واقعاً چرا نه ؟ چرا او بايد بي توجه بسلامت و آسايش خويش به اسم دوا درمان هر بلايي را بجان خود بخرد ؟ آن مادۀ سياه رنگي که به اسم زهرۀ گرگ از کوليها گرفت و کوبيد و خورد معلوم نبود چه کوفتي بود که تا دو روز حالش را بهم ميزد . هر وقت يادش مي آمد که چگونه تخم لاک پشت را خاگينه کرد و بلعيد دلش بالا مي آمد . خود همان آمپولهاي کوچک و بزرگ دکترها مگر کم آزارش مي داد و گوشت تنش را مي ريخت ؟ حالا از ترس و تکانهاي پيش از عمل جراحي ، بيهوشي ، خونريزي ، ضعف و تهوع ، و گرفتگيهاي قلبيِ پس از آن صحبتي نميکنيم ؛ نتيجۀ اينها همه جز اين چه ميتوانست باشد که بعد از بيست روز بستري بودن وقتي مرخصش کردند ، با همۀ صد و سي و پنج توماني که جهت بيهوشي ، اطاق عمل و تخـ ـتخواب از دستگاه شوهرش بيرون آمده بود ، با همۀ توجهات و مواظبتهاي مخصوصي که از او شده بود ، مثل گل آفتاب خوردۀ چاي بيرنگ رو و پژمرده مينمود ؛ وا رفته و بي حال بود ؛ چشمهاي حـ ـلقه افتاده اش مانند زني که سه قلو زاييده است دو دو ميزد ! وقتي چهار پلۀ ايوان را طي ميکرد و باطاقش ميرفت بنفس نفس ميافتاد ، قلبش بشدت ميزد و رنگ رخسارش پرواز ميکرد ؛ ناگزير ميبايد يکساعت بنشيند تا حالش جا بيايد . تا در مريضخانه بود حالش باين بدي نبود . مثل اينکه در و ديوار و تخـ ـتخواب ، تبسم دلگرم کنندۀ پرستاران و دکتر ، يا حتي آن جامۀ سفيد و بلندي که پوشانده بودندش خاصيت مخصوصي بود که باو نيرو مي بخشيد . سيد ميران شوهر عزيز و مهربانش که صبح و عصر و شب با دستمال پر از سيب و گلابي يا دسته هاي گل بديدنش ميرفت تا در مريضخانه بود هرگز از حالش نگراني نداشت . اما اولين روزي که با درشکه او را به خانه آورد در اطاق مثل يک بچه گربه بگريه افتاد . آيا وضع او آنچنان وخيم بود که حقيقة خطر از دست رفتنش در ميان بود ؟ ( توضيح آنکه يکبار نيز ناشناسي توسط يک پسر بچه براي او دسته گل زيبايي از ميخک سرخ فرستاده بود که هما هر چه فکر ميکرد نمي توانست بفهمد از کيست .) اکنون بود که مي فهميد تصادف روزگار بعد از يک دورۀ بدبختي و بي سرانجامي چه شوهر نازنيني نصيب او کرده بود . مرد مهربان و دلسوز دستهاي سفيد و ظريف او را ساعتها در دست ميگرفت ، به رگهاي آبي آن که از زير پوست پيدا بود مينگريست و با بـ ـوسه ها و کلمات پدرانه دلداريش ميداد ؛ در زندگي بيست و چهار ساعتۀ آنها لحظاتي وجود داشت که او را بچشم دختر خود ميديد ؛ بلفظ محلي « روله » خطابش ميکرد که بمعني فرزند است . پيش از آن همه هميشه بفکر شادابي و سلامت خود بود و اينزمان ميديد که بيش از هر موقع ديگر باين نعمت طبيعي احتياج دارد . در مدت سه هفته بستري بودنش از پرستاران مريضخانه که بيشتر دختران ارمني بودند و همچنين بعضي بيماران طبقۀ بالا چيزهايي فرا گرفته بود که برايش مبناي زندگاني تازه اي شده بود. هنوز بخانه نيامده بود که به شوهرش گفت تا برايش مسواک و خمير دندان بخرد . براي هميشه مخلوط نرم زغال و نمک را که باعث خرابي دندان و جراحت لثه ميشد از ياد برد . از اين رفتن و بر گشتن اگر از نوک نيشتر داغ پنج بخيه اي بزرگي زير شکمش مانده بود که مثل خراشيدگيهاي آثار باستاني طاق بستان زيبائيش را خدشه دار کرده بود، لااقل اين فايده به دست آمده بود که چگونه بايد در پرورش بدني خود بکوشد . دکتر قد بلند و خوش اخلاق غير از توصيه هاي بهداشتي و پرهيز غذايي مخصوص باو دستورهاي عملي ديگري نيز داده بود که اگر طبق برنامه مرتب خود را بآن عادت ميداد در بهبود حال و سلامتش تاثير کلي داشت ؛ بيماري غش ، تپش قلب ، تنگي نفس و کم خوني ، بي اشتهايي و هر نوع ناراحتي جسمي و روحي او براي هميشه از ميان ميرفت . اين برنامۀ مرتب عبارت بود از ، در درجۀ اول گرفتن حمـ ـام آفتاب ، انجام بعضي حرکتهاي سبک ورزشي و گردش در هواي آزاد . از رفتن بحمـ ـامهاي عمومي که شلوغ و خفه کننده بود و زياد ماندن در حمـ ـام بطور کلي بر حذرش داشته بود . اين دستورات در چنان زمينه و با چنان تاکيدي باو داده شده بود که گويا اگر در اجراي آن اهمال ميشد خطري جدي سلامتي اش را تهديد ميکرد . دکتر باو گفته بود اگر بچه اش نشد غصه نخورد ، در عوض زيبايي اندامش محفوظ خواهد ماند . بعد از حسين خان ضربي اين دومين شخصي بود که بدون قصد و منظور خاص با الفاظ حقيقي زيبائي همه جانبۀ او را مي ستود . باين ترتيب هما بيش از پيش بخود متوجه ميگرديد . شوهر اولش آن مرد دراز بنا نه تنها قدر او را نميدانست و حرمتش را نداشت بلکه اصولاً با بغض و کينه به زيبائيش مينگريست ، دلش ميخواست پايش شل و چشمش کور بود تا نتواند از خانه بيرون برود و جائي و کسي را ببيند . شوهر دومش اين مرد سيه چردۀ نانوا ، في الواقع هيچ فکرش را نمي توان کرد که چقدر آدم با آدم فرق دارد . يکي مثل ابوالهول مجسمه اي بود از کج خلقي و سنگدلي و سگ صفتي ، ديگري قلبي يکپارچه احساس و گرمي . آنجا در خانۀ حاجي او کنده اي بود که رويش هيزم ميشکنند و اينجا در نزد اين مرد بت جواهر نشاني که با زنجير طلا بگردن آويزند . سيد ميران تا آنجا که در يد امکانش بود چيزي از او دريغ نمي کرد . در دوران نقاهت صبح به صبح که از خواب بر ميخاست شيرش بالاي سرش بود . شوهرش حتي چاي را حاضر کرده بود . باينکه خودشان نانوا بودند و عصر بعصر پادو دکان بهترين سنگک دو آتشه را به درِ خانه مي آورد . او صبحها نان دو الکۀ روغني و ظهرها گردۀ شيرمال ميخورد که هضمش آسان تر بود . سيد ميران بيک رانندۀ کرمانشاهي که دوستش بود سفارش کرد برايش از لنگرود مرباي شقاقل و از رشت ماهي اُزون بُرون و خاويار آورد تا زن رنجورش بخورد و نيرو بگيرد . همۀ مرباي شقاقل را با خامۀ تازه مي خورد . با انگشت به دهان شوهر نيز مي گذاشت و مي گفت بخور که معجون کمـ ـر است . گوشت بره که طبعش گرم است باو ميساخت و روغن ماهي چاقش مي کرد . خوردن مرغ و جوجه که پيشتر در آن خانه چيزي تشريفاتي و کم اتفاق بود اينک غذاي معمولي گشته بود . و اين يکي ، ديگر روغن ماهي يا شربت چاقي نبود که سيد ميران بتواند فقط براي همه بگيرد و پنهاني بخانه بياورد ؛ تازه اگر هم مي توانست طبع کريم خودش چنين اجازه نميداد . اگر براي زن کوچکش جوجۀ دو قراني ميخريد نصيب آهو و بچه هايش مرغ دانه اي چهار قران ميشد . خرج خانه يک بچهار بالا رفته بود . در خانۀ همسايه داري و پر رفت و آمد گرفتن حمـ ـام آفتاب و حرکتهاي ورزشي که دکتر دستور داده بود ميسر نبود . اينگونه اعمال از نظر همسايه ها يا هر که ميديد و ميشنيد نه تنها بي معني و سبک بلکه زشت و ننگ آميز بود . زن جوان يک شب از سر ناز بشوهر شکايت کرد : ــ اينم شد کار و زندگي . آدم نتواند در خانه اي که هست نفس بکشد ، نتواند از آفتاب گرم خدا استفاده کند . من ميترسم آخرش در اين خانه تب لازم بگيرم ! سيد ميران او را نـ ـوازش داد : ــ حق با تست عزيزم اما تلقين بد بخودت مکن . حالا زمـ ـستان در پيش است فقط چند ماه بمن مهلت بده ،بزودي براي ساختن زميني که داريم دست بالا خواهم زد . بتو قول مردانه ميدهم که انشاالله پيش از آنکه بهار حقيقي آغاز بشود يک خانۀ خنج و دنج و موافق دلخواه تو با حياط عالي و حوضخانۀ خوب تحويلت بدهم . تا در آنجا خودت باشي و خودت . جيم ناستيک کني ، لخـ ـت بشوي و در حوض جست بزني ، براي شوهرت برقصي . آيا من قابل ديدن هنرهاي تو نيستم ؟ اگر جاي گل در سبزه است جاي هماي عزيز نيز بايد در چنان خانه اي باشد . نقشۀ من همان روزي که ترا گرفتم اين بود که زندگيت را از اينها سوا کنم . از هرچه بگذريم وجود دو هوو در يک خانه بي معني است . هما با نيمخند سادلانه اي که دور دهانش موج ميزد گفت : ــ حوضش بايد کاشي و حياطش آجر فرش باشد . اما رقص بدون موسيقي و تماشاچي چگونه ممکن است .
ادامه دارد... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar