نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و چهارم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و چهارم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل سيد ميران با همه عشق سوزاني که به هما پيدا کرده بود و با اينکه چهار هفته ميگذشت و هنوز از ابراز يک کلمه يا نگاه کوچک که بوي دوستي و محبتي از آن آيد نسبت به آهو دريغ ورزيده بود. وابستگي ريشه دار خود را با وي نمي توانست کوچک بگيرد؛ و شياد اگر بيشتر مسئله را بشکافيم همين وابستگي ريشه دار سبب آن رفتار او شده بود. از نظر باغبان سابق، زندي زناشوئي او و آهو اگر چه بسرعت و قبل از آنکه بفهمد لذت و شور عشق يعني چه سپري شده بود، اما در هر حال مانند پيوند آلبالو گيلاس رضايت بخش بود. بچه هاي او، ماحصل عمر گذشته، عصاي پير و يادگار پس از مرگش، رشته ي زندگي و سرنوشت او و اين زن را چنان بهم پيوند داده بودند که همچو گروگرديوس هيچ دستي قادر بگسستنش نبود؛ سيد ميران و آهو هر دو از ته دل باين حقيقت واقف بودند. آخر چگونه ممکن است پدري بخاطر يک هـ ـوس زودگذر مهر فرزندانش را که به طور غريزي با خونش آميخته شده است از ياد ببرد؟ با همه ي کم التفاتي بيسابقه ي او که زلزله در ارکان وجود آهو افکنده بود در آنچه که گاهي بشکل يک التماس ترحم انگيز از نگاه سرد و تيره اش جرقه مي زد جز اين خوانده نمي شد: تو و بچه هاي تو آهو هميشه براي من بوده و هستيد. اما هما دمي بيش نيست. چرا نمي گذاريد اين دم را وش باشم؟! چرا در راهم سنگ مي اندازيد؟! و آهو که بنريج زبان حال او را مي فهميد خونسردتر مي شد. ظاهر امور هميشه نمي تواند بيان کننده ي باطن آنها باشد؛ سيد ميران سرايي هما را براي اين نياورده بود که يار ديرين خود آهو را بدژ فراموشي روانه کند؛ چنين چيزي را نه خدا مي پسنديد نه خلق خدا؛ نه خودش خواهان بود و نه به هيچ روي امکانش وجود داشت. آهو و چه هاي او پايه هاي ثابت و اول و آخر زندگي وي بودند، حال آنکه هما وجود ناپايدار و گذرائي بود که مانند شـ ـرابي گيرا مـ ـست و سرخوشش مي کرد، او را از خود بيخود مي کرد. و او در اوج عالم مـ ـستي با هوشياري کامل ميديد که از هماي زيبا و هـ ـوس انگيز جز اين خواستار چيزي نيست. يک رو در اطاق بزرگ نشسته بود. پنجره ها باز بود و نسيم جانپرور ازديبهشت پرده ها را بملايمت تکان مي داد. هما در خانه نبود، و او همچنانکه به پشتي ابريشمي تکيه داده و از دود سيـ ـگارش لذت مي برد در عالم فکر و بي فکري بيرون را مي نگريست. آنجا در زير توفال ايوان مقابل گنجشک ها لانه نهائه و هم اکنون يک جفت نر و ماده آنها با بالهاي آويخته، جيک جيک مـ ـست و شادان، در فضاي آزاد حياط و شاخ و برگ درخت همه جا يکديگر را دنبال مي کردند. سيد ميران از اين رمز شگفت طبيعت که با همه جلوه هاي رنگ برنگ و اسرار آميزش جز يک معني در بر نداشت با لذتي باطني در حيرت مانده بود که ناگاه طفل خردسالش مهدي رشته ي افکارش را گسست. بچه به کمک دست و پا از پله هاي ايوان بالا مي آمد. در پله ي آخر از شور و شوقي که در رفتن نزد پدر داشت چهل بسم الله گردنش زير زانويش گير کرد. چيزي نمانده بود سرنگون شود. سيد ميران از وحشت دلش فرو ريخت و از جاي تکان خورد. اما به برکت همان چهل بسم الله بچه با بي اعتنايي کودکانه روي پا بلند شد و دوان دوان باطاق داخل کرديد. سه ماه بود از عقد هما مي گذشت. در اين مدت از ميان بچه ها تنها همان او بود که تغييرات جديد را برسميت نشناخته بود. او ديگر به خوبي قادر به راه رفتن بود چنانکه لازم نبود هميشه کسي همراهش باشد. درست لحظاتي از سن خود را طي مي کرد که وجود طفل بيش از همر زمان ديگر براي پدر و مادر شيرين و گرامي مي شود. وقتي که پدرش به خانه مي آمد، سر خود يا باشاره ي مادر، اغلب ميدويد و باطاق بزرگ نزد او مي رفت. براي آهو اين هم يک دلخوشي بود که در جاي خود کم اهميت نداشت؛ در ميان نوميديها ريچه ي اميدي بود. مادر مهربان در آن لحظه زلفهاي بچه را آب زده و با فرقي قشنگ از وسط شانه کرده بود. کفش و جوراب نوش را نيز به او پوشانده بود. در ابروهاي ظريفش گره کوچک و زيبايي ديده مي شد که در وي حاکي از وجود يک انديشه يا تصميم کودکانه بود. و در حقيقت اين جمله را نيز زير لب تکرار مي کرد: برم آقا جون. آقا جون خودمه. سيد ميارن با چشم و لب خندان و سرور باطن او را گرفت و روي زانو نشاند. موهايش را نـ ـوازش و لپش را ماچ کرد. مهدي او را نگاه کرد و با لفظ بچگانه ي خود که فهمش براي پدر کمي دقت لازم داشت پرسيد: آقا جون تو من ا دوست داري؟ آقا جون، چررراا، من ترا خيلي دوست دارم. کي مي گه ترا دوست ندارم. بچه ابروهايش لرزيد، نگاهش را برگرداند مثل آنکه خواست چيز ديگري بگويد و نتوانست يا فراموشش شد. سيد ميران با لذتي پدرانه و در عين حال حيزت آلود بدهان او نگاه کرد تا ببيند چه مي خواهد بگويد. بچه بجاي هر چيز از روي زانوي او پائين آمد. انگشت دستش را گرفت و کشيد تا او را با خود بيرون ببرد. اين بجاي فکري بود که در مغز کوچک وي ميگرديد و بزبان نميآمد: چرا باطاق ما نمي آئي؟ سيد ميران فورا بدلش الهام شد، فهميد که مادر طفل بزبانش گذاشته است. خنديد، اما اشک در چشمهايش جمع شد. بعد از کربلائي عباس ريش سفيد و ميرزا نبي، بچه ي بيزبان را بشفاعت فرستاده بود. دانست که در چند ماه گذشته کار خوبي نکرده است. بچه را بغـ ـل کرد و به اطاق آهو رفت. عصرش با هم بديدن ميرزا نبي و هاجر که از زيارت مشهد بازگشته بودند رفتند و از آنشب دوباره نوبت برقرار شد. فصل نهم آهو خواه ناخواه ميبايست بزندگي هوو داري که شوهرش باو تحميل کرده بود تن در دهد، بسوزد و هر طور هست با وضع جديد بسازد. اگر سيد ميران مردي بود که شاهين عدل و انصاف را در ميان دو همسر نگه ميداشت و اگر هما به حق خود قامع بود او چندان غمي نداشت؛ اما نه شوهرش چنان مردي بود و نه هوويش چنان زني. از وقتي که دوباره نوبت برقرار شده بود شوهرش البته يک شب در ميان او بود، ولي چه بودني، دلش که همه ي حرفها بر سر آن بود همراهش نبود. گوئي اين حقه رازنهانرا همان لحظه که از سوگوليش جدا مي شد به دست ظريف و امانت دار وي مي سپرد تا از دستبرد غير محفوظ بماند. يا همچنانکه گاهي وقتها هنگام خوابيدن دندانهاي عاريه اش را در مي آورد و در طاقچه روي سرش مي گذاشت، شبهائي که پيش او مي آمد دلش را نيز چنانکه گوئي پيچ و مهره داشت باز مي کرد و در جا محفوظي مينهاد، و اين نميتوانست براي آهو مايه ي نعجب نباشد. شبهاي اول آنرا امري تصادفي مي گيرفت و اهميت نمي داد؛ اما بعد که ادامه پيدا کرد مسئله ي تازه اي جلوي رويش گذاشت که ناخواه مي بايست درصدد حلش برآيد. در طول زندگي زناشوئي پانزده ساله ود او و شوهر همه جور يکديگر را ازموده بودند، و علم و عشق از آن داستانهائي هستند که هرگز نه کهنه مي شوند و نه پايان مي پذيرند. با اينوصف، و با انکه هنوز زود بود که بگوئيم زن سي ساله هـ ـوس هايش را کشته است موضوع را قابل فراموش شدن مي دانست. شبهاي جمعه که نوبت مشخص نشده بود سيد ميران به هر بهان اي که بود پيش زن تازه اش مي ماند. در بهشت وصل آن زيبا صنم اين مرد معلوم نبود چه صفائي ديده بود که هر موقع از سياحتش بر مي گشت ادريس وار نعليش را جا مي گذاشت تا بتواند دوباره بآنجا باز گردد. يک شب هنگام خواب، پس از آنکه مدت دو ساعت بدون هيچ کاري در اطاق هما طولش داده بود در بازگشت بي مقدمه بآهو گفت: هما م گويد از تنهايي شبها را تا صبح نمي خوابد، مي ترسد، بايد فکري بحالش کرد. آهو با نگاه اعتراض آميز باو خيره شد؛ مي تسرد؟ چه چيزها! پس خوب است دعاي ترسش را همراهش کند. تنهاسا با رعنا بخوابد. چطور آن چهار ماهي که مي گويد تک و تنها در يک خانه کرايه نشين بوده نمي ترسيده که حالا مي ترسد! يا شايد آن چهار ماه – لا اله الا الله – آدم بيايد حرف بزند مي گويند چطور و فلان. ميري جان، او براي تو خودش را لوس مي کند، و گرنه از هيچ چيز نمي ترسد. سد ميران حرفي نزد و موضوع عجاله بهمينجا خاتمه يافت. با اينهمه تابستان خرامان خرامان فرا رسيده و هوا بخوبي گرم شده بود. هما در شبهاي غير نوبت همه ي پنجره هاي اطاق بزرگ را مي بست، حتي پرده ها را مي کشيد. و چون باينترتيب گرماي هوا کلافه کننده م گرديد تمام لباسهاي زير و روي خود را بيرون مي آورد و لخـ ـت مي خوابيد. آهو و سد ميران هر دو اين موضوع را مي دانستند. مرد آنرا حمل بر ترس و احتياطش مي کرد و زن بر مکر و شيوه پر فن و فعلي اش. يکي از روزها که شبش را سيد ميران پيش زن بزرگش گذرانيده بود، در تاريک و روشن صبح براي گرفتن وضو بحياط آمده بود. از همسايه ها هنوز کسي برنخاسته بود. بمحض آنکه صداي دلو آهني و چرخ چاه بلند شد هما دانست که شوهرش مشغول کشيدن آب است. يکي از پنجره هاي اطاقش را که نزديک به چاه بود گشود و با صداي لرزان و مانند او را پيش خود فراخواند. وقتي سيد ميران از پلّه ها بالا رفت در ايوان از وي پرسيد : ــ عزيز جان، ديشب وقتي همه خواب بودند تو بودي که پشت در اطاق من آمده بودي؟ با حلقۀ گرد شدۀ چشمان او نگريست و پلکها را بهم ماليد. چهرۀ گلگونش بنظر شوهر رنگ باخته و متعجّب ميآمد. سيد ميران سر را تکان داد و گفت: ــ من؟ نه، چطور مگه؟ زن زيبا خود را در آغـ ـوش او انداخت : ــ واه، خدايا بدور ! پس اين کي بود که پشت در اطاق من آمده بود ؟! آشکارا کسي بدر اطاق من آمده بود. واه، خدايا بدور ! خدايا بدور ! آيا چنين چيزي ممکن است؟ من در را چفت کرده چراغ را پائين کشيده در رختخواب خـ ـوابيده بودم. تازه ميرفت که پشت چشمم گرم بشود که از خواب پريدم. ديدم صداي خِش خِشي درست از پشت در اطاق بگوش ميرسد. گفتم کيه، جواب نداد. بخيال اينکه گربه است پيشت کردم صدا ساکت شد. امّا چند دقيقه بعد دوباره شروع گرديد. واه، خدايا بدور ! خدايا بدور ! سيد ميران با مهرباني و عشق خارج از توصيفي در چشمهاي درشت و سحر کننده اش که گويا هنوز هم از ياد واقعه ميترسيد نگريست و پوزخند زد : ــ چيزي نيست، مترس، خيالات بَرَت داشته است. ــ چه خيالاتي عزيز جان؟! عالَم آشکار صداي تِق تِق بگوشم ميرسيد. بنظر ميآمد، يعني نه اينکه بنظر بيايد، کاملاً مسلّم بود که کسي با در اطاق ور ميرفت تا بازش کند. از وحشت نزديک بود جيغ بکشم و ترا کمک بخواهم. چون لخـ ـت بودم اوّلين فکري که بخاطرم رسيد اين بود که برخيزم و لااقل پيراهنم را بپوشم. ميبيني ، از دستپاچگي که داشتم آنرا جلو بعقب پوشيده ام؛ آنهم با چه هول و هراس و مکافاتي که گوئي ده مرد قوي بازوهايم را چسبيده و مانع لباس پوشيدنم بودند. تمامي شب را تا الآن که ترا ميبينم بيدار مانده ام. نصف گوشتهاي تنم ريخته است. نميدانم جنّ بود، دزد بود، يا- يا- واه. خدايا بدور ؛ از تصوّرش بخودم ميلرزم که در شبهاي تنهائي کسي بالاي سرم بيايد. سيد ميران که وضو گرفته بود همانجا در اطاق بزرگ بنماز ايستاد. زنش ترسيده بود، در اين مسئله شکّي نبود؛ امّا او اطمينان داشت جز وهم و خيال که همزادهاي تنهائي هستند چسز ديگري نبود. هما بيست و يکسالش بود، واين سنّ براي زن هنوز آنقدر زياد نيست که بِاو دل وجرأت و خويشتن داري يک مرد رسيده را بدهد؛ بخصوص اينکه سيد ميران هميشه از روي يک خطاي حسّي که بياني از ميل و آرزوي بسيار باطني او بود دلدار جوان خود را هفده ساله تصوّر مي کرد. زن زيبا روي که با همۀ تيزهوشي و ظرافت زنانه بنظرش بچّه اي بيش جلوه نمينمود در قضيّه اي که بيان ميکرد مسلّماً دچار وهم و خيال شده بود. سيّد بارها توجّه کرده بود که که او حتّي در شبهائي که ميدانست تنها نيست اغلب از خواب ميجست؛ در خواب کلماتي که حاکي از ترس وي بود بزبان ميآورد. شايد اين پديده نتيجۀ همان چهار ماه تنهائي او در خانۀ حسين خان ضربي بود؛ ضعفي طبيعي بود که بيشتر او را در پناه محبّت مرد ميکشيد، و بهر حال در شبهاي غير نوبت مشکل پيش بيني نشده اي بود که ميبايستي بترتيبي حلّ بشود. بر اين قرار شد که از آن پس در شبهائي که سيد ميران باين اطاق ميآمد يکي از بچّه ها، يعني کلارا را نزد او بفرستند که پهلويش بخوابد. هما اين فکر را پسنديد. با اينوصف در شبهاي غير نوبت همچنان پنجره ها را ميبست و پرده ها را ميکشيد. فقط يک لنگه از پنجرۀ آخر را باز ميگذاشت که آنهم با کلارا در کنارش ميخوابيدند. دو شب نيز باين ترتيب سپري شد. شب سوّم که در اوائل تيرماه بود، نزديکيهاي ساعت دوازده که ديرخواب ترين همسايه هاي خانه بخواب فرو رفته بودند، هماي بيدار و هوشيار همخوابۀ دوازده ساله و همجنس خود را آهسته در بستر تکانداد. کلارا به خواب عميقي فرو رفته بود و شايد در عالم رؤيا با همسالان خود اَکِر دو کِر يا گُرگم بهوا بازي ميکرد. پيش از آنکه کاملاً چشم بگشايد و بفهمد چه موقع است و در کجاست ديد که در ورودي اطاق مثل گهواره بعقب و جلو ميرود و بشدّت خِز خِز ميکند. چشمهاي دخترک يک لحظه از وحشت ايستاد. چيزي نمانده بود قلبش نيز بايستد. در بهت کامل هما را نگريست و بطور غريزي و مطلقاً بدون هيچ اراده و اختياري از رختخواب بيرون جست و بطرف پنجرۀ بالاي سرش هجوم برد. هما از ترس آنکه مبادا از پنجره خودش را پائين بيندازد بازويش را محکم گرفت و نگهش داشت. کلارا در همانجا با منتهاي قدرتي که در حنجره اش بود توي حياط نيمه تاريک و خاموش جيغ کشيد : ــ آق! آق! دو! دو! ظاهراً او ميخواست بگويد: آقا، آقا، دزد، دزد – از ترس زبانش بند آمده بود. اينرا گفت و بيهوش در درگاهي افتاد. سيد ميران و آهو و تقريباً تمام همسايه هاي بزرگ و کوچک خانه سراسيمه از خواب بيدار شدند و بحياط ريختند. حتّي بزرگسالان هم کم وحشت زده نبودند. زيرا اصولاً کلمۀ دزد در شب وحشت آور است. سيد ميران بگمان آنکه مرد شبرو هنوز در اطاق است همانطور که پايش برهـ ـنه بود بيمحابا دست به پنجرۀ بلند گرفت و بالا رفت. در اطاق نيمه تاريک هما که مشغول پوشيدن پيراهنش بود خود را بآغـ ـوش وي انداخت و دست روي قلب گذاشت. مرد او را رها کرد، فتيلۀ چراغ را بالا کشيد و در يک گشت سريع و تهوّر آميز پشت پرده ها، زيرصندليها و خلاصه همه جاي اطاق را نظر انداخت. کسي در اطاق نبود. آهو و حاجيه نيز که از همان پنجره بالا رفته بودند کلارا را بغـ ـل کردند و باو آب سرد خورانيدند. دخترک با اينکه اطراف خود را شلوغ ميديد هنوز مي ترسيد و موهايش همچنان سيخ ايستاده بود. زبانش ياراي گفتن آنچه که چشمانش ديده بود نداشت. با توضيحي که هما داد معلوم شد که کسي پشت در اطاق بزرگ آمده بوده است. مطلبي نبود که بتوان آنرا سرسري گرفت. چون احتمال ميرفت که دزد هنوز از خانه خارج نشده باشد گلمحمّد و نقره، چراغ بدست، مطبخ و زيرزمين بزرگ و يکيک سوراخ ثمبه هاي حياط را گشتند و بازرسي کردند. براه پلّکان سر کشيدند، درِ آن باز بود، و اين را ميرساند که اگر مرد شبرو از آنجا بدرون خانه راه پيدا نکرده بود لااقل از آنجا گريخته بود. زيرا در خانۀ بزرگ و پرهمسايه، که هر همسايه چند بچۀ خُرد داشت، اگر در بستن هميشگي درِ ورودي حياط سختگيري در ميان نبود برعکس درِ راه پلّکان هميشه ميبايست محکم بسته باشدو بود. اکنونکه معلوم شد دزد از خانه بيرون رفته است هرخانواده بدقّت وارسي کرد تا مبادا چيزي از او برده شده باشد؛ زيرا بعلّت گرمي هوا و تابستان، آنها هنگام خواب دروپنجره اي خود را بازميگذاشتند. ليکن تا آنجا که دردل آن شب و عالَمِ دستپاچگي ميديدند همه چيز بر سر جاي خود بود. براي تکميل ماجرا شست پاي نقره را عقرب زد و وقتي خواهر شوهر او خورشيد در رف اطاق خود دنبال زهر کش ميگشت تنها قدح سالم چيني را که داشتند انداخت و شکست. با اينوصف نه نقره ناراحت شد و نه خورشيد. زنها با بذله هائي که صفيه بانو ميانداخت مبلغي گفتند و خنديدند ولي هيچکدام پنهان نميکردند که ترسيده بودند. دربارۀ دزد مرموز حرفها و حدسها زده ميشد. نقره که مشغول ماليدن چوب زهر کش بپاي خود بود ميگفت که سرشب سايۀ خزنده اي را روي بام ديده است. دختر خورشيد ميگفت که در همانموقع قِرِچ قِرِچ تيرهاي سقف راشنيده است. بهر حال آنشب نيز شبي بود و چون خواب از چشمها پريده بود تا نزديکيهاي صبح بيدار ماندند. سيد ميران نيز همانجا در اطاق بزرگ هما خوابيد. روز ديگر باز قضيّۀ شب ورد زبان همۀ اهل خانه بود. چون وهم وخيال از ميان رفته بود حدسها و تصورات حقيقي فرصت خودنمائي يافته بود. وقتيکه مردها از خانه بيرون رفتند و زنها کارهاي اوّل صبحي خود را انجام دادند دوباره دور کلارا را حـ ـلقه کردند تا براي دهمين بار، منتهي با دقّتي بيشتر، آنچه را که ديده بود بآنها بازگويد. البتّه هما که با آنها جوششي نداشت در اطاق خودش بود. بالاخره حاجيه خانم بدخترک نزديکتر نشست، دست روي دوشش گذاشت و رازدارانه باو فهماند : ــ گوش کن مادر، اين زني که پدرت گرفته از آن ناقلاها و عيّارهاي روزگار است ــ زندگي هَووداري بالاتر از اين ماجراها بخود ديده است ــ آيا فکر نميکني هما براي ترساندن تو نخي بدر بسته بوده که با دست يا انگشت پا آنرا ميکشيده است ؟ چون دخترک ابلهانه خاموش ماند و نتوانست باين سؤال جواب بدهد و زنها را از انتظار بيرون آورد. برادرش بهرام که در جمع حضور داشت در حالي که حوصله اش سر آمده بود گفت : ــ شما با کي داريد حرف ميزنيد؟! اين فقط براي آن خوبست که تا بگويند پِخ يک قالب صابون بمادر بيچاره ام ضرر بزند. اين حرف همه را از خنده روده بر کرد، ترس و وحشت در آن لحظه نه تنها شعور بلکه ارادۀ دخترک را نيز گرفته بود، و اگر غير از اين بود چه دليل داشت که برادرش در حضور جمع با زدن چنان حرفي آبروي او را ببرد؟ کلارا حتّي چگونگي بيدار شدن خود را نميدانست و در اينخصوص چه تقصيري ميتوانست داشته باشد. هرکس بجاي او بود، هر چند آدم بزرگ، شايد بيشتر از آن خود را باخته و بدنامي ببار آورده بود. صحبت آدن بزرگ که بميان آمد اين موضوع نيز شايان گفتن است که در هياهوي شبي که گذشته بود، همانموقع که همه وحشت زده از اطاقها بيرون ريخته بودند، خورشيد خانم با حالتي مخصوص جلوي صفيه بانو دويده و التماس کنان و بلکنت گفته بود، ــ بانو ، بانو، ترا بخدا ننۀ منو نبردند؟! معلوم نبود پيرزن پوسيده و نيمه جان را کسي ميخواست چه کار کند که دخترش از هول و دستپاچگي چنين حرفي زده بود ؛ والّا غيرممکن است زني با روحيّات خورشيد بخواهد خودش را دست بيندازد و در ميان عدّه اي اسباب مضحکه سازد. هروقت صفيه بانو بِاآداي او پنجه هايش را از هم ميگشود و لرزلرزان تکان ميداد و آن گفته را تکرار ميکرد از خنده دل در دل شنونده باقي نميماند. ميبايد در زندگي اين وقايع پيش بيايد تا ضمن آنکه ارزش حقيقي اشخاص آشکار ميگردد موضوع بدست بذله گويان و نکته بينان بيفتد. باري، آنطور که همسايه ها و همچنين خود آهو فکر ميکردند، براي نگه داشتن هر شبۀ مرد در پيش خود، چنان عملي از هما دور نبود که با تمهيد قبلي نخي را بدر بسته بود و آنرا از سر جاي خود مي کشيده است. همچنانکه در شبهاي بعدي نوبت دوباره بهم خورد و سيد ميران بي توجه بقانوني که خو وضع کرده بود خدائيش نيز غير از آن نبود چند شب متوالي جز بقصد خوردن شام، آنهم براي چند دقيقه کوتاه، اصلاً پا باطاق زن بزرگش نگذاشت. آهو بروش او که بازيهاي زن حيله گر را راست مي پنداشت و بخواهشهايش خيلي زود تن در مي داد، اعتراض کرد. سيد ميران با لحني که اصل مطلب را آنقدر قابل بحث و گفتگو نمي شمرد پاسخ داد: ـ راست بگويد يا دروغ، در هر صورت امشب يا فردا شب به حياط خواهيم رفت. چرا يادم نمي اندازي تا تخـ ـتخواب چوبي را بزنم؟ آيا منتظريم تا تابستان بگذرد؟ و موضوع اينست که امسال تخـ ـت ديگري نيز لازم داريم. اگر زير بار برود، بنظرم بد نيست هما از نيمکتها استفاده کند؛ وقتي آنها را جفت هم کنيم، براي خودش يک تخـ ـتخواب حسابي خواهد شد. همين کار را هم خواهم کرد. بفردايش، سيد ميران همچنانکه گفته بود، تخـ ـتخواب کلفت باري بزرگ و سالخورده اي را که شبهاي تابستان رويش مي خوابيدند، از انبار گندم بيرون کشيد و با يک دستکاري جزئي ميان حياط زد. چوب چرده هاي آنرا نيز کوبيد و آهو که پرده ي دور تخـ ـتش آماده بود، همان شب که اتفاقاً روز فردايش جفت و ساعت نيک بود رختخواب بچه ها را بيرون برد و خود را راحت کرد. زير ستاره ها خوابيدن هم براي خود لذتي دارد. خواب نيز مانند خوردن تنقلاتي دارد که ميل و اشتها را افزون مي سازد. و اگر خنکاي شب و هواي آزاد در تابستان، گرماي کرسي و لم دادنهاي پاي آن در زمـ ـستان نيز نباشد، پس زندگي ديگر بچه درد مي خورد؟ و اما هووي آهو، با اينکه از همان نيمکت ها صاحب تخـ ـتي شده بود که بخوبي دو نفر را جا مي داد و در گوشه ي باغچه زده شده بود، در اطاق ماند تا شوهرش از بازار چلوار بخرد، پرده اش را بدوزد و آنگاه بيرون بيايد. صبح روز بعد هنگاميکه سيد ميران در اطاق زن کوچکش مشغول صرف صبحانه بود، صفيه بانو در ايوان آهسته هما را صدا زد و در حالي که پاکت سربسته اي را از زير چادر باو مي داد گفت: ـ اينرا نوه ام مصطفي وقتي که مي خواست برود نان بگيرد، در دالان خانه پيدا کرد. گويا آخر شب يا دم صبح آنرا از درز در تو انداخته اند. باسم شوهر شماست. هما پاکت را که تمبري روي آن ديده نمي شد گرفت. زير و زبرش را با دقتي بدون معني وارسي کرد و در اطاق بدست شوهر داد. سيد ميران با اينکه سواد نداشت و بجاي امضا هميشه در پاي نامه ها و اسناد مهر مي گذاشت وقتي نوشته ي پشت پاکت را ديد، همچنانکه بيجک هاي جو و گندمي را که بنام خود او بود مي توانست از مال سايرين جدا کند، اينجا نيز دانست که نامه بنام خود اوست. ابروهايش مختصر گره اي خورد و سرش را گشود. محتوي پاکت نامه ي کوتاه و بي امضايي بود که با مرکت سياه روي يک تيکه کاغذ قطع وزيري نوشته شده بود. موضوع چه مي توانست باشد؟ چه و به چه منظور آنرا نوشته و در آن صبح زودي بدالان خانه انداخته بود؟ يک حس باطني باو خبر داد ه هرچه بود با کار هما بي ارتباط نبود. يک هفته بود که حاجي بنا، شوهر سابق زن ، من غير مـ ـستقيم اسباب ناراحتي خيال او را فراهم مي ساخت. پيغام و پسغام مي فرستاد که چرا در طلاق دادن هما تأخير نموده است و زودتر دست از وي برنمي دارد. مثل اينکه پيش از عقد زن، ميان او و اين مرد بطور خصوصي قول و قراري رد و بدل شده بوده باشد که حالا چنين انتظاري داشت. سيد ميران ابداً اعتنايي نکرده و قضيه را هم کوچکتر و بيربط تر از آن دانسته بود که پيش هما بازگويش کند. نامه را همانطور که بود تا کرد و در پاکت گذاشت تا در بيرون بدهد يکي آنرا برايش بخواند. اگر يکبار در عمرش به ارزش سواد پي برده بود، اين بار دومش بود. هما که کنجکاويش تحريک شده بود، پاکت را از دستش گرفت و بيهوا گفت: ـ نکند مال حاجي باشد، وگرنه چه دليل دارد که دزدانه آنرا بخانه بيندازند. بگذار کلارا را صدا بزنم ببينيم چه نوشته است. اگر سوادش آنقدر نيست که آنرا بخواند، لااقل مي تواند بگويد که مال کيست. سيد ميران حرفي نزد. کلارا که به اتاق آمد و نامه را گرفت، اولين بار بود که از سواد چهار کلاسه ي خود در کاري جدي و به نفع پدر استفاده مي کرد. ادامه دارد.. «سيد ميران سرايي نانوا، اين خشکه مقدس ريائي، ناجنسـ ـي که از آب شب مانده همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره