هفت صبح/ انتشار چند فیلم کوتاه از رقص و آواز معلمان در کلاس، اختلاف قدیمی میان طرفداران انضباط سنتی و مدافعان روشهای نوین آموزشی را برجسته کرده است.
چند سالی است که همزمان با آغاز سال تحصیلی، موجی از احساسات متناقض در فضای مجازی جاری میشود. در میان هزاران عکس از کیفهای نو و دفترچههای سفید و بچههای شاد و سرزنده درمدارس، هر سال کلیپهایی در فضای مجازی منتشر میشوند که به سرعت دست به دست شده و با توجه به واکنشهای مختلفی که به همراه دارند به چالشهایی جدی برای آموزش و پرورش بدل میشوند.
کلیپهایی از معلمان «دیجیتال» یا «شاد» که به جای تکیه بر میز و صندلیهای خشک، با رقص، آواز و خندههای بلند، فضای کلاس را به یک جشن کوچک تبدیل کردهاند. این تصاویر که در سالهای گذشته نیز موجهایی متضاد از تحسین و انتقاد را به دنبال داشت، امسال همزمان با انتشار کلیپهایی از چند معلم که در زمان آغاز سال تحصیلی با رقص و برنامههای شاد تلاش دارند تا فضایی متفاوت را برای دانش آموزان به وجود آورند، دوباره حاشیه ساز شده است تا پرسشی بنیادین را پیش روی ما بگذارد: آیا مدرسه باید مرکزی باشد برای سکوت و انضباط یا کارگاهی برای تجربه شادی و زندگی؟
تقابل میان نظم آهنین و آزادیهای موزون
اما این کلیپ تنها ویدیویی نیست که در فضای مجازی از رفتارهای نوآورانه معلمها در سرکلاس منتشر شده است. تاکنون بارها کلیپهای مشابهی از هم آوازی معلمها با دانشآموزان و رقص معلمها با دانشآموزان در فضای مجازی منتشر شده که هر بار با واکنشهای بسیاری همراه شده و حتی سیاستهای آموزش و پرورش را هم زیر سوال برده است.
جنجال بر سر این کلیپها، در واقع تقابل دو نسل و دو دیدگاه متفاوت به آموزش است. در یک سو، دیدگاهی سنتی ایستاده که معتقد است آموزش، فعالیتی جدی و گاه سخت است و هرگونه خروج از چهارچوبهای رسمی، مانند رقص یا آواز در کلاس، منجر به «بینظمی» و «سلب ابهت معلم» میشود.
از نظر این گروه، مدرسه جایی است برای یادگیری انضباط و پذیرش سلسلهمراتب و هرگونه شادمانیِ خارج از کنترل، چیزی جز اتلاف وقت و سطحی کردن مفاهیم آموزشی نیست. اما در سوی دیگر، نسلی از معلمان ظهور کردهاند که متوجه شدهاند نسل جدید دانشآموزان، یعنی «بومیهای دیجیتال»، دیگر با متدهای قدیمی و خشک «بنشین و گوش کن» جذب نمیشوند.
این معلمان، شادی را نه یک مزاحم، بلکه یک «ابزار آموزشی» میبینند. آنها معتقدند وقتی استرس از فضای کلاس حذف شود و جای خود را به موسیقی و خنده بدهد، گارد دفاعی دانشآموز میشکند و مفاهیم آموزشی، بسیار راحتتر و عمیقتر در ذهن کودک یا نوجوان جای میگیرد.
وقتی مغز با لبخند یاد میگیرد
اگر از دریچه روانشناسی و علوم اعصاب به این موضوع نگاه کنیم، آنچه این معلمان به طور عملی انجام میدهند، با بسیاری از نظریات علمی همسو است. محیطهای آموزشی که بر پایه ترس و فشار بنا شدهاند، باعث ترشح هورمون کورتیزول در بدن دانشآموز میشوند؛ هورمونی که عملاً مسیرهای یادگیری در مغز را میبندد و تمرکز را مختل میکند.
در مقابل، زمانی که یک معلم با یک تکه موسیقی یا یک حرکت موزون، فضای کلاس را شاد میکند، سطح دوپامین و سروتونین در مغز دانشآموز بالا میرود.
این تغییر شیمیایی، نه تنها اضطراب تحصیلی را کاهش میدهد، بلکه انگیزه درونی برای یادگیری را افزایش میدهد.
در واقع، یادگیری در محیطی که با احساسات مثبت گره خورده باشد، ماندگاری بیشتری دارد. دانشآموزی که با خنده و شادی یک فرمول ریاضی یا یک قاعده دستوری را یاد گرفته، آن مفهوم را به عنوان یک تجربه لذتبخش در حافظهاش ثبت میکند، نه به عنوان یک تکلیف اجباری و خستهکننده.
مرز باریک میان آموزش و نمایش
اما در میان تمام این نقدها، یک نکته ظریف و چالشبرانگیز وجود دارد که منتقدان به درستی به آن اشاره میکنند: مرز میان «آموزش شاد» و «نمایش برای دوربین». در عصر شبکههای اجتماعی، جایی که لایکها و بازدیدها به معیار موفقیت تبدیل شدهاند، این نگرانی وجود دارد که برخی از این رفتارهای شاد، نه برای یادگیری بهتر دانشآموز، بلکه برای تولید محتوای جذاب در اینستاگرام یا تیکتاک باشد.
وقتی هدف معلم، تبدیل شدن به یک «اینفلوئنسر آموزشی» شود، احتمال دارد کیفیت محتوای آموزشی فدای جذابیتهای بصری و موزیکال گردد.
خطر اینجاست که کلاس درس به صحنه تئاتری تبدیل شود که در آن، خنده و رقص، تنها پوششی برای توخالی بودنِ تدریس باشد. تفاوتی اساسی میان معلمی وجود دارد که از موسیقی برای تسهیل یادگیری استفاده میکند و معلمی که از کلاس درس به عنوان استودیوی ضبط ویدیو استفاده میکند.
دومی، در واقع در حال تبدیل کردن دانشآموزان به «سیاهیلشکر» نمایشهای مجازی خود است.
وقتی والدین معنای تلاش را تغییر میدهند
اما برای درک کامل این پدیده، باید از حصار کلاس درس خارج شویم و به محیط خانه نگاه کنیم. تحلیلهای جامعهشناختی نشان میدهد که رفتارهای معلمان در مدرسه، بازتابی از فضای فرهنگی و روانی است که دانشآموزان در خانه تجربه میکنند. دکتر زهرا شیخ، جامعهشناس فرهنگی، معتقد است بحران آموزش در ایران تنها به ساختار مدارس مربوط نیست، بلکه ریشه در کنشهای ناآگاهانه ما در محیط خانواده دارد.
او به موجی از ناامیدی در میان نسل دههشصتیها اشاره میکند؛ نسلی که اکنون والدین اکثر دانشآموزان هستند.
بسیاری از شهروندان این نسل با وجود تحصیلات عالی و تلاشهای بیوقفه، با ناکامیهای اقتصادی و شغلی روبهرو شدند. نتیجه این ناکامی، در قالب جملات ساده اما ویرانگری چون «اینقدر درس خوندیم چی شد؟» در فضای خانواده جاری شد. وقتی فرزندان میشنوند که والدینشان تحصیل و تلاش را بینتیجه میدانند، «علم» و «آموزش» در ذهن آنها بیارزش میشود.
در واقع، وقتی والدین بهطور ناخودآگاه ارزش تلاش را تخریب میکنند، مدرسه دیگر نمیتواند به تنهایی انگیزهای برای یادگیری ایجاد کند. در چنین فضایی، شاید رقص و خنده در کلاس، تلاشی باشد برای پر کردن خلأ معنا و انگیزهای که در خانه از بین رفته است.
آنچه در کارنامه ثبت نمیشود
با این حال، نمیتوان از اثرات عمیق عاطفی این روشها چشمپوشی کرد. بسیاری از دانشآموزان، مدرسه را به عنوان محیطی استرسزا یا حتی محیطی برای تجربه طردشدگی میشناسند. وقتی معلمی جسارت میکند تا در کنار شاگردانش بخندد، برقصد یا حتی اشتباهاتش را با شوخی بپذیرد، در واقع در حال ساختن یک «پل عاطفی» است.
این سرمایه عاطفی، بسیار ارزشمندتر از نمراتی است که در پایان ترم ثبت میشود.
دانشآموزی که احساس میکند معلمش او را به عنوان یک انسان میبیند و نه فقط یک شماره ردیف در دفتر حضور و غیاب، اعتمادبهنفس بیشتری پیدا میکند. این معلمان در واقع به دانشآموزان میآموزند که میتوان همزمان جدی بود و یاد میگرفت و همزمان شاد بود و به زندگی لبخند زد. آنها در واقع در حال آموزش «هوش هیجانی» هستند؛ مهارتی که شاید در هیچ کتاب درسی وجود نداشته باشد اما در دنیای واقعی، کلید موفقیت در روابط انسانی است.
دکتر مهرداد امیری، عضو هیئت علمی دانشگاه فرهنگیان و روانشناس در گفتوگو با «هفت صبح» میگوید: ما انتظار داریم مدرسه جای شاد و آرامشبخشی برای شاگردهایمان باشد، خصوصاً برای بچههای کوچکتر. اما به باور او در دنیا دو رویکرد کلی در آموزش وجود دارد و کشور ما متأسفانه از قدیم فقط روی یکی از این دو رویکرد پافشاری میکند.
امیری توضیح میدهد که یکی از این دو رویکرد، روانشناسی «رفتارگرایی» است؛ همان تفکری که در حوزه آموزشوپرورش، ارتشداری، کشورداری و مملکتداری ما ریشه دوانده است. براساس این نظریه یادگیری در چارچوب رفتارگرایی نه از طریق تفکر درونی، بلکه از راه تجربههای مستقیم با محیط رخ میدهد.
بهعبارت دیگر، اهمیت یادگیری در این دیدگاه در کارآمدی آن برای پیشبینی و کنترل رفتار نهفته است. ما آنچه تقویت میشود را یاد میگیریم و از طریق تکرار و شرطیسازی یادگیری صورت میگیرد. مثلاً یادگیری خواندن حروف یا حفظ جدول ضرب میتواند نتیجه تقویتهای بیرونی و تمرینهای پیدرپی باشد.
رفتارگرایی، اگرچه ذهن را جعبه سیاه میبیند، اما در آموزشهای مهارتی، یادگیری طوطیوار و موقعیتهایی که یادگیرنده نیاز به پاسخهای سریع و دقیق دارد، همچنان کاربرد فراوان دارد. به گفته او این رویکرد از تفکر بیاف اسکینر میآید؛ کسی که یکی از معروفترین روانشناسان دنیاست. امیری این تفکر را چیز بدی نمیداند و حتی معتقد است برای کنترل شرایط آموزشی و برقرار کردن نظم، چیز خیلی خوبی هم هست. اما مشکل آنجاست که این نظم در ذهن مدیران سنتی ما خیلی پررنگ شده است.
او میگوید همین تفکر و الگوبرداری از آن باعث شد مدارس ما شبیه سربازخانه شود و بسیاری از مدارس هنوز همینطور هستند. بچهها باید لباس متحدالشکل بپوشند و پسرها باید موهایشان را ماشین صفر یا ماشین یک و دو بزنند و کوتاه کنند. بعدها برای این کار توجیه هم میآوردند و میگفتند به خاطر بهداشت است، ولی به باور او واقعاً بحث بهداشت نبود؛ بیشتر شبیه ارتش بود که بتوانند بچهها را مقداری مطیع بار بیاورند و منظم و مؤدب نگه دارند.
امیری تأکید میکند این وضعیت هنوز هم وجود دارد و بهویژه در مدارس پسرانه و در مدارسی که مدیرانش سنتی فکر میکنند، این باور دیده میشود که کلاس خوب یعنی کلاس ساکت و شاگرد خوب یعنی شاگردی که نمره بالاتر بیاورد و معدلش بالاتر باشد.او با افسوس میگوید شاگردی که شادتر باشد، شاگردی که زندگی را بلد شده باشد، شاگردی که روی اصول ارتباطات اجتماعی، سواد اقتصادی و سواد عاطفیاش کار شده باشد، ما واقعاً نداریم. به گفته او بالغ بر ۹۹ درصد مدارس ما اصلاً این چیزها را ندارند.
امیری بعد از این به رویکرد دوم میرسد؛ رویکردی به نام رویکرد« شناختی». او میگوید این رویکرد بچهها را با هوشهایی جز آیکیو میسنجد، در حالی که رویکرد اول بیشتر بر آیکیو تکیه دارد.
رویکرد شناختی هوشهای چندگانه را درکنار هم مد نظر قرار میدهد، هوش عاطفی را جدی میگیرد و به شادی بچهها هم اهمیت میدهد. این رویکرد بیش از هر چیز بر اجتماعی بودن بچهها کار میکند؛ همان را محور قرار میدهد و میخواهد سواد اجتماعی را به آنها یاد بدهد. اما به گفته امیری، این رویکرد هنوز در مدارس ما جا باز نکرده است.
او یکی از همین مسائل جا نیفتاده را بحث شادی میداند و در مورد آن میگوید: چیزی که ما شاهد آن هستیم مصداق همین مسئله است. چند معلم یا به اصطلاح نومعلم آمدهاند و چند حرکات موزون انجام دادهاند؛ ونه رقص و پایکوبی افراطی، بلکه حرکاتی که بچهها در مهدکودک همیشه شاهدشان بودهاند. هدف این کار فقط شاد شدن بچهها بوده و به نظر من هیچ ایرادی هم ندارد.
او یادآوری میکند که اتفاقاً تلویزیون خودش سالهاست دارد چنین حرکاتی یا شکلهای ورزشی را با لباس پوشیده برای دختر و پسر ترویج میکند. بنابراین او این نوع اعتراضات را اعتراضاتی میداند که یا ریشه در مسائل سیاسی دارد یا یک نوع تنگنظری را نشان میدهد.
از طرف دیگر، امیری میگوید مدیرانی که طرفدار اینچنین حرکاتی نیستند، همان مدیرانی هستند که رویکرد سنتی و اسکینری دارند و حالا جا دارد ما هم مقداری افکارمان را مدرنتر و بهروزتر کنیم. او توضیح میدهد که در رویکرد نوین حوزه آموزش، آموزش به سمت ترکیبی از رفتارگرایی و شناختگرایی حرکت میکند. به گفته او امروزه در آموزش هم باید حوزه شناختیرفتاری را داشته باشیم؛ یعنی تعلیم و تربیتی که هم بر سیستم رفتارگرایی استوار باشد و هم بر سیستم شناختی.
او بخش «شناختی» ماجرا را اینطور توضیح میدهد که بچهها باید در مدارس با شادی، طبیعی بودن و واقعی بودن مواجه شوند، نه با رفتار تصنعی و یک چارچوب خشک آموزشی که واقعاً موجب شده خیلی از بچهها از مدرسه زده شوند.
امیری در پژوهشهایش دیده است که تکجنسیتی بودن بعضی دانشگاهها، بچهها را دچار افسردگی شدید میکند؛ هم دخترها و هم پسرها. به گفته او، دانشجویان دانشگاه فرهنگیان و بعضی دانشگاههای دیگر مثل الزهرا یا دانشگاههای تکجنسیتی دیگر هم همه این مشکل را دارند.
امیری میگوید در این شرایط، بچهها به جای اینکه رشد کنند، پسرفت میکنند. این جداسازی در حالی صورت میگیرد که بچهها در خانه با خواهر و برادرشان زندگی میکنند، در اجتماع با پسرعمو و دخترعمویشان ارتباط دارند و حتی در جامعه هم ارتباط با جنس مخالف ارتباط برقرار میکنند.
با این وجود ما میخواهیم در مدرسه آنها را کنترل کنیم! غافل از اینکه اینگونه برخوردها آثار مخرب فراوانی را به همراه دارد. آثاری که شاید کوچکترین آنها «افسردگی» باشد.
او با ذکر اینکه نمیتوان چیزی را به جامعه تحمیل کرد، میگوید: از یاد نبریم که جامعه راه خودش را پیدا میکند اما ممکن است روزی مسئولان چشم باز کنند و ببینند که بودجه و هزینه و بخش زیادی از ساعتهای عمرخودشان و عمر دیگران را هدر دادهاند!
مدرسهای برای زندگی
در نهایت، بحث بر سر رقص و آواز در کلاس، در واقع بحثی است درباره بازتعریف مفهوم «مدرسه». آیا مدرسه باید بازتابی از محیطهای کاری سخت و خشک باشد یا باید محیطی باشد که رشد همهجانبه کودک را تضمین کند؟ پاسخ احتمالا در «تعادل» نهفته است.
نه انضباط آهنین و سکوت قبرگونه راهگشاست و نه هرجومرجی که پوشش شادی نامیده شود. هنر واقعی تدریس در این است که معلم بداند کجا باید جدی باشد تا نظم برقرار شود و کجا باید موسیقی را روشن کند تا خستگی از تن دانشآموزان برود.
ما به معلمانی نیاز داریم که بتوانند میان «هدایت» و «همراهی» تعادل ایجاد کنند؛ کسانی که بدانند شادی، هدف نیست، بلکه وسیلهای است برای رسیدن به یادگیری عمیقتر. اما در مقابل اگر سیستم آموزشی بتواند به جای ترساندن معلمان خلاق، آنها را حمایت کند و در عین حال استانداردهایی برای جلوگیری از تبدیل شدن کلاسها به نمایشگاههای مجازی تعیین کند، شاید روزی برسد که مدرسه دیگر جایی برای «تحمل کردن» نباشد، بلکه به مکانی تبدیل شود که هر صبح، دانشآموزان با اشتیاق به سوی آن بدوند.
رقص در برابر تختهسیاه، اگر با هدف عشق به آموزش و تکیه بر یک بستر خانوادگی امیدوار باشد، زیباترین موسیقی است که میتواند در گوش یک کودک طنینانداز شود و او را برای مواجهه با چالشهای زندگی آماده کند.
















