آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
همان روز صبح از ميان باغچه پيدايش کرده است.گردني چون شاخ گل،دهاني کوچک و دندانهاي ريز و مرواريد گون داشت.مجموعه هيکل ظريفش چون حب نبات ترد و شکننده و دوست داشتني بود.مادام ارمني پسري نيز داشت به نام شورا که در همان مدرسه بهرام و يک کلاس بالاتر از او درس مي خواند.تا چشمش به آهو افتاد که خون از سرش جاري بود و زنها براي يافتن روغن عقرب دست و پاي خود را گم کرده بودند درنگ ننمود.با زبان شکسته فارسي و لهجه ارمني اين جمله را گفت و يکسره برگشت:
ــ شما حالا صبر،روغن عقرب لازم نه.
با شتاب و بي آنکه براي دخترش به پشت سر بنگرد به خانه اش رفت و ظرف سه دقيقه شيشه کوچکي را که محتوي دواي قرمزي بود با مقداري پنبه برداشت آورد.زنها به او کوچه دادند پيش آمد و با اطمينان و مراقبت يک پرستار آزموده پنبه تميز را آغشته به دوا کرد،موهاي سر زن را به دقت پس زد و به همه جاي شکستگي ماليد.پارچه تميز خواست و آن را چپ و راست محکم بست.وقتي کارش تمام مي شد و کنار مي کشيد با مختصري احساس شرم از بيان ناقص خود گفت:
ــ من آمدي از مشهد ميران خواهش کرد يک آسياب خوب به ما گوفت؛دو خاروار آرد هاشترخان لازيم.
آنگاه با اشاره به آهو به علامت تعجب سر و دستش را تکان داد.
حاجيه در همان حال که کمک مي کرد تا آهو کت خون آلودش را بيرون آورد باز با اشاره گفت:
ــ اين خانم با اين چوب شوهر بزن بزن.
ابروهاي ارمني بالا رفت:
ــ په!خايلي بد،خايلي بد!
آهو به کمک زنها زير کرسي به رختخواب تکيه داد.ارمني روي قالي کنار ديوار نشست.دخترش در ايوان بود که در اين موقع بدون شرم حضور به اطاق آمد و به همه زنها نگاه کرد.وجود زيبا و تر و تميزش در آن خانه از بس بيگانه بود که هيچ يک از حاضرين جرأت نکردند به او ابراز محبتي بکنند.حاجيه گفت:
ــ مادام مسلمان خيلي بد،خيلي بد.شوهر اين خانم دو زن گرفت(دو انگشت خود را نشان داد).
تعجب ارمني بيشتر شد:
ــ په!شما راست گفت؟من حالا ندانست.پس آن دگر کجا رفت؟
حاجيه که ظاهرا ديلماج جمع شده بود به سمت مقابل حياط اشاره کرد:
آن دگر آن جا در اطاق خودش.مادام،ما مي گوئيم تنبان مرد که دو تا شد به فکر زن نوميافتد.
مادام ارمني با علاقمندي گردن کشيد تا بلکه زن گفته شده را که گويا موجود عجيبي بود در آن سر حياط ببيند؛چيزي نديد.يک لحظه با حيرتي تمام به سر تا پاي اين ماجرا انديشيد ولي نتوانست ابراز همدردي کند.آهو از سرشکستگي و غم تبسم وارفته اي نمود.صفيه بانو که در ايران با سماور از حال رفته ور مي رفت جلوي در اطاق ظاهر شد و اضافه کرد:
ــ اين خانم پانزده سال آزگار در خانه شوهرش جان فشاني کرد.وقتي او را گرفت همچنين بود (انگشت سبابه خود را در دهان ليسيد و به ارمني نشان داد.).بعد از چهار شکم بچه و رنجها و خون به دليها حالا که از سنگلاخ گذشته و به زمين هموار رسيده اند،حالا که دوران سختي را پشت سر گذارده اند،بچه هائي دور و برشان را گرفته و تازه آمده اند بفهمند زندگي يعني چه،اين مرد بي وفا رفته شريک نا جنس ديگري آورده و مثل آئينه دق روبروي او گذاشته است.کار او درست مثل اين سگ کوچولوي شماست که هرچه بيشتر سيرش مي کني باز گاهي مي بيني از بيرون که به خانه مي آيد استخوان کثيفي را به دهانش گرفته و دزدکي به گوشه اي مي برد.اي کاش اينها به قدر همان سگ وفا و حيا داشتند که جان فشانيهاي يک انسان را اينطور پاداش نمي دادند.بعد از آنکه کارش را کرده است تازه با رفتاري که مي بيني دو قرت و نيمش هم باقي است.خانه خمير هيچ فکر نمي کند آدميزاد نفسي بيشتر نيست،بالا آمد نيامد!
صفيه بانو که در اصل روي سخنش با مادام بود بي توجه به اينکه او مي فهمد يا نه تند تند و تا اندازه اي از روي عصبانيت حرف ميزد.ارمني مقصود کلام پيرزن را درک کرد اما چون نتوانست جوابي بدهد خاموش ماند.از بي زباني خود و اينکه در جمع زنهاي بيگانه اي بود که همه به او توجه داشتند خجالت کشيد.با تبسمي نازآلود به کلارا و بهرام نگاه کرد؛اين دو با آنکه روز کاملا بالا آمده بود هنوز به مدرسه نرفته بودند.در پناه کرسي نزديک مادر کز کرده و چشم به او دوخته بودند.در جمع زنها سکوت کوتاهي شد و در همين موقع بيژن چشم از خواب گشود؛وقتي که برخاست و نشست از ديدن زنها و بچه ها و اطاق پرجمعيت ولي ساکت و مادرش با آن سر و روي بسته و شکل غريبي که
به خود گرفته بود به ياد روضه خوانيهاي هفتگي خانه افتاد،به خواهرش رو کرد و اين جمله از دهانش بيرون آمد:
ــ مي مي آشيخ شده است.پس چرا روضه نمي خواند؟
از اين حرف خوشمزه شليک خنده سکوت را شکست.به خنده زنها ارمني نيز خنديد.لبـ ـهاي خشک آهو به نشانه تبسمي از هم جدا شد و با بي حالي سر دندان سفيد کرد.اما رگ گردنش تير کشيد وناليد.دستش را با سستي بيماران تيماردار پيش آورد و سر و گوش بيژنش را نـ ـوازش کرد.در اين گرداب نوميدي و شکسته حالي که شوهرش او را انداخته بود تنها مايه اميد و دلگرميش همين بچه ها بودند.با غم دل گفت:
ــ آري فرزندم،مي مي عمامه به سرشگذاشته و آشيخ شده است.اما روضه اش را باباجان خواند.اين هم عيدي امسال ماست که دشت کرديم.دستش درد نکند.ولي من به اين زنيکه نشان خواهم داد که حق بز شاخدار پيش گرگ نمي ماند؛تا شما را دارم از هيچ چيز باک ندارم.
بيژن از اين حرف و همچنين از نگاههاي مهرآميزي که جمع حاضر در اطاق به او متوجه کرده بود شرم زده گرديد؛به سمت ساتيک زيبا برگشت و بي مقدمه برخاست و خروس کوکي خود را که سوقات مشهد پدرش بود از پشت پرده آورد و به وي نشان داد.بهرام برادرش که از مدرسه رفتن به علت دير شدن طفره مي رفت آن را کوککرد و روي زمين گذاشت؛عينا مثل يک خروس حقيقي که به مرغش دانه نشان مي دهد نوک به زمين مي زد.بزودي چاي نيز حاضر شد.اما مادام ارمني با همه اصرارها نايستاد تا پياله اي بنوشد.گفتند چاي نمک ندارد که او را نمک گير بکند.سرخ شد و چيزي نگفت.هنگامي که ميرفت برود تاکيد کرد در وقتي که خود مرد در خانه هست براي موضوع آسيابان به آنجا خواهد آمد و همچنين به او خواهد گفت که اين دو زن گرفتن در اسلام خيلي بد رسمي است،و از آن بدتر کتک زدن زن.از زبان ساتيک بيژن و خروس کوکيش را که خيلي مورد توجه و سرگرمي دخترک واقع شده بود براي بازي ساعتي به خانه خود دعوت کرد.
سيد ميران از آن روز تا تنگ غروب که هوا کاملا تيره شده بود به خانه نيامد.در اين مدت آهو همانطور غم زده و بي حال ته اطاق دراز کشيده بود و به بخت ناموافق خود و بي مهري روزگار مي انديشيد که به تازگي با او سر ناسازگاري داشت.از لاي در نيمه باز اطاق آمد و رفت بيرون را مي پائيد تا ببيند شوهرش بالاخره چه وقت به خانه مي آمد.با همه احوال خود را سبکتر از دو سه روز پيش احساس مي کرد.وجودش دولت غم را که با ضربه ناگهاني و شديد بر قلمرو دل مـ ـستقر شده بود هنوز نمي خواست به رسميت بشناسد.عاقبت مرد با پيشاني صاف و روي گشاده و دستمال پري که به نظر مي آمد انار باشد در دست با دو ناشناس کرد وارد خانه گرديد.پيشتر از آن،موقعي که پسر نقره نان خانه را مي آورد خبر داده بود که مشهدي همراه دو نفر کرد که به در دکان آمده بودند به قهوه خانه رفتند.به جاي يک من نان که خوراک روزانه خانواده بود به سفارش خود او دو من آورده بود.و اين نشان مي داد که مهمانان او لااقل شام آنجا خواهند بود.آهو براي ديدن و شناختن اشخاص تازه با کنجکاوي خاصي برخاست و نشست و از در بيرون را نگاه کرد.يکي از آن دو مرد چارشانه و بلند قدي بود با کت چهار جيبه زرد و شلوار جافي.ديگري فرجي بتن شندر پندر و نخراشيده اي که با قدمهاي بي هوا و در هم گام برمي داشت،گوئي از در و بام آجري ساختمان و حياط بزرگ که تيرگي هاي دلاويز تنگ غروب به آن شکوه اسرارآميز برجهاي بابل را داده بود مي ترسيد.صداي نازک هما که با آهنگي غيرمعمول پس از يک سکوت ده ساعته دوباره شنيده شد،جنب و جوش او که با چهره اي تازه و سرفراز جهت کشيدن آب به سر چاه آمد،و به طور کلي وضع مهمانان نشان مي داد که غير از خويشان هما نبايد کسان ديگري بوده باشند و حقيقت هم چنين بود.از اين دو،يکي خالو کرم پسرعموي زن بود که مي گفت کدخداي چفا سفيد است.قيافه اش نيز به کدخدائي مي خورد.ديگري برادر بزرگش براخاص که به علت وضع شرنده و ناجوري که داشت هما ابتدا عارش آمد به همسايه ها معرفيش کند.با اين حال از شادي دست و پاي خود را گم کرده بود.در حياط به وسيله بچه ها به همه خبر داد که خويشان او از ده آمده اند.او که به قول خود چندين سال بود پسرعمو را نديده بود در چنان موقعي که به سرانجامي رسيده بود طبعا خوشحال بود.و از او خوشحالتر شوهرش سيد ميران که از آن سر حياط بهرام را صدا مي زد تا پولش بدهد برود از بقالي ماست بگيرد.خوشحالي مرد بيشتر از اين جهت بود که پيش از آن در ميان در و همسايه حدس و گفتگوئي به وجود آمده بود که هما را کسانش از جمع خود طرد کرده اند.موضوع خانه زهرا رشني و قضيه ساختگي ضبطي بودنش که به سر زبانها افتاده بود بر اين افسانه شاخ و برگ مي گذاشت و پچ پچ و بگو مگوي پشت سر زن را اجتناب ناپذير مي نمود.علاوه بر اين،همسايه ها با او نمي جوشيدند.گوئي اين زاغ بود و آنها طوطي.بخصوص از يک هفته پيش به اين طرف رفتارشان نسبت به او طوري غريب بود که زن پاک و نجيب همچنان که روزهاي اول گمان کرده بود تصور مي کرد في الحقيقه از ساير زنان چيزي کم دارد؛دائما لب خود را مي گزيد و فکر مي کرد و با اينکه به روي خود نمي آورد غصه مي خورد.و آيا شامه مرد عاشق هواي زننده و دل آزاري را که همه جا دور و بر او وزن دوست داشتني اش را پر کرده بود مي توانست احساس نکند؟هما هرچه بود در آن خانه غريب و تنها بود و اگر تنها به اين علت نيز بود مي بايد از او حمايت بشود.خوشحالي مرد مهمان دوست و مردم آميز از ديدار قاينان خود در هر حال تعجب آور نبود،زيرا از همه چيز گذشته بار اولي بود که آنها را مي ديد.
هما از شادي سر پايش بند نبود.همان شب دو بار در آشپزخانه با آهو روبرو شد.کوشيد با او سر صحبت باز کند،آهو محل سگ به وي نگذاشت.از نيمروئي که درست کرده و دورش را خرما چيده بود لقمه اي گرفت و به دست بيژن داد؛آهو با لج آن را گرفت و ميان حياط انداخت که جابجا نصيب گريه شد.خلاصه اينکه هوويش به موس موس آمده بود تا با وي آشتي کند،اما او رنجيده تر از آن بود که به اين زودي ها عقده از دل بگشايد و با يک چنان زني که به هيچ چيزش نمي شد اعتماد کرد طرف صحبت شود.آهو فکري مانده بود که خويشان زن بعد از پنج ماه بي خبري از حال و بال او اکنون چه شده و کي به آنها خبر داده بود که ناگهان به يادش افتاده بودند.بطوريکه بعد اطلاع يافت خود سيد ميران در همان روز عقد براي آنان پيغام فرستاده بود که به در دکان بيايند و اينک امروز آمده بودند.خنده دار بود.براخاص در همان لحظه ورود به خانه با کندن کفشهايش جلوي پله هاي ايوان دسته گلي به آب داده بود که بعدها وسيله تفريح زنها و مخصوصا خود هما شد.
با اينکه بيش از سه روز به عيد بزرگ نمانده بود و مهمانان در ده کارهاي زيادي داشتند که مراجعت فوري آنها را ضروري مي نمود،به احترام داماد محترم و معتبر خود سيد ميران،چهار روز در شهر اطراق کردند.در اين مدت،روز يا شب،آنها ساعات خود را همه دور هم در اطاق بزرگ مي گذراندند.شام و نهار و صبحانه را آنجا مي خوردند و فقط وقت خواب از همديگر جدا مي شدند؛هما و سيد ميران در مهمانخانه مي ماندند،پسر عمو و برادر به آبدارخانه مي رفتند ــ با آنکه هوا کمي سرد بود و در اطاق بزرگ منقل برنجي را آتش مي کردند هما گاهي هر سه در رو به حياط را باز مي کرد؛پرده هاي عزيزي را که با عشق و اميد سرشار او به زندگي و سعادت خانوادگي دوخته و زينت بخش اطاق پذيرائي شده بود کنار مي زد.سماور ورشو را آتش مي انداخت؛مي نشست و برمي خاست،مي گفت و مي خنديد و با سر برهـ ـنه روي فرشهاي کاشي از اين ور به آن ور جولان مي داد.پس از آن خشونت ناهنجار و بي سابقه،آهو پيش خود فکر مي کرد که شوهرش از روي خوي مردي و عصبانيت کاري کرده است و به زودي درصدد دل جويي اش برخواهد آمد؛بخصوص که ايام عيد و شادماني عمومي نيز در پيش بود و مرد اگر خودش نمي خواست ضرورت و احتياج ناگزيرش مي کرد که بيايد و لااقل پيکان را از زخم بيرون بياورد.اما برخلاف انتظار زن رنجيده خاطر،در حالتي که هوويش مي کوشيد دل او را به دست آورد،سيد ميران هم چنان نسبت به وي کم التفات و بي اعتنا بود.وقتي از دالان قدم به اندرون حياط مي گذارد اصلا به سمتي که اطاق او واقع شده بود نگاه نمي کرد ببيند آنها چه مي کنند؛درست مثل يک بيگانه تازه وارد راهش را مي گرفت و يکسر به اطاق بزرگ مي رفت.
آهو از روي ناحق کتک را نوش جان کرده بود،نوبت قانونيش پايمال شده بود،اکنون گويا چيزي هم بدهکار شده بود!مردي که خود مرتکب جور و جفا در حق زنش شده و جلوي چشم همه او را خونين و مالين کرده بود انتظار داشت اين يکي برود و از او پوزش بخواهد.آئين خودکامگان هميشه چنين بوده است،آهو به خوبي اين را مي دانست.دلش مي خواست مي زد و دو سه روزي مريض بستري مي گرديد و مي ديد که آيا او بر بالينش حاضر مي شد احوالش را بپرسد يا نه.به همين منظور يک روز صبح برفهاي ميان باغچه را کنار زد،چنگي از آن برداشت خورد و مقداري نيز در يک کاسه به اطاق آورد تا روي سيـ ـنه خود بگذارد و سيـ ـنه پهلو کند.اما هر چه کرد جرأت اين کار را در خود نديد.اين چه آزمايش ابلهانه و خطرناکي بود که او مي خواست بکند و اولين لطمه اش جز به خود و فرزندانش به کي مي رسيد؟بديهي بود به هيچکس.او،مده Medee همسر ژازن نبود که چون شوهرش قصد گرفتن دختر شاه کورنت را داشت مانند او بچه هاي عزيز خود را سر ببرد و به اين وسيله از هوو و شوهر انتقام وارونه بگيرد.روز آخري که به فردايش خلو کرم و براخاص خداحافظي مي کردند،به مصلحت ديد و رأي همسايه ها و همچنين به ملاحظه آداب انسانيت و براي آنکه فردا جاي حرف و گله اي باقي نمانده باشد،آهو زخم سرش را گشود،چارقد به سرش بست و به اطاق بزرگ رفت و با اقوام هما که هرچه بود بالاخره مهمان بودند احوالپرسي و خوش و بش کرد.موقعي از روز بود که آنها تازه نهارشان را خورده بودند.هما پشت سماور ورشو نشسته بود و با روي گشاده و لب خندان برايش چاي ريخت.سيد ميران شوهرش بر سر خلق بود و با خويشهاي تازه يافته خود طوري اختلاط مي کرد که گفتي صد سال دوري آنها را کشيده است.از کشمکشها و اختلافات ميان صف نانوا و آسيابان که مثل جنگهاي ايران و تور پاياني نداشت گرفته تا ديدني هاي سفر خراسان،ماشين دودي شاه عبدالعظيم،صفاي عطاري و لطف جماران،و بالاخره موضوع کشيده اي که در بازار کفشها به بهرام زده بود،گفتگو آغاز و به بدرفتاري قبطي ها نسبت به قوم بني اسرائيل،ظهور موسي و معجزه نابودي فرعون پايان مي يافت.سيد ميران،موقعي که هم صحبت چيزفهم و با معرفتي به تورش مي خورد بيش از هر زمان ديگر خصوصيات نيک خود را منعکس مي کرد.همچون خوانين ثروتمند و اهل دل لر کلاهش را جلوي سر مي گذاشت،آستين ها را بالا مي زد،برق خشنودي از چشم هايش مي جست و رديف دندانهاي سفيدش با صميميت و گرمي مطبوعي که خالي از لطف نبود به تبسمي شيرين و دعوت کننده ديده مي شد.گاه چهره اش خود به خود مي شکفت،گاه ابروانش به نشانه تصميم و اراده سنگين مي گرديد،.با دست گفته هاي خود را همراهي مي کرد.در حرکاتش نشاني از پهلواني از دست رفته و نجابت ذاتي ديده مي شد.مخاطب خود را هرکس که بود،دوست يا دشمن،بچه يا بزرگ،با صميميتي بيش از حد دوست مي داشت.وجودش از کينه خالي و از گذشت لبريز مي گشت.از اين نقطه نظر آهو به اخلاق شوهرش خوب آشنائي داشت.زيور مرد ديدني ها و شنيدني ها و کرده هاي افتخارآميز اوست به شرط آنکه بتواند به نحو مطلوبي آنها را به بيان آورد.و اين خصوصيت در کمال زيبائي خود نزد سيد ميران درخشندگي داشت.خلاصه اينکه مرد او آن روز بعد از ظهر حقيقي تر از هر زمان ديگر آنجا نشسته گرم گفتگو بود.از ديدن او اول کمي اخم کرد ولي خيلي زود فراموشش گشت و رشته کلام قطع شده را دوباره به دست گرفت.آهو در ميان نفرت و خشم سوزان خود از او خوشش آمد.اگر کسي در اطاق نبود بي شک مي دويد روي زانويش مي افتاد.بر بازوهاي ورزيده و پرپشم او بـ ـوسه مي زد،آنها را از اشک گرم خود تر مي کرد و از گناه نکرده اش پوزش مي خواست.اتفاقا خالو کرم نيز چنانکه برمي امد آدم خوش صحبت و معاشرت کرده اي بود.با چشم و گوش و لب به گفتار مرد گوش مي داد،و سخنانش را با جمله هاي تشويق کننده اي از قبيل مي فرمائيد،فرمايش مي کنيد،آفرين و ديگر اصوات خوشايند تصديق و تأييد مي کرد.گردن فرو افتاده،چشمان پرهيزکار و دستهاي هميشه روي هم اين مرد چهل و پنج ساله به خوبي گواه بر اين مدعا بود که او بايد اصولا آدم متين و مؤدبي بوده باشد و غير از اين نبود.خالو کرم با هرکس طرف صحبت مي شد،بچه يا بزرگ،زن يا مرد،با چنان ادب و احترامي گوش فرا مي داد يا آغاز سخن مي کرد که گوئي در حضور ارباب ده خود مي باشد.اگر مي گفتند ماست سياه و قير سفيد است هرگز مخالفتي از خود نشان نمي داد،فقط به انديشه فرو مي رفت که نکند آنها راست مي گويند و او تا آن زمان اشتباه مي کرده است.اما اين ظاهر امر بود و آنچه به نظر بيننده مي رسيد؛خلو کرم در عين حال مرد صاحب رأي پخته و با تدبيري بود که فروتني اش از بزرگ منشي اش چيزي کم نمي کرد.صورت گرد و آفتاب خورده اي داشت که با چشمهاي درشت سالم،پيشاني گره دار و بيني گوشتالو مشخص مي شد و ترکيب آن مجموعا از پرکاري صاحبش حکايت مي کرد.مانند اغلب دهاتيان اصيل بلند بلند حرف مي زد.صدايش زمخت و از بيخ گلو بود که هنگام گفتگو گوئي مي فرنبيد.وقتي موضوعي را بيان مي کرد قيافه انديشناکي به خود مي گرفت که آدم دلش مي خواست گفته اش را باور کند.اما خودش يک بار به دوستانش گفته بود:هر وقت من روي مطلبي قسم خوردم بدانيد که حقيقت طوري ديگر است.يکي از خصوصيات برجسته اين مرد که در نظر سيد ميران او را دوست داشتني و قابل معاشرت مي کرد آن بود که هرگز به ميل خود از مسائل کوچک و کم اهميت زندگي صحبت نمي کرد.آن امتيازات ظاهري يا باطني که وجود خالو کرم را به عنوان يک مرد قابل و با وجود مشخص مي کرد هيچ يک در براخاص برادر هما ديده نمي شد.آدم کم حرف و بي آزاري بود که حتي با گوش فرا دان تنها نيز نمي توانست داخل در صحبتهاي جمعي بشود.موهاي سرش را از دو طرف گذاشته و از وسط يکپارچه با تيغ تراشيده بود.با سبيل ازبکي آويزانش قيلفه نخراشيده و غلط اندازي داشت که با ماهيت پخمه و آرامش جور در نمي آمد.اگر يک ساعت يا يک سال در گوشه اي نشسته بود و کسي او را طرف صحبت نمي کرد هرگز لب از لب نمي گشود.و وقتي برحسب ضرورت کلمه اي بر زبان مي راند از کوتاهي چنان بود که راه هر گوه ادامه کلام را ب رهمصحبت خود مي بست.با اينهمه،بنظر ميامد که او در ميدان انديشه پهلوان زير دست تري بود.تصادفا در همان روز که به شهر آمده بود در وسط خيابان رئيس دژبان کلاه نمديش را برداشته بود تا سر بدشکلش را به معرض نمايش بگذارد،و اگر همراه سيد ميران نبود به طور حتم فرجي تنش را از دست داده بود.در گرماگرم روزگاراني بود که دولت با سخت گيري هرچه تمام تر نقشه وسيع متحدالشکل کردن لباسها را دنبال مي کرد.تابلوي مغازه ها نيز از کلمات يا حروف بيگانه پاک مي شد.خزينه حمـ ـامها تبديل به دوش شده و ملت در آستانه ترقي بود.مغزهاي متفکر جامعه و رهبر بزرگ با فخر تمام بر اين عقيده بودند که اگر دانه را قبل از کشت بجوشانند يک به صد حاصل مي دهد و به انتظار يک کشف عالمگير بر سر چاتبل هياهو مي کردند
آنطور که از صحبتهاي آن روز در اطاق بزرگ برمي آمد،کدخدا به سيد ميران قول داده بود که در فرصت مناسب چند خرواري گندم از چفا سفيد يا آبادي هاي حول و حوش آنجا برايش سبزخر کند.در ده آنها که به طور خرده مالکي اداره مي شد به رعيت تقاوي نمي دادند.روي اين اصل،سيد ميران که علاوه بر ناتواني خود يک پا معامله گر بود اگر هنگام بذرافشاني صد من گندم به کسي مي داد مي توانست در فصل خرمن برداري به جاي آن دو خروار بگيرد.احساس نويني دل آهوي بي ## را در هم فشرد؛اقوام هما با صحبت هايي که مي کردند منظره درخشان تري از يک آتيه سعادت بخش را جلوي روي شوهر کاسبش مي گستردند.با اين خويشان تازه يافته اي که همه جور حاضر به خدمتش بودند از اين قرار او در ده پايگاه محکمي يافته بود.اين به خودي خود نبود،اما افسوس که ميخ هما محکم تر مي شد.
هنگامي که خالو کرم به قصد ده مي خواست خانه را ترک کند،فراموش نکرد تا برود از آهو اجازه بخواهد و با وي خداحافظي بکند.آنجا در جلوي ايوان به او گفت:
ــ آهو خانم،هما برادر زاده منست،اما در اين خانه من او را به رسميت نمي شناسم،کدبانوي اصل کاري و صاحب خانه حقيقي شمائيد.هما لايق جفت کردن کفش هاي تو هم نيست.
بعد از رفتن او،سيد ميران براخاص،يا آنطوريکه کردها او را مي ناميدند «براگه» را پيش خود نگه داشت و چون ايام ديد و بازديد عيد بود يک دست از لباس هاي نيمدار خود را به او داد پوشيد.فرجي و لباس شندرش را در بقچه پيچيد و کنار گذاشت.ظاهرا حمـ ـامي هم رفت.با اينکه کلاه ##### ورافتاده بود سيد ميران آخرين کلاه ##### ماهوتي خود را که يک ماه بيشتر آن را سر نگذاشته بود به او داد تا در خانه سرش باشد.سيد ميران در ايام عيد،برخلاف بعضي کسان،روز معيني را براي جلوس تعيين نمي کرد و از اين رسم که رنگ اشرافي داشت و به ديد و بازديد شکلي خشک و ماشيني مي داد خوشش نمي آمد.دو روز از نوروز گذشت.برادر ديگر هما،خان بابا،نيز سر و کله اش نمايان شد،تا رسم ادب را خدمت داماد بزرگ خود به جاي آورده باشد.جوانک تر و تازه،سر به پائين و خجولي بود که اگر دست تصادف از نعمت يک چشم محرومش نکرده بود مي شد گفت عيبي نداشت.هما مي گفت در بچگي قلم تراش به چشمش خورده است.در خانه به زودي با بچه هاي آهو گرم گرفت و در کفشکن اطاق بزرگ براي آنها تير ــ کمان و قلماسنگ درست مي کرد.با اينکه مي گفتند در ده زيردست برادرش کار مي کند در خانه آنطور که ديده مي شد برجسته تر از او بود.خيلي زود راه بازار و خريد و فروش دکان را ياد گرفت و تا آنجا بود فرمانهي خواهرش را اجرا مي کرد.
باري،ايام خوش عيد با خون دلي آهو سپري گرديد.پس از چهارده سال شوهر داري و نوش و نيش اولين عيدي بود که به مذاقش تلخ و ناگوار مي آمد.بي حوصله و خودخور شده بود.دلش نمي خواست جز به راه و رسم زندگي جديدي که به او تحميل شده بود،جز به مصيبتي که شوهر بر سرش آورده بود بينديشد.دوستان و دست خواهرهائي که به ديدنش مي آمدند از اين بدبختي نگفتني که مثل بلاي ناگهاني بر سرش نازل شده بود اظهار تأسف مي کردند.بدتر از همه،با اينکه موضوع دعوا به کلي فراموش شده بود و او و هما با هم حرف مي زدند و نمک ديزي يکديگر را مي چشنيدند،سيد ميران هنوز دلش به او نرم نشده بود و شبها را همچنن در اطاق بزرگ پيش هما مي گذرانيد.
نوبت که بهم خورده بود به کنار،پنداري اصلا فراموش کرده بود که غير از هما در آن خانه زن ديگري نيز داشته است يا دارد.آهو هرچه بيشتر فکر مي کرد کمتر به نتيجه مي رسيد.
موضوع تغيير اخلاق شوهر و سردي ناگهاني او روز به روز بيشتر شکل معما به خود مي گرفت .آيا با او لج کرده بود؟مي خواست به وي درسي داده باشد،يا في الواقع از همنشيني و صحبتش بيزار شده بود؟حالا با او قهر بود،از او خوشش نمي آمد،بچه ها چه گناهي کره بودند؟اگر کسي براي ديد و بازديد عيد آنجا آمده بود،مهمان آشنايي در خانه حضور داشت،پيش مي آمد که بهرام يا بيژن را به اطاق بزرگ صدا بزند،يا چنانچه خود بچه ها نطلبيده آنجا رفته بودند به آنها فرمانهاي پدرانه اي از قبيل گذاشتن زيرسيـ ـگاري،برداشتن استکانهاي خالي و غيره بدهد.درغير اين به آنها نيز چندان التفاتي نداشت.در چشمانش گاهي همه فروغ پدري رخت بر مي بست و فرو مي مرد،و اين همان چشماني بود که از ديدار هما نور مي گرفت و به وجد مي آمد.
نگاههاي عاشقانه او به زن خدالايق ديده ــ آهو او را چنين مي ناميد ــ چون موم و مرهم و براي آهو سندان بود.به اين ترتيب آيا زن ستم ديده مي توانست خونسرد بماند و غصه نخورد؟وضع او با سابقه تلخ و شيرين و جانفشاني هايش در خانه شوهر شبيه آدم صالحي بود که پس از مرگ از جلوي ميزان عدل الهي سرفراز و رو سفيد رد شده باشد اما دژخيمان دوزخ بي آنکه گوششان به هيچ گونه فريادي بدهکار باشد چهار دست و پايش را گرفته باشند سنگين و سبک بکنند تا عوض بهشت به قعر جهنم پرتاب کنند.آن فرشته مغضوبي که در قصص و روايات مي گفتند همان او بود.هر جا مي نشست با اندوهي تلخ که بيخ گلويش را مي فشرد درد دل مي کرد:
ــ آخر خطائي کرده بودم که مـ ـستوجب اين بي مهري باشم؟پانزده سال آزگار مثل يک روز در خانه اش زحمت نکشيدم؟يکه شناس نبودم؟يک دختر حب نبات و سه پسر کاکل زري برايش نياوردم؟اجاقم کور بود،قدمم بد بود،شل بودم،کور بودم،آخر چه عيبي داشتم که اين زن را به سرم گرفت؟چه رفتار سبک يا بي اطاعتي نموده بودم؟کدام رازش را فاش کرده بودم؟کدام قانونش را زير پا نهاده بودم؟آخر چه خلافي از من سرزده بود که بخواهد اينطور جايم را به ديگري بدهد و دماغم را بسوزاند؟!!
به او تسليت مي دادند:
ــ نه آهو خانم،مطمئن باش که او تو را فراموش نکرده است ــ او هم غير از تو کسي را نمي شناسد.او از تو چهار بچه دارد.يک زن دو روزه آمده با آن نامه اعمالي که مثل طوق ابليس به گردنش آويخته است هرگز نمي تواند جاي خانمي چون تو را بگيرد.
ــ نه،نه،نگوئيد،نگوئيد،دست به دلم نگذاريد،او را به سرم شيرک نکرد،که کرد.راز پانزده ساله مرا در گوش او نگفت،که گفت.به خاطر او مرا در خون خودم نغلتاند،که غلتاند.پيش خودي و بيگانه سرشکسته و خوارم نکرد،که کرد.(بغضش مي گرفت)چه بگويم،چه بگويم.يک هر جايي دو روزه آمده بي آبرو محرم دل و همه ## آقا شد،من وبچه هايم پشت دري و بيگانه.اوهو،اوهو،اوه،اوه!
زنها خيلي دلشان مي خواست بتوانند کاري براي او بکنند،اما چيزي از دستشان بر نمي آمد.به اينجا که مي رسيد قليـ ـاني چاق مي کردند و به دستش مي دادند تا به آنوسيله غم خود را فراموش کند.آهو از آن به بعد رسما قليـ ـانکش شده بود.
اينام عيد در اثر موقعيتهايي که پيش آمد شوهرش دو سه بار با او حرف زد،اما با لحني زورکي و تا اندازه اي از روي بيزاري.اين روزها هر وقت او به خانه مي آمد پاکتي تخم گل يا نشا در دستش بود که فورا لخـ ـت مي شد و در باغچه حياط يا ميان گلدانها مي کاشت.گلکار شهرداري نيز که راه عبورش از کوچه آنها بود گاه درخانه را مي زد و پاکت پري تحويل مي داد.سيد ميران ظاهرا خيال داشت که آن سال خانه را غرق در گل و چمن کند.از صحبتهاي اتفاقي که بگذريم،زن و شوهر،بي آنکه هما همراه آنها باشد،حتي يکي دو بار به بازديد اشخاص رفتند،باز از روي اجبار و به ضرورت نزاکتهايي که شوهرش نمي توانست از آن بگريزد.ميرزا نبي که در حرکت به خراسان عجله داشت چند بار موضوع را به دوستش يادآور شده و چون ديده بود امروز و فردا مي کند و وقت مناسب از دست مي رود زنش را برداشته و بي خبر عازم گرديده بود.اين مرد اصولا در هر کارش بي سر و صدا بود.سيد ميران قولي را که به آهو داده بود البته از ياد نبرده بود،ولي بهتر مي دانست به روي خود نياورد.او روي هم رفته نسبت بهه ميشه سر خلق تر و بشاش تر بود.اما سردي و سرسنگيني اش در مورد آهو همان بود که بود.هنگام صحبت با وي پلک هايش را مي بست و رويش را برمي گرداند.نگاههاي مهرآميز و نـ ـوازش کننده اش را با خونسردي مردي که قلبش را از سرب ريخته باشند بي جواب مي گذاشت.آيا از جفائي که به او نموده بود شرم داشت در چشمش نگاه کند؟يا اينکه مهر هما چنان در رگ و پيکر جانش چنگ در انداخته بود که هرگز نمي خواست و نمي توانست به ديگري بنگرد و بينديشد؟يک چنين چيز غريبي تا آن زمان نه کسي ديده و نه شنيده بود.شوهرش شب خوابيده و صبح که برخاسته بود تغيير ماهيت داده بود.با پيدا شدن زني جوان تر حق صحبت چندين و چند ساله و جان من و جان توها را فراموش کرده بود.مهر و محبت،وفا و دوستي،و حتي انصاف را يکباره زير پا نهاده بود.کلماتي که شب پيش از دعوا از پشت در اطاق شنيده بود مثل زنگي شوم هميشه بغـ ـل گوشش صدا مي کرد:
ــ نمي خواهم صداي نفسش را بشنوم،از ديدنش چندشم مي شود.وقتي که با او هستم روحم زنداني است.
اين کلمات خاري در جانش شکسته بود که هيچ سوزني حتي اگر دست طبيبانه خود سيد ميران بود نمي توانست بيرونش آورد.انديشه خالي آن قلبش را چاک چاک مي کرد.آيا دروغ بود؟خواب و خيال بود؟و او با پاي برهـ ـنه خود در تيرگي شب تا پشت در اطاق آنها نرفته بود؟با گوش خود اين کلمات را نشنيده بود؟کلماتي که هوويش را شير کرد تا صبح همان روز با جسارت و بي آزرمي هرچه تمام تر به او حمله کند.هر لحظه که زير چشمي در خطوط سيماي مردي که آن همه به مردانگي اش ايمان داشت دقت مي کرد،مثل آنکه کسي با ضربه نامرئي ميان ابروهايش ميکوفت يکه ميخورد چشمش سياهي ميرفت.چنين مينمود که در وجود مرد خود جوهر ديگري را کشف کرده است.جنايت آشکار را ميديد.اما ذرات روحش آن را قبول نميکرد.براي او باور کردني نبود که عشق يعني مسلم ترين سعادت و حق طبيعي اش که آنهمه دلبسته آن بود اينچنين پوچ از آب در آيد مانند يک سکه گم شدني و مثل تيکه اي زمين قابل انتقاد به غير باشد.در ميدان حريف خود مانند کشتي گيري که در لحظه پيش از آغاز مسابقه خون دماغ بشود احساس ضعف و هراس ميکرد.تغيير ناگهاني سيدميران و رفتار عجيب او همچون رگبار شديدي از تگرگ در فاصله زماني ناچيزي همه شکوفه هاي شادي و يادبودهاي شيرين زندگي اش را بر زمين ريخته بود.زندگي گذشته آنها نوشها و نيشها آرامش ها و نگرانيها رازها و دلبستگي هاي مشتکري که در طول 14 سال او را به شوهر و شوهر را به او جوش داده بود با يک چرخاندن کلاه ديگرگون شده بود.براي او تا آنجا که از روحيه و اخلاق شوهرش اطلاع داشت يکچنان بي وفايي و سهل است بي صفتي نه تنها برخلاف انتظار بلکه اصولا غيرقابل فهم بود.نميتوانست بگويد که سيدميران اصلا از روز اول به او بي علاقه بوده است.بخوبي روشن بود که همه اين را تاييد ميکرد که هر چه بود زير سر آن زن نااصل و همجنس ناجنس بود که از بخت بد او در سر راهش واقع شده و همچون صخره اي پنهان در زير آب با کشتي سعادتش که خوش خوش و آرام آرام بسوي ساحل مراد پيش ميرفت برخورد کرده بود.
اينها افکار و احساسات ضربت خورده آهو بود که به رشته بيان در آمد.و اما اگر بگوييم با پيدا شدن يک هما آنچنان که آهور خيال برش داشته بود سيدميران به کلي همه چيز را فراموش کرده بود مسلما راه گزاف پيموده ايم.رفتار مرد در هفته هاي بعدي نيز چندان تغييري ننمود.اين بجاي خود درست ولي چگونه ممکن است آنچه را که در زير اين ظاهر سرد و بي اعتنا ميگذشت با همه اهميت اساسي که داشت ناديده انگاشت.
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار