آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
_آخر چرا نه؟ دليل آن چيست؟
_ دليل آن نگفتني. حتماً بايد مرا مجبور کني که همه چيز را بگويم؟ امروز وقتي که شما از ما رفتيد من و کلارا با او قايق سوار شديم. من نميدانستم اين پسر تا آنجا خيره سر و بيشرم است که بتواند در همان برخورد اوّل _ واه خدايا، از ياد آن بند دلم تکان ميخورد! نه سرابي، توقّع نداشته باش بيش از اين از زبان من چيزي بشنوي که تحمّلش براي تو دشوار است. همينقدر بدان که جواني با اين خصوصيّت زن نگه دار نيست. و تعجّبي نداشته باش که يک مهترزاده ي بي مادر بزرگ شده از اين بهتر باشد. دخترت را با طمطراق هرچه تمامتر ميبرند و با خواري و ذلّت بيرون ميکنند؛ همان خواري و ذلّتي که من حاجي و دو بچّه ام را گذاشتم و گريختم. چنانکه فهميدم اين بيشرم گلويش پيش زن تو گير کرده است، نه دخترت. و شروع اين قضيّه هم روزي بوده است که دستجمعي بباغ تپّه چال رفتيم و او را درخيابان ديديم. اوّلين بار است که از خودم بدم ميآيد. آري، او در درشکه چشمش بصورت من افتاد و ببهانه ي گفتگوي با سورچي درشکه را چند دقيقه بيخود در خيابان نگه داشت. امروز توجّه نداشتي که هرجا من ميرفتم او هم ميآمد؟ هان، او يک چنين آدم عاشق پيشه ايست! و نميخواهم بگويم که اين جوان هيچگونه علاقه اي بآن طفل معصوم ندارد، يا اصولاً بخاطر منست که ميخواهد خود را در زندگي ما وارد کند. امّا اين را يقين قطعي دارم که علاقه ي او با عشق حقيقي بزندگي و تشکيل خانواده هزار فرسنگ فاصله دارد. اين علاقه در وي هـ ـوسي بيش نيست که همان شب اوّل خاموش خواهد شد يا اگر نشود بايد از آن پس هميشه با هيزم تر پادرميانيها، توسّط ها و تشبّث هاي تو و مادر بيدست و پايش شعله ور گردد و باز پس از چندي بخاکستر بنشيند. آنچه که درباره ي خودم بايد بگويم، ميتوانم در رفتارم تا او هست تجديد نظر کنم، ميتوانم او را با بهترين درسها باشتباهش واقف سازم، امّا نميتوانم مهر دختر تو را در دلش بنشانم. او جوان بوالهـ ـوسي است. همين. و من هم نظر خود را ميگويم که عاقبت اين وصلت را خوب نميبينم.
سيد ميران بفکر فرو رفت و هما پس از لحظه اي ديگر افزود:
_ باز هم ميگويم، نه اينکه يکوقت خيال کني من از خودم ميترسم. مادر من قنداقم را همچنين سست نبسته بود که هر لات هرزه و بيسروپائي که از راه پيدا شد بيايد و مرا وسيله ي هـ ـوس خود قرار بدهد. امروز اگر ملاحظه ي بعضي چيزها را نميکردم در همان قايق چنان با مشت بتخـ ـت سيـ ـنه اش ميکوبيدم که با سر در آب درياچه معلّق بزند و برود آنجائي که عرب ني مياندازد. کسي که از خودش خاطر جمع است چه باکي از اين پشه کوره ها دارد. دلواپسي من همه از آينده ي اين طفل معصوم است. درست است که من بآهو بدي کرده ام امّا بدخواه او و دخترش نيستم. و در هر صورت اصراري هم ندارم که تو جواب رد بآنها بدهي. چه که با همه ي احوال في الواقع پردور نيست فردا که زاق و زيقي دورش را گرفت اين پسر بسر عقل بيايد، سرش را پائين بيندازد و براي زنش شوهر خوبي بشود. بعد از همه ي اينحرفها، چه بخواهي خواستگاران را جواب کني چه قبول، تنها خواهش من اينست که گفته هاي امشب، ميان خودمان دوتا بماند. نميخواهم آهو مرا باعث اينکار بداند و هرجا بنشيند هدف ناسزا و نفرينم قرار دهد.
سيد ميران که لب خود را ميگزيد بالاخره بحرف درآمد:
_نه، او نبايد چيزي بفهمد. من از روز اوّل از اين پسر خوشم نيامد. عرق خور و لوطي اَجْلاف است. با اراذل و اوباش شهر رفاقت دارد. برادر ميرزا نبي خوب علم باحوالش دارد. پول و وسيله فاسدش کرده است و خلاصه يکي از آن قبيل کساني است که در پنجاه سالگي نيز براه سالم زندگي نميافتند. فردا براي پدرش پيغام روانه ميکنم که نه مرا در خانه دختري است قابل شوهر کردن و نه او را پسري لايق زن گرفتن. والسّلام نامه تمام.
سه روز بعد وقتي آهو فهميد که سيد ميران جواب رد بخواستگاران داده است از حيرت دهانش بازماند. شوهرش از اين وصلت تا آنزمان حرفي نداشت. اگر داشت محال بود دعوت آنها را بمهماني سراب نيلوفر بپذيرد. اين يک عمل خارج از نزاکت و اصول بود که هيچ نامي بر آن نميشد نهاد. امّا بر آنچه که پيش آمده بود غصّه نخورد. بخصوص اينکه خود کلارا که در تمام آن مدّت تقريباً بي اعتنائي نشان ميداد مايل بود درسش را تمام کند. چيزي که مسلّم بود، دختر او کالائي نبود که خريدار نداشته باشد. شايد خير و صلاح وي در همان بود که پيش آمده بود. زيرا استخاره اي که آقا بزرگ براي او کرده بود عوض آنکه خوب يا عالي بيايد وسط آمده بود. خود او هم اگر ته دلش را ميپرسيدند آرزوي جوان تحصيلکرده و امروزي تري را داشت که دامادش بشود؛ يک پشت ميز نشين آراسته و معقول يا صاحب منصب بلند بالا و خوش پوشي که صبحها اسب بدر خانه اش ميرفت و گردنش را هم مثل لَقْوه گرفته ها پيوسته بيکطرف تکان نميداد؛ امّا آنهم بشرطي که اهل همان ديار ميبود و دختر عزيزش را آواره ي شهرها نميکرد.
نه نشاط دوستانم نه فراغ بـ ـوستانم
برويد اي رفيقان بسفر که من اسيرم
سعدي
از همان زمان که سيد ميران بعنوان نماينده يا رئيس صنف خبّاز انتخاب شده بود ميرزا نبي لواش پز هم مِنْ غِيْر رسم سمتي پيدا کرده بود. او چون دوست سيد ميران بود و بعلاوه سواد نيز داشت در کارها اغلب وجودش لازم ميشد. در جلسات صنفي يا مذاکرات و حلّ اختلافات ميان دو صنف منشي دائمي بود. متن عريضه هاي دستجمعي، پيمان نامه ها و تعهّدات را او مينوشت يا ميخواند. در دَوَندگيهاي ديگر نيز سيد ميران هنگاميکه خود فرصت نميکرد از او کمک ميگرفت و از همين رويْ مرد چهل و هشت ساله ي بلند بالا و نيمه خميده اي که قيافه ي کارمندان دون رتبه ي دولت را داشت و در کوچه بهرکس ميرسيد سلام ميکرد در ادارات غلّه و نان، شهرداري و اقتصاد سرشناس شده بود. امّا بعضي ها هنوز امضاي اورا برسميّت نميشناختند. در اين اواخر که بعلّت قضيّه ي قاچاقها و گرفتاريهاي ديگرْ سيد ميران کمتر در ميان نانواها آفتابي ميشد براي همه اين گمان پيش آمده بود که او از رياست صنفي، که جز سگ دوْ زدن و کفش پاره کردن فائده اي عايد شخص نميکرد، دلسرد يا بيزار شده است. اين بود که نميخواستند پاپي اش بشوند. در دعواها و بيا و بروهاي شخصي يا جمعي بميرزا نبي رجوع ميکردند و او را جلو ميانداختند. ميرزا نبي هم که خود در حقيقت بي ميل نبود از هيچ کوششي فروگذار نمي کرد. از سيد ميران قدمهاي بلندتري داشت، امّا ديرتر بِاِنتهاي امور ميرسيد. جرأت و برش او را نداشت. مِسْ مِسْ کار بود. گرهي را که دوستش با دست ميگشود او از دندان کمک ميگرفت. اگر کار آنها در اداره اي گره ميافتاد و زمينه هم سفت بود زود جا ميخورد و عقب ميکشيد. اسم پليس را که ميآوردند تنش ميلرزيد. هرگز جرأت آنرا نداشت که بگويد من نماينده ي صنف هستم. مقامات رسمي و ادارات معلوم نبود بچه علّت اسم او را ياد نميگرفتند. هميشه احوال رئيس صنف قبلي را ميگرفتند. جاي سيد ميران خالي بود، همه اينرا ميدانست.
اعضاء صنف بجز آنها که با او سابقه ي عداوت يا رقابتي داشتند از کناره گيري نيمه رسمي اش ناراضي بودند. سيد ميران مرد بلند همّت، چشم و دل سير و خوش قلبي بود که روي کار اشخاص بيشتر از کار خودش دلسوزي نشان ميداد. خودرأي و در پاره اي موارد لجوج بود، امّا در کار اشخاص کمتر دستخوش غرض ميگشت. از رياست صنفي فقط باسم آن و اينکه هميشه کساني دنبالش بودند دلخوش بود. گاهِ بيرون آمدن از قهوه خانه، که در روز سه چهار بار ميرفت، اگر کسي از همکاران دست بجيبش ميکرد بدش ميآمد، مگر اينکه از دوستان بسيار نزديک يا ارادتمندان خاصّ او بود. علاوه بر همکاران، در ميان اهل محل و ديگر مردم نيز که بنحوي با او ارتباط داشتند محبوبيّت داشت؛ محبوبيّتي که زائيده ي حُسْنِ تعاون و خيرخواهي و بي توقّع بود. در محلّه اي که خانه ي او واقع شده بود اشخاص ذينفوذ که کوزه شان همه جا آب ميگرفت کم نبودند. امّا در مسائل برزني و اختلافات بر سر آب محل اين فقط او بود که بدرد مردم ميخورد. حتّي در سالهاي کم آبي که فرياد العطش شهر بآسمان برميخاست کمتر ميشد که خانه هاي آن محل در مضيغه باشند. اگر در اثر مراجعه ي او بشهرداري نبود بِرُفتگران دستور داده نميشد که براي آب پاشي کوچه ها از خانه هاي کوچه ي عليخان لر صرفنظر کنند. اگر در اثر کوشش او نبود، از قضيّه ي سنگ باران باينطرف، شب ها مرتّب يک پاسبان در سر همان گذر پاس نميداد، داخل کوچه چراغ برق کشيده نميشد. از يک رفتارش در داخل خانه و دوچشمي نسبت بزنها بگذريم، حتّي در مواقعي که خُلق وخوي ميزان و متعادلي نداشت اگر کسي سر ميرسيد و از او تقاضاي کمکي ميکرد، چه بيگانه چه آشنا، خودداري نمينمود. براي اين و آن در محضرها يا ادارات ثبت و سجل «شهود» ميشد. مشمولين نظام وظيفه را کفالت ميکرد. اينجا و آنجا بي آنکه توقّع کوچکترين پاداش يا حتّي دعاي خيري داشته باشد ضامن اشخاص بيکس و کار ميشد. براي زوّار کربلا و نجف تذکره ميگرفت. و در اين قبيل مساعدتها چه بسا از جيب خودش نيز چيزي ضرر ميکرد. سند خانه اش را وجه الضّمان قرار ميداد و اگر روگير ميشد حتّي از گرو گذاردن آن بخاطر فرد محتاج دريغ نميورزيد. خودش لَنگ ميماند امّا تا آنجا که ميتوانست ميکوشيد تا گره از کار مردم بگشايد. آدمي مردم دوست بود که از دوستي و سلام عليک لذّت ميبرد و همين خصلت بود که اغلب برايش دردسر درست ميکرد. يکروز نزديک ظهر تازه از بيرون بخانه آمده بود لباسش را کنده و در اطاق بزرگ منتظر کشيده شدن نهار بود، چند روزي از قضيّه ي بهمخوردن موضوع باصطلاح نامزدي کلارا ميگذشت. کسي چکّش در خانه را بصدا درآورد. پسر اميرسدهي خَرَکْدار بود که ده روز پيشتر از آن پدرش هنگام خاک کني از پشت سرباز خانه زير آوار رفته بود. خود سيد ميران کمک کرده بود تا جنازه اش را برداشتند. براي شب اوّل جمعه اش از خانه ي او بساط قهوه خوري و قليـ ـان و وسائل بردند که بيچاره ها همان روز برگرداندند. پسرک که مانند پدرش لَندوک و لاغر بود و هميشه حتّي در خواب يکي از دو پاچه ي شلوارش بالا و ديگري پائين بود با زنجير بلند دست و کلاه نمدي سرش چنين مينمود که بار خاک بدر خانه آورده است. در حقيقت خود صاحبخانه نيز يک چنين دستوري باو داده بود. زيرا خيال داشت آنسال پشت بامها را که از موعدش ميگذشت گل اندود کند. و در حقيقت براي همين خاک او بود که اميرسدهي زير آوار رفته بود. سيدميران از پنجره ي رو به حياط او را که جلوي دالان آمده بود صدا زد:
_ هان اِبرام، اگر خاک آورده اي معطّل چه هستي، بياور همينجا در حياط بريز؛ پسر با لهجه ي مخلوط سدهي ـ کرمانشاهي جواب داد:
_نه مشهدي ميران،الاغهاي ما جلوي قنسولخانه زير بار ويلان و بيصاحب مانده اند. نماينده ي دادستان با پزشک قانوني رفته اند که قبر بابام را بشکافند. بمن پيچيده اند که چرا مرده را بي اجازه ي دولت خاک کردين؟ ما باسْ بفهميم اين چه جوري مرده؟ گاسْ کسي مخصوصاً اونو کشته.
_ مگر استشهادي که تمام کردي نشان ندادي؟
_ چرا، امّا اونو قانوني ندانستند.
_پس ميخواستي توي آفتاب تابستان جنازه ي آش و لاش را که همانوقتش هم بو گرفته و از زورِ وَرَم توي تابوت نميرفت ده روز ديگر نگه داشت!؟ اگر اينها خيلي قانون شناسند ميخواستند در همان سه روزي که ما شب و روز از ايندر بآندر ميزديم بوظيفه ي خود عمل کنند. چون محلّ پيش آمدن حادثه درست در يک کيلو متري حومه واقع شده بود شهرباني ميگفت امنيّه، امنيّه ميگفت شهرباني بايد بآن رسيدگي کند. نکردند، نخواستند بکنند، ما هم باجازه ي يک مقام شرعي که اسمش را نميبرم با استشهاد خاکش کرديم. حالا که ده روز از اين قضيّه ميگذرد حرفشان چيست؟ برو منهم آمدم.
سيد ميران از روي عصبانيّت دست به پيشاني کشيد و بلافاصله بسوي لباسهاي خود رفت. هما جلو آمد و اصرار کرد که چند دقيقه صبر کند، نهارش را بخورد و آنگاه برود، نپذيرفت. در حاليکه پسر پدر مرده ده قدم دنبال او بود شتابان بسر قبر آقا رفت تا قبل از آنکه نبش قبر که شرعاً نهي شده است صورت بگيرد بتواند آنانرا مانع شود. آنجا نماينده ي دادستان، کامل مردي که عينک دودي به چشم داشت، دستها را به پشت زده زير درخت توت بزرگ و سرسبز مرده شويخانه قدم ميزد. در يک خط ميرفت و برميگشت. علي الظّاهر منتظر قبرکن بود تا دستورش را اجرا کند. با همانفروتني زياده از حدّي که سيد ميران جلوي او از خود نشان داد ابداً بگفته هايش اعتنا ننمود؛ از زير عينک سياه خود چنان نگاههاي مرموزي به وي ميافکند که گوئي قاتل حقيقي مرده را در مقابل خود ديده است. از ترتيب کار مأمورين اداره ي متوفيّات هم کوک بود. بنظر ميآمد از آن نوع آدمهاي خشک و نَرُوِي باشد که قِلِق کارشان باين زوديها بدست کسي نميآيد. سيد ميران از روي تيزبيني مخصوص خود فوراً احساس کرد که نميتواند شخصاً با اين مرد مشکل را « بِحِل » کند. بي آنکه چيز ديگري بر زبان آورد اِبرام را همانجا گذاشت و بيدرنگ بشهر بازگشت. قصدش اين بود که بسالک فخّار، يکي از چهار نماينده ي شهر در مجلس شورايملي متوسّل بشود که با هم آشنا و بيشتر از آن دوست بودند. رياست صنفي هرچيزش بد بود اين يک چيزش بد نبود که او را باشخاص معتبري از قبيل نماينده ي مجلس، فرماندار و استاندار يا حتّي فرمانده ي تيپ شناسانده بود. حالا اگر آدم چُلُنْبُري مثل معاون دادستان او را نميشناخت چه اهمّيّت داشت. سالک فخّار چند روزي بود که از تهران بشهر آمده بود. دو روز پيش از آن در خيابان با هم برخورد کرده بودند. از درشکه پياده شده، کلاهش را برداشته و با روي خندان با او دست داده بود. سيد ميران ميدانست که او براي دوره ي بعدي نمايندگي که انتخاباتش نزديک بود در شهر پيدايش شده بود و بوي احتياج داشت. زيرا نانواخانه و کارگران و وابستگان دوروبرش، با همه ي طفره رويها و بي اعتنائيهاي هميشگي، هربار دست کم سيصد رأي بصندوق ميريختند که تعرفه هاي آن همانطور که بساير صنوف داده ميشد بدستور استاندار چه مـ ـستقيم و چه توسّط شهرداري يا مقامات ديگر باو نيز داده ميشد تا باسم نامزدهاي خاصّ و موردنظر دولت پر و در صندوق ريخته شود. مثل اينکه انتخاب شوندگان به ببيشتر از اين مقدار رأي احتياج نداشتند.
امّا اگر امر دائر ميشد و واقعاً موضوع يک نماينده ي ملّي در ميان بود سيد ميران ميتوانست از شهر و سراب تا پنجهزار رأي گردآوري کند. سالک فخّار در ميان مالکين بزرگ شهر، و از نظر آنان، يکي از آنقبيل تازه بدوران رسيده هائي بود که خود پدر و مادر خود را نميشناخت. با اينوصف در شهر هشتاد هزار نفري کم داراي اعتبار نبود. پنجاه ساله بود و از اگر چه بيش از الفبائي نميدانست همان براي او کافي بود. با اينکه سيد ميران ميدانست غرضش انتخاب شدن مجدّد است از فروتني و خوشخُلقي دلگرم کننده اش طبعاً بخود ميباليد. اگر اين خُلق ظاهر را هم نميداشت بکجاي دنيا برميخورد. آن سه نماينده ي ديگر شهر حتّي خود را باين ظاهر هم محتاج نميديدند. سالها ميگذشت و يکبار در زادگاه خود ديده نميشدند. وانگهي، از کجا معلوم بود که اظهار دوستي و برخورد صميمانه ي اين مرد با او با همه ي انگيزه ي خاصّي که داشت تا حدودي هم از روي حقشناسي و انسانيّت نبود؟ در هر صورت، فخّار آنروز در تمام مدّت صحبت لبخند از لبـ ـانش محو نشده بود. در حالي که يکپارا برکاب درشکه تکيه داده و دست روي شانه ي او گذاشته بود از احوالش جويا شده بود. هنگام جدا شدن با فروتني از وي خواسته بود چند روزيرا که براي ديدن دوستان و شنيدن تقاضاها و تمنيّات همشهريان بکرمانشاه آمده است حتماً سري باو بزند و هر امر و فرمايشي دارد بگويد تا بروي چشم بگيرد. اين بود داستان آشنائي و ارتباط او با مردي که بر يکي از کرسيهاي نمايندگي مجلس تکيه داشت و همه کار از دستش برميآمد. امّا از بخت بد مرده يا خود او که در آن صلات ظهر و با شکم خالي به هَلْکْ هَلْکّ کوچه و خيابان افتاده بود فخّار همان صبح بتهران حرکت کرده بود و تا يک هفته ي ديگر برنميگشت. سيدميران ناگزير بسراغ حاج محمود آقا تاجر، دوست قديمي اش که فرشهاي خانه را از او خريده بود رفت؛ نه او و نه پسرش هيچکدام را نتوانست ببيند. لحظه اي در کوچه فکري ماند و بعد بي آنکه چندان اميدوار باشد بدر خانه ي هرمزان، رئيس شعبه ي خريد غلّه و نان رفت. از قضاي خوب، اين مرد با خود دادستان دوست بود که همان شب قبلش را با هم در مجلسي گذرانده بودند. آنروز نزديک عصر که پيرمرد نيکوکار بخانه بازگشت از گرد و خاکهاي انبار ارزاق، حرص و جوشها و آفتابهاي سوزان که بگذريم همان لقمه ي ناني بود که صبح خورده و از خانه بيرون رفته بود. زانوهايش قدرت آنکه او را بکشند نداشت. زبانش بحرف نميگشت و چهار بند وجودش از ضعف ميلرزيد. وقتي که نهارش را خورد و خستگي اش در رفت احساس کرد که پاي راستش از درد تير ميکشد. تشويش درد کهنه او را بانديشه فرو برد. در آن عالم بي پولي اگر بيمار هم ميشد ديگر مصيبتي بود.
باري، مردم اين خصلتها را که از وي ميديدند خواه ناخواه دوستش داشتند. از زماني که کم و بيش بِرازش پي بردند، بخصوص شبهائي که هما با سر و وضع آراسته و پرو پوش کامل و مطلقاً فرنگي مآب او را همراه خود ميکرد تا بسيـ ـنما و گردش بروند. از حالت نوکروار و بيچاره اي که مرد بيدل در مقابل زن افسونگر داشت ميفهميدند که چنگال عشق با چه قوّتي در قلب ناتوان او فرو رفته است. به همه ي پِچْ پِچْها و بگومگوهاي پشت سري و ملامتهاي رو در رو دلشان بحال وي ميسوخت؛ پسر فتح الله تُرکه ميراب محل ديوانه شده بود و سيد ميران عاشق؛ و بر هيچکدام ايرادي نبود. البتّه تصوّر مردم از کار او باين روشني نبود. آنها هماي بيگناه را مقصّر ميدانستند ميگفتند چيز بخوردش داده است و برجنس زن لعنت ميفرستادند. رفتار او با آهو اگرچه جفاکارانه و خشن بود ليکن بيش از يکرو نداشت. مقايسه ي اين مرد با کساني که از محيط عوامل انساني جز همان لاک خودپرستي که با سر در آن فرو رفته اند چيزي را نمي بينند اشتباهي است که کمتر عقل و احساس درستي آنرا ميبخشد. از جهات کلّي که بگيريم او همان سيد ميران شش سال پيش بود با فرق اينکه ديگر نه آن حواسْ جمعي و تمرکز فکر را داشت که بضبط و ربط کارهاي صنف برسد و نه آن نيروي تک و دورا که بوضع خودش، ببقول يکي از همسايه ها، مثل مرغ کُرچ، اگر بر حسب ضرورتي از خانه بيرون ميرفت طولي نميکشيد که فوراً برميگشت. چنين مينمود که ريه هاي او جز در اطاق پنجدري آنهم در کنار هما و نه جنبنده اي ديگر، قادر بدم و بازدم نبود.
با فرا رسيدن زمـ ـستانِ آنسال درد پاي او نيز افزايش يافت. بعضي وقتها چنان شدّت ميکرد که اصلاً قادر بحرکت نبود. از هيبت درد تب ميکرد و حالتهاي هذياني باو دست ميداد که براي هما کسالت آور ميشد. دخل دکّان را شب بشب خود حبيب ميآورد و تحويل ميداد و اين وضع ناگوار که خاطره شومش ميبايد براي هميشه در ذهن آهو و بچّه ها باقي بماند در سرتاسر فصل ادامه يافت. در اينمدّت، غير از ميرزا نبي که هرچند يکبار براي احوالپرسي و احياناٌ مشورت در کارهاي صنفي سري بآنجا ميزد، رضاخان آسيابان نيز فرصتي يافت تا مردانگي و حق شناسي خود را آنطور که بايد نشان بدهد. البتّه سيد ميران، بي آنکه هرگز بروي کسي آورده باشد، از بعضي همکاران ناخلف نيز گله هاي کوچکي داشت که نميتوانست در دلسردي او بي تأثير باشد. آيا اين خواجه محمّد علي نانوا نبود که با ناجوانمردانه ترين حيله ها رفت با مقامات قُشَن ساخت و قرارداد را از چنگ او بيرون آورد؟ آيا بر سر دعوا و کشمکش ميان اقتصاد و شهرداري که هريک ميخواستند خودشان بر نانواخانه نظارت داشته باشند بعضي از همکاران ساده لوح به وسوسه ي همين مرد نرفتند از دست کفيل شهرداري به استانداري شکايت کردند بدون اينکه اصلا با او مشورتي بعمل آورند ، بدون اينکه اصلا بگويند تو هم فردي از افراد صنف هستي؟! خوب ، همين موضوع کجايش به نفع نانوا خانه تمام شد؟ خواجه محمد علي که همه ي نازش از يک سرگرد اَرکان تيپ بود به قول اکبرخان نانوا چه گُرکي ميخواست براي صنف بکشد؟ همين فردِ اخير نيز که در دوران بيماري سيدميران مرتبا صبح و عصر احوال او را ميگرفت بر خلاف نگاه شرارت بارش که به همين علت لقب قوشش داده بودند آدم نازنين و با عاطفه و يکي از آن دوستان بي تظاهري بود که احساسات پاکش را فقط در لحظات باريک و دشوار ميتوان شناخت . غير از ميرزا نبي و رضا خان و اکبر قوش ، پيرمرد قوزي عصا بدستي که در عين حال لنگ هم بود و چشمهاي بيحرکت و نفرت انگيزي داشت هفته اي يکبار شبهاي شنبه در خانه را ميزد . از همسايه ها و دو خانم خانه هيچکس درست قيافه ي او را نديده بود . هرگز داخل خانه نميشد و خود سيد ميران بي آنکه بگويد که او کيست و چکارش دارد به در خانه ميرفت . زنها نامش را شمشمه کوره ،يعني خفاش ،نهاده بودند .زيرا هميشه تنگ غروب پيدايش ميشد .وقتي که سيد ميران او را روانه ميکرد و به حياط برميگشت مثل بيمار مالاريائي که از بستر تب نوبه برخاسته است در چهره اش،چه باز و چه گرفته ، اثر عميقي از يک زجر تلخ و جانگزا ديده ميشد. اين مرد که بود و در آن تنگ غروب با او چه کاري داشت ؟ از دوستان قديم بود يا دشمنان جديد؟ مبشّر صلح و زندگي و عشق بود يا مبلّغ جنگ و نابودي و نفاق ؟ آن شبح شوم و بيکرداري که مانند هيتلر بر اروپا از چندي پيش به اين طرف بر صحن خانه و ساکنان اصلي آن سايه افکنده بود ظاهرا با اين شکل افليج و اسرار آميز که تصوير خود را در چهره ي سيّد منعکس ميکرد بي ارتباط نبود . دو سه بار هما به پروپاي شوهر پيچيده بود که از هويّت و کار و بار آن مرد با خبر شود ، سيد ميران خوشش نيامده و از دادن جواب طفره رفته بود .
با نزديک شدن نوروز و بهتر شدن هوا درد پاي سيّد کمي تخفيف پيدا کرد . عصا را کنار گذاشت و چون حال و حوصله ي ديد و بازديد هاي کسل کننده ي عيد را نداشت هما را برداشت و به قم رفت . حقيقت اين بود که او ابتدا نه تنها قصد بردن هما را نداشت بلکه مخصوصا طبق همان نقشه قبلي با آهو بنا بود بخاطر دور شدن از او اين مسافرت را بکند؛ بدين معني که پس از زيارت حضرت معصومه از قم سري هم به آب گرم قزوين بزند تا شايد در اثر آب به آب شدن درد از بدن و سودا از دلش برود ، و شايد اگر غافلگيري بنحو اکمل انجام ميگرفت و زن تا آخرين لحظه در بي خبري ميماند ميتوانست او را نبرد . اما ،اصل مطلب در همين نکته بود ،زنيکه از يک چفا سفيد گذشته هرگز پا از شهر بيرون نگذاشته بود ، اتومبيل سواري و مسافرت به شهر ها و ولايات ديگر بزرگترين آرزويش بود ، همه جور پيش شوهر نازش ميچربيد و بچه ي دست وپا گيري نداشت ،چگونه ممکن بود اجازه دهد شوهرش او را بگذارد و خودش تنها به سفر برود ؟ حالا چطور شد که شصت هما از قضيه خبردار گرديد ؟ اينرا ديگر بايد رفت از سيد ميران پرسيد . اعمالي که اين مرد ميکرد ،بي ارادگيها و ضعف نفسهائي که در قِبَل اين زن از خود نشان ميداد ، براي آهو هزار بار بد تر از رعشه هاي صندلي الکتريک بود . از اينجا ميسوخت که از روي خامي و ساده لوحي کامل و با گشاده دستي هرچه تمامتر پول رفتن و برگشتن شوهر و اينک جفت جدائي ناپذيرش را از جيب خود داده بود. در ايّام عيد از لجي که داشت و هم بخاطر ديدار کنندگان ،چندتا از فرش هاي اين اطاق را با قاليهاي سنگين اطاق بزرگ عوض کرد؛ قالي هائي که شش سال و نيم کهنه تر شده بودند ولي خاطره هاي خوش زندگي او را مثل خوني گرم و تازه همچنان در قلب خود زنده داشتند . از اشياء بدردخور و تجمّلي اطاق نيز تا آنجا که دستش گرفت برداشت و آورد . به بچه ها سفارش کرد:
_فرزندان من، شما ديگر کوچک نيستيد که ندانيد ،خودتان همه چيز را مي بينيد و مي فهميد ؛ پدرتان ديگر زده است به سيم آخر ،حالا نميخواهد دست از دامن اين صنم بردارد به جهنّم ، ماهم کاري بکار آنها نداريم . اما اگر هما براي بردن اين فرش و اثاث حرفي زد يا به اين اطاق آمد ، به شما مي گويم ،همين جا گيس او را ميگيريد دور دست تاب ميدهيد و آنقدر ميزنيدش تا بميرد. نترسيد ، آقا هيچ کاري به شما نميتواند بکند ، تا حال شُل آمديم که سفت خورديم .اين زن خيلي به من ستم کرد .
يکبار هم به سرش زد و بکمک بهرام قفل صندق هما را با سيم باز کرد ، اما زن غايب مکّارتر از آن بود که طلاهاي خود را جا گذاشته باشد . آهو که در فرصت کافي همه ي سوراخ ثقبه هاي اطاق را بزرگ را زيرو رو کرده بود تعجب ميکرد که بر سر و وسائل نقره ي خانه چه آمده بود؟! آيا آنها هم از سرزا رفته يا اينکه در جعبه ي چوبي شوهرش بودند؟!
بهرحال ،آهو عيد بچه ها را آن سال بهتر از سالهاي پيش برگزار کرد. لباس نو آنها هر يک از هر لحاظ بي عيب بود. اين بچه ها که رفتار نادرست پدر و درماندگي مادر را ميديدند طبيعتا نميتوانستند رنج نبرند . آنها مي فهميدند و هميشه از غم و نگراني باري بر دل داشتند ، و درست بهمين علت بود که آهو بخصوص در وضع ظاهر آنها و تشرّيفات عيد آنسال بر عکس طبع صرفه جويي خويش از هيچ خرجي فرو گذار نکرد. او ميخواست شخصيت روحي کودکانش را که زير تاثير شکستهاي پي در پيِ مادر بودند به اين وسيله تقويت کند و از آن براي نقشه هاي آتي خود پايگاه نويني بسازد. به نيت همين نقشه ها و با دعاي خير بدوستان ،سفره ي هفت سين را گشودند و هفت شين را به در خانه ي دشمن افکندند. در غياب سيد ميران ميرزانبي به حساب دخل و خرج دکّان رسيدگي ميکرد که اگر آهو منع نميدانست و مورد عتاب و خطاب شوهر واقع نميشد به اينهم راضي نبود . افسوس که بهرام او هنوز آنقدر بزرگ نبود تا برود و دکّان را در قبضه ي اختيار خود در آورد ،تا آنها اصلا دور پدر را خط بکشند، اصلا اگر بهرام بزرگ بود شايد آن سليطه را هم از خانه بيرون ميکرد .اين مرد چه آفتي را، از کدام گورستان ،آورد و دمساز او کرد؟! ميرزا نبي که خود از زيادي کار و گرفتاري فرصت سر خاراندن نداشت اغلب يکي ديگر از نانواها را ،هر که ميرسيد و ميشد ،به در دکّان دوستش ميفرستاد ،و چون خطش را درست کسي نميخواند اين وکالت در تو کيل هم غالبا پشت گوش ميافتاد.در انبار گندم اکبر قوش بجاي او پاي حواله هاي صادراتي را امضا ميکرد، اين هم رسم نو در آمدي بود که تازه اداره ي اقتصاد براي نانوا خانه وضع کرده بود و وقت نانواها را خيلي تلف ميکرد.
بهرام همه روزه عصر بعد از مراجعت از مدرسه به در دکّان ميرفت و از حبيب پنج تومان خرج خانه را که پدر هنگام رفتن مقرّر کرده بود مي گرفت.اگر زندگي داخل خانه در مه غليظي از بي ترتيبي و در هم گسيختگي با بغض وغم فرورفته بود وضع دکّان بحمد اللّه تا آنجا که ديده ميشد بد نبود. شعله ي درخشان آتش در تنور ،خِش خِش و تاپ تاپ سيخ و پارو ، و مجموعه ي محيط گرم و پر جنب و جوش دکّان در صاحب ،و بيشتر از آن در بچه ي صاحب خود ،همان احساسي را برميانگيخت که ديدن ناگهاني يا سگ وفادار گمشده . نرخ نان که بتازگي ده شاهي ترقّي کرده بود بعوائد نانواها افزوده بود .مزد آسيا و برخي مخارج فرعي نيز بهمان نسبت بالا رفته بود ولي بعضي مخارج اصلي از قبيل دستمزد کارگران بر همان پايه ي قبلي بود . روي منبر نان نميماند و سَر دَر سياه نانوائيها که مردم را به آينده ي تيره تري بيمناک ميکرد نظر استفاده جويان را بخود جلب مي نمود . باري ، دکّان سنگکي کمـ ـرکشِ خيابان نيز روي هم رفته وضع بدي نداشت . چراغ خاموش بود و آسياب ميگشت . بخت مساعد تري که سيدميران در اين ميان داشت اين بود که کارگرانش همه تقريبا آدمهاي وظيفه شناسي بودند . حبيب آن مرد دلسوز و نمک شناسي که گوئي مانند يک رزق مقسوم از جانب خداوند نصيب سيد ميران شده بود با همان قيافه و همان سر و وضع همچنان دست و دلش بکار خود گرم بود. علاوه بر وظيفه ي اصليش که ترازو داري بود از لحاظ پيش کسوتي و اعتمادي که ارباب به او داشت به کارهاي ديگر دکّان هم ميرسيد . همه ي کارگران از او حساب ميبردند ،زيرا سيدميران عملا به او اجازه داده بود که هر وقت از يکي از آنان تقصيري سر زد که مـ ـستوجب بيرون کردن بود ،منتظر دستور نباشد،حسابش را بکند و فورا عذرش را بخواهد . با بودن اين مرد دست و دل پاک که از خود ارباب بيشتر روي کارش حرص ميزد سرکشي ميرزانبي يا اين و آن نيز چيزي بي معني و فقط براي خالي نبودن عريضه بود؛ سيدميران اين مسئله را نيک ميدانست ،و در حقيقت به اطمينان او بود که در چنان موقع باريکي دکّان را گذاشته و به زيارت حضرت معصومه به قم رفته بود.
او که بخانه گفته بود سر هفته برخواهد گشت سفرش بقدري طول کشيد که همه گمان کردند به خراسان رفته يا اينکه برايش اتفاقي افتاده است. آهو که در ابتدا از شدت بغض و حسادت هيچ نميخواست به آنها بينديشد وقتي کار به اينجا رسيد فکر و خيال برش داشت . با همه ي احوال آيا شوهر او و پدر بچه هايش نبود؟ اگر خداي نخواسته در آن سرانه ي پيري که نفس به تبي بند است آسيبي به او ميرسيد و بچه هايش يتيم ميشدند آنوقت تکليف او چه ميشد؟! از قضاي نا موافق ميرزانبي نيز چند روزي بود که اينطرفها آفتابي نميشد تا از وي کسب تکليف کند . در شب بيست و يکم غيبت آن دو ،آهو از هول و آشوبي که در دلش بود همراه خورشيد برخاست و به خانه ي ميرزا رفت . در دنيا جنگ بود و در جنگ غارت و ويروني و قتل نفوس. اما مرد به او اطمينان داد که مملکت او بحمداللّه از آسيب جنگ بدور است و در امن و امان کامل بسر ميبرد . آن شيرزاد خان شير درّه اي*(شيرزاد خان شير دره _ يل نابکاري در دادستان اسکندرنامه که يک يک قهرمانان ايراني را بطور غم انگيزي کشت و عاقبت بدست محمد شيرزاد دوپاره شد.) که مثل روباه در لانه ي مرغ دولت هاي اروپائي را يکي پس از ديگري لَت و پار کرده بود شکر خدا با دولت ايران دوستي ناگسستني داشت؛ با اينوصف ميرزانبي تصديق کرده بود که آهو حق دارد دلواپس باشد . اگر نشاني درستي از آنها معلوم بود ممکن بود با تلفن از حالشان جويا شد . مرد گفت که چنانچه در دو سه روز آينده پيدايشان نشود حتي اگر مسافري نيز راهي قم نباشد کسي را دنبال آنان خواهد فرستاد . با اين اطمينان آهو و خورشيد راه رفته را برگشتند. ساعت سه و نيم از شب رفته وقتي که پا به درون حياط نهادند اطاق پنجدري چراغش روشن بود . بچه هاي خانه منجمله زري و جواد و همچنين اکرم و شوهرش براي چشم روشني به آنجا رفته بودند . آقا و خانم ، يا به عبارت بهتر ،دل و دلدار ،همان لحظه پيش پاي آنها از گرد راه رسيده بودند . با اينکه هوا سرد نبود هما پالتو پوستي پوشيده بود که ميگفت در همدان آنرا خريده _ يعني نخريده بلکه از سمساري با دستبند هاي کنگره ايش که ديگر باب نبود عوض کرده و سر گرفته است. در چشمها و حالت بيانش ، بخصوص اينکه هنگام گفتن پي در پي نگاه به شوهرش ميکرد ،چيزي بود که بر ضّدش گواهي ميداد. سيدميران که زبانش به دروغ نمي گشت ساکت بود . از بيست روزي که گذشته بود آنها دو هفته را در قم و مابقي را در ملاير و همدان گذرانده بودند . به آب گرم قزوين نرفته بودند و آنطور که بعد کاشف به عمل آمد موضوع خريد پالتو پوست گوسفند قَرَه کل از همدان پاک ساختگي بود؛آنرا در همان شهر و آنهم در اول همان زمـ ـستان که گذشته بود خريده بودند. منتهي بتوصيه ي شوهر و بملاحظه ي بعضي چيزها ،زن خوش سليقه نتوانسته بود آنرا از صندوق بيرون بياورد و بپوشد . سيد ميران اولين روزي که در همدان آنرا به تن او ديد سر ميز کافه نگاهش کرد و گفت:طفلک!دلم برايت سوخت که چيزي داشتي و نميتوانستي از آن استفاده کني ؛ براي همين خاطر بود که تو را با خود آوردم.
زن و مرد تازه رسيده از تغييراتي که در غياب آنها در وضع اطاق بزرگ بوجود آمده بود ابدا چيزي بروي خود نياوردند. و روز بعد بازگشت از قم سيدميران بدر دکّان رفت .
مهدي نيز همراه او بود. در ميان کارگران دکّان دو چهره ي تازه ديده ميشد که هنوز ارباب خود را نديدهاما اوصاف او را که رئيسنانوا خانه و مرد آزاده اي بود شنيده بودند . آنجا او با همه و بخصوص حبيب و شاطر زمان با خلق دوستانه و خوش گفتگو کرد. بزودي معلومش شد که در نبود او ميان اين دو کارگر قديمي اش که در حکم پايه ي اصلي دکّان بودند دعوا و بگو مگوئي شده است . شاطر زمان از کار آسيابان شکايت داشت ،مي گفت آردش جو دارد، نان بروي پارو بند نميشود ، خودش را نمي کشد. سيدميران يک تيکه سنگک از سر يک نان کند،مغزش را امتحان کرد . بعد بکته رفت آنجا مقداري آرد از قسمت زير يک کومه برداشت، کف دست پهن کرد و سطح آن را آب زد ،سبـ ـوس هاي برّاق جو کاملا بچشم ميخورد . آرد را ريخت و به سليمان گفت:
_شاطر زمان درست ميگويد، اين آرد صدي ده جو داخل دارد. رنگ رخساره و طعم نان کاملا گواهي ميدهد که جو داخل دارد ،تعجب است!
ادامه دارد.....
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار