آخرین خبر/ رمان کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو نویسنده مشهور برزیلی است. کیمیاگر داستانی پرکشش و جذاب دارد و سبک داستانی آن مشابه سبک داستان های شرقی است؛ روح کلی داستان دعوت به آزاد شدن از تعلقات و وابستگی‌ها و آغاز سفری است که در نهاد بشر وجود دارد. همچنین جملات قصار جالبی در جای جای این داستان وجود دارد که به نوبه ی خود بسیار زیبا هستند. ضمن آرزوی اوقاتی دلنشین در این شب‌های بلند پاییزی، امیدواریم از این داستان لذت ببرید.

قسمت قبل


سپس مشغول بررسی آن شش گوسفند شد و فهمید که یکی از آنها لنگ است. جوانک توضیح داد که: مهم نیست. چون او از همه باهوشتر است و به اندازه کافی پشم و گوشت تولید میکند.
پرسید: گنج کجاست؟
-گنج در مصر است, نزدیک احرام.
جوان وحشت کرد. پیرزن نیز همین را گفته بود اما خرجی روی دستش نگذاشته بود.
-باید از نشانه ها پیروی کنی. خداوند راهی را که هر انسان باید بپیماید در جهان نوشته. تنها باید آن چه را که برای تو نوشته شده بخوانی.
پیش از آن که چیزی بگوید, پروانه ای بین او و پیرمرد به پرواز در آمد. به یاد پدربزرگش افتاد وقتی کوچک بود. پدربزرگش گفته بود: پروانه ها نشانه خوش اقبالی هستند. مثل جیرجیرکها, ملخها, مارمولکها و شبدر شاهپر. پیرمرد که میتوانست فکرش را بخواند گفت: دقیقا همانطور است که پدربزرگت به تو یاد داده. اینها نشانه هستند. سپس ردایش را گشود و سینه اش را آشکار کرد. جوانک تحت تاثیر چیزی که میدید قرار گرفت و درخششی را به یاد آورد که روز قبل دیده بود. پیرمرد سینه پوش بزرگی از طلا پوشیده بود و سنگهای قیمتی روی آن بر سینه داشت. او به راستی یک پادشاه بود. حتما برای فرار از راهزنان اینطور لباس مبدل پوشیده بود. پیرمرد یک سنگ سفید و یک سنگ سیاه را که در وسط سینه پوش طلا قرار داشت, برداشت و گفت: اسم اینها* اریوم و تمیوم* است. معنای سنگ سیاه بله و معنای سنگ سفید خیر است. وقتی نمیتوانی نشانه ها را تشخیص بدهی, این سنگها کمکت می کنند. همیشه پرسشی عملی مطرح کن اما بیشتر سعی کن خودت تصمیم بگیری! گنج در کنار احرام است و قبلا هم این را می دانستی اما میبایست شش گوسفند میدادی تا من در تصمیم گیری کمکت کنم.

جوانک سنگها را در خرجینش گذاشت. از آن زمان به بعد خودش باید تصمیم بگیرد.
-از یاد نبر که همه چیزها یگانه هستند. زبان نشانه ها را از یاد نبر! و فراتر از هر چیز فراموش نکن که تا پایان افسانه شخصیت پیش بروی! اکنون می خواهم داستان کوتاهی برایت تعریف کنم. کاسبی فرزندش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین آدم جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت تا سر انجام به قلعه زیبایی بر فراز یک کوه رسید. مرد فرزانه ای که پسرک می جست آنجا می زیست اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس, وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید. تاجران می آمدند و می رفتند. مردم در گوشه و کنار صحبت می کردند. گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین می نواخت و میزی مملو از لذیذترین غذاهای آن بخش از جهان آنجا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند. مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت که در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد تا نگاهی به گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد باز گردد. سپس یک قاشق چایخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم. همچنان که می گردی این قاشق را هم در دست بگیر اما نگذار روغن درون آن بریزد.
پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان قصر کرد و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور آن مرد فرزانه باز گشت. مرد فرزانه پرسید: فرشهای ایرانی تالار غذاخوریم را دیدی؟ باغ را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبانی ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نوشتهای زیبای کتابخانه ام شدی؟ پسرک شرمزده اعتراف کرد: هیچ ندیده است. تنها دغدغه او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود نریزد. مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو! اگر خانه کسی را نبینی, نمی توانی به او اعتماد کنی. پسرک قوت قلب گرفت. قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت. این بار تمام آثار هنری روی دیوار ها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ را دید و کوههای گرداگردش را و لطافت گلها را و نیز سلیقه ای که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه باز گشت هر آن چه را که دیده بود با تمام جزییاتش تعریف کرد.
مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟ پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است. فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس این است یگانه پندی که می توانم به تو بدهم. راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری.
جوانک خاموش ماند. داستان پادشاه پیر را فهمیده بود. چوپان سفر را دوست دارد اما هرگز گوسفندهایش را فراموش نمی کند. پیرمرد به جوانک نگریست و با حرکات کف دو دستش حرکات عجیبی را در بالای سر او انجام داد. سپس گوسفندها را برداشت و به راه خود ادامه داد. بر فراز شهر کوچک تاریفا دژ قدیمی هست که مورها ساخته اند و هر کس که روی دیوار های آن بنشیند می تواند یک میدان, یک ذرت فروش و قطعه ای از خاک آفریقا را ببیند.
ملکی صدق پادشاه سالیم روی دیواره دژ نشسته بود و وزش باد شرق را روی چهره اش احساس می کرد. گوسفندها ترسان از ارباب جدیدشان کنارش منتظر بودند و از آن همه تغییرات اضطراب داشتند.
تنها چیزی که می خواستند آب و غذا بود. ملکی صدق به کشتی کوچکی می نگریست که از بندر جدا می شد. دیگر هرگز آن جوانک را نمی دید همانطوری که پس از آن که یک دهم اموال ابراهیم را گرفت دیگر هرگز او را ندید. هرچه بود کارش همین بود. خدایان نباید آرزو داشته باشند, چون خدایان افسانه شخصی ندارند. با این حال پادشاه سالیم صمیمانه برای جوان آرزوی موفقیت کرد.
-نامم را فراموش می کند. باید چند بار تکرارش می کردم.
در این صورت هر وقت درباره من صحبت می کرد, می گفت که من ملکی صدق هستم, پادشاه سالیم. سپس شرمگینانه به آسمان نگریست.
-بار خدایا همانطوری که خودت گفته ای, می دانم باطل اباطیل** است.


* و هارون هنگامی که به حضور خداوند به قدس وارد میشود, نامهای بنی اسراییل بر سینه عدالت و بر قلب خود بگذارد. و اریوم و تمیوم را در سینه بند عدالت بگذار! تا هنگامی که هارون به حضور خدا می آید بر قلبش باشد و در حضور خداوند عدالت بنی اسراییل را همواره بر قلب خود تحمل کن! (تورات عهد عتیق سفر خروج آیات بیست و هشت تا سی)
سپس ترشاتا به آنان گفت: تا هنگامی که کاهنی به همراه اریوم و تمیوم نایستد نمیتوانند, از قدس الاقداس بخورند.(تورات عهد عتیق کتاب عذرا آیه ۲۶۳)


** جامعه میگوید باطل اباطیل همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشتقش که زیر خورشید می کشد چه منفعت است؟ (عهد عتیق کتاب جامعه صفحات 2و 3)

ادامه دارد...










ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید