آخرين خبر/
«جزيره سرگرداني » نوشته «سيمين دانشور» روايتگر دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟...
سحر نبود . نور از شيشه ي پنجره پشت پلکهاي هستي افتاد و به قلبش راه يافت . و ستاره اي در دلش چشمک زد . پاشد در
تختخوابش نشست . زمين و زمان روشن بود . يک آن مثل همه ي خوش باورها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حيات از
درون تاريکي زاييده شد ،اما نور تنها يک لحظه پاييد : صبح اول از دروغ خود سياهروي شده بود .
هستي گلوله هاي پنبه ي به موم آغشته را از گوشهايش درآورد و خرناسه ي مادربزرگ که در تخت مقابل خوابيده بود ،با تاريکي
بهم آميخت .
ــ تاريکي و صدا ــ دراز کشيد و چشمهايش را بست .
خواب مي ديد : در سرزمين ناشناسي است . از گرما عرق کرده ،پيراهنش به تنش
چسبيده ،از تشنگي له له مي زند . درختهاي ناشناخته اي را مي بيند که برگهايشان
سوخته ،شاخه هاي شکسته ...سايه ندارند .چند تا زن ،با چادر عبايي ،دستهايشان را حمايل ديگهايي که بر سر دارند کرده مي آيند
. چانه و گردن زنها خالکوبي شده ــ نقش کژدم ،مار ــ
نه ،اين يکي
نقش ستاره است ، و آن ديگري نقش هلال ماهي چانه اش را در بر گرفته . چشمهاي هستي درست نمي بيند تا همه ي نقشها را
درست بشناسد . از يک زن که نقش عقرب زير گلويش است و دم عقرب به چانه اش رسيده مي پرسد : اين درختها ... زن گذرا
جواب مي دهد : درخت کُنار . هستي مي انديشد که مقصودش سدر است . سدره طوبي که حافظ گفته منتش را نبايد کشيد .
هستي منت يک درخت سوخته را مي کشد و زيرش مي نشيند . سايه اي در کار نيست اما مي توان به درخت تکيه داد . زير درخت
پر است از گنجشکهاي مرده ،بال شکسته ... انگار خون هم ريخته .
پوکه ي فشنگ که فراوان است . چند تا گربه و سگ مي آيند و کاري به کار هم ندارند . يا دست ندارند يا پا . چشمهاي همه شان
کور است . انگار خمپاره اي افتاده همه شان را لت و پار کرده .
گربه ها ميو ميو مي کنند . سگها زوزه مي کشند .شايد گرسنه اند .اما آنهمه گنجشک مرده را زير درختها نمي بينند ؟ بوي لاشه ها
... شايد هم به زبان بي زباني مي گويند کسي نيست به داد ما برسد ؟
هستي از ديوار خرابه اي ،از روي آجرها و پوکه هاي فشنگ رد مي شود و به چمن سوخته اي مي رسد . چمن را از اينجا مي شناسد
که تابلويي کنارش است .
روي تابلو نوشته : « خواهشمند است روي چمن راه نرويد . »
چقدر خاک روي چمن ريخته ــ چقدر گودال دارد ــ و يک استوانه ي فلزي به اندازه ي
آبگرمکن خانه شان ... يک ساختمان فروريخته از دور پيداست . چند تا در بسته پيداست . هستي خود را مي بيند که روي زمين
دست مي مالد . اما کليدي پيدا نمي کند .
هستي دو تا اسکلت مي بيند که شلنگ انداز مي آيند ،مي آيند ،و جلو هستي مي ايستند . همديگر را بغل مي کنند و مي بوسند .
و حالا هستي کنار چاه آبي ايستاده . نه چرخ چاه و نه رسن .
صدايي مي گويد : آنها که ريسمان دستشان بود ،آنها که کليد داشتند همه شان گم و گور شدند .
مادربزرگ مي گفت : در دهليز انتظار ،چشم به راه قطار مرگ ايستاده ام . و حالا دم و بازدمش که هردو قفس سينه اش را مي
شکافتند و مي خراشيدند ،به صداي قطاري مي مانند که هنوز از راه نرسيده به راه مي افتد .
هستي بيدار شد . هنوز طليعه ي صبح صادق ندميده بود .
مادر بزرگ به آرامي يک گربه از تختخواب در آمد . کتري آب را از کنار منقل کرسي که ته اتاق گذارده بودند برمي داشت و
براي طهارت و وضو بيرون مي رفت . به همان آرامي برمي گشت و بسته ي جانمازش را از گنجه در مي آورد . بسته اي که پرو
پيمان بود و عزيزترين داراييهاي مادربزرگ را در برداشت .
قاليچه اي با نقش محرابي ــدرون طاق محراب که بر دو ستون استوار بود .جاي پهن کردن جانماز بود مادر و جد و آباد مادر
بزرگ هم احتمالاً بر روي همان گله جا و در همين خانه، جانمازها يشان را پهن کرده بودند و بر همان نقطه پيشاني بر سجده
سوده بودند.قرآن هم همان قرآني بود که ٔ همه اسيران خاک مادربزرگ،کلام خدا را از آن به گوش جان نيوشيده بودند. قرآن
خطي که تذهيب شده بود و نقش يک سرو در کنار سرسوره ها اين آرامش و بشارت را به آدمي ميداد که خداوند مهربان و
بخشاينده است.
روزگاري مادربزرگ کلام خدا را تمام و کمال از بر بود.اما حالا کو آن حافظهٔ قديم؟هستي برايش يک ذره بين خريده بود.قرآن را
ميبوسيد و بالاي جا نمازش ميگذشت.
آلبوم عکسهاي پسرش و نامه هاي رنگ و رو رفتهٔ او هم در همان جانماز بود.انگشتر عقيق پسرش هم بود که خود مادربزرگ از
انگشت خونينش در آورده بود.مادربزرگ به نماز مي ايستاد و بسته به درج ٔه مقاومت يا آشفتگيش در آن روزي که در پيش
داشت تنها به يک نماز صبح اکتفا ميکرد يا به تعداد نمازها مي افزود.بارها هستي شمرده بود چهار يا پنج،حتي تا ده بار از نو قامت
بسته بود و نمازش را سلام داده بود تا آفتاب بر صورتي که زمانه جا پاهاي خود را با خطها نقطه ها و شيارها و برآمدگيها و
فررفتگي ها بر آن نگاشته بود بتابد.
مادربزرگ فقط يک نماز صبح خواند و نمازش را سلام داد پرسيد: "هستي جان بيداري؟"
و ٔ گفته هميشگيش را تکرار کرد که مقتدرتر از خورشيد باش و زودتر از او طلوع کن.اما امروز حرف تازه اي هم زد،گفت:وانگهي
براي خوابيدن وقت بسيار است.صدها هزار سال زير خاک ميخوابيم...هستي بقيه کلام مادربزرگ را که از قيام قيامت و سورهٔ
اسرافيل ميگفت نشنيده گرفت و انديشيد که اگر اقبال يارمان باشد چون سبزه بر کنار جويي ميرويم،اما من يکي که گل کوزه
گران شدن هم از سرم زياد است.اي خيام.
کاش ميتوانست تا ظهر بخوابد.کاش ميتوانست همانطور دراز بکشد و بخونسردي "ترومن کاپوته" را بخواند. آن جمعه مادربزرگ
مشغوليت و ديدار کننده داشت.اختر ايران ميĤمد و بساط کرسي را بر ميچيدند.هرچند هنوز زود بود اما هستي از اولين حقوقي که
از اداره گرفته بود يک بخاري دستي علاالدين خريده بود.چراغ جادو.
هستي خميازه اي کشيد، و پا شد پنجره را باز کرد.هوا ولرم بود.آفتاب خودي نشان ميداد و سرشاخه هاي خشک درختهاي حياط
را به بازي گرفته بود و ميبوسيدشان و مژده ميداد که بهار در راه است.اما آدم حتي به مژدهٔ خورشيد هم نميتوانست اعتماد
بکند.بهار هم گاه در راه گير ميکرد.هستي يادش بود که يک روز سوم فروردين در تهران برف باريده بود.سوم فروردين بود يا
چهارم؟
زنگ را که زدند هستي منهاي انجام دستورهاي مادرش آماده بود.مادرش گفت بود لباس عيدش را تن کند.عصر ديروز به
ماروسا، خياط روس مادرش سر زده بود و کت و دامن عنابيش حاضر نبود.گفته بود سلماني برود و طوري بخوابد که آرايش
موهايش به هم نخورد.سفارش کرده بود که پيشانيش را بچسباند به بالش.هستي سلماني رفته بود اما مثل ٔ بچه آدم خوابيده بود و
چين و شکن زلفش را آشفته کرده بود. گفت بود لاک عنابي بزند و ماتيک عنابي بمالد و با دستمال چربي ماتيک را بگيرد.دو سه
دفعه اين کار را بکند. ٔ نسخه مجرب رمز آرايش نامريي.هيچ کدام را نزده بود و نماليده بود.
هستي در را باز کرد ٔ راننده شوهر مادرش کنار در عقب ماشين ايستاده بود.سلام کرد، و ٔ تکمه کتش را به سختي بست، شکمش به
تکمه فشار ميĤورد و نزديک بود تکمه را بپراند.هستي گفت:يک دقيقه صبر کنيد.تو رفت. مادربزرگ روي کرسي نشسته بود و از
پنجرهٔ باز به حياط نگاه ميکرد.هستي از پشت بغلش کرد و روي موهاي سفيدش را بوسيد.
به خيابان پهلوي که رسيدند در کاخ مرمر باز بود.باغبانها به درختها ور ميرفتند.خاک سرند ميکردند و نشا در دل حاشيهٔ باغچهٔ ها
مينشاندند.مي آراستند و ميپيراستند و ميکاشتند.آقاي گنجور، شوهر مادرش هر وقت آدرس خانه اش را ميداد و غرضش
سردواندن مزاحم بود ميگفت: خيابان پهلوي،جنب ٔ خانه شاه .اما نه کاخ مرمر ديگر خانهٔ شاه بود و نه خانهٔ آقاي گنجور جنب آن.
در باغ مامان عشي باز بود.کارگرها داشتند استخر را رنگ آبي ميزدند.ماشين دم ايوان سرسرا ايستاد.به پيش بيني هستي واقعا
ديگر تکمهٔ کت راننده تاب شکمش را نياورد،با اين حال با کت باز از پشت فرمان بيرون پريد.
سرسرا گرم و تميز بود.هستي مادرش را ديد که با روب دوشامبر پشمي آبي سير کنار در بستهٔ اتاق نشيمن ايستاده است، گوشش
را به در اتاق چسبانده... هستي را که ديد نگهبانيش را ترک کرد و به سمت او آمد.بوسيدش،سرا پايش را ديد زد و گفت: اوا ،
خاک عالم. مگر نگفتم لباس عيدت را بپوش؟ هستي توضيح داد که حاضر نبوده و مادر خط و نشان کشيد که:حالا کار ماروساي
خرسانه به اينجا رسيده که لباس ٔ بچه مرا به موقع آماده نميکند؟
ٔ لبه پالتوي هستي را عقب زد و گفت:شکر خدا که دامن سياه پوشيده اي. پالتو و دامنت را در آر بدهم پسيتا اطو بکند.
هستي تکمه هاي پالتواش را باز کرد و پرسيد:مگر ميخواهي ببريم پسند؟ و پالتو ش را که در ميĤورد اضافه کرد:مي داني که از
عرضه کردن خودم بيزارم.هستي با روب دوشامبرٔگل بهي مادرش بر تن ، روي نيم تخت سرسرا نشسته بود.پالتو و دامنش
کنارش بود،چايش را بهم زد و عطر چاي دارجلينگ،انگار که بر جانش دست نوازش کشيد.مادرش روي مبل مقابلش نشست بود
و فکري بود.هستي گفت: خوب؟مادر گفت کشور دلال از صبح زود آماده پيش احمد،مي داني که احمد پول نزول ميدهد.توماني
شش شاهي و کشور را هم که ميشناسي ودي ٔعه جواهر ميگذارد.
مامان عشي پا شد و برگشت سر پست نگهبانيش و گوش به در بسته چسباند و آهسته گفت خدا کند به دل احمد برات شود،و
بابت نفعش يک تکه جواهر براي من بردارد. حتي به زمرّد هم قانعم.
سر جايش که نشست، لبخندي زد و گفت:ديشب نميداني چه آتشي سوزاندم.در مهماني دکتر بهاري بابا کرم رقصيدم و تمام
زنهاي امريکايي را سوسک کردم.دکتر بهاري گفت:دست و پا مريزاد.
هستي خنديد و گفت:
ــ حالا ناز شست ميخواهي.
مامان عشي گفت:
ــ پس چي؟
هستي گفت:
ــ حالا نميشود تخفيف بدهي و مثلا به فيروزه قانع باشي؟
ماما عشي گفت:
ــ نه زمرّد.
فکر کردي و گفت:
ــ هستي، آن سيد کر و لال يادت است که دو ماه پيش آمد اينجا و دو هفته ماند؟براي دوستان امريکايي ما علم اشاره فال گرفت و
احمد برايشان تفسير کرد؟به من هم به اشاره فهماند که به زودي جواهري چيزي گيرت ميĤيد،اما احمد زيرش زد و گفت همچين
اشارهاي نکرده...
هستي گفت:
ــ سيد کر و لال چاخان است،نه کر است نه لال...
در اتاق نشيمن باز شد و کشور و آقاي گنجور در آمدند،هستي پا شد و سلام و حال و احوال کرد.آقاي گنجور موهاي جو گندميش
را با دست مرتب کرد و شلوار پا جامه اش را بالا کشيد.کنار مامان عشي نشست و سيگاري آتش زد و داد زد: ننه آقا چايي بياور.
تازه دم باشد. ٔ تکمه زنگ احضار ابواب جمعي روي ميز بود مامان عشي انگشت روي ٔ تکمه زنگ گذشت.
هستي جلو ماهي ٔ خانه پرويز که به ديواره سرسرا نصب بود،ايستاد و تکمهٔ برق ماهيخانه را زد.خودش را سرگرم ديدن ماهيهاي
غريب کرد که لاي خزه ها و صخره ها و گياهان عروسکي ميخراميدند و ميلوليدند و حبابهاي آب که اکسيژن ميپراکند؛نه مدلي
نبود که به درد نقاشي بخورد.يک دلخوشکنک زيبا براي پسر دردانه کساني بود که پول نزول ميدادند و در دستگاه امريکايي ها
نقش کار چاق کن را داشتند، هر چند خودشان ميگفتند کارشناس آموزشي هستند.
هيکل و قيافهٔ غلط اندازي هم داشتند که زنهاي آمريکا يي دورو برشان ميگفتند :آه چه جذاب!صداي آقاي گنجور را شنيد که به
مامان عشي ميگفت:
ــ خانم خوشگل يادت نرود از بولينگ که آمدي پرويز و تقي خان را از باغ وحش سوار کني و مامان عشي ميگفت:
ــ مگر ميشود يادم برود؟
کشور روي نيم تخت سرسرا نشست بود.چاق و سرخ و سفيد بود و چادر نماز به سر داشت و ظاهراً از آقاي گنجور رو گرفته بود،
هستي کنارش نشست.
پسيتا گربهٔ پرويز ببغل، به سرسرا آمد.آقاي گنجور پرسيد:
ــ پس کو چايي؟پسيتا به انگليسي گفت:
ــ ننه آقا ميĤورد.
گربه را به مامان عشي داد و به انگليسي گفت:
ــ نمي دانم "ليدي"را چه ميشود؟گوشت دادم نخورد .شير دادم لب نزد. گمان ميکنم دل حيوان گرفته.حقش بود پرويز با خودش
ميبردش باغ وحش،قوم و خويش هايش را ببيند.آقاي گنجور ٔ گوشه سبيل جو گندميش را به لب گزيد و خنديد.
ليدي روي دامن مامان عشي بود و مامان عشي روي پشمهاي بلند و سفيدش دست ميکشيد.گربه خميازه کشيد و بعد دهان گلي
رنگش را بست و چشمهاي آبي درشتش را روي هم گذاشت.مامان عشي گونه اش را به سر گربه فشرد بعد گربه را روي زمين
گذاشت. پا شد يک گلوله پشم از کيسهٔ بافتنيش از زير نيم تخت در آورد و جلو گربه انداخت.گربه اول حالت دفاعي به خود
گرفت و بعد به ٔ گلوله سبز چمني حمله برد و آن را گاز گرفت و بعد شروع کرد به بازي با آن...مامان عشي با انگليسي شکسته
بسته اش به پسيتا توضيح داد که نترسد گربه چيزيش نيست.
آقاي گنجور چايش را که خورد، پا شد، پا جامه اش را بالا کشيد و به اتاق نشيمن رفت،کشور دلال پرسيد:مامان عشي پاهايت را
بند نمياندازي؟ عجيب بود ،همه حتي کلفت فيليپيني و آشپز افغاني و تقي خان و راننده و ننه آقا و کشور و دوستان و آشنايان،خانم
خانه را مامان عشي صدا ميکردند.پرويز و هستي و شاهين که جاي خود داشتند.مامان عشي هم حرفي نداشت.آقاي گنجور هم
گاهي صدايش ميکرد، خانم خوشگل ،گاهي مامان عشي،و وقتي با او سر سنگين بود،داد ميزد"اوهوي"و چون مامان عشي جواب
نميداد داد ميزد هي با توأم عشرت،و دل هستي ميگرفت.
مامان عشي پالتو و دامن هستي را به دست پسيتا داد و با انگليسي خاص خودش گفت:
ــ ميبري برس ميزني اطو ميکني و زود ميĤوري فهميدي؟پسيتا فهميده بود.
مامان عشي به ياد پرسش کشور افتاد و توضيح داد که موهاي پاهايش هنوز در نيامده ،گفت:
ــ مي گذارم براي چند روز به عيد مانده .
سر به گوش کشور گذاشت و پچ پچ کرد و کشور بلند گفت :
ــ "به روح رسول االله "گفتمش ،گفت باشد براي عيديش .
گلوله پشم روي قالي سرسرا افتاده بود و چندين دور نخ از آن باز شده بود .هستي نخ ها را به دور گلوله ميبست و مي انديشيد که
از وقتي پسيتا ليدي را به سرسرا آورده تا وقتي که نوازش کنان بردش صحنه کوتاهي مناسب فيلمبرداري بود و به درد آدمهايي
ميخورد که دلشان خوش بود،شايد آدم هايي هم که دلشان تنگ بود براي چند لحظه دل گشاده ميشدند،دست کم در حد يه قرص
آرام بخش اعصاب... آدم خودش
نمي فهمد،اما رنگ ها، منظره ها،لمسها،بو ها،مزه ها،به شرطي که حواس را بنوازد،دلهره را ميراند.بر خلاف تاريکي، زشتي،
خشونت، عفونت، رنگهاي چرک حواس را ميĤزارند و پس از مدتي اعصاب را داغون ميکنند.
کشور با چشمهاي زاغ ريزش نگاه خريداري به هستي انداخت و از مامان عشي پرسيد:دخترت راشوهر ميدهي؟مامان عشي گفت
تا داماد چه کسي باشد؟کشور گفت:داماد تو بانک عمران است.تو تلويزيون هم تياتر خاله سوسکه را او درست کرده بود،نديدي؟
-نه.
کشور از هستي پرسيد:
ــ تو هم نديدي؟
هستي جواب داد که تلويزيون ندارند.
کشور گفت:مي روم شو بکنم...شو نيم شو بکنم...
آقاي گنجور از اتاق نشيمن داد زد:
ــ مامان عشي تا شما حاضر بشويد به نويدي بگو کشور خانم را برساند.
هستي با مادرش به اتاق خواب رفت و روي تخت دو نفره که رو تختي جير آبي داشت نشست.پشت دري ها آبي باز و پرده ها آبي
سير بود. منگوله هاي ابريشمي سرمه اي از انتهاي پرده ها مثل گوشواره آويزان بود. اين آخريها،هر بار که هستي به اتاق خواب
مادرش آمده بود به اين فکر افتاده بود که اگر با رنگ سبز بازي مي شد،آرامش بيشتري مي داد.اما آقاي گنجور از يک خانواده
آمريکايي که کارش در ايران تمام شده بود تمام لوازم اتاق خواب را چکي به قيمت ارزان خريده بود و حالا نمي شد سبزش کرد.
هستي تکمه برق را زد و نور شاعرانه اي از معجز مانند بالاي تخت پخش شد.تکمه ضبط صوت را هم زد و ...بگرد و
بچرخان...راک اندرول و بعد لابد تويست داغم کن...ضبط صوت را بست.
چند تا بسته آدامس روي ميز کنار تخت بود بي آنکه روکش آبي داشته باشد.يک آدامس به دهان گذشت و جويد.عطر نعنا
دهانش را خنک کرد.به فکر افتاد که نکند دهان آقاي گنجور بو ميدهد.
مامان عشي يک بسته به دست هستي داد و گفت:مجبورم عيديت را حالا بدهم.اين مروساي خرسانه...
هستي روبان بنفش بسته را که به صورتٔگل در آمده بود برداشت و کاغذ بنفش گلدار بسته را باز کرد يک بلوز بنفش از پشم
بنفش و ابريشم بنفش .در ٔ گوشه سمت چپ بلوز، مربع کوچکي از ابريشم بود.نوار پهني از يک مربع بزرگتر ناپيدا از پشم،مربع
کوچک را محدود کرده بود و همچنان نوارهاي نامرئي از ابريشم و پشم تکرار شونده و گسترش يابنده- يک نوار به ٔ اندازه دو بند
انگشت از رنگ سير حلقه هاي آستين را دور زده بود.پوششي بود که به خواب و خيال مي مانست.مادرش را بوسيد و پرسيد:
ــ امروز بپوشمش؟
-ـ پس چي؟
دست مامان عشي به زنگ روي ميز کنار تخت رفت و گفت اين پسيتاي سر به هوا... به سراغ لاک بنفش و ماتيک بنفش در کشوها
ي ميز ارايشش رفت.مامان عشي شلوار سياه به پا کرد. بلوز ابريشمي بژ گلدار پوشيد.در انتهاي بلوز دو تا نوار
بود که به جاي کمربند به کار ميرفت.مامان عشي دو سر نوار را جلو آورد و گره زد.قسمتي از شکمش پيدا بود.سياهي شلوار
سفيدي شکم را عين عاج جلوه مي داد.اما هوا هنوز سرد تر از آن بود که آدم باريکه عاج مانندي از شکمش را به رخ بکشد کت
پوست مينک بژ رنگش را روي شانه انداخت.
وقتي ميرفتند مامان عشي داد زد: باي باي احمد،و به هستي گفت چه بي خير و برکت. حالا دارد جوهرها را در صندوق فولادي جا
ميدهد. رمز قفلش را فقط خودش ميداند. مامان عشي تا به بولينگ برسند يک ريز انگليسي حرف زد. ظاهراً به اين علت که راننده
پي به اسرار خانواده نبرد، اما در واقع انگليسيش را تمرين ميکرد. چندين سال بود که در انجمن فرهنگي ايران و آمريکا انگليسي
ميخواند تا در برابر دوستان آمريکايي لال نماند. آنها مخصوصا زنهايشان زير بار فارسي ياد گرفتن نمي رفتند. تک و توکي از
مردهايشان فارسي مي دانستند، منتهي نه دلرباييهاي مامان عشي آن ٔ عده معدود را جلب ميکرد نه چاپلوسي هاي آقاي گنجور.
اما لهجه هاي کج و کوله زن و شوهر وقتي انگليسي حرف ميزدند جلبشان مي کرد و گاه از خنده ريسه ميرفتند.
هستي هم در همان انجمن انگليسي خوانده بود به اين اميد که دبير انگليسي دبيرستان هاي پايتخت شود،اما نشد.
توران جان ميگفت:
ــ معلّمي براي زن از هر کاري معقول تر است.سر کلاس تو بندهٔ هيچ کس نيستي.تنها با يک عده طفلک هاي معصوم طرفي که
اگر معلم دلسوز و مهربان و با سوادي باشي حتي به قول سعدي جمعه ها هم به مکتب ميتواني بکشانيشان.
و سيمين ميگفت:
ــ جذابيت ّ معلمي در اين است که نيمي از آن دانش لازم است و نيمي ديگرش بازيگري. همين بازيگري آدم را سرگرم ميکند.
هستي ميتوانست به آقاي گنجور رو بزند و او در يک چشم به هم زدن کارش را جور ميکرد.
خود آقاي گنجور ميگفت:
ــ وزارت آموزش در به در دنبال معلم انگليسي ميگردد،بس که ٔ همه دانش آموزان به خواندن انگليسي روي آورده اند.
اما هستي لب تر نکرد،حتي به مامان عشي هم غرضش را از انگليسي خواندن بروز نداد. به ٔ جاده قديم شميران که پيچيدند مامان
عشي قصدش را از قرار و مدار گذاشتن با دختر و التماسهايش که حتما بيايد و رويش را زمين نيندازد، فاش کرد:و تأکيد کرد در
حمام سونا با خانم فرخي گرم بگيرد، چرا؟
چون يک پسر دارد و جمعه ها ميĤيد دنبال مادرش.هستي گفت:چند بار بگويم از ازدواج سنتي بيزارم و رو به راننده به فارسي
گفت:
ــ آقاي نويدي من را همين جا پياده کنيد.
تا خانه شان در خيابان ولي آباد راهي نبود.مادرش به راننده گفت :
ــ بي خود ميگويد کارت را بکن.
و هستي را در آغوش گرفت و گفت:
ــ محض خاطر من، همين يک بار.
به فارسي افزود: مرا کفن کرده اي...و به انگليسي ادامه داد:
ــ مراد را رها کن لاغر و مردني است.انگار هميشه بر سر آتش نشسته.تازه از تو که خواستگاري نکرده.از من هم بدش مي ايد.
هستي گفت:
ــ خواستگاري ميکند.اگر نکرد خودم قدم پيش ميگذارم.
مامان عشي پرسيد:
ــ آنقدر خاطر خواهش هستي؟
هستي گفت:
ــ او تنها مردي است که ميدانم مرا استثمار نمي کند.به من امکان ميدهد که زن نوي که ميخواهم، بشوم.
مامان عشي گفت:
ــ مگر زن نو و کهنه دارد.
سيمين يک روز سر کلاس چقدر در مورد زن اين باد و آن مباد کرده بود.گفته بود زن به علّت وضعيت خاص زن بودن در ٔ خانه
شوهر مدام در جا مي زند و مرد به عکس روز به روز جلو ميرود و ٔ فاصله ميان آنها مدام زيادتر ميشود و يک مغاک ژرف ميان آن
دو ,ازدواج را بي معنا و فرسوده ميکند.
قرار بود خانوم فرخي هستي را در حمام زنانه ببيند
خانوم فرخي زن چاقي بود وقتي از در آمد هستي و مادرش جلويش بلند شدند
خانم فرخي گفت:
ــ عشرت،خانه که رفتي برايش اسفند دود کن هر چند چشم من شور نيست.
پس نگاه، نگاه خريداري بود.هستي از مادرش و خانم فرخي کناره گرفت که روي پله اول کنار هم نشستند.براي بالا کشاندن آن
عظمت تا پله سوم جک لازم بود.هستي کنار زن مو فرفري کف حمام نشست و زانوها يش را در بغل گرفت و زن مو فرفري گفت:
حالا فهميدم چرا حمام آمده اي و خنديد.
هستي خوابش گرفت.چشمها يش را بسته بود و سر روي زانو گذشته بود.صداي مادرش را مي شنيد بيست و دو سالش است و
ميانديشيد دروغ يکم!چهار سال از عمرم را کم کرد.و باز صداي مادر:پانزده سالم بود که هستي را زاييدم. شاهين سه سال کوچکتر
است. کاش هستي ميتوانست خواب سيري بکند ولي خانم فرخي و کنجکاوي نمي گذشت، هر چند اين صدا جسته و گريخته به
گوش ميرسيد:
ــ نمي خواستم بهش تلفن کنم،من اگر ميدانستم اينطوره نمي رفتم. به ٔ اندازه اين خانم تفرعن نشان داد، يک حرکتي که چه عرض
کنم؟ايستاد و دستش را به کمرش زد...من کار به کار کسي ندارم.ملتفت شدم.خر که نيستم...هيچي نگفت...نه او هيچ جا نمي
رود.هيچ جا نمي آيد.چه اتفاقي افتاده که مشغله شان زياد شده؟ شوهرشان وزير جنگ شده؟ رئيس الوزرا شده؟ انگار من
يکيشان را کشتم. گوه بخورم که مينا خانم عروس ما شده. يکي همين را بگويد. واقعا که... به خانم فرخي اعظم گفتم...نماز مي
خواند، بعد آواز مي خواند، بعد از نماز رقاصي مي کند. جا نماز را جمع نمي کند سرش را بخورد. عروس شلختهٔ اينجوري نمي
خواهم. خودشان همديگر را پيدا کردند...در يک مجلس رقاصي با هم شيلنگ تخته انداختند. مهماني...خودشان مي گويند پارتي...
مهماني را "مراد"مادر مرده داده بود.
هستي ناگهان بيدار شد.از "مراد" او حرف ميزد؟ نه!مراد مادر مردهٔ او اهل پارتي و شلنگ تخته انداختن نبود.هستي باز چشمها
يش را بست و صداي خانم فرخي را مي شنيد که مي گفت: عروسم را اين دفعه خودم پيدا مي کنم.چيزي ندارد؟چه بهتر شکر خدا
خدا همه چيز به خودم داده.چشم به مال غيره ندارم.مامان عشي گفت:
ــ دخترم همچين بي چيز نيست.پول احمد از پارو بالا ميرود.جانش براي هستي در ميرود.يقين دارم جهيزيه حسابي...
هستي انديشيد اگر دروغهاي مادرش را بشمارد حساب از دستش در ميرود.
نه واقعاً بله بران مي کردند خودشان مي بريدند و خودشان مي دوختند... تا دروغ صد و بيست و سه هزارم...مانده بود، ديدار آقاي
به تمام معني که اگر مامان عشي مي پسنديدش کار تمام بود. هستي پا شد سرش گيج رفت. تأمل کرد تا دوار سر بگذرد.
به مادرش گفت:
ــ مامان عشي ميروم استخر سر پوشيده شنا کنم.
مامان عشي گفت:
ــ لباس شنا نداري...
خانم فرخي گفت:عزيزم نکند لباس شنا از رايا کرايه کني... آدم هزار مرض مي گيرد.
و بي اينکه هستي جواب بدهد افزود:
ــ بعلاوه عزيزم اول شنا ميکردي بعد مي آمدي حمام.رسمش اينجوري است.
هستي گفت لباس شنا آورده ام.
و به در ور رفت باز ترس به سراغش آمد که نکند در باز نشود در کيپ بود. هستي دستگيره مدور را به راست و چپ مي چرخانيد
و باز از نو خانم فرخي داد زد:
ــ عزيز به دستگي ٔره در ور نرو از کار ميفتد.
مادرش پا شد زن مو فرفري هم پا شد گفت:
ــ اگر در باز نشود همه مان کباب ميشويم.
مادر به کنار در آمد. مهره وسط دستگيره را به داخل فشار داد و دستگيره را چرخانيد؛د ر را باز کرد خنديد و گفت:
ــ بعد از شنا بيا تو ورزشگاه .
هستي گفت:
ــ معذرت ميخواهم همه تان را ترساندم.دست و پا چلفتيم ديگر.
خانم فرخي گفت:پيش مي آيد.
هستي خوشحال شد که نگفت: عزيز.
هستي زن سفير هند را در خانهٔ آقاي گنجور ديده بود،مدت مأموريت سفير در ايران سر آمده بود زن سفير دلواپس سگش بود.
مي ترسيد حال سگ محبوبش در هواپيما به هم بخورد، از آمپولي حرف مي زد که بنگاه پاستور بايستي به سگ بزند و از آقاي
گنجور مي پرسيد که مي تواند بنگاه پاستور را راضي کند که آمپول را نزند اما جواز بدهد که آمپول را زده؟ هستي با وجودي که
انگليسي خانم سفير به گوشش نا آشنا بود و از بيشتر حرف هايش سر در نمي آورد اما حاليش شد که خانم سفير گفت اينجور
تشريفات اجباري است. آقاي گنجور سرش را خارانيد و گفت ببينم چه ميتوانم بکنم؟
ٔ دفترچه تلقيح را مي توانم پيدا کنم و مقابل تلقيح شده علامت مثبت بگذارم اما بايستي مهر شود. مهر پيش دکتر...
هستي چنان از جا در رفت که کلام شوهر مادر را بريد و گفت:خانم سفير در هند ميليونها نفر از گرسنگي مي ميرند و شما به فکر
سگ ملوستان هستيد که ...خانم سفير گوشهٔ ساري حريرش را کشيد روي سرش و سيگاري از قوطي خاتم روي ميز بر داشت و
نگاه آقاي گنجور شرر بار شد.
خانم فرخي با پالتو پوست قره کل و مامان عشي با کت پوست مينک از جلو و هستي به دنبالشان از در بولينگ در آمدند. سليم
پسر خانم فرخي را پيدا کردند که در يک ب. ام .و سياه پشت فرمان نشسته بود.خانم فرخي گفت:
ــ مادر به فدايت عزيز.
سليم پياده شد آمد جلو و سلام کرد مامان عشي با او دست نداد اما هستي وقتي معرفي شد دستش را دراز کرد منتهي سليم دست
او را نگرفت و خانم فرخي توضيح داد که سليم با زن نامحرم دست نميدهد. هستي تنها نيم نگاهي به او انداخته بود و ريش
خرمايي رنگش را ديده بود.تصميم گرفت چشمه دوم را بازي بکند و ديگر نگاهي به او نيندازد،اما نتوانست. سليم دست مادرش را
گرفت که از جوي آب بگذراندش. اين کار تنها از يک جرثقيل بر مي آمد نه از سليم که از "مراد" کوتاهتر اما به همان نازک
اندامي بود. مامان عشي نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:
ــ پيشنهادي دارم.نويدي را ميفرستم دنبال پرويز باغ وحش بعد آقاي فرخي همه مان را ميرسانند.
سليم گفت:با کمال ميل.صداي بم حمايت کننده اي داشت.مامان عشي گفت:
ــ حالا که فرصت دارند بروند رستوران بولينگ و قهوه بخورند و افزود که اگر قهوهٔ ترک بخورند برايشان فال ميگيرد. در
رستوران سر ميزي کنار پنجره اي مشرف به جادهٔ قديم شميران نشستند.آهنگ جاز نمي گذشت صدا به صدا برسد.سليم پا شد و
سر ميز اطلاعات رفت . وقتي برگشت هياهوي جاز فروکش کرد.هستي صداي سليم را شنيد که گفت :
ــ مادر کمکت کنم پالتوت را در بياوري.
مادر عذر آورد که مي ترسد سرما بخورد و به همين علت هم پالتو پوست پوشيده. مامان عشي به هستي گفت:
ــ هستي جان تو پالتو ت را در بياور.بلوزي را که خودت بافته اي به خانم فرخي نشان بده.
هستي لج کرد.
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار