خراسان/ نگاهش زلال است؛ مثل چشمههای کوهستانهای غرب ایران. «حسین محمدی»، جوان دهه هشتادی از تبار غیرت کرمانشاه و از دلاورمردان نیروی هوافضای سپاه است. سیزدهم اسفندماه ۱۴۰۴، در روزهای آغازین نبرد چهلروزه برای دفاع از حریم آسمان ایران، درست پای لانچر موشک، دو دست و دو پایش را پیشکش کرد تا وطن بماند و امنیت پایدار بماند.
اما ماجرای حسین فقط در ایثار تن خلاصه نمیشود؛ همراه این سیمای مصمم، دلی گرهخورده به پنجره فولاد حضرت شمسالشموس(ع) میتپد که حکایتش، خواندنی است. ما روز گذشته پای دلگفتهها و روایت او از حضور روز شنبه در مراسم غبارروبی مضجع شریف حضرت رضا(ع) نشستیم...
من و یک بغض، کمی آنسوتر از ضریح
دو سه روز قبل، حسین وقتی وارد مشهد میشود، با ویلچرش به حرم مشرف میشود و مهمان امام رئوف. اما در آن زیارت، برخلاف انتظارش، با یک ناکامی ظاهری مواجه میشود.
ماجرا از این قرار است که حرم برای حفظ امنیت زائران، ساعات و مسیرهای مشخصی را برای تردد ویلچریها در کنار ضریح پیشبینی کرده است. وقتی حسین با برادرش به نزدیکی مضجع شریف میرسد، خادمان اجازه ورود به قسمت ضریح را به او نمیدهند؛ یعنی اساساً ورود ویلچریها از مسیر زائران عادی ممنوع است و آنها باید از مسیر مخصوص خودشان و در ساعات مشخصی وارد روضه منوره شوند. آن ساعت، زمان تردد ویلچر نبود و ازدحام جمعیت نیز خطرآفرین بود.
در میان شوق زائرانی که بیمحابا به سمت ضریح میرفتند، او کمی آنسوتر از ضریح آقا متوقف شد. حسین از آن لحظه چنین میگوید:
«راستش، کمی به دلم آمد که نتوانستم به ضریح آقا نزدیک بشوم؛ یعنی حالم گرفته شد. آنجا توی دلم با آقا حرف زدم. گفتم: آقاجان! ما همهجا پُز مهربانی خادمان شما را میدهیم و به آن افتخار میکنیم، اما امروز نگذاشتند به پابوستان بیایم...»
حسین میدانست باید زمان دیگری بیاید تا بتواند از مسیر ویلچریها خودش را به ضریح آقا برساند؛ اما قلبش تاب این دوری را نداشت. او نمیدانست که این شکستن دل، پیشدرآمد یک اتفاق بزرگ است.
من و معجزه...
هنوز چند ساعتی از آن درددلش با آقا نگذشته بود که تلفن حسین زنگ خورد. خبری که پشت خط بود، از جنس خود کرامت و مهر آقا بود: «دعوتنامه برای آیین غبارروبی ضریح مطهر.»
این دعوت یعنی همان لحظه که حسین آنسوتر از ضریح با آقا درددل کرده بود، صدایش شنیده شده بود؛ اصلاً همه ما وقتی به زیارت امام رضا(ع) میرویم، در اذن دخول شهادت میدهیم که امام ما را میبیند، سلام و کلاممان را میشنود و پاسخمان میدهد...
بر اساس همین باور و حقیقت، حالا در به روی او باز شده بود؛ نه برای یک زیارت گذرا، که برای حضور در خلوتترین و باصفاترین لحظات حرم.
وقتی حسین با ویلچرش در میان خادمان مراسم غبارروبی قرار گرفت و چشمش به ضریح منور آقا افتاد، حس کرد تمام آنچه از دست داده، در برابر این اقیانوس بیکران کرامت و رحمت امام، ذرهای بیش نیست.
او این زیارت را با تمام وجودش «معجزه» نامید:
«به نظرم این زیارتم که توانستم با آن حالوهوای خاص مراسم غبارروبی، کنار مرقد مطهر آقا با ویلچر مشرف بشوم، برایم چیزی شبیه معجزه بود. ضمن اینکه در این مراسم، سعادت دیدن برخی از عزیزان و بزرگان را هم داشتم که دوست داشتم آنها را از نزدیک ببینم.»
من، امام رضا(ع) و رفقای شهیدم
در آن فضای معطر به عطر گلاب و ذکر یا رضا، حسین تنها نبود. او گویی تمام دوستان و همرزمان شهیدش را با خود به مراسم غبارروبی برده بود.
میگوید:
«در این زیارت، خیلی به یاد رفقای شهیدم بودم. به آقا امام رضا گفتم: آقاجان، اونا توی این دنیا دستشون از نظر ظاهری کوتاه شده، ولی میدونم دستشون خیلی بازه. من اینجا به یادشون هستم؛ انشاءالله اونا هم از بهشت هوای ما رو داشته باشن. خلاصه، خیلی دعا کردم پیش اونا شرمنده نباشم.
به آقا یک چیز دیگه هم گفتم؛ گفتم این کسایی که به من التماس دعا گفتن، من که جایگاهی ندارم، آقاجان، شما خودتون هوای اونا رو داشته باشید...»
من و سربازم، شهید امیر رئیسی
وقتی از حسین پرسیدم در این زیارت کدامیک از رفقای شهیدش را کنار خود حس کرده است، پاسخ او جالب بود:
چهره شهید «امیر رئیسی»، از شهدای هوافضای کرمانشاه، مدام جلوی چشمم بود؛ سرباز وفاداری که تکپسر خانواده بود، عصای دست پدر و مادرش و در نخستین روز رسمی کاریاش به شهادت رسید.
حسین با بغض گفت:
«امیر در دوران خدمت، خالصانه پای کار بود. روبهروی ضریح، زیر لب دعا کردم: یا امام رضا، ما را هم شبیه امیر و رفقای شهیدمان کن.»
من و یک امانت به نام رقیه
اما روایت شیرین حسین، وقتی است که درباره دختر هفتماههاش، «رقیه»، میپرسم؛ دختری که چند ساعت پس از جانبازی پدرش به دنیا آمد.
این تقارن عجیب، مربوط به همان ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ است؛ روزی که حسین دست و پایش را جا گذاشت و رقیه، نفسکشان به دنیا آمد. حالا حسین مانده و پدری که نمیداند چگونه با دستهای نداشتهاش، دستان ظریف دخترش را در دست بگیرد.
او در خلوت ضریح، از آقا طلب یک کمک کرد:
«آقاجان! من تخصص و تجربهای در تربیت ندارم. من تربیت رقیهام را به خودت میسپارم. هر طور که صلاح میدانی، طوری دستش را بگیر که در مسیر مستقیم شما بماند. میخواهم سرباز آقا امام زمان(عج) باشد...»
حسین محمدی، جانباز دهه هشتادی این خاک پاک، به کرمانشاه بازمیگردد؛ در حالی که آقا حرف دلش را شنیده است.
او آموخت که اگر یکجا دری روی بندهای بسته شود، درهای آسمان تا بینهایت باز است.
در ضمن، حسین حالا پدر رقیهای است که زیر سایه امام رضا(ع) نفس میکشد...
این نه روایت یک جانباز، که حکایت پدری است که دریافت برای پرواز، نیازی به دست و پا نیست؛ همین که دلت گرهخورده ضریح باشد، کافی است.
















