1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت ششم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت ششم
آخرين خبر/ «جزيره سرگرداني » روايت دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟... قسمت قبل پشت پيشخوان مردي با روپوش سفيد ايستاده بود، دو تا خودکار پشت هر دو گوشش داشت و يک دفترچه ياد داشت و مقداري کاغذ کاربن جلوش بود. فيش بهاي سفارش ها را مي نوشت و به دست مشتري ها مي داد و فيش دوم را به يکي از چندين مردي مي داد که دورو برش مي پلکيدند. قاب سالاد اوليويه خالي شد. يکي از مردها قاب را از يخچال سرتا سري بيرون کشيد. هستي به پشت سرش نگاه کرد.مردها داشتند به قول سليم خود را مي ساختند. - به سلامتي - فدا - نوش - سلام - بزن بريم بالا . - آن سس فلفل را رد کن بيايد . - موسيو سس گوجه فرنگي تمام شده... - خردل... عاقبت هستي توانست سفارش بدهد.يک مرغ پخته، پنج تا نان سفيد، خيارشور، کالباس... مردي با لباس شخصي آمد و در گوش مرد خودکار به گوش پچ پچ کرد و منتظر ماند. مرد، فيش سفارش هاي هستي را نوشت و نسخه اول را جدا کرد و به مرد شخصي پوش داد. چشمهاي هستي دنبال مرد فيش به دست سير کرد که پشت ماشين حساب نشست و در آن مه و دود سليم را ديد که کنار ماشين حساب ايستاده. سليم آمد جلو پيشخوان و به هستي آمرانه گفت: ــ شما برويد توي ماشين بنشينيد درش باز است. سليم که آمد، بسته خريد را روي صندلي گذاشت،هستي آتشي شده بود. وسوسه شده بود همانجا پياده شود که سليم ماشين را به راه انداخت.سکوت، تا سليم گفت: ــ واقعا آنجا جاي شما نبود . هستي فکر کرد از حالا تحمل کردن...سليم گفت: اي دختر نارنج و ترنج از من نرنج. هستي به تلخي گفت: ميمونهاي راز گو، کور شو، کر شد، لال شو. سليم پرسيد: چگونه است آن حکايت؟ ــ يک روز استاد ماني تصوير ميمون هاي سه گانه را روي پرده سينماي کلاس نشان داد. يک اثر معروف هنري هندي است، بيشتر به صورت مجسمه . يکي از ميمون ها دست روي چشمش گذاشته، يکي دست روي گوشش و آخري دست روي دهانش. وصف حال زن ها در دنياي کوچک ما. سليم گفت: ــ به هيچ وجه تلاش را چه براي زن و چه براي مرد نفي نمي کنم، اما در صراط مستقيم . به خانه که رسيدند هستي گفت: ــ بفرماييد تو مهمان شما که هستيم. شاهين به استقبالشان آمد هستي معرفي کرد: ــ اين هم برادرم شاهين، گردن دراز بيني گنده . سليم و شاهين به اتاق پذيرايي رفتند. هستي مادربزرگ را مشغول نماز مغرب و عشا در اتاق خواب ديد، بسته غذا را بالاي جا نمازش گذاشت و آهسته گفت: ــ سليم اينجاست. مادربزرگ بلند گفت: االله اکبر. هستي گاز را روشن کرد و کتري آب را روي گاز گذاشت.دست ها و صورتش را شست و آرايشي بفهمي نفهمي کرد . در يخچال به غير از ظرف هاي کره و پنير و چند دانه تخم مرغ چيزي نبود. چاي که آورد، سليم و شاهين جلوي پايش بلند شدند و موهاي زرد شاهين در نور چراغ برق ميزد و هستي متوجه شد که شاهين چراغ علاءالدين را هم روشن کرده. شاهين مي گفت: ــ آقاي فرخي اينطور که پيداست شما پيرو دکتر علي شريعتي هستيد. سليم گفت: ــ نه من جلال آل احمد را ترجيح مي دهم. شاهين گفت: ــ يک استاد خپله ــ که حرف هاي گنده تر از دهنش مي زند تا کسي کوتاهي قدش را ديد نزند، يک روز سر کلاس، جلال را تجزيه و تحليل کرد و گفت: در زندگي کوتاهش چقدر رنگ عوض کرده... و به اين نتيجه رسيد که جلال آدم عادي نبوده، از شدت خشم گفته: يا علي غرقش کن ما هم رويش. سليم گفت: ــ جلال در جستجو بود... پا شد و جلو تصوير جلال ايستاد. سرش را تکان داد و زمزمه کرد: ــ دست شکسته بسته بر روي عصا، جلال دستش شکسته و بسته بود. آمد نشست و ادامه داد: ــ به هر جهت آل احمد دنبال عرفان بودايي راه نيفتاد، تحت تاثير ادبيات يهودي نبود، آخر خودش در طريق نجات افتاده بود. حتي تعهد نسبت به کسروي و خليل ملکي را پشت سر گذاشته بود. شاهين گفت: همان استاد خپله يک روز ديگر خليل ملکي را هم تجزيه و تحليل کرد و گفت: ــ ملکي توده اي بوده و تا آخر عمرش هم توده اي ماند. گفت: با دو تا گوش خودش از ملکي شنيده که اگر بعد از انشعاب راديو مسکو، طردشان نمي کرد، حزب به صورت دربست به دست انشعابيون مي افتاد. ما هم استاد را هو کرديم. هستي نفس راحتي کشيد که از زبان شاهين شير خام خورده در نرفت که "مراد" استاد را هو کرد و ديگران به او اقتدا کردند. شاهين مي گفت: ــ استاد خپله پالتوش را از صندلي برداشت و تند از اتاق بيرون زد و بعد فاتحانه با رئيس دانشگاه به کلاس آمد و رئيس دانشکده رفت رو منبر، يعني پشت تريبون که دانشجو بايد اله باشد و بله باشد و از اين اراجيف . سليم گفت: ــ دلم ميخواهد به طور دقيق بدانم رئيس دانشکده چه گفت؟ گفت: ــ شما بايد تساهل داشته باشيد و تحمل عقايد ديگران را بکنيد، يکي از دانشجويان... هستي باز خدا را شکر کرد که شاهين باز اسم "مراد" را نياورد. آن دانشجو رفته بود توي ريشه لغات تساهل و ثابت کرد تساهل يعني سهل انگاري.رئيس دانشکده گفت: نه جانم تساهل يعني بردباري، تمدن همين است.در هند معبد و مسجد در کنار هم در يک گذرند. آن دانشجو حاضر جواب بود و گفت: تساهل مذهبي با تحمل انگ بر پيشاني بزرگان گذاشتن که دردناکترين سرنوشت ها را داشته اند، فرق دارد، مخصوصا ملکي که ديگر وجود ندارد تا از خودش دفاع بکند.لجن مال کردن ملکي نه استاد را بزرگ مي کند نه شما را. سليم گفت: ــ دفترم توي جيب کتم... هستي پا شد و دفترچه سليم را از کنار ترنج برداشت و به دستش داد و سليم که تا حال رنگش پريده مي نمود گونه هايش گل انداخت. پرسيد: ــ خوانديدش خانم نوريان؟ و هستي دروغ گفت.سليم خودکار خواست.بعد از نوشتن چند سطر گفت: ــ ميفرموديد شاهين خان. ــ استاد خپله از جا در رفت و گفت: اين پسره ي اخلالگر با دوست دخترش،براي اخلال مي آيد سر کلاس من اشاره به ماها کرد و گفت: اين هشت نفر اخلالگر حرفه اي هستند و هيچ کدامشان دانشجوي کلاس من نيستند.حتي دانشجوي اين دانشکده هم نيستند . من استادي هستم که اعليحضرت را خندانده ام . يادتان باشد؟ از من پرسيدند ريش فتحعليشاه به چه درازي بوده ؟ گفتم : قربان يک ارش .فرمودند :يک ارش چقدر است ؟ دستم را بلند کردم و نشانشان دادم و گفتم از آرنج تا انگشت وسطي . دانشجويان خنديدند ،حتي ما چند نفر اخلالگر حرفه اي . رئيس دانشکده گفت: ــ کساني که دانشجوي اين کلاس نيستند فوراً خارج شوند . ناچار بلند شديم و آن دانشجو و دوست دخترش از جلو و ما به دنبال آنها . دم در آن دانشجو گفت: استاد تساهل و تمدن را عملاً به عنوان درس آخر به ما ياد دادند.استاد خپله از جا در رفت و داد زد: پسره مردني برو زير درختها با دوست دخترت... هستي حدس زد که سليم حدس زده که دوست دختر آن دانشجو کسي غير از هستي نبوده . هر سه سکوت کردند تا سليم پرسيد: ــ هستي خانم، آن شب گفتيد ملکي، مارکسيسم را به زبان ساده مي گفت و شما مي نوشتيد داريدش؟ هستي جواب داد: ــ نه، زندان که رفتم مادربزرگ سوزانيدش. سليم گفت:خيلي از مارکسيست ها، مارکسيسم نخوانده هستند،اما شما...و ناگهان بصرافت افتاد و پرسيد: ــ پس زندان هم رفته ايد.چرا زندان رفته ايد؟ هستي گفت: ــ روز شانزده آذر اعتصاب نشسته کرده بوديم،دور و بر مجسمه ي شاه،و مجسمه ي شاه را با کاغذ توالت قنداق پيچ کرده بوديم ، و زباله ها را ريخته بوديم پاي مجسمه. بالکوني ها هم از ايوان شعار مي دادند. سليم پرسيد: بالکوني ها. ــ بالکوني ها دخترهايي بودند که با هفت قلم آرايش و لباسهاي آخرين مد در اعتصاب ها از بالکون ها شعار مي دادند و همينکه هوا رو پس مي ديدند به هفت سوراخ مي گريختند. هستي ادامه داد: ــ زنان زنداني در زندان قصر چه استقبالي از ما کردند.برايمان آواز خواندند.سي چهل نفر را چپانيده بودند، در يک اتاق. موقع خواب عده اي پشت به ديوار مي ايستادند تا چند نفري بخوابند : شب کارون ، چه ... سليم پرسيد: ــ چند روز زندان بوديد؟ ــ دو ماه. روز اول بازجويي من سرخوش و شاد بودم. بازجو گفت: به ما مي خندي؟حالا نشانت مي دهم. باتوم پاسباني را که در اتاق بود گرفت و زد به سرم. سرم شکست و خون ريخت روي کت و دامن سفيدي که مادر برايم... شاهين حرف هستي را قطع کرد: ــ دل هستي براي کت و دامن سفيدش بيشتر سوخته تا براي سرش... و خنديد. اما سليم و هستي حتي لبخند هم نزدند. آشکار بود که شاهين قصد دارد به هر قيمتي که هست کاري کند که سليم از او خوشش بيايد. طفلک نمي دانست چگونه و با چه حرف و سخني به قلب او راه پيدا کند. گفت: ــ آقاي فرخي من ورزش باستاني کار مي کنم. مي خواهيد اتاق مرا ببينيد؟ سليم گفت: ــ اول يک چاي بخورم . فنجان را برداشت، پا شد و پرسيد: ــ آشپزخانه کجاست؟ هستي از جاي خود بلند شد و فنجان را از دست او گرفت و گفت کتري و قوري چاي را مي آورم همين جا. در آشپزخانه مادربزرگ داشت سس براي روي مرغ درست ميکرد.هستي سلام کرد و توضيح داد پول شام را خودش داده است. توران جان گفت: ــ هستي ! شاهين را بفرست تا ميوه، کاهو و گوجه فرنگي بخرد. هستي گاز را روشن کرد و کتري را از آب پر کرد و روي گاز گذاشت و گفت: ــ يعني دنبال نخود سياه، هر چند خيلي "مراد" و دوست دخترش را به رخ سليم مي کشد. ــ اسم هم مي برد؟ ــ نه، اما سليم که خنگ نيست.منتهي به روي خودش نمي آورد. شاهين جلو افتاد تا چراغ رو ميزي و چراغ سقف را روشن کند و هستي و سليم به دنبال شاهين به اتاق او رفتند. ميل و کباده و تخته شنا در گوشه اتاق بود.يک تصوير مصدق در دادگاه که سال ها پيش هستي نقاشي کرده بود و به شاهين عيدي داده بود بالاي تختخواب شاهين با پونز به ديوار نصب شده بود.صورت پيرمرد با دهان باز دست افراشته ي اشاره کننده،چشمان حيران، منعکس کننده فريادي از خشم و حيراني و اشاره اي تاريخي بود. اشارهاي اسطوره اي يادگار قرون و اعصار گذشته و حال که در عين حال از اراده راسخ و ادراک او حکايت مي کرد. سليم به نقش نقاشي خيره شده بود. پرسيد: ــ نقاشي سياه قلم است؟ و خودش اضافه کرد: ــ لابد هستي خانم کشيده. و پرسيد که چرا شيشه و قاب ندارد و اظهار عقيده کرد که حيف است اين همه زحمت ضايع بشود. شاهين بهانه آورد که هنوز فرصت نکرده قابش کند، اما نگفت که پولش را نداشته، و مادربزرگ هم با وجودي که در حسابش پول دارد و مستمري خود شاهين هم هست اما براي دادن پول قاب آنقدر امروز و فردا کرده تا شاهين منصرف شده.سليم از تصوير دل نمي کند. گفت: ــ هستي خانم دستتان پايدار و چشم هايتان هميشه تيز بين باد.و ذهنتان همواره وقاد باد . هستي خنديد. سليم ادامه داد: ــ تمام وجود مصدق را در اين نقاشي خلاصه کرده ايد.اين نقاشي عصاره همه مصدق هايي است که اين مملکت به خود ديده. پيرمرد شجاع! هستي گفت: ــ من آن طرف قضيه را هم نگاه مي کنم: خود شاه و خانم همشيره، از تن دادن به چنان توطئه ها رنج نکشيده اند؟ حتي يک آن ؟ از توطئه هاي خودشان و اطاعت از توطئه ي بيگانگان؟ سليم برگشت و نگاهش کرد. چشمهايش در چشمهاي هستي خيره ماند، و برق و تندر در دل هستي درخشيد و کوبيدن گرفت.چشمهاي سليم امشب به علت بلوز پشمي آبي رنگ يقه اسکي بيشتر آبي مي نمود تا خاکستري.اگر هستي مي توانست نقش آن چشم ها را روي کاغذ بياورد شايد از شرشان خلاص مي شد. اما آن چشم ها که انگار تا پيشگاه خدا راه داشتند،چه شري مي توانستند داشته باشند؟ سليم گفت: ــ همه شان پول و قدرت مي خواستند. پول و قدرت دل آدم را سنگ مي کند. عکسهاي جور واجور تختي بر دو ديوار ديگر،قهرمان ديگر را به ياد مي آورد. تختي بر سکوي قهرماني، تختي در حال کشتي گرفتن، تختي با نو عروسش، تختي با کت و شلوار و کراوات حتي تصوير جسد بيجان تختي که از روزنامه بريده شده بود. سليم از تصويري به تصوير ديگر مي پرداخت، و شاهين شعار مي داد جهان پهلوان تختي قهرمان قهرمان ها برنده سه مدال طلا با آن قيافه نجيب بچه جنوب شهر بت جوان ها. نظر سليم به عکسي جلب شد که باشگاه ورزشي شعبان جعفري را نشان ميداد. شعبان جعفري در وسط بود و ورزشکاران به رديف در کنار و پشت سرش و روي پلکان ايستاده بودند. و از تصوير آنها که در جلو بودند ، معلوم بود که همه شلوار چسبان ورزش باستاني به پا دارند . جلويي ها کباده بدست داشتند . آخرين تصوير دست راست ، شاهين را نشان مي داد که از همه جوانتر مي نمود . سليم دست گذاشت روي شانه شاهين و انگار با پسر بچه اي طرف است گفت: ــ ببين جانم، وقتي نقش مصدق را مي زني بالا سرت و جا به جا تصويرهاي تختي را به ديوارهاي ... شاهين کلام سليم را بريد و گفت: ــ از تختي ده تا عکس ديگر دارم. مي خواهيد نشانتان بدهم؟ سليم گفت: نه. دستش را از روي شانه شاهين برداشت و افزود: ــ مقصودم اين است که ديگر عکس شعبان بي مخ در اين اتاق جاي ندارد. لقب شعبان جعفري، تاج بخش است. شاهين لب ورچيد. عکس را از ديوار کند و ريز ريز کرد استدلالش اين بود که مي خواسته عکس خودش هم در اتاق باشد. ميگفت: ــ آنها شعبان بي مخ را هم در باشگاه نمي ديدند، فقط صداي نعره و هوار هوارش را مي شنيدند که زير طاق مي پيچيد. به علاوه اينجا تنها باشگاه ورزش باستاني بود. سر شام شاهين حسابي معرکه گرفت. اول حق را به سليم داد و گفت: ــ سال چهارم حقوق سياسي هستم. ولي خنگ و خرفم. بعد از همان استاد خپله ياد کرد شخصيت مصدق را به قول خودش تحليل کرده بود و گفته بوده: مصدق خودش را انداخته بود در دامان توده اي ها و چپ رويش باعث سقوطش شد. مادربزرگ و هستي از حرفهاي بعدي شاهين انگشت به دهان ماندند.چرا که شاهين تمام حرفهاي "مراد"را در جواب استاد خپله و همچنين حرفهاي بعد از کلاس او را به خود بست. هستي يادش بود که بعد از آن کلاس شاهين تا چند روز مثل مرغ سر کنده بال بال ميزد و از اينکه خودش اين حرفها را ندانسته و نگفته، بيمار شده بود و هر چه مادربزرگ تلاش داده بود که پسر تو هم بزرگ مي شوي و صاحب نظر باور نکرده بود تا تيمور خان به خواهش مادربزرگ با خود به باشگاه شعبان برده بودش. رنگ سليم پريده تر از پيش مي نمود اما با اشتها شام مي خورد و توران جان چشم به او دوخته بود و چادر نماز از سرش افتاده بود. هستي انديشيد نکند برود اسفند بياورد و به سليم دود کند. مشت پر از اسفندش را دور سر سليم بگرداند بعد روي شانه و قلب او بگذارد و وردش را بخواند: ــ بترکه چشم حسود ،خودي و بيگانه. براي "مراد" سه چهار باري اسفند دود کرده بود و "مراد" با چشمهاي خندان به گفتار و حرکاتش گوش و چشم سپرده بود. شاهين ول کن نبود و باز حرفهاي "مراد": ــ آقاي فرخي به نظر من انگليسي ها با آرشيو پر و پيمان وزارت خارجه شان و هيأت حاکمه، امريکايي ها را از نفوذ کمونيسم ترسانده اند . هميشه هيأت حاکمه، حزب توده را لو لو ميکند و ... سليم گفت: ــ درست است اما حزب توده عامل دگرگوني وضع فعلي نخواهد بود. حزب توده نه، توده مردم بله. توده مردم با اعتقادات ريشه دارشان و در عين جهل و فقر و کمبود هايشان. سليم فکري کرد و ريشش را خاراند و ادامه داد: ــ مي خواستي به آن استاد خپله بگويي مصدق با وجودي که مصدق السلطنه و از اشراف بود ملي گرا و دموکرات و ليبرال بود و راديکال عمل مي کرد، بنابراين نمي توانست حزب توده را غير قانوني اعلام بکند. همکاران مصدق هم همگن و متشکل نبودند. يک حزب قوي ايراني و ملي هم پشتيبانش نبود. نزديک بود هستي بگويد: چقدر کلمات خارجي بکار ميبريد اما نگفت. حرف ملکي و هوادارانش را پيش کشيد که حساب کار دستشان بوده، و افزود که به همين علت پس از سقوط مصدق، ملکي را به فلک الافلاک فرستادند، و آنجا با دشمن هاي جانش، يعني توده اي هاي متعصب هم سلولش کردند... چه رنجي... يکيشان مي خواسته نصف شب ملکي را بکشد. خود ملکي برايم تعريف کرد، و اگر مي کشت خود او هم چه رنجي مي برد. مي شناسمش. سليم پرسيد: ــ هنوز هم توده اي است؟ هستي گفت: نمي دانم. اما مي دانم که جاذبه ي مارکسيسم تا مدتها در ذهن آدمي مي ماند. مادربزرگ که تازه به حرف آمده بود گفت: ــ خدا نصيب نکند. چادر نمازش را روي سرش کشيد و گفت: ــ من از بحث در مورد مصدق سير نمي شوم، و رو به هستي کرد: هستي! چند بار به احمد آباد به ديدنش رفتم؟ با اين کمر درد و پا دردم؟ با خود مي گفتم: اگر با زانوها هم بروم باز به ديدنش مي روم. روز تشييع جنازه اش هم رفتم. افتخارمي کنم که پسرم در راه پير مرد شهيد شد. ناگهان خواند و گريست: سوزد دلم به رنج و شکيبت اي باغبان بهار نيامد. هستي پا شد و سر مادربزرگ را به سينه گذاشت. يک دستمال کاغذي از قوطي روي ميز بيرون کشيد و اشکهاي مادربزرگ را پاک کرد. سليم سر به زير انداخته بود. آن چشمها حالا چه رازي را آشکار ميکردند؟ اندوه، بيهودگي، سر خوردگي، سرگرداني، بيزاري از ستم؟هستي مي انديشيد: دوران مصدق به سرگشتگي مردم ايران تا حدي جواب داد. گفت: ــ کاش مصدق اعلام جمهوري کرده بود. سياست به هر جهت دست هاي آدم را آلوده مي کند. اگر مصدق بت خود را مي شکست... سليم گفت: ــ يعني دست از ايده آليزم و پيور يتانيزم خود بر ميداشت... هستي از خودش در عجب بود. چقدر منطقي و خونسرد شده بود و تلخي و نااميدي دست از سرش بر داشته بود. آيا چنين احوالي از برکت آن چشم هايي بود که ديگر تر نبود، اما مژه ها به هم چسبيده بود؟ از سر ميز شام که بلند شدند، سليم دست روي شانه شاهين گذاشت و گفت: ــ نه خنگي نه خرف. شاهين شادمان گفت: ــ آخر استاد محبوبم حميد عنايت، به ما تفکر و ارزيابي غير شتابزده ي قضايا را آموخته. بعد به سراغ مادربزرگ آمد و گفت: ــ بچه هاي روشن و دانايي بار آورده ايد. اين دو تا بايستي جاي خالي پسرتان را پر کنند و فکر مي کنم تا حالا به حد کافي براي آن مرحوم اشک ريخته باشيد... مادربزرگ کلام سليم را اصلاح کرد: ــ براي آن شهيد. اما هر وقت حرف مصدق پيش مي آيد گريه ام مي گيرد، ولي يقين دارم مصدق تارهاي دل مردم ايران را به لرزه در آورده، عاقبت کاري مي کنند کارستان. سليم گفت: خير پيش. به گمان هستي اين نوعي شب بخير گفتن به دو تا مزاحمي بود که تا حالا نگذاشته بودند او و هستي تنها بمانند. هستي در تالار روي مبل نشسته بود و سليم را مي پاييد که دست به کمرش گذاشته بود و راه ميرفت. هستي گفت: ــ هوا موذي است . کاش کتتان را پوشيده بوديد. سليم گفت: ــ عجله کردم اما اين کمر درد را مدت هاست دارم. هستي گفت: ــ دکتر نرفته ايد؟ سليم گفت: ــ هر دکتري چيزي مي گويد. يکي مي گويد آرتروز است ورزش کن. ديگري مي گويد: ديسک کمر است، تکان نخور. سومي مي گويد کمر درد عارضه اي عصبي است. هستي اظهار عقيده کرد: ــ شما آدم عصبي نيستيد، شما سرما خورده ايد. ميروم يه کيسه ي آب جوش... سليم خواهش کرد يک پتو هم بياوريد. کليد چراغ آشپزخانه را که زد، مادربزرگ سرش را از روي ميز بلند کرد و پرسيد: ــ بله را گفتي؟ هستي دنبال کيسه ي آب گرم در قفسه آشپزخانه گشت. کتري پر از آب جوش روي بخاري در تالار بود. خودش صداي غلغلش را ميشنيد. هستي از توران جان پرسيد: ــ توران جان کدام پتو را ببرم زهوار پتوهامان در رفته. يک دستگيره تميز نو. يک قاب دستمال... توران جان به صورتش زد و گفت: ــ خدا مرگم بدهد. بچه مردم را چشم زدم. هستي به اتاق شاهين رفت چراغ روشن بود و شاهين روي تختش نشسته بود و دست به زير چانه داشت هستي را که ديد پرسيد: ــ مبارکباد بگويم؟ ــ اي شاهين چاخان حالا پاشو ببينم. پتوي شاهين را از روي تخت برداشت. تکانيد و شروع کرد به تا کردنش. شاهين عذر خواه بود: ــ خواهر من براي جبران فقرمان ادعاي دانش کردم. درست است که اين حرف ها حرف هاي من نبود، تازه مراد هم بيشتر اين حرف ها را بعداً زد نه سر کلاس. هستي با کيسه لاستيکي و قاب دستمال نيمدار و پتو به تالار آمد، از آب کتري به کيسه مي ريخت و سليم را مي پاييد که چشم هايش را روي هم گذاشته بود و حالتي داشت انگار از زمين و زمان آسوده است. انگار روحش از کالبد جدا شده به شهر خدا پناه برده تنفسش آرام و يکنواخت بود. هستي خواست پتو را رويش بکشد، چشمهايش را باز کرد. بلند شد، کيسه آب گرم را روي کمرش جا داد و خود را پتو پيچ کرد. هستي سراغ بخاري تالار رفت که آن را هم روشن بکند اما بخاري نفت نداشت و نمي دانست در خانه نفت دارند يا نه؟ از سليم پرسيد: ــ خوابتان برده بود؟ سليم گفت: ــ نه، فکرم را متمرکز کرده بودم که درد را برانم. شما به اينجور حالت ها مي گوييد عالم هپروت. هستي روي مبل نشست و سکوت کرد. فکر کرد: ــ اين مردها چه جور آدمهايي هستند؟ همين که طرف را کمي رام ديدند بد قلقيشان شروع مي شود. مرد، منتظر بودم بگويي در بهر مکاشفت فرو رفته بودم.اما تو که از آن حالت در آمدي برايم يک دسته خار آوردي. مادربزرگ با مشت پر و تور سيمي دسته دار که رويش پلو و کته دم مي کردند تو آمد. تور سيمي را روي چراغ گذشت که حالا کتري بر سر نداشت. مشت پرش را دور سر سليم گردانيد و وردش را خواند. دود اسفند که اتاق را پر کرد هستي از مادربزرگ پرسيد: ــ نفت داريم؟ مادربزرگ با سر اشاره کرد که داريم و همچنان لبهايش تکان تکان مي خورد. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد