نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و دوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و دوم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل اينها چيزايي خداداد بودند و از آن گذشته خود او نيز زشت نبود،نقصي در بدنش وجود نداشت که به ديگران رشک ببرد.يک روز که بعد از قهري طولاني و کسالت آور ميان آندو آشتي و صميميتي موفقتي پيش آمده بود آهو بي هيچ منظور گفت: _هما تو هم خيلي ظالم و بلا و شيطان صفت هستي هان.با اين لپ هاي هلوئي و گردن بلند بلوريت مردها را که سهل است زنها را نيز کشته اي.مشکل بود تصور کرد که زن بزرگ با اين گفته قصد تملق يا برداشت موضوع پوشيده تري را داشت.هما چپ چپ او را نگريست و خوشدلانه گفت:_نکند آهو تو هم عاشق من شده باشي.در اين صورت سعادتم تکميل خواهد شد. زيرا شنيده ام که عشق زن به زن شوم و نامبارک است._آري،خوب فهميدي،من عاشق تو شده ام._راستي آهو؟_تو نميري بجان بازه(بازه به لفظ کرديسگ سفيد را گويند)،من عاشق آن زلف هاي آلاگارسون و مخصوصا چراغ قوه ي هميشگي شده ام که در مغازه ات مي سوزد(کنايه ي او به دندان طلاي هما بود.)_دلت بخواهد مثل من باشي!بايد مادر دهر بنشيند و جفت مرا بزايد._در عياري و عشوه گري،رندي و دغلبازي._خداش هم بداند.از دستت بر مي آيد تو هم باش!مثل خردجال هر موي بدنم سازي مي زند.با مکر و افسون به چشم مار سرمه مي کنم،غير از اينست؟هما ابرويش را نازک کرد و از روي دوش او را نگريست تا ببيند چه مي گويد،اين حرف خود آهو بود که پشت سر هوويش پيش خورشيد زده بود:_بله، جلوي روي خودت تکرار مي کنم،تو به من بد مي کني.تو به حق خودت قانع نيستي و با فن و فعل و نازو عشوه مرد ساده دل مرا پاک به سوي خودت کشيده اي.اگر چه اين مرد شوهر تو نيز هست و در حقيقت من بر تو تقصيري نبايد بگيرم؛عزيزم،تو زن هستي و روي خاصيت زنانـ ـگي خودت بايد هم براي جلب شوهرت هرکار از دستت بر مي آيد بکني.گله ي من از تو نيست. اين اوست که خطاکار است،اين اوست که به من و بچه هايش بد مي کند.آهو سکوت کرد.فکرش همه متوجه خورشيد خانم بود.بطور مسلم اين زن حرف هاي اورا پيش هوويش واگو مي کرد.زنک سخن چين و نمک نشناس با اين وصف باز شرم نمي کرد و با او دم از دوستي مي زد.همان چند دقيقه پيش بود که براي گرفتن چند گل ترخينه(غذاي فقيرانه ايست از بلغور و دوغ که خشک کنند و بعنوان آذوغه نگاه دارند.) نزد او آمده بود.چقدر پشيمان بود آهو که هيچ نگفت و به او داد.هما با خنده اي گفت:_فقط به تو بد مي کند،بچه هايش چه غمي دارند.آن هم قول مي دهم وقتي من از اينجا رفتم همه ي آب هاي رفته به جوي بازگردد.تو خيال کرده اي من تا ابد خود را پاي بند اين مرد کرده ام؟ آيا اينقدر ابلهم که نفهمم او نگهدارنده ي من نيست و يک روز باشد يا صد سال بالاخره راهي ام خواهد کرد؟ بيخود نيست که من با اين شوروشوق شبانه روزي مي کوشم تا خياطي ياد بگيرم.اطمينان قطعي داشته باش روزي که بدانم مي توان صنار سه شاهي از اين راه بدست بياورم يک لحظه در اين خانه بند نخواهم شد.آن گنجشک را مي بيني بر سر درخت نشسته است،وضع من هم در اين خانه مثل اوست.هان،ببين،پرواز کرد و رفت.آهو سر از دامان تفکر برداشت.هاله اي از شرافت و حقيقت چهره ي هوويش را فرا گرفته بود،در چشمهايش و دور دهانش ندامت موج مي زد.آيا في الواقع راست مي گفت يا مي خواست او را خام کند؟فقط خود خدا از دل اين زن آگاهي داشت.باري،بهرحال،خياطي رفتن هما از يک لحاظ ديگر براي آهو بئ نبود،در نصف روزي که چشمش او را نمي ديد قلبش راحت تر بود.هوويش همچانکه گفته بود در اين روزها کمتر به خودش مي پرداخت و اين مسئله علاوه بر آنکه نشانه ي عشقش به فرا گرفتن خياطي بود هم گواه بر آن بود که اداهي او پيش از آن زائيده ي بيکاري و افکار مهمل بود که اکنون از شرش راحت گشته بود.با اين وجود طبيعت ثانوي او مثل فيلي که ياد هندوستان بکند گاه به سراغش مي آيد.مي خواست در آئينه ميان طاقچه گوشه چشم خود را نگاهکند مي گرفت خود را ميان اسباب آرايشش همچنان محاصره مي کرد که عثمان در ميان مجلات قرآن. و اين به ترتيب مي نشست که ديگر برنخيزد تا غروب آفتاب و پيدا شدن سر و کله ي سيدميران.در اين صورت او از خياطي رفتن آن روز صرف نظر کرده بود.در چنين مواقع معمولا آهو بعد از آنکه براي بار دوم و سوم از در يا پنجره سرک مي کشيد و مي ديد هنوز مشغول ور رفتن بخود است از پشت سر پو کش مي گذاشت و پيش خود يا چنانکه همسايه ها نيز مي شنيدند مي گفت:_خوره توي آن صورتت بيفتد تحفه ي نطنز!کاش که خدا اين چشم و ابرو را هم به تو نداده بود!ديگر بلند نمي شود گورش را گم کند!اگر بيژن در خانه بود به صداي بلند دم مي گرفت:_صدنفر آئينه بدست، سکينه کچل سرشو مي بست.آهو با علامت دست او را مي ترسانيد:_هيس!باگرفته ي پررو،حوصله ي دعوا دعوا ندارم غافل از آنکه هوويش در اطاق خوب مي شنيد.منتهي سکوت مي کرد و لبخند مي زد.طرز آرايش هما،اگر ويرش مي گرفت و مي کرد،هميشه استادانه بود.ابروها را عوض آنکه با وسمه پهن و سياه کند باريک و هلالي مي کرد؛در فر دادن موي مژگان،گلگون کردن پلک ها و گونه همان ظرافت و حوصله اي را به خرج مي داد که يک هنرمند بزرگ در ايجاد اولين شاهکار قلمي خود. و اين مهارت را او در خانه ي سيدميران بود که بدست آورده بود.اين مرد ستايشگر و هنرشناس هميشه به او ميگفت_زن براي شوهر خود حق دارد هر طور که مي خواهد غَنج کند. به او توصيه مي کرد که در بيرون از خانه رفتارش بايد ساده و بي هرگونه آلايش باشد.براي آنکه در تهيه ي مايحتاج زنانه خود با فروشندگان مغازه ها روبرو نشود، خودش پنهان از آهو براي او از بازار سرخاب و سفيداب مي خريد و مي آورد. اولين روزي که آهو از يک چنين چيزي باخبر گرديد مثل آهکي که آب ببيند وارفت. فکري مانده بود که شوهر سخت گيرش در جلوي يک زن «آنچناني» تا چقدر بايد خود را کوچک نموده باشد که برايش از اين نوع خريدها بکند. اين چيزها بود که نفرت او را برم ي انگيخت و آتش به جانش مي زد نه زيبائي خداداد هما. خود آهو پيش از زندگي هَووداري در فاصلۀ بين بند اندازي ها که گاه سر به سه ماه ميزد کمتر ديده شده بود دستي به صورت آورده باشد. آن آئينۀ کوچک قاب چوبي که هديۀ خاله جان و يادگار دوران عروسي اش بود با او سابقۀ انس و الفتي داشت، اما دير زماني بود به عنوان يک وسيلۀ بازي در دست بچه ها مي گشت و از اين جا به آن جا مي افتاد. پس از آن در طول چند سال خانه داري آئينه هاي قد و نيم قد ديگري به وسائل خانه اضافه شده بود، ليکن هيچکدام از لحاظ اين زن و غَنج و بزک هاي خانگي اش مصرف حقيقي پيدا نکرده بود. او از ابتداي زندگي شوهرداري اش هرگز توجه مخصوصي به خودآرائي ننموده بود؛ نه از آن جهت که کار و گرفتاري اش فراوان بود و فرصتي به دست نمي آورد، يا اين که محيط خانۀ همسايه داري چنين اجازه اي نمي داد، بلکه از اين لحاظ که فکر مي کرد شوهرش در اين انديشه ها نبود. سيدميران اصولاً بزک و قِر و فِر را براي زن بچه دار و کدبانوئي در طراز او سبک و ناشايست مي دانست. اين چيزي بود که گذشتۀ چندين ساله به ثبوت رسانده بود. اما آن چه را که اينک آهو خانم مي ديد غير از اين ها بود. چيزها مي ديد که بدو چشم خود ظنين مي شد که نکند عوضي مي بيند. هما، اگر به خياطي نمي رفت، صبح ها اغلب ديروقت، يعني هنگامي از خواب بر مي خاست که آفتاب کاملآً پهن حياط شده بود. بي اعتنا به اين که در خانه مردي هست يا نه سر برهـ ـنه به حياط مي آمد. نزديک نيم ساعت در کنار حوض يا لب چاه معطل مي کرد؛ دندان هاي خود را مسواک مي زد، دست و صورت خود را با صابون عطري که براي پوست لطيفش ضرري نداشت بلکه موجب تازگي و طراوت آن مي شد سُفت و ساب مي داد. و در يک چنين کيفيتي سيدميران نيز که به خاطر برخاستن و پائين آمدن او از تخـ ـتخواب ميان حياط هنوز از خانه بيرون نرفته بود در تمام مدت از پنجره رو به حياط چشم منتظرش را از وي بر نمي گرفت. او که به عادت قديم هميشه در تاريک و روشن صبح از خواب بر مي خاست و از همان موقع سماور را آتش انداخته بود که بيخودي مي جوشيد، چايش را نيز درست کرده بود و در کيف مخصوص خود به انتظار نشسته بود. آهو و همسايه ها هنگامي که هما از کار نيم ساعتۀ شستشو و نظافت فارغ و تنبلانه با طاق وارد شده بود بارها شنيده بودند که سيد با خوشروئي و صفاي يک عيسوي تمام عيار به او سلام کرده بود : - صبح شما بخير! يا اين که جواب سلام او را داده بود : - عليک السلام خانم تمام. حال امروز شما چطور است؟ آن گاه با گرمي و بشاشتي هر چه تمام تر برايش در فنجان چاي يا شير ريخته بود. ايّامي که شب ها را در اطاق مي خوابيدند او حتي ابائي نداشت که رختخواب وي را نيز جمع کند. همه از هر چيز او خوشش آمده بود از اين يک کار او بي آن که دليلش را بداند باطناً نفرت داشت. براي او احساس حقارت مي کرد. اما سيدميران بي توجه به اين احساس يا اعتراض زن از موقعي که او از مريضخانه برگشته بود مانند نوکري که پنهاني کشتۀ عشق خانم است در اين کار براي خود لذتي يافته بود. برادرهاي هما که در اصل آدم هاي خاموش و کم تشخّصي بودند، از آن جا که خانۀ خواهر برايشان پناهگاه بدي نشده بود راضي تر از آن بودند که در کار او، به جا يا نا به جا، دخالتي بنمايند يا از وي ايرادي بگيرند. از اين گذشته اصولاً چگونه چنين حقّي داشتند، وقتي که زَنَک به ديگري تعلّق داشت؟ در اين ميان فقط خالو کرم بود که به علّت مخصوص خود با او بي پرده تر حرف مي زد. او را به کنايه ارمني خطاب مي کرد و بي آن که قصد و غرضش چندان جدي باشد به باد مسخره اش مي گرفت : - ارمني ببين چه کلکي درآورده اي. حالا اگر يک روز اين دندان ها را نسابي قرآن خدا غلط مي شود؟ سيد ميران نيز در ظاهر با خالو کرم موافق بود ليکن به طور ضمني از عمل زن حمايت و تشويق مي کرد : - مسواک زدن در شريعت ما مـ ـستحبّ است؛ پيغمبر هميشه آن را به سحابه توصيه مي فرمود. نظافت جزئي از ايمان است. خداوندگار عالم از فرعون که خطاکارترين بندگانش بود خوشش مي آمد به اين علت که ريش هايش را خار مي کرد، و من از اين هما، که هر چه برايش صابون مي خرم باز مي بينم احتياج دارد. وقتي آهو اين چيزها را مي ديد با همۀ طبع ساده پسند و بي تکلّفي که داشت نمي توانست نسبت به وضع ظاهر خود خونسرد و بي قيد بماند. اين کار بدان معني ود که ميدان رقابت را هر چه بيشتر براي حريف رند و مفت خوددان خالي بگذارد. روش آرايش او برعکس هما به طرز قديم بود. ابروهايش را مثل پرکلاغ با وسمه مشکي مي کرد و بهم مي پيوست. چشمانش را سرمه مي کشيد و خال کنج لبش را که به قول بعضي همسايه ها به همۀ زيبائي هما سر بود پررنگ تر مي کرد. بگوئي و نگوئي سرخابکي هم مي ماليد. و چرا نمالد؟ چرا نکند؟ مگر او زن نبود؟ مگر او دل نداشت؟ شوهر او که چشم باطن بينش کور شده بود صورت زيبا مي خواست ن هسيرت زيبا. اتفاقاً اگر کسي خوب در بحرش فرو مي رفت آهو از يک زيبائي جاافتاده تري برخوردار بود که خطّ کوفي نسيت به نستعليق دارد. اگر کمي استخوان بندي اش درشت بود اين براي زن که مي بايد فرزندان سالم و درشت بزايد عيبي به شمار نمي رود. پيشترها به خاطر صرفه جوئي در هر چيز تا آن جا که مي توانست از دادن لباس هاي زير خود به خياط بيرون خودداري مي نمود. اما اين زمان، از وقتي که هَوو دار شده بود و به خصوص پس از کشف حجاب سليقه اش تغيير پيدا کرده بود. عقيدۀ سيدميران که هميشه در خِلال تمثيل ها و گفته ها بيان مي داشت اين بود که زن نبايد پشت پاشنه اش را آفتاب ببيند، آهو هم که زن مطيع و باشرمي بود به پيروي از پندار شوهر شلوار دبيت حاج علي اکبري مي پوشيد که تا قوزک پايش مي آمد. دامن پيراهنش هميشه از بلندي روي زمين را جارو مي کرد و اين در ميام زنان شهر بخصوص کردها رسم بود. اما چگونه ممکن بود او هميشه بدان حال بماند؟ هوويش پوشيدن شلوارهاي بلند را ورافتاده و قديمي مي دانست. در عوض از پوشيدن شلوار مردانه اِبائي نداشت. تُنُکۀ چهارانگشتي او که وظيفه اش خيلي خلاصه شده بود با توردوزي هاي خوشباف حاشيه اش به تنهائي دفتري از رموز عشق بود. اصراري نداشت که براي پيراهن هاي خود پارچۀ زيادي مصرف کند. زمانه نيز مثل اين که با اين صرفه جوئي در امر کوتاه کردن پيراهن خانم ها موافق بود. آهو نيز خواه ناخواه از زمانه و هوويش که نقش و نمونۀ برجستۀ آن بود پيروي کرد؛ منتهي پيروي که با کتانت و احتياط يک زن عاقل همراه بود. زيرا او مادر چهار فرزند کوچک و بزرگ بود و اگر نه از هر ## ديگر بلکه از آن ها مي بايد شرم داشته باشد. بچه هاي او همه چيز را مي فهميدند جز يک احتياج انساني مادر را. وقتي که با پنهان نگه داشتن درد دروني و خونسردي ظلهري به آن ها مي گفت به پدرشان بگويند که بيايد براي آن ها قند بشکند بهرام جواب مي داد : - چه لازم کرده است که او بيايد، خودمان آن را خواهيم شکست، آيا کاري دارد؟ کاري ندارد، اما مي خواستم او بيايد. آهر شما هم حقّي داريد مادرجان. مثل کيسۀ آب گرم همه اش روي شکم اين سليطه چسبيده است و مي ترسد اگر از پهلويش جنب بخورد باد او را ببرد – بعلاوه قند را او بهتر مي شکند، ما خُردش خواهيم کرد. بجاي تک پوش هاي لاستيکي سابق، کفش پاشنه بلند را انتخاب کرد. البته زمانه که در اين چيزها کلّي تغيير پيدا کرده بود روي او نيز تأثير مي گذاشت. ولي آهو در همه کار يک چشمش به هما بود. تا آن جا که يک بار به تقليد او قصد کرد موهاي خود را کوتاه کند، همسايه ها دستش را گرفتند و نگذاشتند. نقره التماس کنان گفت : - حيف نيست ترابخدا عزيزکم که موهاي به اين نازنيني را به دست جلاد قيچي بسپاري؟! مردم آرزو مي کنند چنين موهاي خرمني داشته باشند و ندارند. خواهر شوهر او افزود : - او را که مي بيني سرش را آلاگارسون مي کند کارش از جاي ديگر خراب است، موخوره دارد مجبور است بکند. - آري خورشيد اين يک حرف را بد نگفتي. و حرست به دل ما مانده است که غذائي درست بکند و تاري از مويش در آن نباشد. اين مطلب را من اغلب از دهان سيدميران شنيده ام. با همه بامبول هائي که مي زند نمي تواند از ريزشش جلوگيري کند. مي بينم روزي را که کچل شده و کلاه گيس به سر گذاشته است. نقره با نوعي بي طرفي گفت : - نترس، آن روز عزتش بيشتر خواهد شد. کچل شانس دارد. او کور هم باشد سفيدبخت است. - چه خوب گفتي نقره، اين مرد دل کور نمي دانم از او چه ديده است که از ما نديده بود. گوئي هما آن مرغي است که تخم دوزرده مي کند، يا بزي که شيردانش براي پنير مايه خوب است. آخ از اين بي وفائي روزگار! حوصله ام از کار و کردار اين ها دارد سر مي رود. قصد آهو به کوتاه کردن موهاي خود از چشم و هم چشمي گذشته بيشتر به علت انبوهي زياده از حد آن بود. در حمـ ـام تنها يک دلاک لازم داشت که سرش را بشويد. شانه کردن و حتي خشکاندن آن پس از آب مکافاتي بود. هر را مي ديد که از حمـ ـام برگشته و بازي از روي دوش خود برداشته است مي گفت : - خوشا به حالت، اي کاش سر مرا هم داده بودم با خودت برده بودي! اگرچه حاجيه خانم که به قول سيدميران با او گيسک ريسک داشت رفته بود، کسان ديگري از همسايه ها بودند که در بافتن گيسوانش به او کمک کنند؛ گيسواني که دسته هاي بافته اش تا روي زمين مي آمد و مورد تحسين همگان بود. خورشيد خانم مي گفت گيس آب دل را مي خورد و شادي و سعادت حقيقي هر را مي توان از روي بلندي گيسوانش فهميد. و با اين حساب هما که موهايش کم رشد و کوتاه بود از يک سعادت حقيقي برخوردار نبود؛ سعادت او يک تابلوي بدلي بود که دير يا زود از پنجره به بيرون افکنده مي شد. از نقطه نظر يک مرد، آهو از زيبائي هاي مشخص ديگري ميز که من جمله لبان قلوه اي او بود بهره داشت. هر  يک بار چشمش به او مي خورد آنقدر بود که باز برگرد و با دقت بيشتري او را بنگرد. وقتي جلوي آينه مي ايستاد از خودش نمي توانست ايراد بگيرد؛ حتي گاهي خوشش مي آمد. چشم هاي مشکي بادامي اش با آن حالت خوش تسليم نجيبانه اي که داشت روشني و گيرندگي دوران قبل از بچه دار شدن را هنوز در خود نگه داشته بود. با همۀ سکوت غم انگيزي که به اصطلاح خودش نصيب و قسمت به او تحميل کرده بود، خوش بيني و اميدي توأم با غرور و بي نيازي مثل سکه اي که در چشمه افتاده باشد از عمق اين چشم ها تابش داشت. صورت بيضي شکل، پوست لطيف و شاداب، لب هاي گوشتي و به خصوص تبسم نمکين او حتي در حالت معمولي گرم و گيرنده بود؛ گيرندگي ساده و بي جلوه اي که تپش هاي يک قلب حساس، خون فشان و شوهر دوست را عيان مي ساخت. از رفتار و حالات او به همان نسبت که از هوويش عشوه و ناز مي باريد سادگي و فروتني خوانده مي شد؛ سادگي و فروتني که به بيننده نجابت و محبت را القا مي کرد نه هـ ـوس يا حسد را. فاطمه دورنگه، مشاطه مخصوص او که به طور مرتب هر بيست روز يک بار به سراغش مي آمد و دو قراني نقره را زنده مي کرد چه بسا در حين کار يا موقعي که به قصد رفتن سَرِ حوصله بساط خود را بر مي چيد و در کيف مي گذاشت، نگاه دلگرم کننده اي به او مي انداخت و به لبخند مي گفت : - خانم به خدا نمي داني چه شده اي! ميان مشترياني که تاکنون داشته ام هرگز نديده ام کسي مثل تو خوش بزک باشد. من که زن هستم هـ ـوس مي کنم اگر بگذاري کنج لبت را ماچ بکنم. حالا نمي دانم خودت مي پسندي يا نه. آهو آئينه را از دست او مي گرفت و با نگاهي بيشتر آميخته به تحسين تا عيب جويي صورتِ از زير کار درآمدۀ خود را برانداز مي کرد، لب هاي خود را دو سه بار به هم مي ماليد تا قرمزي تندش کمي محو گردد و آنگاه مثلاً چنين مي گفت : - دستت درد نکند فاطمه خانم، ابروهايم را اين بار بد در نياوردي. خوب شد از دستِ اين وسمه راحتم کردي. موهاي جلوي سرم بد نشد. اما چه فايده، به قول يارو گفتني، هزار به بهِ فروشنده به يک نه خريدار نمي ارزد. چون دو سه بار صحبت کوتاه کردن موهاي خود را با مشاطه بميان آورده بود فاطمه با اينکه خودش نظر مخالف داشت يکروز بالاخره با جرات و جسارت کسي که در کارش خبره است قيچي را برداشت و از نزديک گردن گيسوي او را دو تيکه کرد. آهو تا آمد بفهمد چه ميکند کار تمام شده بود. در آئينه نگاه کرد و از روي خجلت دستش را دم دهانش گرفت و لبخند زد: _ مثل اينکه خوب نشد فاطمه خانم _ تو يک ذره حوصله کن خانم، من هنوز با آن کارها دارم. در هر جعد و شکنش دامي بگذارم که بزنگاه صد دل ديوانه باشد. من اگر تابحال دست نگه ميداشتم و نميخواستم آن را کوتاه کنم از اينجهت بود که حيفم ميآيد. منتهي تقصير با من بود که زود آئينه را بدست تو دادم. اطاق از وجود بچه ها بجز کلارا که دختر بود و حق داشت تو بيايد قرق شده بود و اين بآنها امکان ميداد تا درکارخود شتاب نکنند. مقاطه با دقت فراوان و در چنان وضعي که عرق از سر و رويش مي ريخت آنچه گفته بود کرد؛ آخرين فوت و فن و جادوي هنر خود را در موقع فر زدن روي دايره ريخت و تا وقتي که با شرم و رودربايستي خاص مزدش را گرفت و خداحافظ گفت آهو چند بار به آئينه نظر انداخت، علامت نارضائي در چهره اش موج ميزد؛ موي کوتاه بصورت بيضي شکل او نميآمد. با اينوجود مشکوک بود. معلوم نبود شوهرش در همين حال او را بهتر نپسندد. چه بسا که زن در آرايش موي و روي و لباس خود چيزي را ميپسندد که مرد چيز ديگر را. مشاطه اش به او اطمينان داد: _ اگر فکر ميکني خوب نشده است کاملاً اشتباه ميکني و اين اشتباه از آنجهت است که هنوز بآرايش تازه ات انس نگرفته اي. اتفاقاً شب که سيدميران بخانه آمد بلافاصله پي او فرستاد. آهو هولکي چادر نمازش را روي سر انداخت و بآن اطاق رفت. معلوم شد که شوهرش بهمان زوديها، يعني روز جمعه که پس فرداي آن شب بود در باغ ني مهماني دارد که بايد ببهترين شکل ممکن از آن پذيرائي بعمل آيد. اين مهماني از قرار معلوم بافتخار ورود شهردار جديدي بود که تازه از تهران انتخاب و با پست سفارشي دو قبضه بصوب ديار غرب اعزام گشته بود. شازده محسن ميرزا و نايب حسين خان معين الممالک ويکي دو نفر ديگر از معتمدين سرشناس شهر جزو مدعوين اصلي بودند. البته بعضي از نانواها هم بودند که هنوز بهيچکدام چيزي گفته نشده بود. عده ي مهمانان رسمي بهر حال رويهم از هفت نفر تجـ ـاوز نميکرد اما براي رعايت اطمينان ميبايد پيش بيني چهل نفر را بکنند. سيدميران اوقاتش خوش بود. تبسمش يک لحظه قطع نميشد. مثل چيزي که موفقيتهاي جديدتري در امر کار و کسب انتظارش را ميکشيد. گرم و يگانه درباره ي تدارک پس فردا با او مذاکره و مشورت کرد و در خصوص هر چيز رايش را پرسيد. بکلارا گفت تا کاغذ و قلم بردارد و مخارج تقريبي مهماني را آنطور که حساب ميکردند بنويسد. به خانبابا برادر هما و جافر يکي از اهالي سفير چفا که آنشب آنجا بودند و قصد داشتند صبح روز بعد بده حرکت کنند سفارش کرد که حرکت خود را دو روز بعقب بيندازند؛ در روز مهماني بکمک هر دوي آنان احتياج داشت. نظر زنها و بخصوص هما بر اين بود که وسائل تکميل شده را بباغ ببرند. و بـ ـوسيله ي آشپز نهار را در همانجا تدارک ببينند. اما سيدميران ميگفت که نهار را در خانه تهيه کنند و نزديک ظهر بـ ـوسيله ي يک يا دو درشکه بباغ بياورند. اين پيشنهاد علاوه بر آنکه درد سرش از هر لحاظ کمتر بود بيشتر سبب غافلگيري و تعجب مهمانان ميگشت. هما و آهو قبول کردند. و چون خواهي نخواهي وجود زن براي کشيدن غذا، زعفران ريختن روي پلو و خيلي کارها و دستورهاي خرد و درشت ديگر لازم ميشد، قرار بر اين شد با همان درشکه اي که غذا را ميبرد آهو نيز بباغ برود. سيدميران ببچه ها که همه در اطاق حاضر بودند سفارش کرد که آنروز حق ندارند بهيچ عنوان مزاحم مادرشان بشوند؛ اگر ميخواهند بباغ بيايند بايد اين موضوع را ببعد از نهار و طرفهاي عصر موکول کنند. البته بهرام که باشاره ي مادر بطور پنهاني موفق به کسب اجازه ي پدر شده بود از قائده مـ ـستثني بود و ميتوانست از همان صبح زود همراه وي بباغ برود. در تمام مدت صحبت، آهو چادر نمازش را دم صورت گرفته بود نه فقط از اين لحاظ که دو مرد بيگانه در اطاق حضور داشتند بلکه بعلت شرمي که از همه مخصوصاً سيدميران احساس ميکرد. حتي يکبار نکوشيد سرو زلفي بنماياند. اين مرد شوهرش بود، اما هر چه که زمان ميگذشت بيشتر نسبت به او بيگانه ميگشت. تابستان سال سوم نيز طي شده بود و او مانند کفش کهنه ي بيکاره اي در ميان گرد و غبار يک گوشه ي تاريک و فراموش شده بي استفاده افتاده بود. عمر و جوانيش همچنان در انتظار بيهوده ميگذشت و اقلاً اين اميد را هم نداشت که روزي بدرد صاحب بيوفاي خود بخورد. وقتي خانبابا و جافز بهواي سرکشي بمالهاي خود بکاروانسرا رفتند آهو مثل عروسهاي قلابي زمان هاي پيشترهنوز از باز کردن صورتش خودداري مينمود. هماي زيرک که گوشي بدستش بود لبخند آب زير کاه و شيطنت بارش قطع نميشد. از روي شوخي که ماهيت موذيانه داشت چادر نماز او را گرفت و ناگهان بيکسو انداخت تا سيدميران خوب تماشا کند. با همه ي حسادت گدازاني که اين زن نسبت بهوويش در دل احساس ميکرد و چشمهاي آژگوس(1)(argus غول افسانه اي صد چشمي که يونن همسر خداي خدايان مامور مراقبت رقيب خود اپو کرد و از چشمهاي او هميشه نيمي بيدار بود.) را براي پائيدن شوهر قرض گرفته بود و اغلب او را بزير اخيه ي سوال و جواب ميکشيد که با همه ي احوال نکند دستي از پا خطا کرده باشد، از صميم قلب راضي بمحرميت مطلق آهو نبود. چندشش ميشد ليکن دلش بحال وي ميسوخت. عمل خود را يک ظلم آشکارا نسبت بزن سليم النفس ميدانست. اينطور فکر ميکرد که سيدميران با همه تظاهريکه بمعصوميت ميکرد و قسمهاي ابراز نشده اي که ميخورد بالاخره غير ممکن بود مطلقاً زن قديم و نديم خود را فراموش کرده باشد. در ايامي که او بعلت خياطي رفتن هميشه نصف اوقات روز را در خانه نبود چگونه ممکن بود آهو بکام دلي نرسيده باشد. آيا در همين روزها نبود که زنک دوباره آبي بپوستش دويده بود؟ خودي درست ميکرد و جرات ميافت تا مرد را براي نهار و چاي باطاقش دعوت کند؟ از هر چيز که ميگذشت چه ميشد کرد، اگر او اين چيزها را نميخواست ببيند ميبايد چشمش کور از خياطي رفتن و عشق اينکار صرفنظر کند و در خانه اش بتمرگد. باري، هنگاميکه سر زن عريان شد، سيد ميران خوب يا بد اول از آرايش جديد او تعريف کرد. اما بعد خنده اش گرفت. و اين خنده بسايرين هم جسارت داد. بچه ها که اصولاً بزک مادر توي ذوقشان ميزد و آنرا عملي بي ربط ميدانستند او را دست انداختند. مهدي از روي شيطنت کودکانه چدر نمازش را، قبل از آنکه بتواند دوباره بسر بياندازد و صورتش را بپوشاند، ربود. گندوله کرد و بگوشه ي ديگر اطاق برد. بيژن گفت: مامان گردنش مثل مرغ لاري شده است.- از اين حرف سيدميران و هما و همچنين بهرام و کلارا که ساکت و آرام سرگرم نوشتن مشق خط بودند زدند زير خنده. بچه براي خوشمزگي باز هم بيشتر از پشت سر آهسته بمادر نزديک شده، دست بگل و گوش عريان او که قبل از آن هميشه در زير موهاي انبوه پنهان و اکنون بطرز عجيبي آشکار و در معرض ديد بود کشيد و بتقليد مرغ فروشهاي گذرچال حسنخان صداي خود را کلفت کرد: _ پول يک دانه مرغ لاري آهو لبخند بلب داشت اما دلش پرکينه بود. برگشت و با غيضي نيمه آشکار به بچه چشم غره رفت. _ پول يک دانه مرغ لاري چاق و دم کل مادر خواست او را کنار بزند بيژن پيله کرد. ميخواست با اين خوشمزگي بي منظور هر چه بيشتر پدر و زن پدررا بخنداند.آهو که از جا در رفته بود نتوانست بلافاصله ورم کرد و کبود شد. سيدميران که از اين حرکت زن خوشش نيامده بود با نفرت باو نيش باز کند: _ واه، چه( ) بچه گريه نکرد اما دمغ شد. و چون ديد محيط خنده و شخي بکلي عوض گشت کينه توز و پشيمان دمش را لول کرد و آهسته از در اطاق بزرگ خود را بيرون گذاشت. وقتيکه آهو با ايل و تبار دنبالش از اطاق بيروم ميآد با خود گفت: _ من باب ميل او نيستم، زور که نيست. مرديکه نميخواهد بعشق زنش خيانت بکند، زور که نيست. آنقدر که از عمل بث نتيجه ي خود احساس خفت مي کرد ده برابرش براي گيسهاي از دست رفته اش افسوس ميخورد. اما اين يکي غم کشنده اي نبود. يکماه يا حداکثر دو ماه بعد باز باندازه اي که گوش و گردنش بآن طرز نازيبا پيدا نباشد رشد ميکرد و پائين مي آمد. از آنروز ببعد تا دو سه هفته بسرش چارقد بست و مشاطه اش را نيز عوض کرد. زمان همچنان پيش ميرفت و آهو بتدريج قانع ميشد که هيچيک از اين دست و پاها او را محبوب شوهر نميکند. هر نقشي ميزد نميگرفت، هر طرحي ميريخت بشکست خودش ميانجاميد. سيدميران بخاک کوچه و مرغ خانه توجه داشت و باو نداشت. ستاره ي بخت زن يکسره غروب کرده بود. تا کي و از کدام گوشه ي آسمان دوباره طلوع کند. طبيعت انساني در زندگي چنانست که در مقابل بزرگترين دردها، داغها و محروميتها مقاومت دارد جز در مقابل شکنجه هاي روحي دائم، و زندگي آهو يک شکنجه ي روحي دائم بود. با آنکه دور و برش شلوغ بود، تربيت بچه ها، مهرورزيدن و پرستاري از آنها سرگرمش کرده بود. از يک چيز بطور کشنده اي احساس رنج و خواري ميکرد و اين همان بيمهري يکروي و روند شوهر بود. گاهي وقتها و بخصوص هنگاميکه بچه ها با نافرمانيها و شيطنتها يا چشم سفيديهاي خود بستوهش ميآوردند از روي حرص بصدا در ميآمد: _ بگيريد بتمرگيد ذليل مرده هاً بخدا ديوانه ام کرديد! از زندگي بيزارم کرديد! بخدا اگر شما نبوديد تابحال هفت باره از اين خانه رفته بودم! مگر خدا بجانم گذاشته است. براي کي، براي چي، اين زندگي پر درد و عذاب روح مرا خورد! و در چنين لحظات، اغلب بيژن که رفته رفته بچه ي شرور، ناراحت و لغزگوئي از ميان در مي آمد باو پرخاش ميکرد: برو، د برو، ياالله همين حالا برو پس معطل چه هستي؟ هوم انگار کرده وقتي او از پيش ما برود دنيا به آخر مي رسد. آهو روبه او مي کرد و مي گفت: که گفتي برم بيژن هان؟ خيلي خوب پس از اين به بعد من مادر شماها نيستم از همين حالا که من مي روم برويد مادر ديگري براي خود سرغ کنيد برويد هما جان تا يک چيزي به شما بفهماند تا همچنين در روغن خودتان سرختان کند که حظ بکنيد اي بلبل هاي سرگشته که شما نيز به من بد مي کنيد مي ترسم عاقبت هم به همين سرنوشت مبتلا بشويد. آن گاه آهو چادرش را روي سر مي انداخت و با تظاهر به اين که قصد رفتن از آن خانه و ترک بچه ها را دارد پنهاني به اطاق خورشيد يا نقره مي خزيد اين صحنه که هميشه اولش با اوقات تلخي و چه بسا اشک و اندوه تلخ مادر شروع مي شد آخرش به شوخي و بازي مي انجاميد نيم ساعت يا چيزي بيشتر نمي کشيد که بچه ها ميفهميدند مادر در کجا پنهان گشته است دسته جمعي مي رفتند و با اظهار پشيماني و ندامت از کرده هاي خود روي دست و پايش مي افتادند و او را به اطاق برمي گرداندند وقتي همسايه ها به آن ها اندرز مي دادند که براي مادر بچه هاي مودب و معقولي باشند قدر او را بدانند و بکوشند تا در آينده خوبي هاي او را پاداش دهند آهو رويش را از آنان برمي گرداند و مي گفت: اي از او چه گلي چيدم که از اينها گلايش را بگيرم؟! چيزي که بيشتر از هر چيز او را عذاب مي داد اين بود که بچه ها با هم نمي ساختند گويي دشمن يکديگر بودند بيژن قلدر و خل وضع مهدي کوچک و نيمه جان را مي زد. بهرام کلارا را. بروي مادر نيز دست بلند مي کردند صبحها بر سر چاي قهر مهدي ترک نمي گشت و تا جيره ي روزانه ي خود را که عبارت از يکي دو .... ويشگون جانانه ي مادر بود نمي گرفت و حالش به جا نمي آمد آدم نمي شد سيد ميران که صداي بزن بزن و گريه و زاري و داد و بيداد آنان را مي شنيد ظاهرا خونسرد مي ماند اما در باطن ناراحت مي شد آهو چون از عهده ي آرام کردن آن ها برنمي آمد اغلب جيغش بلند بود به خود و بخت نامساعدي که روزگار نصيبش کرده بود بد مي گفت مخصوصا براي آن که به گوش او برسااند صدايش را بلند مي کرد سيد ميران با رفتار غير منصفانه ي خود نسبت به زن بزرگش با خونسردي و بي اعتنايي در امر تربيت و اخلاق بچه ها براي آهو زنداني سلخـ ـته و پرداخته بود که ميله هايش همان بچه ها بودند و آهو با همه ي احوال از روزن همين بچه ها بود که آسمان روشن و اميد بخش فردا را به چشم مي ديد بچه هاي عزيزي که يک لحظه از زندگيش بدون آن ها هيچ و پوچ بود بچه هايي که چشمان جوهري زيبا لبان گوشت آلو و موهاي پرپشت مشکي داشتند آيا او حاضر بود يک موي همان بيژن شروري را که هرگز در غم مادر نبود يا مهدي لجوج و حساس را که هميشه به چادر مادر چسبيده بود بدهد و نصف ثروت دنيا را را با لذائذ رنگ وارنگش بگيرد؟مسلما هيچ ترديدي نبود که نمي داد پس چرا بايد ناسپاسي کند و دائم جگر خود را بخورد؟ روي اين زمينه اغلب و به خصوص شب ها که بچه ها خـ ـوابيده بودند و او بيدار با خود مي انديشيد: اگر به راستي اين بچه ها را نمي داشتم تکليفم چه بود؟ خدا را شکر که چشمانم بوجود اينان روشن است زندگي من اين هاست آينده ي من آينده ي اين هاست. ناراحتيم براي چيست؟ از بس غصه خوردم غصه دانم درآمد. از ميان بچه ها مهدي را که به مدرسه نمي رفت و مونس دائمي و جدايي ناپذيرش بود بيش از سايرين دوست مي داشت با اين که ديگر چندان کوچک نبود مثل يک بچه دو ساله او را مي گرفت به هوا مي انداخت باز مي گرفت و از گونه هايش ماچ هاي آبدار حرص آلود که صدايش به گوش همسايهع ها مي رسيد بر مي داشت او را با محبتي بي کران به سيـ ـنه مي فشرد و مي گفت: _...جوي من، دلجوي من، شوهر من، همه من؟ تا تو را دارم هيچ غمي ندارم هيچ آرزويي ندارم. و اين نوع گفته ها و تظاهرات که تجليات چاره ناپذير يک قلب شکست خورده بود با همه ي حقيقت بي شک و شبهه اي که در برداشتند از اين جهت نيز بودند که آهو نمي خواست جلوي همسايعه ها و مردم خوند را از تنگ و تا بيندازد براي آن که کمتر به فکر فرو برود شبها در اطاق بچه ها را به بازي و تئاتر وامي داشت بهرام چادر مادر را عمامه مي کرد به سر مي گذاشت عباي زري قديمي پدر را روي دوش مي انداخت روضه خوان مي شد و به منبر مي رفت و چون از صداي گيرنده و و صاف و رسايي نيز بهره مند بود کاري مي کرد که تمام همسايگان خانه آن جا به تماشا گرد مي آمدند بچه ها با اداهاي مسخره پا منبري مي کردند دروغي مي گريستند راستي مي خنديدند مي زدند و مي رقصيدند و مي خواندند و هورا مي کشيدند و از اين بزن و بکوب و سرو صدا کهد هيچ امر و نهي و بندو باري نمي شناخت اطاق را روي سر مي گرفتند آيا آن دو جغد نرو ماده ي شوم هم در اطاق سوت و کرو خود به اين اندازه خوش بودند؟ مسلم بود که تنبلي و سکوت و هميشه در يک جا لم دادن چيزي جز کسالت و رخوت در دنبال نداشت حال آن که آهو هميشه زنده و در جنب و جوش زندگي بود و هرگز از کارو کوشش در راه بچه هايش آرام نمي گرفت آري اين بچه ها در زندگي او نقش بزرگي بازي مي کردند لحظاتي که تا غافل مي شد پي کاري يا کشيدن قليـ ـانبه اطاق همسايه ها مي رفت ووقتي برمي گشت مي ديد اطاق تميز و مرتب را ...بسته اند مواقعي که خسته و بيهوش تسليم خواب خوش شدخه بودند مدرسه ي آن ها حتي بيماري آن ها براي او مشغول کننده بود فکر آن ها کار آن ها او را خسته يم کرد و خستگي فراموشي مي آورد با اين اوصلف شادي و شکفتگي حقيقي و پايدار همان قدر در زندگي آهو وجود داشت که گل و گياه در کوير لوت. غم بر گفته ها و کرده ها و همه حرکات و سکناتش سايه افکنده بود بردوش او قوزي شده بود که هر جا مي رفت از دستش خلاصي نداشت و ح هم داشت اين يک داغ جگر نبود که غبار آينده بر آن پرده ي فراموشي بکشد شکنجه ي تلخ و طاقت فرسايي بود که مثل يک جيره طبي پيوسته بر شدتش افزوده مي شد اشک ها آه هاي پنهلان و آشکار روز به روز روحش را مي خورد و تنش را مي کاهيد بزرگترين شاديش در اين بود که لحظه ي مناسب و گوشه ي خلوتي بيابد و براي پاره کردن عقده ي دل گريه کند يا همرازي بجويد و ساعتي با او دردو دل نمايد از ميان همسايه هاي خانه نقره و دخترش بيش از ديگران نسبت به او همدردي نشان مي دادند ننه بي بي پير و قوز کرده که گاه گاه با بقچه ي خامي ريسي دستش يادي از او مي کرد و دو سه شب پيشش مي ماند برايش غصه مي خورد و دعا مي کرد با اين که هنوز آن قدر گوشت به تنش بود که بگويد از هما چاق تر است اما از زني که هنگام تولد مهدي تلنگرش مي زدند پوستش مي ترکيد اکنون همان پوستاش مانده بود نزديک به سه سال بود که سيد ميران شوهر عزيز و جان جان بي مثل و مانندش مثل کبوتري کهه صبح لانه و جفت را ترک کند و ديگر براي هميشه باز نگردد از کنار او دور شده و رفته بود اين او را مي ديد اما او اين را نمي ديد مثل اين بود که آهئ مرده باشد و روح او با تمام حساسيت فوق زميني خود شاهد زندگي الوده ي شوهر، عيش و نوش هاي خيانتکارانه و بي وفايي وي نسبت به آن يار وفادار بوده باشدظهر يا شب هر بار که صداي سرفه ي کوتاه و خموده اش شنيده مي شد که پا به درون حياط مي گذاشت زن هجران زده و بي نوا با خود فکر مي کرد: ممکن است به سرش بزند و به اطاق من بيايد ممکن است بخواهد احوال بچه ها را بپرسد. اما هيهات! سيد ميران همان سيد ميرانت بود و راه همان راه از موقعي که هما را گرفته بود جز در پاره اي موارد مخصوص مثل سرکشي به گل ها که آن هم اکنون مدتي بود فراموشش شده بود در صحن حياط ديده نشده بود که بيايد مثل يک صاحبخانه بگرددد و بنشيند يا با همسايه ها اختلاط کند و وقت بگذراند همچون مرده که تا چشم فرو مي بندد بايد به سوي گور بشتابد از دالان که ظاهر مي شد سر به زير و بيگانه وار قطر طولاني حياط را از کنار حوض و نه از جاي ديگر طي مي کرد و از پله هاي ايوان بزرگ بالا مي رفت گويي همسايه ناآشنا و کمـ ـرويي بود که اولين شب خود را در آن جا مي گذراند حتي وضوي خود را در همان ايوان مي گرفت تا مجبور نباشد در حياط معطل کند وقتي مهماني باغ ني پيش آمد با آن قراري که در ميان بود آهو به خود دلخوشي داد که آنجا در باغ دور از چشم هما فرصتي به دست خواهد آورد و حرفهايي را به او خواهد زد اما هنوز خوب هوويش را نشناخته بود آن روز هما در خانه نماند پشت سر او که به وسيله ي درشکه و همراه جافر و خان بابا ديگ ها و وسايل نهار را مي بردند .
ادامه دارد.. همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره