1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت پنجم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت پنجم

آخرين خبر/  آنچه شما گله ميناميد آقا، گله نيست، يک گروه بزرگ عاشق صادق است- و به ظاهر خاموش. پنج هزار سال است که به ظاهر خاموش است، و صدها حکومت را با سر زمين زده است و غلامان و خواجگان خاموش و وفادار دربارها، صدها سلطان را به صدها صورت، تکه تکه و سوراخ سوراخ کرده اند و به دار آويخته اند و قلب هاي سربيشان را خنجر نشان مرده اند. غلامان و خواجگان، به چيزي بيش از سلاطين وفادار بوده اند؛ و مردم ما ميدانند که در تَن سکوت، چگونه زهري جاري ست.
-تو...تو..تو خطرناکي، گيله مرد کوچک!
-اعتقاد، خطرناک است آقا!
-و عشق، از آن هم خطرناک تر است. من ميدانم.
*
صادق است و به ظاهر خاموش.پنج هزار سال است که به ظاهر خاموش است و صدها حکومت رابا سرزمين زده است.و غلامان و خواجگان خاموش و وفادار دربارها،صدها سلطان را به صدها صورت،تکه تکه و سوراخ سوراخ کردهاند و به دار آويخته اند و قلب هاي سربي شان را به خنجر نشان کرده اند.غلامان و خواجگان به چيزي بيش از سلاطين وفادار بوده اند و مردم ما مي دانند که در تن سکوت،چگونه زهري جاري ست.
-تو...تو...خطرناکي،گيله مرد کوچک.
-اعتقاد،خطرناک است آقا؟
-و عشق.از آن هم خطرناک تر است.من مي دانم.
*
-عسل بگو،چون که ما جز"گفتن"هيچ چيز نيستيم. عشق،نوعي گفتن است و عالي ترين نوع جنگ هم گفتن است.ايمان هم گفتن است.نگاه کردن،يک واژه نرم است.خدا،کلمه بود براي انسان.خدا چه چيز به جز کلمه مي تواند باشد؟احساس؟عظمت؟ مطلق؟کمال؟مگر اينها جز کلمات خوب،چيزي هستند؟عسل،بگو.دوست داشتن را بگو. ايمان را بگو. کمي خلوص کافي است.تا جهان به يک واژه مخملي تبديل شود.
عسل،بگذار سر بر زانوانت بگذارم.و تو،به زمزمه،از نخستين سفر گيله مرد کوچکت به ساوالان بگو!پدرت آن بار هم گريست.يادت هست؟آن بار به خاطر اينکه گمان مي کرد تو را به مهماني مرگ مي برم،اين بار براي اينکه گمان ميکند برادر کوچکت را از دهان مرگ بيرون کشيده ام.عسل!در خود فرو نرو!سکوت را خارا نکن!از ساوالان بگو!
-هميشه با يک دسته گل کوتاه
آذري گفت:اگر عسل من تو را مي خواهد،من به تو اعتماد مي کنم.او را بردار و ببر.مادر ندارد.يک برادر کوچک دارد که در پايتخت است.دو عمو دارد که هر دو در زندانند.يک گورستان هم خويشان مومن دارد.
ديگر به جز من هيچکس را ندارد.و من،جز او،هيچ چيز ندارم.
آذري تنومند،نشست و گريست.
سه روز بعد از نخستين ديدار من و تو بود.
-نع.دو روز.فقط دو روز.روز سوم تو به زانو درآمده بودي. عشق،رحم ندارد. و تو عاشق شده بودي. تو مي نشستي کنار آتش و فقط به من نگاه مي کردي. من،سر فرو افکندم تا نتواني آن چشمان سياه سياه را تصرف کني،و تو شب روز دوم گريان گفتي:قلبم را که دزديدي،دست کم نگاهت را ندزد.بگذار در اين درياي سياه، قايق اين گيلک آرام، پارو زنان بگردد.
*
پدر مي گويد يک طبقه کوچک –لاهيجان،رشت يا تهران فرقي نمي کند-هديه من به شماست.و قدري سرمايه براي آسوده زيستن.
-چه حرفها مي زني دختر!مگر مي شود بناي کوچک خوشبختي را با خشت هاي خام اعانه برپا کرد و به فرو نريختنش ايمان داشت؟
-با حقوق دبيري؟
-با عرق جانانه ريختن.براي او که مي خواهد کار کند،هرگز قحط کار نبوده است.ما بايد زودتر راه بيفتيم عسل!نگرانم.آنجا،در ولايت من،من با يک گروه کوچک جنگلي کار مي کنم که هنوز يک قدم هم به سوي جنگل برنداشته است.
-پس ما عروسي نمي کنيم،جشن اعدام بر پا مي کنيم.
-به خاطر عروسي هاي بسياري که عاشقان ديگر،با آسودگي خاطر برپا خواهند کرد،شايد...لبخند بزن دختر.آن گنجشک ها را نگاه کن و لبخند بزن!اين عکس،صدها سال خواهد ماند.
*
عاشق،ترک لبخند نمي کند عسل!
لبخند،تذهيب زندگي است.
و بوسه يي ست بر دستهاي نرم محبت.
با لبخندهاي کوتاه،گهگاه،اين مرصع زرنگار را شفافي ببخش،بانوي آذري من.
*

گيله مرد کوچک اندام و بانوي آذري اش،تنگ هم، از ساوالان پدر به انزلي رفتند.که گيله مرد، در آنجا درس مي داد، اما اصلش از لاهيجان بود. در انزلي گيله مرد، يک اتاقک داشت.صاحبخانه و پيوستگانش،او را مي خواستند.
-من آمدم با همسرم.اين است،عسل
-مبارک است.به چشم پدري،خورشيد را سرقت کرده ايي.مرد!

ديگر اما يک اتاق برايتان کم است.رفت و آمد داريد.دوتا،آن طرف حياط،بسازم برايتان تميز.براي خودت و اين...اين...به چشم پدر کندو که با خودت آوردهاي...مي بخشيد...اما خانم من هميشه مي گفت:هيچکس به اين گيلک باغي خاموش افتاده، زن نمي دهد.
زن بردن،اين روزها جرات مي خواهد و اين گيلک افتاده،هيچ چيز به جز يک قفسه کتاب و يک سر دردمند ندارد.حالا بايد بياييد و ببينيد که چه جراتي نشان داد-که به چشم پدري-باغ را به باغچه ما آورده..به چشم پدري.
عسل مي خندد.چشم آن که مي بيند مهم نيست.پدر.روح آنکس که ديده مي شود مهم است.همه کس را که نميشود واداشت به چشم پدري يا مادري نگاه کنند.اما خورشيد،اگر واقعا خورشيد باشد،همه خيره چشمان بد نگاه را کور مي کند-پدر.
-عجب...عجب...نکند اين باغ هم يک ياغي خيره سر است.ياغي ها اين طور حرف مي زنند.

-ياغي است پدر خوب ديدي.اگر عسل دو اتاقه مي خواهد،بساز.با آشپزخانه و چيزهاي ديگر-آنجا پشت آن درختان نارنگي.
-چشم...چشم..."چيزهاي ديگر" که معلوم است مي سازم پسر جان.گفتن ندارد.بدون"چيزهاي ديگر"که فدايت شوم، خانه، خانه نمي شود.
*
عاشق،جدي است،اما عبوس نيست.
عسل افسرده گفت:زندگيمان به زندگي عاشقان نمي ماند.تمامش شده يه سر دويدن و نرسيدن.اضطراب و انتظار.
گيله مرد آرام جواب داد:بانوي آذري من!ما بيش از آن متعلق به عصر خويشتنيم که بتوانيم نقش ليلي و مجنون، اتتلو و دزدمونا، شيرين و فرهاد، رمئو و زوليت را بازي کنيم.   نقش ما را بر پيشاني خويش نوشتيم.حک کرديم.
*
بانوي آذري من!
در کهکشان هاي بي نهايت عشق،"فروريزش"يعني کوچک شدن و کوچک شدن يعني فروريزش.
بيا تلاش کنيم.با تمام توان.که فرو نريزيم-بي هيچ دليل،تحت هر شرايطي-و حقير نشويم،حتي اگر در نهايت حقارت، نيروي هزار خورشيد در ما باشد.
ديگر در انحناي فضا،منحني عشق،خود را با هر چرخشي تطبيق نخواهد داد و تن به تکدي کنجي دنج نخواهد سپرد.
آن دو اتاق ساخته شد اما به عاشقان وفا نکرد يا کرد-اما دير.
*
کدام دير؟کدام دير عزيز من؟براي عاشق زمان وجود ندارد تا حضورش باعث شود دير يا مختصري دير به قرارگاه برسد.من هزار سال است که زير باران ايستاده ام.در برابر کعبه،زير تيغ برهنه آفتاب.در سنگر،به انتظار لحظه ي موعود جاري در تمامي لحظه ها.در تن توفان-بر فراز بلند ترين امواج، و "هزار"ابزاري است که اعتبارش تنها در يادآوري عمق است نه طول. عشق،يک قطار مسافربري نيست تا تو اگر کمي دير برسي،قطار رفته باشد و تو مانده باشي-با چمدان هاي سنگين با تاسف. با قطره هاي اشکي در چشمان حسرت.
پويش عشق، در خود عشق است نه در گل عطرآگيني که به سينه عشق مي زني،يا گردن بند مرواريدي که به گردنش مي اندازي.
در بي زماني عشق،حرکت جوهر است و تجزيه ناپذير از نفس عشق.
-آهاي گيله مرد.از مه تخيل تا واقعيت گرسنگي نان براي صبح درييا فرا فرصتي براي عشق نيست نه اينکه درييافرا از ذات عشق خبري نيست،عشق،به چيزي که شبيه آسودگي است محتاج است.حتي اگر در قلب آن آسودگي،اعدام جاري باشد.

-بانوي آذري من! ييافرا را بايد درست کرد نه عشق را ويران.و نه آنکه بايد بيرون عشق، ساعتي به ديوار زندگي کوبيد تا عقربه هايش از دست رفتن چيزي را به ما آگهي کنند.خراب را آباد کنيم نه پرشکوه ترين، سر سبزترين و بارآورترين آبادي روح را خراب.اين واقعيتي است فراي مه-ژرف،مواج و بسيار تخيلي تر از فشرده ترين مه عالم.

بانو! حتي در ييافرا، مادران، فرزندانشان را دوست دارند،و شوهران خوب زنان خوبشان را.و آنچه فرصت خودکشي گروهي به ايشان نمي دهد،نوعي عشق است.چرا که"فرصت"از زمان سرچشمه مي گيرد و در عشق، لازمان جاري است.-و معجزه در اين است که هر جرياني به زماني محتاج است الا عشق.
بانو!خستگي حق نيست که ما را به انکار حق بکشاند.
عشق،مطلقا چيزي اشرافي نيست تا بتواني آن را به دليل آنکه از رفاه برمي آيد،محکوم کني.عشق،فقط رشد روح مي خواهد،اين را باري به تو گفته ام...
-باري!صدبار لااقل...و به هر حال نشد،هيچ چيز آنطور که مي خواستيم نشد.
-بله.هيچ چيز.ديگر تا مدتها شبيه خودش نشد.يعني بود اما نمي گذاشتند بشود.کار،عشق،آرامش،آزادي... ..
حکومت هايي که معني دوست داشتن را نمي فهمند،نفرت انگيزند. و نفرت انگيزترين چيزي که خداوند خدا رخصت داد تا ابليس به انسان هديه کند حکومتي است که عشق را نمي فهمد.
پيله کردند به جان زندگي مان.پيله کردن به آن لحظات مبارکي که تدارکش را ديده بوديم.اول مهر،مرا صدا ميکنند به مدرسه.
-به ما نوشته اند که شما ديگر حق تدريس نداريد.
-از کجا نوشته اند؟
-من نه سال است دبير ادبياتم.اگر اين حق را نوشته ايد که ندارم،پس حق چه کاري را دارم؟
-حق مردن را فقط...يا تعهد همکاري بده.برو مثل آدم زندگي کن-راحت و آسوده-يا بمير.
-همکاري؟خب حاضرم.تعهد همکاري با چه کساني را بايد بدهم؟
-تعهد همکاري با طرفداران قانون را.مشروطيت را و نظام را.
-من تعهد عدم همکاري با اجانب و دفاع از حق و حقوق مردم وطنم را مي دهم.اين خوب نيست؟
-گم شو!بي سر و پاي انگل!گم شو
-اما من تازه عروسي کرده ام.کار مي خواهم.زندگي آرامي مي خواهم.
-آنچه تو با خودت آورده اي عروس نيست،عفريته يي است که از آذربايجان آمده-براي آشوب،مسلسل کش.
آدم کش.ديوانه.عروسي تا هم مصلحتي است.دستور حزب است.همه ما مي دانيم.
-اگر سندي در اين باره هست بکشيدمان و راحت مان کنيد.
-احمق،اگر سندي بود که از تو اجازه نمي خواستيم.به چيزي مطمئن هستيم که سند ندارد.به همين دليل هم، امروز و فردا،مثل سگ،سر به نيستتان مي کنيم.مي بينيد.بدون سند.بدون ردپا.
-او فرزندي در رحم دارد.
-با لگد مي اندازد.
-اگر با لگد بزنيد و من هنوز زنده باشم با لگد لااقل پنجاه تايتان را مي اندازم-با همان يکي از مسلسل ها که مدعي هستيد همسرم در اختيار دارد.
*
صاحبخانه سخت مي گريد.همسرانش،دخترانش و پسرانش مي گريند.

ادامه دارد...
نويسنده: نادر ابراهيمي
 
قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar