1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ شازده کوچولو (قسمت هفدهم)

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ شازده کوچولو (قسمت هفدهم)

آخرين خبر/شازده کوچولو يا شاهزاده کوچولو (به فرانسوي: Le Petit Prince) داستاني اثر آنتوان دو سنت اگزوپري است که نخستين بار در سپتامبر سال ۱۹۴۳ در نيويورک منتشر شد.

اين کتاب به بيش از ۳۰۰ زبان و گويش ترجمه شده و با فروش بيش از ۲۰۰ ميليون نسخه، يکي از پرفروش‌ترين کتاب‌هاي تاريخ محسوب مي‌شود. کتاب شازده کوچولو «خوانده شده‌ترين» و «ترجمه شده‌ترين» کتاب فرانسوي‌زبان جهان است و به عنوان بهترين کتاب قرن ۲۰ در فرانسه انتخاب شده‌است. از اين کتاب به‌طور متوسط سالي ۱ ميليون نسخه در جهان به فروش مي‌رسد. اين کتاب در سال ۲۰۰۷ نيز به عنوان کتاب سال فرانسه برگزيده شد.

در اين داستان سنت اگزوپري به شيوه‌اي سوررئاليستي به بيان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستي مي‌پردازد. طي اين داستان سنت اگزوپري از ديدگاه يک کودک، که از سيارکي به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سؤالات بسياري از آدم‌ها و کارهايشان است.

ترجمه: احمد شاملو

فصل هفدهم:

آدمي که اهل اظهار لحيه باشد بفهمي نفهمي مي‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعريف قضيه‌ي فانوس‌بان‌ها براي شما آن‌قدرهاروراست نبودم. مي‌ترسم به آن‌هايي که زمين ما را نمي‌سناسند تصور نادرستي داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ي زمين جاي خيلي کمي را اشغال مي‌کنند. اگر همه‌ي دو ميليارد نفري که رو کره‌ي زمين زندگي مي‌کنند بلند بشوند و مثل موقعي که به تظاهرات مي‌روند يک خورده جمع و جور بايستند راحت و بي‌درپسر تو ميداني به مساحت بيست ميل در بيست ميل جا مي‌گيرند. همه‌ي جامعه‌ي بشري را مي‌شود يک‌جا روي کوچک‌ترين جزيره‌ي اقيانوس آرام کُپه کرد.
البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمي‌کنند. آخر تصور آن‌ها اين است که کلي جا اشغال کرده‌اند، نه اين‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خيلي مهم مي‌بينند؟ بنابراين به‌شان پيش‌نهاد مي‌کنيد که بنشينند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس اين پيش‌نهاد حسابي کيفورشان مي‌کند. اما شما را به خدا بي‌خودي وقت خودتان را سر اين جريمه‌ي مدرسه به هدر ندهيد. اين کار دو قاز هم نمي‌ارزد. به من که اطمينان داريد. شهريار کوچولو پاش که به زمين رسيد از اين که ديارالبشري ديده نمي‌شد سخت هاج و واج ماند.
تازه داشت از اين فکر که شايد سياره را عوضي گرفته ترسش بر مي‌داشت که چنبره‌ي مهتابي رنگي رو ماسه‌ها جابه‌جا شد.
شهريار کوچولو همين‌جوري سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهريار کوچولو پرسيد: -رو چه سياره‌اي پايين آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمين تو قاره‌ي آفريقا.
-عجب! پس رو زمين انسان به هم نمي‌رسد؟
مار گفت: -اين‌جا کوير است. تو کوير کسي زندگي نمي‌کند. زمين بسيار وسيع است.
شهريار کوچولو رو سنگي نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم مي‌گويم ستاره‌ها واسه اين روشنند که هرکسي بتواند يک روز مال خودش را پيدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اين‌جا آمده‌اي چه کار؟
شهريار کوچولو گفت: -با يک گل بگومگويم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهريار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کوير يک خرده احساس تنهايي مي‌کند.
مار گفت: -پيش آدم‌ها هم احساس تنهايي مي‌کني.
شهريار کوچولو مدت درازي تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌اي هستي! مثل يک انگشت، باريکي.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهي مقتدرترم.
شهريار کوچولو لب‌خندي زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداري. حتا راه هم نمي‌توني بري...
-من مي‌تونم تو را به چنان جاي دوري ببرم که با هيچ کشتي‌يي هم نتوني بري.
مار اين را گفت و دور قوزک پاي شهريار کوچولو پيچيد. عين يک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسي را لمس کنم به خاکي که ازش درآمده بر مي‌گردانم اما تو پاکي و از يک سيّاره‌ي ديگر آمده‌اي...
شهريار کوچولو جوابي بش نداد.
-تو رو اين زمين خارايي آن‌قدر ضعيفي که به حالت رحمم مي‌آيد. روزي‌روزگاري اگر دلت خيلي هواي اخترکت را کرد بيا من کمکت کنم... من مي‌توانم...
شهريار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستي تو چرا همه‌ي حرف‌هايت را به صورت معما درمي‌آري؟
مار گفت: -حلّال همه‌ي معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.

قسمت قبل:



به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره