آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
ستارۀ سهمگين و عظيمي که بمنظومۀ شمسي او نزديک شده بود همۀ قوانين مهر و وفا، قيد و بندها، حرکات و حتي معتقداتش را دگرگون کرده و خود قوانين و حالات و ترتيبات ديگري پديد آورده بود. ميگويند بچه مُهر محبت است، حال آنکه در مورد او و هما قضيّه درست برعکس اين بود. معلوم نبود چه سرّي در کار بود که ضرب الامثال نيز که چکيدۀ تجربيات درست گذشتگان است در پيش رفتار ايندو رنگ ميباخت و معني اش وارونه درميآمد. اين زن! اين زن! مرداب گاو خوني شب و روز، ماه و سال، زاينده رود را مي بلعيد و اين زن همۀ عواطف و علاقه هاي انساني مرد او را، که جز تيرگيها و زشتيها چيزي براي وي بجاي نمي گذارد. زندگي با اين کيفيت و در شرائط زهرآگيني که جريان داشت براي او تحمل ناپذير مي نمود. و اگر راست باشد که مردم هر زمان بر آئين پادشاهان خودند، بر جدي بودن سخن سيد ميران ديگر جاي ترديد نبود؛ زمانه ستم پرور بود. خشونتهاي اخلاقي از بالا بپائين، از پائين ببالا مثل جريان هواي گرم و سرد همه جا جاري و ساري بود؛ برو خودت را بکش، همين و ديگر جاي درنگ نبود. از رفتار و کردار سيد ميران چنين خوانده مي شد که اگر او و هماي جان جان و همه کسش آقا و خانم و وي کلفت بود بي شک برخوردشان غير از اين بود که بود؛ آهو تا اين حد هم راضي بود خود را پائين بياورد، فقط بيک شرط که اگر اينمرد او را همپايه و همحقوق با هما نمي داند همينقدر بحساب آيندۀ بهرام و بيژن بيش از آن دلشکسته و پيرش نکند؛ از او بدش نيايد؛ با او بمدارا و ملايمت رفتار کند؛ بچه هايشرا دوست بدارد و اين دوستي را عملاً با بـ ـوسه هاي پدرانه بر روي و موي آنان بزبان بياورد. آخر اين رفتار مرد زندگي بچه ها را هم تلخ کرده بود. وقتي بحال خود مي انديشيد تيره روزتر از آن بود که هما خانم حتي بکلفتي قبولش کند. داستان زندگي او پس از چهارده سال گذران بي غلّ و غش و سه سال اندوه و ناکامي با اين اقرار دردناکي که از ميان دو لب مرد بيرون آمده بود بنظر ميآمد که ديگر پايان پذيرفته بود. يا اگر نه، لااقل وارد مرحلۀ ديگري بمراتب مرگبارتر از گذشته شده بود. سيد ميران با نفرت و بيحوصلگي هر چه تمامتر باو گفته بود مثل اينکه موي گرگ بتن دارد، از او نه تنها بدش ميآيد بلکه وحشت مي کند. عجب! عجب! آيا اين خود سيد بود که چنين حرفي مي زد، يا مسخ شده و بر گردان او؟! چه کسي جواب اين مشکل را مي داد؟ خوف جاني! اين کلمات ديگر چه معني داشت؟ آيا او ميخواست در بعضي فرصتها پنهاني در غذاي شوهرش سم يا زهر بريزد و او را بکشد؟ بچه منظور؟ لابد براي آنکه باسم بچه هايش دست روي مال و منال او بکشد، هما را از آنخانه براند و خود پس از آنها دوراني از سر بگيرد؛ هووي گر و مکّار او يکبار جلوي همه و البته بلحن شوخي، چنين مطلبي را بميان آورده بود. عنوان کردن خود اين موضوع هر چند از روي شوخي بوده باشد، برطبق اين مثَل که ميگويند گدا هر چه در توبرۀ خود دارد خيال مي کند در توبرۀ رفيقش هم هست، آيا نشانۀ بارزي بر نيّتهاي آلوده و اعمال پشت پردۀ گويندۀ آن نبود؟ آيا مشاطّۀ جديد او که روي قرآن ميزد و ميگفت هما در پنهان با ماليدن پيه گرگ توي کفش يا ببدنش او را در چشم شوهر سياه و چون گرگ منفور کرده است درست حدس نزده بود؟ آيا از چنان زن پر فنّ و فعل و همه سر حريفي که با خورشيد خانم بخانۀ سيّد هندي ميرفت، از کوليها پيه خرس و کوفت و زهرمارهاي بي اسم ديگر ميگرفت چنين کارها دور بود؟ هما زيبا بود، اما في الواقع آيا چشم و ابروي او بهتر بود يا مال دختر آقابزرگ که هر روز دو سه بار بآن خانه ميآمد؟ مسلماً هر با يک نگاه ميگفت که مال دختر آقابزرگ. بسيار خوب، شوهر همين زن هر شب کتکش ميزد؛ با اينکه تازه عروس بود و در خانۀ پدر هم مينشست مثل يک کلفت کار از گرده اش ميکشيد. از آن خانه باينخانه ميآمد و با کوزۀ سنگين دستش از چاه آنها آب ميبرد. پس در رابطۀ ميان اين زن و سيد ميران تنها مسئلۀ چشم و ابرو يا قدّ و بالا نبود، کار از جاي ديگر آب ميخورد. پرندۀ سيـ ـنه قرمز صحرا هم با همۀ اطلاع زيرکانه اي که از زيبائي پر خويش دارد هنگام جلب جفت و معاشقه از روش نيرنگ و تهديد استفاده ميکند. ماه طلا خانم، يکي از دوستان قديم و صميمي آهو که بزرگ شدۀ سراب و همبازي دوران کودکيش بود و سه چهار سال اخير را با شوهر زارعش بُنه کن بکنگاور سفر کرده و اکنون دوباره برگشته بود، با تأکيد و اطمينان هزار درصد روي همين نکته انگشت ميگذارد. يک هفته پيش از آن که آهو بديدن او رفته بود، پس از يک درددل چهار ساعتۀ زانو بزانو و تازه کردن چندين بارۀ قليـ ـان، بعنوان نتيجۀ اين ديدار از وي دو عدد طلسم برنجي و يک پاره آهن نعلي شکل که رويشان دعا نوشته شده بود گرفت و بخانه آورد؛ تا نعل را در آتش بگذارد و از برکت تأثير آن شوهرش را بسوي خود بکشاند؛ طلسم را در سماور بيندازد و آب آنرا در چاي باو بدهد و اثر جادوهائي را که تا آنزمان هوويش در حق وي کرده و چيزهائي که بخورد مرد داده بود باطل سازد. پس از گذشتن يک هفتۀ پر تب و تاب، آنروز کذائي که بخود جرأت داد و سيد ميران را باطاق صدا زد در حقيقت از شب پيشش نعل را در آتش گذارده بود. شوهرش بسوي او آمد، اما چه آمدني که ايکاش نيامده بود! ديگران از زندگي خيلي چيزها ميدانستند که او از همۀ آنها غافل بود. با اينکه از اولين تلاش خود در زمينۀ کوشش تازه نتيجه برعکس گرفته بود دلش ميخواست باز بيشتر امتحان کند؛ زيرا مسلم بود که هيچ مخترعي در همان آزمايش اول شاهد موفقيت را در آغـ ـوش نگرفته است. با آنها که در زندگي پيراهني از او بيشتر پاره کرده بودند مشورت و چاره جوئي ميکرد. هر ## داستان او را ميشنيد دست روي دست ميزد و ميگفت:
ـ واه، خواهر، حرفي نيست که اين پتياره شوهرت را چيزخور کرده است. و عجب از تو که تاکنون بيکار نشسته بودي. چه زن ساده دل و بي دست و پائي! زبان بستۀ مادر مرده! و با اين ترتيب انتظار داشتي که شوهرت بتو توجه داشته باشد؟! حتي ما که هوو نداريم براي آنکه شوهر را در دست داشته باشيم گاه ناچار ببعضي کارها هستيم. کيست که مردش را بخواهد و بي اينگونه امور مضوي کارش بگذرد؟!
آنجا در محلۀ سينۀ گل زرد، کنار آبشوران، زير درخت گردو، مرد دعانويسي دکّان داشت که با همۀ گمنامي و آهسته کاريش ميگفتند دُم مار و نيش عقرب را بافسون ميبست وجورا از ديوار راست بالا ميبرد. منظرۀ در و ديوار دکانچۀ اين مرد چهل سالۀ ريش دراز که در شب کلاه يزدي و عينک و آرخالق عجيب شکل مؤذنين مساجد را داشت آن اطميناني را بمشتري القا ميکرد که مريض در محکمۀ دندان پزشک احساس ميکند و دردش تسکين مي يابد. تعجب بود، همچنانکه اين مرد نيز تأکيد ميکرد، امور چنان زن پر فنّ و فعلي بي جادو جنبل نمي گذشت. هما بي هيچ گفتگو، که خيالش راحت باشد، در گوشۀ اطاقش به نيت او سوسک سياه چال کرده بود؛ دو سوسک سياه را با موي سر او از پشت بهم بسته و همراه با چرک بدنش در گنداب انداخته بود. با اين وصف آتش عشق او در سينۀ شوهر هنوز آنطور خاموش نشده بود که نتوان روشنش کردغ منتهي مي بايد تا زود بود و کار از کار نگذشته چاره اي انديشيد.
آهو که اصولاً قدر پول را باندازۀ خود زندگي و يا شايد بيشتر از آن درک کرده بود خيلي زود دريافت که از اينراه هم تلاشش بيفايده است. در راه جلب شوهرش نذر و نياز مذهبي و سفره هاي بي بي سه شنبه خود او يا دوستانش چه کرده بود که جادو جنبل که کار شيطان بود بکند؟ اگر زدن تشت و سيني و گرداندن آتش بر بام در باز شدن خسوف ماه يا کسوف خورشيد اثر داشت، دوز و کلکهاي يک مرد دعانويس نيز در رد کردن شرّ هما بهمچنين. بناي محبتي که پيرمرد او از عشق ناميمون ديگري ساخته و در آن سکونت گرفته بود، مانند حصاري پولادين و خلل ناپذير چنان مـ ـستحکم بود که توپ هم در آن کارگر نميشد. عشق هـ ـوس آميز و نامتناسبي که سه سال و نيم پيش از آن شروع گشته بود اينک چنان شکل نگفتني بخود گرفته بود که مثل کتيبه ها و آثار باستاني ايران و روم با همۀ پيش پا افتادگي و سادگي ظاهر بنظر هرکس که مي شنيد افسانه آميز و اعجاب آور مينمود. در آن شبهاي اول پائيز زن و مرد از لحظه ايکه شامشان را ميخوردند در و پنجرۀ اطاق را بروي غير مي بستند و ظاهراً زندگي ديگري شروع ميکردند که فهم و فراست آهو را بدان راهي نبود. اگر داستان آن شهري که مردمانش شبها سگ ميشدند و براي آنکه بغريبه ها آسيبي نرسانند از همان غروب، يعني در لحظه هائي که هنوز آدم بودند، به پشت بامها ميرفتند راست ميبود پس چنين احتمالي با همۀ غرابتش دور نبود که عاشق و معـ ـشوق در آن لحظات از جلد انساني خود بيرون مي رفتند و عوالم ديگري طي ميکردند، زندگي و حالي ميگذراندند که فقط خود از آن آگاه بودند؛ صبر ميکردند که همۀ ساکنين خانه بخواب عميق خويش فرو روند تا آنگاه جفت هم از اطاق بيرون بيايند و در حياط خاموش و نيمه تاريک بي سر و صدا به پشت پردۀ تخـ ـتخواب بخزند. روزها چه بسا آهو يا بعضي زنهاي فضول همسايه از پنجره هاي ميان حياط در بحر مطالعۀ آنها رفته بودند؛ زن و شوهر در خاموشي بظاهر سوت و کور و بيرونق خود با هم حرفها داشتند؛ قهر بودند ليکن در سکوتي لطف آميز بازي ميکردند. مرد از قوطي سيـ ـگار، کبريت و مشتوک، برج درست ميکرد و همينکه کارش تمام ميشد زن با ادائي شيرين و بچه وار آنرا خراب ميکرد، در چشمش ميخنديد و مثل اينکه ناگهان بخاطرش آمده باشد دوباره حالت قهر بخود ميگرفت. در ميان همسايه ها، اکرم که اکنون بيش از دو سال بود در آن خانه مينشست و يکي دو بار اطاقش را عوض کرده بود بيشتر از سايرين در کار هما کنجکاوي ميکرد. او يکي از آن پرندگان کوچک يا حيوانات راسو مانند هوشياري بود که وسوسۀ دانستن آسوده اش نميگذاشت و عاقبت نيز همين حس بلاي جانش ميشد. زن کوتاه قد زيرک و بهمان نسبت عُرقُوبي و شيطان صفت، حسود و آب زيرکاهي بود که هرگز حتي مواقعي که رنجي در دل داشت خنده از گوشۀ لبـ ـانش محو نميشد. با شوهرش که شاگرد چرخ ساز بود پنهاني اختلاف داشت؛ شايد بدانجهت که مرد او پاي بند زندگي خانوادگي، رفتار و گفتار شايسته در محيط درون و بيرون خانه نبود و چنان مينمود که تا ابد ميخواست در همان شغل شاگردي خود ثابت بماند؛ با يک زيلو کهنه و حصير و چند تيکّه اثاث بي ارزش در خانۀ کاروانسرا مانندي اطاقکي نمناک بگيرد، نوک کفش خودش با آرنج پيراهن زنش سال بدوازده ماه سوراخ باشد و اگر اجارۀ اطاقش سه ماه بسه ماه پس افتاد عين خيالش نباشد. با اينکه آهو اکرم را زني سر بهوا و رند ميدانست که دوستيها و دلسوزيهايش ظاهري بود، از معاشرت و همصحبتي اش لذّت ميبرد. چون شوهرش شبها غالباً دير بخانه ميآمد، براي آنکه حوصله اش سر نرود يا خوابش نبرد با چنگي تخمه که خود بو داده بود و بساط گيوه بافيش برميخاست و باين اطاق ميآمد. آنجا اغلب سماوري نيز دم ميکردند که سر و صدايش بخصوص براي بچه ها که مشغول تکليف نويسي بودند مانند يک موسيقي حقيقي شادي بخش بود. از آنجا که اطاق اکرم روبروي اطاق هما بود از کارهاي او هر چه ميديد ميآمد با آب و تاب و شاخ و برگ براي آهو تعريف ميکرد. با اينوجود رابطه اش با هما نيز بد نبود؛ امّا بيش از خود او با جعبۀ آرايش و پودر و ماتيکش دوستي قلبي داشت. از آب و رنگ خدائي نيز بخشي نسبةً کامل داشت. از هما کم سال تر بود ولي در خانه از لحاظ طراوت جواني پس از او قرار مي گرفت. خود او نيز باين حقيقت اعتراف داشت؛ هما از کمال حسن بهره ور بود حال آنکه او فقط قشنگ و خندان بود و مانند او بچه اش هم نميشد. باري، مهرماه خنک کرمانشاه با باد شرقي غربي لطف آميزش فرا رسيده بود. آهو از دو هفه پيشتر از آن رختخواب بچه ها را از حياط باطاق برده بود و با اينوجود آندو هنوز روي تخـ ـت ميخوابيدند و تعجب بود که سرما نميخوردند. يک شب ديروقت، سيد ميران که ظاهراً بمنزل ميرزانبي امّا در حقيقت آنطور که بعدها کاشف بعمل آمد، بديدن نمايش رفته بود خيلي ديرتر از موقع معمول بخانه بازگشت. بصداي چکّش در اکرم بگمان آنکه شوهر خود اوست غرغرکنان بدالان رفت. آهو بيدار بود و دانست که همسايه اش اشتباه کرده است، امّا قبل از آنکه خود را برساند زن جوان در حياط را باز کرده بود. سيد ميران زير لب و خاموش بسلامش عليک گفته و روي تخـ ـتخواب که بالاي باغچه زده شده بود قدم گذارده بود. با آمدن او شب بخير آنشب گفت شده بود. امّا مثل اينکه کوکب بخت او آنشب نيز مانند صدها شب ديگر برايش قصد توطئه اي در سر داشت که تا طلوع صبح خواب شيرين را از چشمانش دور سازد.
دو زن تماشاچي در حيرت و بهت کامل به هم نگريستند. بالاخره اکرم به سخن درآمد و با نيشخند سر تکان داد:
- رفتند شب خوش خود را شروع کنند. عينهو گربه نوروزي. بنازم بخت و اغبال را! پنداري از روز ازل اين دو به مهر هم ناف بر شده اند. اگر مانند آن حکيم يوناني به حلول روح عقيده داشتم، ميگفتم اينها پيش از تولد، شايد در يکي از قرنهاي ماقبل تاريخ با هم زندگي کردهاند و بعد از مرگ نيز در جسمهاي عاليتري بر زندگي مشترک خود ادامه خواهند داد. من که ديگر از کار و کردار اينها خسته شدهام. خدا به داد تو برسد آهو!
آهو هنوز قادر به تکلم نبود. قلبش به شدت ميزد. نفسش بند آمده بود. خود به خود راه افتاد تا به اطاق دوستش برود. آن جا چشمان و صورت خود را با دو دست پوشاند و از روي ناراحتي و عذاب دروني آه کشيد.
- وايش خدا دارم ديوانه ميشوم. اکرم گفت:
- راستي که چنين آفتي را خدا هرگز نيافريده است. آتشک گرفته! و اين شوهر تو که هم از آن عاشق پيشهها و عشرت طلبـ ـهاي دهر است. سرانه پيري و معرکه گيري! من که عقلم پاک در کار او حيران مانده است. اين مردک گويا خرف شده است، اينطور نيست آهو؟ (اکرم صداي خود را محترمانهتر کرد) از تو ميخواستم بپرسم، اينها شبها را تا دير وقت در اطاق چه ميکنند که در آن را هم بر روي خود ميبندند و هيچ سر و صدايي از خود به بيرون نميدهند؟فکر نميکني با هم خوش خوش باده ميزنند؟ من که اينطور کشفم شده است. همين حالا که در را به روي او باز ميکردم، دستم ندانسته به جيب کتش خورد که چيزي مانند يک بطري آن را سنگين کرده بود. به حياط که آمد، دقت کردم، شيشه سياهي بود که سرش برچسب داشت. من بارها دقت کردهام، زن و شوهر صبح که از خواب برميخيزند، اول به طرف کوزه آب بالاي سرشان يورش ميبرند. شوهرم ميگويد شکي نيست که اينها زهرماري ميخورند.
آهو که مات به دهان گوينده نظر دوخته بود حرف وي را تصديق نکرد، اما به فکر فرو رفت. اين موضوع ديگر سيدميران را در دوزخي که براي خود ساخته بود به پايينترين طبقه سقوط ميداد.
- اوا نه اکرم جان، آن شيشه حتماً شربت چاقي بوده است که هميشه براي اين سليطه ميخرد. يا اگر عرق بوده براي آن است که به پايش بمالد.
اکرم براي آن که مطلب بيشتري دستگيرش شود با عرقگي به ظاهر ساده که يکي از حالات و خصوصيات هميشگي او بود گفت:
- شوهرم ميگفت شبها سيدميران در اطاق، اجناس قاچاق زير و رو ميکند و فلسفه به خياطي فرستادن هما هم از همين چشمه آب ميخورد که اجناس را به وسيله او قواره دوز کند و به فروش برساند. زيرا پارچه وقتي به شکل دوخته درآمد، گرفت و گير ندارد. من به او گفتم مرد حسابي، اگر چنين چيزي باشد به ما چه ربطي دارد، تو هم زرنگي و از دستت ميآيد برو بکن، ولي به خصوص يادت باشد که اين حرف را جاي ديگر تکرار نکني.
آهو با رنگ پريده ندا داد:
- جنس قاچاق؟ نه خواهر، اين چه حرفي است که ميزني.. من خودم بارها از سوراخ جاي کليد کمين آنها گرفتهام. همين طور که حالا ديدي با هم خوشند! عيش و نوش ميکنند. خوب، هـ ـوس بر جوانان عيب نيست. شوهرم تازه چل چليش گل کرده است. اگر شک تو به آن يک قواره اطلسي ميرود که هما در صندوقش دارد بايد بداني که آيه و مايه همان يکي است. من هر چه کشتيارش شدم بلکه بتوانم آن را از او بگيرم و پولش را بدهم قبول نکرد. ميگويد، من عادت ندام سوغات کسي را به ديگري، ولو اين که خواهرم باشد، ببخشم، يا از آن بدتر بفروشم.
- آري اين قواره را قوم او جافر برايش آورده است. حرف تو را نيز تصديق ميکنم که اينها شبها با هم جاهل بازي دارند. بد نيست، اين هم براي خودش يک نوع زندگي است. هر ## ميکوشد روزگار را به نحوي از سر بگذراند. به قول خود او، ما که مسافران ديار عدم هستيم چرا بايد بيخود زندگي دو روزه را بر خود سخت بگيريم. اگر خوش هم نيستيم بايد خود را به خوشي بزنيم. تو که هووي اين زن هستي من نميدانم دربارهاش چه فکر ميکني؟ آيا فيالواقع عشق آن مکتبي است که لوح آن را به دست هر طفل ابجد خواني نسپردهاند؟ آيا اين حرکات و هيجانات ساختگي اما مرد فريب، زنگوله منگولههاي فيل رنگ کن يا نعل زريني نيست که به شوهر ساده دلت ميآويزد و ميزند تا عقلش را بدزدد؟ آن عشقي که پيوسته خود را به رخ بکشد و از فراموشکاريها و سهل انگاريهاي چاق و لاغر در امر زندگي و ضبط و ربط شوهر شاخ و برگ داشته باشد کجا، يک محبت و يک رنگي خاموش و بي شئابه، آرام و بي تظاهر که مثل شيشهاي شفاف پرتوهاي گرم و روشن مهر و عطوفت خانوادگي را بيرون بدهد و خود را ننماياند کجا؟ امروز که به خرج او با هم به حمـ ـام سرتيپ، دوش خصوصي، رفته بوديم، به تو اقرار ميکنم، بعد از مدتها بالاخره توانستم سقز او را از دهانش بدزدم. و تو ميداني که ما از دو هفته پيش به اين طرف با هم خيلي گرم و صميمي هستيم. روزها که پي کار خياطي بيرون ميرود، غذاي ظهر يا شبش را به من ميسپارد مواظبت کنم. به خصوص سفارش کرده است در نبودن او حواسم جمع باشد که کسي در غذايش چيزي نريزد.
آهو با چشمان بيحالي که خواب از آن پريده بود سرش را به يک سو گرداند و گفت:
- سليطه شکش به خودش رفته است. دوستي تو و او به خصوص از موقعي شيرين شد که موضوع عاشق سابق او به ميان آمد. سيدميران هنوز از اين مطلب چيزي نميداند. به من گفته بودي که جوان چشم کبود چهار شانهاي به نام البرز از آن جا که فهميده است شوهر شما در اين خانه سکونت دارد با وي طرح دوستي ريخته است. روزها غالباً به در دکانش ميرود. شبها او را به کافه دعوت ميکند و به بهانههاي گوناگون رشته صحبت را به زندگي و وقايع داخلي اين خانه و وضع هما ميکشاند. بي گفتگو اين جوان، با مشخصاتي که ميگويي، همان کسي است که پيش از سيدميران چند صباحي او را در خانه زهرا رشتي نشانده بود. گمان نميکنم مطلب را به خود هما نگفته باشي؟ اگر گفته باشي يقين بدان هر حسابي کردهاي کور خواندهاي؛ او داستان را براي سيد تعريف خواهد کرد و وزر و وبالش به گردن شوهر تو خواهد ماند. مگر آن که در بعضي ملاحظهها و منجمله محبتي که ممکن است به آن جوان داشته باشد گير بکند و سکوت نمايد.
- برعکس، تا آن جا که من ميفهمم نسبت به او ابداً علاقهاي نداشته است و ندارد حتي از وي بدش ميآيد. تنها چيزي که از اين داستان برايش جالب و شنيدني بود اين است که فهميد هنگام بستري بودنش در مريضخانه آمريکايي آن ناشناسي که دسته گل برايش فرستاده بود غير از همين شخص ديگري نبوده است. مسئله گرمي او با من بيشتر از اين لحاظ است که گمان ميکند که اين مطلب را به تو نگفتهام و نخواهم گفت. باري، به هر حال، به او گفتم، هما، ميخواهم چيزي از تو بپرسم که تاکنون صد بار پرسيدهام و يک بار جواب درست نشنيدهام. بالاخره اين دوستي و دست خواهري را براي چه روزي گفتهاند؟ همدلي و همفکري اشخاص را به چه منظوري وضع کردهاند؟ من هم زن هستم و ميخواهم مانند تو پيش شوهر عزيز باشم. شايد بتوانم با افسونهاي محبت و نسخهاي که تو به دستم ميدهي اين مرد سر به هوا و هرهري مذهب را به راه زندگي بکشانم. آيا در جامعه جايي هم هست که درس مهر ورزيدن را به آدم بياموزد؟ فوراً به من گفت:
- دامان مادر. اما به تو بگويم که من تقريباً خودرو بار آمدهام. گفتم:
-پس راز کار تو بايد در چيز ديگري باشد. قلب شوهر در دست تو آنطور که ميبينم از موم نيز نرمتر است. من بخيل زندگي و بخت تو نيستم اما اين مرد تا در خانه آرميده است مثل مرغ عشق هرگز نميخواهد نوکش را از نوک تو بيرون بياورد. تصديق نميکني که اين حال را رازي بايد در ميان باشد؟ اگر مهره مار يا مادگي کفتار است بگو. اثر دعا يا افسون و جادوست بگو. قبول دارم که ناز و کرشمه زن در نازکترين شيوه ماهرانه خود، تملقي است که روح عاشق را تشنهتر ميکند؛ آن عطر جانپروري است که پروانه شيدا را به سوي گل ميکشاند؛ در اين زمينه، من دوست همدل و همراز خود را به استادي طنازترين زني که در حرم پادشاهان عثماني وجود داشته است قبول دارم. زيرا اعتراف ميکنم که اصولاً شيوه حساب شده رفتار تو از آهنگ مخصوصي پيروي ميکند که روح ناآزموده من و امثال من هرگز قادر به درک يا تقليد جزئيترين اداي آن نيست. با اين وجود راز علاقه سيد را به تو در چيز يا چيزهاي ديگري ميبينم. ميان تو و او قبل از هر چيز بايد يک درک متقابله بس عميق وجود داشته باشد که همه مسائل و مشکلات زندگي را در خود حل کرده است. مشکل ميدانم بخواهي اين نکته را باز هم از دوست يگانه خود پوشيده بداري. مگر آن که خود تو هم در اين باره همان قدر مطلع باشي که من، و اين از محالات است.
صحبت ما در موقعي شروع شد که به من گفته بود برخيزم و تنش را به شيوه مردان در حمـ ـام مشتمال کنم. بلافاصله گفت:
- اما اين درک در حقيقت پل ورسکي است که ما بر روي دره ژرف ميان خود زدهايم و با همه احوال من گمان نميکنم عاقبت بتوانيم به انتهاي آن برسيم. آيا علاقه ما ابناء بشر به زندگي و خوشيهاي دنيا از اين جهت نيست که يقين داريم دير يا زود بايد با آن وداع بکنيم؟ راز يگانگي و پيوستگي من و را نيز در همين مسئله جستجو کن. براي او من آن چشمه خنک و گوارايي هستم که کاروان خسته هنگام عبور از صحرا دمي در پايش ميآسايد و نفسي تازه ميکند. از نظر کساني که ظاهر کار را ميبينند البته اين من هستم که مردي را در دام فريب يا جادوي خود افسون کردهام. اما از تو ميپرسم، در اين ميانه جواني و عمر چه کسي است که رايگان و بي نتيجه تلف ميشود؟ آينده کيست که مثل دوران آخر سلطنت و روزگار يزيد تيره و شوم است؟ او و آهو در منتهاي پيري و کوري يا فرضاً مصيبت و بدبختي جمشيدهاي هستند که به قدرت فريدون تکيه دارند. من که هستم؟ شايد يک ضحاک طرد شدني و خونخوار! او مرا دوست دارد، در اين حقيقت هيچ شکي نيست، اما آن بناي طلايياي که در کوير بسازند به چه درد ميخورد؟ حتي جغد نيز در آن لانه نخواهد گرفت؛ ويراني و نيستي مثل ديو در نفس خود پنهان دارد. از نظر شما که با نفس خود مقايسه ميکنيد من آن مار کبرايي هستم که به فصل معين در راه اطفاء غريزه خود بي آن که از هيچ مانعي بترسد کوهها و بيابانها را طي ميکند و به مقصود ميرسد. و از نظر خودم آن مارشناس تجربه آموختهاي که که عاقبت از نيش يک مار که گمان نميکرد زهري باشد مرد و فداي غرور علمي خود شد. عجيب است که شما در چارچوب آزاديهاي ظاهري که اين مرد به من داده است روح زندانيام را که مثل يک تخـ ـته پوست پلنگ بر مسند شهوات او چار ميخ شده است نميبينيد. اگر هووي من به صرف جفاي شوهر دوستاني دارد که ميتواند پيش آنان در درددل بگشايد و غم خود را خالي کند، من اين را نيز ندارم و نميتوانم داشته باشم. هر وقت آهو را ميبينم که با نهايت علاقه سرگرم وظايف مادري خويش است و عارش ميآيد هرگز سربردارد و به پنجره اطاق من بنگرد از بغض و وحشتي نامعلوم دلم ميخواهد به دو نيم شود. وظايف نيز خود يک نوع مهر و محبت است که جامعه به عنوان مزد زنده بودن به ما ابراز ميدارد و من از آن محرومم. بسيار کوشيدهام تا در اين خانه به خاطر دفع وقت يا سرگرمي براي خود از کارهاي کوچک که معني بزرگ دارد وظيفهاي بتراشم. اما اين کوششها نيز با کمال تأسف هر دم مانند شنهاي کف دريا از زير پايم گريخته و مرا بيش از پيش از ساحل دور کرده است. شوهر من جز عشق و دلبري يا بهتر بگويم، بازي عشق و دلبري، چيزي از من نميطلبد. و اين همان ماده خواب آوري است که بي درد انسان را ميکشد؛ يک نوع خودکشي ژاپني است که در آن عاشق و معـ ـشوق هر دو تلف ميشوند. براي او من آن بازيگري هستم که فقط به درد يک نقش ميخورد. با اين وصف اگر شما به جاي من بوديد چه ميکرديد؟ از مرغي که وسط حياط خانه راه ميرود آيا صداي خروس شنيدن شوم و بدشگون نيست؟ اما من آن سگ تيز فهم و وظيفه شناسي هستم که اگر صاحبم بخواهد براي او حتي صداي پرندگان را نيز خواهم کرد. زيرا با همه احوال بايد بگويم دوستش دارم. من در اين مرد ذخاير بيپاياني از شخصيت، بزرگواري و جوانمردي حقيقي ديدهام که دزدمونا در اتللو نديده بود. او يک اتللوي واقعي است با اين فرق که قادر به بروز احساسات عشقي خود ميباشد. اين نمايش را خود او که يک شب رفته و ديده است برايم تعريف کرده است. ببين مرد چه مردي است، با اين که اقوام همه رنگ و گروه من مثل قبيلههاي حشيلي و حميلي عرب در زيارت هميشگي خود از شهر اين جا را مهمانخانه حضرتي خويش کردهاند و با اين که من بارها خواستهام آنان را از خود برانم، او هرگز لبخند مهمان نـ ـوازش از گوشه لب و دست گشادهاش از کيسه کوتاه نشده است. پاک دلي، خوش خلقي، وارستگي، بينيازي، اينها است آن زيورهاي اخلاقي بزرگي که خدا به هر کسي نداده است، اما در او مثل يک معدن دست نخورده بيپايان است. همان زيباييهاي شگفتي را که حقيقي يا تصوري او در اندام و احوال من ميبيند من در روح اقيانوس آساي او مشاهده ميکنم. براي زن، عشق حقيقي يک چشمه زاينده يا شعر خدايي است که به او روح و توان و قوه سحرآميزِ ايجادِ دوباره و صدباره زندگي را ميدهد و من حتي اگر اين مرد گداي راه نشيني بيش نبود و به همين قدرت و شکوه، يا بهتر بگويم، عجز و فروتني، شور پرستيدن داشت، باز از صميم قلب دوستش داشتم. اين است آن صليب زنجيرداري که من و او از دوستي يکديگر به گردن آويختهايم تا اگر به آتش مرگ سوختيم و فنا شديم نشان ما باقي باشد. آخر مرا با مردان معمولي مقايسه مکن. از من نيز مخواه که به تو درباره رفتار با شوهرت دستور بدهم. خانجان تو مانند شوهر سابق من نه آن سکه قلبي است که دورش اندازي نه چک وعده داري که نگهش داري. و من نميدانم حد وسط اين دو چه ميشود؛ شايد يک مرد نيمه مرد هيچ مسلک و بيشخصيت. او نه کبر بيشرمانه و گستاخ پلنگ را دارد نه صولت تسلط طلب يا خوي نجيبانه شير را؛ خرس سياه غدار و پنهان کاري است که وقتي به چنگ آدميان افتاد از لايه ميلههاي باغ وحش از تماشاچيان غذا گدايي ميکند. با اين وصف شايد من بتوانم راه رام کردن او را به تو بياموزم. حالا تن مرا خوب مالش بده، اين روغن را درست به همه جا آن بمال، بعد هم سرم را بشوي خواهم گفت چه کار بکني. اما قبل از هر چيز از تو يک سوال دارم. آيا اگر تو را آنطور که دلت بخواهد دوست بدارد قدر اين دوستي را آنطور که او بخواهد خواهي دانست؟ من گفتم:
- البته، چرا ندانم.
- پس در اين صورت بکوشيد تا اول اين مطلب را به او بفهمانيد. در ما بچه دار نشدن تقصير من است و در شما تقصير او. دليل ندارد که فطرتاً از تو بيزار باشد. به هر حال اين را ميگفتم، وقتي که شوهري خوب و مهربان است، وقتي که در عجز و انابههاي او سوز و گداز يا شور و افتادگي بنده وار مناجاتچيان شبهاي رمضان به گوش ميرسد، انسان دلش ميخواهد تا هر جا که ميل و رضاي وي تعلق ميگيرد بار سنگين عشقش را با وفاداري تمام به دوش کشد. زيرا پاسخ محبت بي ريب و ريا جز محبت و وفاداري چيزي نيست. تنها فضيلت زنانهاي که به جاي همه عواطف پاک و سرشار مادري اکنون در دل من به جاي مانده است در همين يک موضوع خلاصه شده است. مواظبتي که من از نهال تازه عشقم کردهام بعد از اين هم تا هستم و هست با شدت و دقت ادامه خواهد يافت. رفتن او به اطاق آهو، ولو براي يک ساعت يا يک دقيقه باشد، همان آزمايشي است که دن کيشوت به خاطر درستي معـ ـشوقهاش کرد، او را به دست دوستش سپرد و نتيجه چنان که نميخواست ديد. اين هيجانات و حرکات يا به قول شما ناز و کرشمههاي دلفريب با آن آهنگهاي محرمانهاي که در خلوت عشق او از اندام آتشين من برميجهد مانند چاشنيهاي تند و اشتها آوري است که هنديان غذاهاي خود را با آن آکنده ميکنند اکنون ديگر براي او عادتي شده است. براي او من غذاي لذيذي هستم که اگر چه ماده اصليش هميشه يکي است هر روز به طعمي و عطري و شکلي پخته و در سفره چيده ميشود و عشق در زندگي انساني به عقيده حکما دل انگيزترين وديعهاي است که مانند کلام يا نوايي خدايي هرگز قوت تأثير خود را از دست نميدهد. اين رفتار خالصانه او نسبت به من که در مقابل عظمت عشق و عاطفهاش خود را حقير ميدانم شايد پاداش رنجي باشد که ميبيند پنهاني ميکشم، يا تسلي روزگاراني که بايد دست بر دست بکوبم و بر همه اين دوران از دست رفته جواني اشک ندامت ريزم. براي من مانند تو که زني سست پيمان و شيطان صفت هستي شوهر کردن پيوند با يک اميد و گسستن از هزار نيست. عقل و حساب درست زندگي به من ميآموزد که هر چه زودتر، تا گوشتم خريدار دارد، از چار ديوار حريم اين مرد بيرون بزنم و بروم با کسي روي هم بريزم که هر چند در طراز البرز مردي ضعيف اراده، شغال صفت، و جبون باشد لااقل زندگي هميشگي با مرا تضمين ميکند. اما من به نداي قلـ ـبم گوش ميدهم که براي ميتپد، والسلام؛ همان قلبي که در شکم مادر ماهها پيش از مغز به جنبش درميآيد.
آهو در دنبال افکاري که در مغز خودش جريان داشت صحبت اکرم را قطع کرد و با نوعي گيجي زائيده از خستگي گفت:
- اگر موضوع البرز و دوستي او با شوهرت بر پايه دست يافتن به ما به گوش سيدميران برسد زره از فولاد بپوشيد شکم هر دوي شما را پاره خواهد کرد. خاني کار بدي است که ميکند.
- ارزش شوهر من تنها در اين است که اينگونه عناصر از وجودش استفاده کنند، يا بهتر بگويم از وجود اينگونه عناصر استفاده کند. اگر از بددلي و نااهلي نان و آبي درميآمد باز من دلخوش بودم که لااقل ما از گرسنگي نخواهيم مرد. من اگر شده است حتي براي آن که در اين خانه طلسم طلاق را شکسته باشم، از اين مرد طلاقم را خواهم گرفت؛ او آدم نيست.
آهو گوش به سکوت شب داد تا مبادا بچههايش در اطاق از خواب بيدار شده باشند. به پرتو بالا آمده ماه که حياط را در سايه روشن زيبا و اسرارآميزي فرو برده بود نظر افکند و سپس گفت:
- با اين آزاديهاي از همه قسمي که هما دارد و به بهانه خياطي هر ساعت هر جا که بخواهد ميتواند برد، با همه تظاهرش به پاکي و وفاداري، مشکل ميدانم يک سرگرمي فکري ديگري نداشته باشد. شوهر تو هم امشب ديرتر از شبهاي ديگر به خانه آمد. خوب، بگو ببينم ديگر چه گفت؟
- آري، صحبتهاي عجيبي ميکرد. ميگفت، ما دو نفر براي آن که غم هيچ چيز را نخورديم در عالم يگانگي با خود پيمان بستهايم که گرداگرد خويش دنياي ديوانگي بسازيم و تا با هم هستيم و در از اغيار به روي خود بسته مانند کودکان يا دوشيزگان نو رسيده جز از بازيها و قصهها و روياها و پندارهاي شيرين و خيالي سخني بر زبان نرانيم. وقتي که با هم تنها هستيم نه در زمين تيره بلکه بر ابرها و آسمانها جاي داريم. مانند پرندگان، بر و بحر، کوه و صحرا، باغ و راغ، از کرانهاي تا به کرانه ديگر دنيا کابين پيوند ماست که گويي همان لحظه انجام گرفته است و هرگز کهنه نخواهد شد. وقتي که اين فرض را به عنوان يک اصل مسلم به تصورات خود قبولانيديم آن گاه از تخيلات بوالهـ ـوسانه جواني قاليچه حضرت سليمان ميسازيم و در آسمان انديشهها و خاطرات که بيکرانتر از هر عنصر لايتناهي است و همه آنها را در برميگيرد مجنون آسا و مـ ـست جولان ميدهيم و شيداييها ميکنيم. و چرا ندهيم، چرا نکنيم؟ آيا اصل پايه گذاري هستي و خلقت موجودات بر اساس يک هـ ـوس پوچ که زائيده تنهايي و بيکاري خدا بوده است بنا نشده است؟ آيا غرض خداوند از ايجاد اين تماشاخانه بزرگ فقط سرگرمي خاطر خودش نبوده است؟ اما سرگرمي ما از خود ما شروع و به خود ما ختم ميگردد. اگر کسي را دست انداخته و مسخره کردهايم همان خود ما هستيم. با اين وسيله فيتيله عمر را هر چه بيشتر بالا کشيدهايم تا زودتر اما گرمتر و با شعلهاي دلفروزتر بسوزد و پايان يابد. آتش تندي که به اين ترتيب ما از جنونهاي جواني و سوداهاي زود گذر عشق برافروختهايم و شادي کنان دورش ميرقصيم اگر روزي هر دوي ما را طعمه بوالهـ ـوسيهاي طبيعت خود سازد باکي نداريم. زيرا غرض ما از اين رياضت معکوس پيوستن آگاهانه به کل واحدي است که ذات
بشر شب و روز دنبالش لَه لَه مي زند و مثل سراب هرگز در دسترسش قرار نمي گيرد. سعادت از نظر ما آن دمي است که وجود دارد و باقي همه هيچ. تا وقتي که شوهر من دارد و من و او با هم هستيم و نفس ما از جاي گرمي بر مي خيزد، اين فلسفه يا مسلک عارفانه که خود او واضع و من طرفدارش هستم به قوت خود باقي خواهد بود؛ و بعد از آن را نيز که نمي توانيم پيش بيني بکنيم. راز ديگر کار ما اين است که مطلق عشق يک ديگر را خواهانيم. براي آن که عشق خود را تيره نکنيم از حشو و زوائد زندگي پيش پا افتاده ي معمولي و حتي گفتگوي در اطراف آن را روي برتافته ايم. در اين زمينه قواعد و قرار هايي تنظيم کرده ايم که هر کدام ملزم به رعايت آن هستيم. مِن باب مثال آن روز که يکي از ما يا هر دو نفر در معرض تلخ کامي هاي زندگي روزگذر واقع گرديديم بايد بتوانيم خود را بي غم تر و سرخوش تر از ساعات ديگر نشان بدهيم. آن داروي فراموشي را که عرفاي ده قرن گذشته ي تاريخ ما در گوشه ي ميخانه ها و خرابات مي جستند و نمي يافتند ما در عشق متقابل يک ديگر يافتيم. في الواقع اين فاصله بين تولد و مرگ را که زندگيش مي نامند وقتي انسان مي تواند قوي باشد چرا بوتيمار باشد؟ مسئوليت و وظيفه ي کنوني من در برابر زندگي با شوهر بي نظيرم جز اين نيست؛ اگر بود! اکنون صدباره از دست رفته يا اصلا سرنوشت ديگري يافته بودم. اين است معني هماهنگي کامل دو روح يا به قول تو يک درک متقابله ي عميق بين من و او. روح ها در يک خواب صبحگاهي عميق که از نـ ـوازش هاي نسيم و رويا هاي شيرين کودکي دوم عمر برخوردار است، به يک گهواره در يک ماده ي لطيف يا اثيري بهشتي؛ دست و پا مي زند و مانند غزل هاي آسماني حافظ به زندگي محقر روي زمين توجه ندارد. با اين وجود ما از زندگي کوچک مردمان معمولي دل نبريده ايم و نمي توانيم ببريم. من خود تا آن جا که لازمه ي فنّ دلبري و ايجاد عشق است بايد به خودم بپردازم، سرايي که از دولت سر پروردگار کار و بارش کوک تر از هر وقت است هر چه بخواهم نگفته برايم حاضر کرده است. مدتي است به اين فکر افتاده ايم که پرده هاي اتاق، ميز و صندلي ها، نقش و نگار و حتي فرش هاي اتاق را که رنگ و شکلشان چشم ما را خسته کرده است تغيير دهيم. اصولاً شايد از اين خانه به جاي ديگري نقل مکان کنيم. شوهرم مي گويد، دوست داشتن نيز اگر به فرض محال از قلمرو زمان به دور باشد از قلمرو مکان بيرون نيست. مانند هر چيز جايي مي خواهد که بتواند خود را نشان بدهد. مانند آب است شکل ظرف را به خود مي گيرد.
من که از صحبت هاي سربسته ي او چيزي نفهميدم گفتم:
- فهم داستان شما بدون دانستن اين درک متقابله اي که گفتي و من نيز تا حدودي مي دانستم ميسر نيست اما به راستي آن قوه ي سحر انگيزي که تا اين حد بتواند روي قلب مردي اثر بگذارد از چه منبع افسانه اي سرچشمه مي گيرد؟ کدام شمع جادوست که زير اين ديگ مي سوزد و آن را جاويدانه گرم نگه مي دارد؟ من همين يک کلمه را مي خواستم بدانم اگر تو آن زن افسانه اي نباشي که شب هاي جمعه باکره بود پس بدون شک جادوگري هستي که رگ خواب شوهرت را خوب به دست آورده اي. مي گويند راز کار تو در ان شانه زرد خال خالي پشت سري است که کولي ها برايت از لاکِ لاک پشت ساخته اند و گاه گاه در بعضي روز هاي معين به سر ميزني.
با لبخند غرور آميزي به من بور شد و پرسيد:
- کي اين موضوع را گفته است، آهو؟ حاضرم محض دوستي ميان ما اين شانه را به تو بدهم اما به شرطي که آن را از دست ندهي. به علاوه، راز کار من در يک چيز ديگر هم هست که بد نيست بر وي به هووييم بگويي. و آن اين است که من شوهرم را صدا مي زنم و آهو مشهدي. از جادوگري و طلسم بازي هم تا آن جا که از پيشم برود روي گردان نيستم.همان کساني که خودشان بيخ صندوق خانه هميشه يک نعل زير آتش دارند؛ همان هايي که دختر ماه طلا خانم يک صبح تا ظهر زير ناودان برايشان باطل السحر در هاون کوبيد. به من مي گويند سيد ميران را چيز خور کرده ام. آري از دستم بر مي آيد. کرده ام مي کنم و خواهم کرد. کسي که خود ديوانه ي عشق است چه احتياجي به دعا و جادو دارد؟ آن چه درباره ي خودم است نه شب هاي جمعه بلکه همه شب باکره هستم؛
آهو که مثل خواب زدگان خاموش بود از روي درماندگي حرکتي کرد که يعني از همه ي اين جريانات که مثل روياي نامطبوعي از سرش مي گذشت چيزي نمي فهمد. اين زن کنجکاو و ورّاج از زير و بالاي زندگي آن ها خيلي چيز ها فهميده بود. زن خانه دار در کويري از افکار بي انتها سردرگم مانده بود. چهره ي حيرت زده و افسرده اش در آن دير باز شب بيش از معمول کشيده به نظر مي رسيد. صداي چکش در حياط باز بگوش رسيد. اين باز شوهر اکرم بود. آهو با اندوه خسته گفت:
- حالا برو در را باز کن. او با اين پرت و پلا ها خواسته ست مرا غصه بدهد و به هر حال هر چه از اين دو بندينه گويي بر مي آيد.
هر دو زن از اتاق بيرون آمدند.
- تلافي جواني هايش را باز ميکند.
- اما خيلي دير به اين فکر افتاده است.کاسه ي ليس! نزديک دالان اکرم برگشت:
حالا من چيز ديگري فکر ميکنم.اين مرد بايد فقط ستايشگر خشک و خالي جمال هما باشد.آرزوهاي بر باد رفته جواني در دلش باد کرده است ولي آن نيرو را که بتواند اين آرزوها ها را بر تخـ ـت پادشاهي بنشاند و دوراني براند در دست ندارد.و براي مردي در وضع او هيچ بدبختي از اين بالاتر نيست.
آهو نايستاد تا روي اين اظهار نظر تازه صحبت کند.به زبانش آمد محض شوخي بگويد:پس تو هم اي رندک عيار مردي شوهر مرا امتحان کرده اي؟
اکرم در تاريکي آستانه دالان ناپديد شده بود.وقتي که آهو در اتاق خود بر رختخواب پناه ميبرد نميدانست چه وقت شب است.در درون دل جواب صحبت آخري زن همسايه را ميداد:اگر چنين است پس تلاشهاي آنوقتي هما را براي بچه دار شدن به چه بايد تعبير کرد؟جيک جيک مـ ـستانه او را دور و بر اين مرد چه اسم ميتوان گذارد؟
بيش از هر موقع ديگر پريشان خيال بود انديشه هاي گنگ و درهم برهم مثل شاخ و برگهاي درختان و تيکه هاي چوب که د ر گيج اب افتاده باشد در مغز آشفته اش زير و رو ميشد او ميدانست که هما بخاطر چاق شدن زهرماري ميخورد اما هرگز گمان نکرده بود که کار هميشگي اش باشد.هرگز به تصورش نيامده بود که شوهرش نيز هم پياله وي باشد.اکنون ميتوانست بفهمد که در جيب ورقلمبيده براخاص بعضي وقتها که کشرو به خانه ميامد و به اتاق ميرفت چه بود همان براخاص پخمه و بي سر و زباني که مگس در دهانش ميمرد مامور مخصوص اينکار شده بود.يک شيشه ميبرد و يک شيشه مي آورد.باور کردني نبود که سيدميران تا اين حد در غلتيده باشد.سيد ميراني که نماز ميخواند روزه ميگرفت سهم اما ميداد وقتي پاي هما در ميان بود هيچکار از او دور نبود.و آيا آن روز در اتاق که دست به گردنش انداخت تا صورت او را ببـ ـوسد از اين جهت خود را پس نکشيد که دهانش بوي گند ميداد؟
اين مطلب چيزي نبود که نتوان ثابتش کرد.شبي که گذشته بود و منظره
نفرت بار روي پرده ي تخـ ـتخواب در زمينه ي همه افکار زن محنت زده نوسان مي کرد. در ميان خطوط تيره و لرزان پشت پلکش گفته هاي اکرم به شکل اشباح عجيب و غريب مي رقصيد و مثل دهل در مغزش صدا مي کرد:
_جادوي من اينجاست، اينهاست.
_ شايد، خدا باو روا داشته باشد!
ستايشگر خشک و خالي جمال زن. بحقّ چيزهاي نشنيده اکرم. مگر چنين چيزي هم ديده شده است؟!
_ چرا ديده نشده است؟ چه بسيار! عشق پيري است.
_شايد، شايد. مرا بگو که چهار سال است از او دورم؛ از کجا معلوم که چنين نباشد؟!
امّا نه. اگر چنين بود همه باو نمي ايستاد. يک لحظه هم بپاي او نميايستاد.
سيد ميران هنوز آنقدرها پير نيست، پنجاه سال، شايد هم کمتر. بيخود ميگوئي اکرم. اين يک حرفت را نميتوانم بپذيرم. اگر چنين باشد پس شکّي نيست که چيزخور شده است؛ شکّي نيست که اين زن کار خود را کرده است. سليطه، لوند، دزدِ مرد، شوهر نازنينم را بکجا کشاندي!...
خواب کوتاهي او را در ربود و بلافاصلهْ پلکهايش را از هم گشود؛ آسمان روشن شده بود.
فصل دوازدهم
خيّاطخانه ي شاهزنان از دو لحاظ اسباب ناراحتي خيال سيد ميران را فراهم کرده بود. يکي آنکه روبه روي سيـ ـنماي فروهر واقع شده بود که اگر چه سيـ ـنمائي کوچک و بيسروصدا بود ولي بهرحال بعد از بارْبد دوّمين سيـ ـنما و تفريحگاه عمومي شهر بشمار مي رفت. ديگر آنکه هما از ميان همشاگردان خود با دختري آشنائي و رفت و آمد پيدا کرده بود _ دختر پيشکار ماليّه _ که از هيچ نقطه ي نظر خورندش نبود.از وقتي با اين دختر نوزده بيست ساله ي چاق و ترشيده گرم گرفته بود روزي نبود که هنگام بخانه آمدن حرفي از وي به ميان نياورد. يکروز ميگفت:
_خواهر سوسن که در بيروت درس قابلگي مي خواند براي پدرش کاغذ نوشته که يا بايران نخواهد آمد يا اگر بيايد فقط در پايتخـ ـت خواهد ماند. ميخواهد آنجا مطبّ زنان باز کند.
و روز ديگر با آب و تاب خاصّي که نشانه اي از آرزوهاي پنهاني او بود:
_ پدر سوسن که هفته ي پيش بتهران رفته بود ديروز برگشته است. براي او يک باراني آبي آسماني و جفتي چکمه ي دخترانه آورده است. قربان خدا برم، پول و وسيله را بچه کساني ميدهد! امروز عصر هم بليط گرفته است که همه ي خانواده را سيـ ـنما باربد ببرد. سوسن قول داده است که هر چه ديد فردا سر کلاس بي کم و کاست براي ما تعريف کند، چنانکه گوئي خود ما هم آنجا بوده ايم. سيـ ـنما فروهر هم که بعلّت نداشتن سالن تابستاني سه ماه تابستان را بسته بود چند روز است باز شده است. راستي ##### چرا تو يکبار مرا بسيـ ـنما نميبري؟ هيچ پيش خودت نميگوئي اين زن من در خانه دلش پوسيد. آخر منکه مثل ساير زنها سرم بهزاران کار جور بجور گرم نيست که حوصله ام سر نرود. نه کسي را دارم که بمهماني ام بيايد نه جائي را که ساعتي بمهماني بروم. نه گردشي نه تفريحي. باز اگر بچّه اي داشتم که به آن مشغول ميشدم باري. پس سرابي، من در خانه ي تو بچه دلخوش باشم. يکشب بايد مرا بسيـ ـنما ببري.
سيد ميران از سر نصيحت گفت:
_سينما معصيت دارد؛ اختراع شيطان است؛ گناه است گناه. و گذشته از آن، يکبار ديگر هم بتو گفته ام، اين نوع تفريحات بمردم کاسبکاري از قبيل ما نيامده است.
_پس بفرمائيد گناه من چه بوده است که به آدم کاسبکار شوهر کرده ام؟ چطور آنسال بي آنکه کسي از تو خواهش کرده باشد خودت جلو افتادي و همه ي ما _آهو و من و بچّه ها را_ برداشتي و بردي. آنروز گناه نبود؟!
_فيلم مسافرت شاه به ترکيّه را ميگوئي؟ اوّلاً اينکه در آن فيلم ساز و آواز يا رقص و از اينقبيل کارهاي معصيت بار نبود و ثانياً، اصلاً بليطش اجباري بود. مثل همه ي صنوف بمنهم که رئيس نانوا خانه بودم تعدادي بليط داده بودند که بين اعضاء صنف خود قسمت کتم. بعضي ها پول بليط را مي دادند خودش را نمي گرفتند. يا اگر مي گرفتند به ديگري مي دادند تا جاي آنها برود. ديدي که تعداد زيادي بليط اضافي در دست من مانده بود که چندتاي آن را بشوهر خورشيد دادم که با کوچ و کلفت بتماشا رفت. خود من هم اگر رئيس صنف نبودم هرگز نميرفتم.
_ ولي آخر چه بدي داشت؟ دخترهاي خوشگل و خوشپوش مدرسه را ديدي که بصف مرتّب جلوي شاه رژه مي رفتند؛ تو که بدت نميآيد. آن دختر لَنگي را که ته صف ميلنگيد و ميرفت يادت هست؟
_ بله، و شاه همين رژه را ديد که بوزير فرهنگ تلگرافي دستور داد: بورود من دختران مدرسه بي حجابِ و آبي ريخته شد که هرگز جمع شدني نيست.
هما با بيزاري دماغش را از وي برگرداند:
_چه آبي ريخته شد؟ کجاي آسمان به زمين آمد؟ چطور شد؟ من نمي دانم شما مردها چرا اينقدر خشکه مقدّس و ريائي هستيد. اگر ما زنها از آن جلد سوسکهايمان بيرون آمده ايم بکجاي مذهب يا ناموس برخورده است؟ مگر تا بوده و هست مادران و خواهران ما در دهات با روي بدون پوشش نگشته اند؟ مگر من و تو از رگ و ريشه ي کرد نيستيم؟ پس چرا حالا وقتي من سر برهـ ـنه به حياط مي روم در حالي که مردي هم در خانه نيست اخمهايت همچنين توي هم ميرود؟ زنهاي کرد اسب سواري مي کنند، دست در دست با مردان چوپي مي رقصند امّا تو _ يادم ميرود که بمن ايراد گرفتي چرا با پسر صفيه بانو رقصيده ام؟!
سيد ميران با خوشخلقي براي او سر دندان سفيد کرد:
_ همه ي اين حرفها بخاطر سيـ ـنماست؟ ( از روي مو سر کوچک او را گرفت و تکانداد. ) آيا با اين حرفها ميخواهي خودت را از نظر من بيندازي؟ حرف ديگري بزن گل من؛ بگو تا چيزي برايت بخرم، آنگاه خاطرت شکفته خواهد شد.
هما زير دست او زد:
_ نمايش اخلاقي چطور؟ و اينرا چه ميگوئي، خودت آنشب که دير بخانه آمدي بي آنکه اصلاً بروزش را بدهي با ميرزا نبي بليط لژ ميگيري و ميروي؟ خيال کردي من نخواهم فهميد؟ نمايش مشهدي عباد، پيش پرده مرد دو زنه، هان! پس بگو ميخواهي بسر من شيره بمالي. پس بگو مرا قابل اينگونه چيزها نميداني.
سيد ميران خنديد:
_اينرا کي بتو گفت؟
_ خود ميرزا نبي، بله، او برايم تعريف کرد. اگر بخواهي ميتوانم جزءبجزء نمايش را همانطور که آنجا ديده اي برايت بگويم. امّا نه، دروغ ميگويم. خواستم سربسرت بگذارم. زن ميرزا نبي، هاجر، برايم تعريف کرد. و باز هم صد رحمت بميرزا نبي که اگر زنش را نميبَرَد لااقل از او پنهان نميکند.
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار