نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و پنجم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و پنجم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل موضوع مهمي نبوده است که از تو پنهان کنم . مرد خيلي کارها مي کند که لازم نمي بيند به زنش بگويد ، خيلي تلاشها ، زد و بندها و چاره يابيها که به کار وکسب او مربوط است. - لابد نمايش رفتن نيز يکي از اين تلاشها بوده است ؟! - از کجا معلوم که نبوده است؟ آيا تو مهماني باغ ني را که صد و بيست تومان از دستگاه من در آمد چه حساب مي کني؟ من يک کاسب يقه چرکين با رئيس شهرداري و کفيل ثبت اسناد چه مناسبتي مي توانم داشته باشم ؟ دست ما زير سنگ آنهاست چه کنيم؟ و وقتي يارو خودش از خودش دعوت مي کند و چهار تا شکم بر آب زن طفيلي را و قفيلي را هم به دنبال مي اندازد من نمي توانم دست رد بسيـ ـنه آنها بگذارم. رئيس صنف بودن اين چيزها را هم دارد. حالا تو خودت انصاف بده، اگر يکوقت پايش افتاد و من برحسب ضرورتي دو سه نفر را به ديدن بعضي نمايش ها دعوت کردم مي توانم ترا نيز به دنبالم بيندازم و ببرم ؟ اگر تو بجاي من بودي اين کار را مي کردي ؟ - اگر من جاي تو بودم اولاً زنم را بي خبر نمي گذاشتم و بعدهم بفرداشبش او را مي بردم. - بتو گفتم تو زني و نميتواني هرجا که دلت ميخواهد بروي. مردم شايسته نميدانند. از اين گذشته ، من تا بحال عادت نداشته ام هرجا ميروم زنم را نيز دنبالم بيندازم. - پس همين را بگو و مرا راحت کن. راست مي گويي ، تو اصلاً عارت ميآيد با زنت در بيرون خانه ديده شوي. از وقتي چادرها برداشته شده حسرت بدلم مانده است يکبار دم عصر بخانه بيايي و بگويي هما برخيز تا چند دقيقه اي براي هواخوري ترا به گردش ببرم. هروقت از تو چيزي خواسته ام گفته اي برو با خورشيد بخر. اگر يکبار دري به تخـ ـته اي خورده و بعزم مهماني يا جايي با هم از خانه بيرون رفته ايم هميشه يک ميدان جلوتر از من چنان شلنگ انداز قدم برداشته اي که تا رسيدن بمقصد مرا از مچ پا انداخته اي. عوض اينکه من عار داشته باشم با تو بيرون بيايم تو عار داري. تفريح و سرگرمي را براي خودت مي خواهي و اگر منعت نکنند يا قدرتش را داشته باشي باز مرا در چادر و جاقچور مي کني. خيلي خوب ، حال که چنين است منهم ميفهمم تکليفم چيست. خودم هرجا دلم خواست بي آنکه لازم بدانم از تو اجازه بگيرم خواهم رفت. آيا آزادي اعطايي به زنان براي اين نبود که بتوانند در مجامع مردان شرکت جويند و از اين مزاياي ظاهري که رنگ آميزي جامعه را دل انگيز تر مي سازد استفاده برند؟ وقتي که تو مرا به سيـ ـنما نميبري دستم چلاغ نيست خودم بليط ميخرم و بتماشا ميروم. زن نيمتنه اش را برافراشت ، سر وگردن را بحالت خاصي موج داد، لنگه ابرو را بغمزه بالا انداخت. سيد ميران با تغير گفت : - خراب شد سيـ ـنما ، وتو هم غلط ميکني چنين کاري بکني !تو معلوم ميشود در بند آبروي خودت نيستي.تو اين مردم را هنوز نشناخته اي. - چرا، دربند آبروي خودم هستم، مردم را هم ميشناسم. شايد بهتر از تو مردم شناس باشم.اما عسل نيستم که کسي انگشتم بزند. مردم !مردم! اينهم براي تو بهانه اي شده است.وقتي که کردم خواهي فهميد. تارزان در جنگلهاي سياه آفريقا- من بايد ببينم آيا راست است که مردي يک تنه با شير و ببر گلاويز ميشود و معـ ـشوقه اش را از چنگال آنان نجات مي دهد. - همهء اينها دروغ است ، ساختگي است ، براي گمراه کردن مردم و ترويج بي ديني است. - دروغ است يا راست است يا هرچه ، در هر صورت تماشايي است، مردم با شوق وذوق مي روند و مي بينند. آيا من از کلفت پيشکار ماليه هم کمترم که از ديدن اين چيزهاي خوب محروم باشم؟ آرزوي رقص هم که روي دلم ماند. اين زمين تو مي ترسم روزي ساخته شود که دست وپاي من براي اره کردن خوب باشد. چند وقتي است که احساس مي کنم دارم چاق مي شوم. بدينجهت روزها سر کلاس خياطي براي شاگردها گاهي پيچ وتابي بخودم ميدهم. کلاس درس ما در عين حال بمجلس تعليم رقص شباهت پيدا کرده است. بد نيست ، ضمن آنکه باينوسيله مانع چاقي خودم ميشوم براي روزهاي آينده که نقشه اش را در سر داريم آماده مي گردم. اما من هنوز از حل اين معما عاجز مانده ام که بدون موسيقي و آهنگ چگونه مي توانم براي تو برقصم؟ مگر اين که بگويم شوهر عزيزم اين روز ها بي آن که به من بروزش را بدهد نزد کسي مشغول فرا گرفتن يکي از سازهاست تا در وقت خودش مرا غافلگير کند. آري سرابي؟ سکوت اسرار آميز و توداري هاي تو در گذشته به خوبي گواه بر يک چنين موضوعي است که من حدس زده ام. و اصراري هم ندارم که همين حالا هر چه هست برايم بگويي؛ آرزومندان تشنه ي عملند. آن گاه زن جوان با غلت کوچکي که به لحن کلام خود داد به طرزي که گويي دختر تازه رسيده و ناداني بيش نيست به يکي از خطاهاي خود که همان روز از وي سر زده بود اقرار کرد و از شوهرش پوزش طلبيد. چنان که ميگفت، براي گرفتن يک الگو و ديدن بعضي نمونه هاي کاردستي هنگام غروب و پايان کلاس همرا دوستش سوسن به خانه ي وي رفته و از آن جا با پدر دختر که در باغ قدم مي زده برخورد کرده بود. پيشکار شصت ساله ي کله طاس ماليه که چشمان درشت گود افتاده و موّاج، گونه هاي فرورفته و هيکل دراز استخواني اش آدم را به ياد تابوت و مرگ و زندگي آن دنيا مي انداخت و بعد از مرگِ زنش هفت سال بود با کلفت و نوکر و يک دخترش در آن خانه ي پارک مانند گوشه ي باصفاي اجلاليه مي زيست، شايد در آن موقع تنگ غروب به اين مي انديشيد که تا کي بايد در آن عالم تلخ تنهايي به سر برد و زن نگيرد. و چون با دختر و کلفتش در همان موقع عازم سيـ ـنما بود، هنگام خداحافظي هما، با ادب و احترام خاصّ فرهنگيان از وي تقاضا کرده بود که اگر ممکن است او هم به آنان افتخار همراهي بدهد. سوسن که هما را مانند خود يک دختر خانه مانده مي دانست با آن ساده دلي بي غل و غشي که اولين گل کم دوام سعادتمندي است گفته بود: - پاپا، اين چه پيشنهاد محالي است که تو به کسي که اگر ده دقيقه ديرتر از موعد به خانه برسد قلب پدر و مادرش پرواز مي کند مي کني؟ آيا فراموش کرده اي که با يک دختر دوشيزه صحبت مي کني نه يک مرد! هما خانم حتي فرصت نکرد برودري دوزي هاي مرا که براي همان به اين جا آمده بود ببيند. - اوه دخترم، اميدوارم که دوست تو اين گيجي مرا ببخشد. ما ماليه چي ها خارج از حساب اعداد و ارقام عقل و تميز درستي ندارم، يا لااقل در مورد پدر تو چنين است که هفت سال است در اين خانه بي زن زندگي مي کند. بگذار در اين خصوص من توضيح بيشتري ندهم دختر جان. زندگيم آشفته و فکرم پريشان است. خوب، که گفتي هما خانم حتي برودري دوزي هاي قشنگ تو را نديد؟ چه مانعي دارد، روز ديگر دعوتش کن. آيا اين قدر در تو قابليت نيست دخترم که يک روز از دوستت پذيرايي کني؟ باعث شادي و افتخار من است که تو با چنين دختران فهميده و قابلي معاشرت داشته باشي. آيا او صفحات جديد رقص تو را که خواهرت از بيرون فرستاده ديده است؟ سوسن با متانتي رازدارانه و از روي حجب به هما نگريسته و فاش کرده بود: - اوه پدر، او خود يک رقص مجسم است. اين اعتراف که مانند صداهاي ناموافق موتور يک هواپيما در اوج فضا براي سيد ميران به منزله ي خلبان آن اعلام خطري به شمار مي رفت غرايز باطن او را شديداً تکان داد. جمله ي ديگري که هما اضافه کرد و دست بر هم زنان کودکانه خنديد اين بود که پيرمرد بي زن درباره ي اصل و نسب اين دختر بدون شوهر گل اندام چه سوالات عجيب و غريبي از صبيّه اش نخواهد کرد و به ياد وصل يک پري که مهتاب وار از روزنش تابيده و آناً جيم شده بود آن شب چه خواب ها که نخواهد ديد. سيد ميران اگر خشمي داشت به طور کلي از اشتباه خود بود که چرا مي بايد اصلا اجازه ي خياطي رفتن را به زن جوان داده باشد. با لحن پدرانه اي که زنگ شکايت و رنجش از آن نمودار بود او را اندرز داد که در بيرون خانه از آن پس بيشتر مواظب اعمال و رفتار خود باشد، به خصوص با آن دختر که به علت تعلق به طبقه ي بالاتر، نداشتن مادر و آميزش هاي اشرافي داراي خلق و خو و عادات و عقايد مخصوص بود مراوده نکند. آن چه هما مي گفت البته دليل بر اين نبود که عملي خواهد کرد؛ سيد ميران اين را مي دانست اما اين را نيز مي دانست که گفته هاي وي نشانه ي ميل عطشاني بود به کردش و سرگرمي، تغيير و تنوع. از آن پس با بدگماني هر چه بيشتر مراقب احوالش بود. از او با صلابت خواست که عصرها بعد از ساعت چهار که وقت پايان کارش بود حداکثر بيش از يک ربع اجازه ندارد در آمدن به خانه تأخير نمايد. توسط بهرام به آهو پيغام فرستاد که هر روزي ديرتر از ساعت معين به خانه آمد فوراً او را باخبر کند. اما زن خانه دار شانه ها را بالا انداخت و گفت: - چرا من در اين ميانه خود را بَده کنم؟ من که مي دانم اگر او ساعت سه از شب رفته به خانه بيايد از گل نازک تر چيزي نخواهد شنيد، چه کار دارم دخالت بکنم. اصلا من ديگر کاري به کار آن ها ندارم. خوب و بدشان هر چه هست براي هم. اين مأموريت را هم خوب است بدهد به خورشيد خانم. بالاخره يک شب که خود سيد ميران هم در خانه بود، هما تصادفاً نزديک غروب از کارش بازگشت. گفت که دختر شاهزنان عقدکنانش بوده است و به خواهش و اصرار زياد او و يک تن ديگر از شاگردان را نگه داشته اند. از موهاي آشفته، چهره ي گرم و نيمه ملتهب، نفس خسته و از اين ها همه گذشته دسته گلي که به عنوان جايزه به او داده بودند معلوم بود که هما در مجلس عقد رقصيده است. با اين وصف مرد او را سخت سوال پيچ کرد و بعد از يک مشاعره و يکي به دوي کوتاه اما پر آب عصباني شد، اُلگوهايش را پاره پاره کرد، خط کش مدرّجش را شکست و قسم خورد از آن پس ديگر نخواهد گذاشت به خياطي برود. تصادفاً گربه هاي خانه که تعدادشان معلوم نبود در تاريکي گوشه و کنار حياط و بام با يکديگر مشغول معو کشيدن و دعوا کردن بودند. همسايه ها اين موضوع را براي هما به فال نيک نمي گرفتند. اکرم از روي کنجکاوي آزار دهنده ي ذاتي، و هم براي آن که خدمتي به آهو کرده باشد، به بهانه ي باز کردن سوراخ حوضچه ي پاي چاه - گو اينکه گرفته نبود - نزديک اتاق زن و شوهر خود را مشغول نموده بود و گوش مي داد و در همان حال گاه به طوري که ديگر همسايگان نيز توجه داشتند ناخن هاي شست دستش را از پشت به هم مي ماليد تا جنگ بالا بگيرد. هما بر سر اصل مسئله حرف داشت که شوهرش حق ندارد جلويش را بگيرد و او از دستوراتش اطاعت نخواهد کرد. سيد ميران با منطقي قوي و لحني کاملاً مردانه به او توپ زد آن زمان که اراده کند حتي مي تواند نگذارد از اتاق پا به درون حياط نهد، چه رسد به اينکه از خانه بيرون برود. زن و شوهر با الفاظ شديد مودبانه اي که به خوبي مي توانست مقدمه ي يک کتک کاري بي سابقه اي بين آنان بشود. توي روي هم ايستادند و اگر هما کوتاه نيامده و با دهن کجي شيرين و آشتي آميز خود سر مطلب را درز نگرفته بود پر دور نبود کار به جاي باريک بکشد. زيرا سيد ميران حقيقتاً عصباني شده بود. شب، زن و شوهر با هم آشتي کردند. سيد قول داد که براي او چرخ خياطي سينگر ماکو گردي بخرد تا همان جا در خانه براي خود کار کند و استاد شود. هما هم قول داد که از آن پس نه تنها خياطي رفتن را ترک کند بلکه معقول بگيرد ته خانه اش بنشيند و به کار و زندگيش برسد. فصل سرما، برف و باران و گل و شل کوچه ها که مرض غير قابل علاج زمـ ـستان بود به سرعت فرا مي رسيد و با اين ترتيب بيرون رفتن از خانه چندان چنگي به دل نمي زد. از آن طرف آهو همان طور که گفته بود به معني واقعي کلمه کاري به کار آن دو نداشت. سيد ميران ابتدا تصور کرد زن بزرگش بعد از آن ملاقات کذايي و صحبت هاي نامطلوبي که بي شک نمي توانست قلبش را جريحه دار نکند، به حساب خود قهر کرده است و اين هم يکي از آن شيوه ها و اداهاي معمول ميان زنان است براي جلب شوهر. اما مدت زيادي در اين اشتباه نماند. به تدريج که دقت مي کرد پي مي برد که در کار آهو هيچ نقشه يا نيتي پنهان نيست. روزها و ماه ها يکي پشت ديگري به سرعت برق سپري مي شد. گاه سيد ميران متوجه مي شد که سه يا چهار روز بود اصلا او را نديده بود؛ گمان مي کرد که ناخوش شده و خوابيده است. از هما حالش را مي گرفت و وقتي مي فهميد مانند هميشه صحيح و سالم، سُر و مُر و گُنده در خانه مشغول انجام وظايف خويش است تعجب مي کرد. زني که در گذشته هنگام آمدن او به خانه، بيرون رفتن يا آمد و رفت هاي ضروري به حياط، تا صداي پايش را مي شنيد به ايوان مي آمد، مثل بعضي پرنده هاي جنگلي خود را نشان مي داد و با نگاه هاي انتظار آلود و پر تمنا، که براي او بي معني و خنک بود، دنبالش مي کرد. اينک هر بار که تصادفاً او را مي ديد سايه ي چشمش را پايين مي انداخت. به طور ساده و طبيعي اما با احترام خاص چادرش را روي سر مرتب مي کرد و راه اتاق خود را پيش مي گرفت. هرگز دست به صورتش نمي برد تا با بزکي ناشيانه و قديمي مثل غولَک بِنِماها خود را به ريخت هاي مضحک درآورد. مانند يک همسايه ي فهميده و بانزاکت نه صداي خنده اش شنيده مي شد نه ناله ي گريه و داد و بي دادش با بچه ها. گويي به سرنوشت بيو گي خود تسليم شده يا اين طور به دلش نشسته بود که نبايد موي دماغ شوهرش گردد. نه از جور يار شکايت داشت نه از جفاي رقيب. از حسادت که کشنده ي جسم و فاسد کننده ي روح ادمي است خود را راحت کرده بود. زبان حال سيد ميران هميشه با او اين بود که مي خواهي عزيز شوي يا دور شو يا کور. و او که البته نميتوانست دور شود کور شده بود. وقتي که بر حَسَب ضرورت يا تصادف سيد ميران با او روبه رو مي شد، مخاطبش قرار مي داد يا در چشمش مي نگريست، مثل چيزي که در او صولت پادشاهان باشد، رنگ رخسار زن تغيير مي کرد، دستپاچه مي گرديد و به لکنت مي افتاد. رفتار او نسبت به هما نيز شايان دقت بود. براي وي با دلسوزي يک خواهر بزرگنر گل گاو زبان دم مي کرد. بدنش را مالش مي داد. از سر چاهي که هيجده ذرع طناب مي خورد آب مي کشيد و در کوزه اش مي ريخت. روزهايي که رخت شويي داشت لباس هاي او را که مال سيد ميران نيز به حساب آن بود مي گرفت. يعني مي رفت آن را از پشت صندوق هما يا اتاق کوچک برمي داشت و بي آن که کوچکترين اثري از گوشه و کنايه يا منت و بدنهادي در نحوه ي کار يا گفتارش باشد مي گفت: - من که بايد يک کومه رخت را بشويم و آب بکشم و آفتاب بيندازم، دو تيکه اضافي کي را کشته است. و قبل از آن که هما بتواند آري يا نه بگويد آن را در تشت انداخته و خيس کرده بود. آن گاه ديده مي شد که هوويش با يک نيمه ماله صابون و کِر کِردَم پايي هايش پيش مي دويد، زبان چرب و نرمش را به کار مي انداخت، دو سه بار به اتاق مي رفت و برمي گشت و هر بار تيکه اي لباس يا جوراب و دستمال و از اين قبيل چيزها با خود مي آورد: -خوب، خيرش را کردي خواهر، ثوابش را هم بکن؛ اين را هم بشوي، اين را هم بشوي. چهره ي زن خانه دار چه در کار و چه در فراغت نه شاد و نه غمين بلکه وارسته بود. در آن آرامش مطبوعي نهفته بود که بهر دوي آنان سرايت کرده ميکرد. خوشدلي بزرگوارانه اي از عمق آن برون ميتابيد که به بيننده دلگرمي و صفاي باطن ميبخشيد. لبخند هميشگي اش که اينک با نقشي از بردباري و بخشايش مقدّسين يا زنان تارک دنيا آميخته گشته بود آن زيبائي و جاذبۀ معنوي را بوي ميبخشيد که تُولستُوي عاشق آن بود. سکوت رازدارانه اش همچون کسي که گنجي جُسته يا بر يکي از اسرار الهي دست يافته است معني دار بود. در اصل زنِ پرهيزکار، زحمتکش، پاک طينت و قانعي بود و سيد ميران حتّي پيش از آوردن يک زن ديگر بخانه روي بردباري او بعنوان يک صفت مشخّصۀ کم نظير و قابل پرستش انگشت ميگذارد؛ امّا اينک چيزهائي از وي ميديد که بسادگي برايش قابل توضيح نبود خوش قلبي بي ريب و رياي او انسانرا بياد تعليمات مسيح ميانداخت که قلب جايگاه مهر و عطوفت است نه بغض و کين. با اين نيکيها و بزرگواريها که با همۀ احوال گاه عمدي بودن آن بچشم ميخورد نيّت باطني زن معلوم نبود چه بود. آيا بدينوسيله مي خواست آن پرتگاه سهمگيني را که گردش روزگار يا دست حوادث ميان او و شوهر قديم و نديمش بوجود آورده بود از ميان ببرد؟ يا اينکه طبق عقيدۀ برخي حکما که نيکي را نيز نوعي بدي ميشمارند وجدان آنان را بچوب ميبست؟ با اينکه خرج دو خانه سوا بود از هر غذا که درست ميکرد بخصوص آنکه ميدانست مورد علاقه سيّد است، اوّلين بشقاب مخصوص را براي آنها ميفرستاد. هما که در اينموقع کاملاً باوي در صلح و صفا بسر ميبرد چه بسا پيشاپيش در غذائي که هنوز بسر بار نرفته بود پاي خوردن را جا ميگذاشت. بعضي روزها در تاريک و روشن غروب سيد ميران بخانه ميآمد و زن جوان را که در بهترين لباس و آرايش خود از ساعتها قبل آماده شده بود با فخر و شکوه خيره کننده اي که ناز بر زمين و کبر بر آسمان ميفروخت برميداشت و با خود بيرون ميبرد. و فقط موقعي بازميگشتند که شب از نيمه گذشته و عالم و آدم در خواب و خاموشي فرو رفته بود. آهو که بيدار ميماند ودرِ حياط را بروي آنان ميگشود هرگز نپرسيد در آن هواي سرد زمـ ـستان که سوزسرما گرگ را در لانه اش زنداني ميکرد و تا آن وقتِ شب که چيزي بسحر نمانده بود کجا بوده و چه ميکرده اند؟ سيـ ـنما رفته بودند يا شب نشيني منزل اشراف؟ گردش در هواي آزاد درختستانهاي رفعتيّه و باغ ليجان، يا ششب زنده داري در يکي از کافه هاي دِنج و خصوصي شهر که فقط اين دو از وجود اسرار آميزش آگاهي داشتند؟ آهو هيچکدام از اينها را نميدانست و نميخواست که بداند. زيرا از اين دانستن جز درد و اندوه جانگزا چيزي عايد او نميشد. چيزي که مسلّم بود و زن حليم النّفس آنرا نيز بروي خود نميآورد اينکه دو دلدادۀ پير و جوان که هشيار رفته بودند اينک با حال دگرگون برميگشتند. زن دکمه هاي شاخيِ پالتو مشکي رنگش را که بطرزي خوش و متناسب قَوارۀ اندامش بود از بالا تا پائين ميانداخت، در حالتي که کيفش حمايل بازو بود دستهاي بدستکش پوشيده اش را در جيب ميکرد که باريکي کمـ ـر و برآمدگي خاصره اش هر چه بيشتر و بهتر آشکار ميشد.  ساقي بزم خدايان، در آن هنگام که حلقۀ مـ ـستان مدهوش را پشت سر مي نهاد و از کوه اُلمپ بزير ميآمد، در يقۀ برگشتۀ پالتوش فرو مي برد تا از نفس خود گرمش بشود. مرد با حالتِ زرد و زار ، تخم چشمانِ کوچک شده ، سفيدي آن رنگ پريده ، گونه هائي که آتش شور و شادي در آن بخاکستر نشسته بود، بي آنکه بهيچ چيز و بهيچ جا. بخصوص چهرۀ زني که در را بروي آنان ميگشود، نگاه کند يا حرفي بزند، راه پست و بلند دالان دراز و تاريک را ميگرفت و لله واردر دنبال محبوب خود ميرفت. نزديک پلّه هاي ايوان شتابان باو ميرسيد تا در بالا رفتن کمکش نمايد. و باين ترتيب دو دلدادۀ خسته و خراب بکنج آلونک سرد و خاموش خود ميخزيدند تا در عالم بيخبري و فراموشي باقي شب را بروز آورند. چقدر آهو در مقابل عزّت و شوکت، يا بعبارت ديگر ، افسون اسرار آميز و شيطاني اين زن و همچنين متانت و وقار جبلي او خود را کوچک احساس ميکرد. با اينحال از نظر باريک بين آنانکه دور و نزديک همه چيز را ميپائيدند و هيچ اثري را گم نمي کردند گوئي ندائي غيبي هميشه زير گوش زن خانه دار ميگفت: صبر کن، صبر کن. فوّاره چون بالا شود سرنگون شود. مّا آهو هرگز اميدوار نبود. آه خود را فرو مي خورد و با لبخند بي غلّ و غش آن کنيزکان جانبازي که بايد تاريخ قرون وسطي را پاک در نورديد و از نو بنام آنان نوشت چهره اش را ميگشود تا نکند حالت قهر و اعتراض يا بغض و حسادتي در رفتارش ديده شود. زن و شوهر چه شام خود را بيرون خورده و چه نخورده بودند کاري بکارشان نداشت. اصلاً چنين مي نمود که آنها را نمي بيند و ملتفت وضع شوريده و حال خراب آنان نيست. عجبا که زن تلخي ديده و مصيبت کشيده بالجاج خاصّي کهه بيشتر براضت شباهت داشت ميکوشيد تا همۀ وسوسه ها و انگيزه هاي حرص و کين را از خود براند ؛ راه کنجکاويها و بگومگوهاي زنانه را بر خويش ببندد و خود را در برجي از وظايف و امور مربوط بزندگي کودکانش زنداني سازد که حتّي گردش ماه و خورشيد و آمدن شب و روز را نداند چيست. با اکرم، همسايۀ جوان و پرحرارت خانه قهر کرده بود تالااقل خود را در گناه فضوليهاي بيجاي او شريک نسازد. با اينوصف اگر گوشش صداي پچ پچ ها و بگومگوهاي اين و آن را نمي شنيد چشمش حرکات دهان، اشارات و علامات گويا و آمد و رفت هاي معني دار آنان را ميديد. هنوز سه ماه از داستان گردش شبانۀ عشقي و شاعرانۀ سيد ميران نگذشته بود که فضولان بيکار که خود را نخود هر آشي ميدانند يا آنها که غرضهاي خاصّي را دنبال ميکنند رَدِّ دقيق آندو را گرفتند و تا آنجا رسيدند که زن و شوهر در شبهاي گردش طبق يک برنامه ثابت بازو در بازو و چسبيده بهم، قدم زنان و در سکوت عاشقانۀ مطلق چنانکه گوئي فرشتۀ عشق و عاشقي چتري نامرئي بر سر آنان گرفته است. طول خيابان خلوت و با صفاي را طي ميکردند و از يک باريک راه سبز و خرّم ميان زمينهاي ساختمان نشده بطور ميان بُر بروي پل شير و خورشيد ميانداختند و در کوچه پس کوچه هاي خانه هاي نوساز روبروي استانداري گم ميشدند. تصادفاً تعقيب آنان در اين نقطه که بعّلت مجاورت با نهر آبشوران گوئي نسبت بتمام شهر شبه جزيرۀ پرتي را تشکيل ميداد فقط کاري بود که از عهدۀ پليسهاي ورزيدۀ مختاري برميآمد. البرز با بيکار شدن خانجان در لاک خود فرو رفته بود، امّا ديگران و ديگرها که از عشق محال اين شکتر خانگي که چشمش همه چيز و هيچ جا را نميديد و مطلقاً تسليم يک رؤياي دروني بود دلي از آتش داشتند. آن دريچۀ پنهاني را که هفته اي دو شب، در ساعتي معيّن، بروي اين دو جفت جدانشدني گشوده ميشد، آن اسب بالداري که آنان را بر پشت خود مي نشاند و بسياحت آسمانها ميبرد باز شناختند. تحقيق اين مسئله ديگر کار دشواري نبود که حسينخان ضربي، مطرب معروف شهر، که اکنون نوازندۀ خصوصي يکي از اعيان صاحب ذوق و ثروتمند آن ديار شده بود از مدّتها قبل خانۀ سابقش را، واقع در کوچۀ بدنام صنعتي، فروخته و بمحلّۀ جديد، روبروي استانداري نقل مکان کرده بود. اوّلين کسي که در حضور آهو رابطۀ جديد اين پير دير را با گردش شبانۀ زن و مرد مطرح کرد اکرم بود؛ هما در خانۀ حسينخان، در يک بزم کاملاً محرمانه و خالي از اغيار، بآهنگ تار مطرب پير، براي شوهرش ميرقصيد. قبول کردن اين موضوع يا پيش کشيدن هر فرض ديگري غير از آن بـ ـوسيلۀ آهو، درست مثل اين بود که کسي ادّعا کند حقيقت هستي و همۀ پديده هاي و مکان زائيدۀ خيال يا نتيجۀ اشتباه حواسّ ماست. با اينوصف و با اينکه تازه با همسايه اش آشتي کرده بود، بخاطر نجات آبروي بر باد رفتۀ شوهرش، با قوّت و قدرت هر چه تمامتر گفتۀ زَنَک را يک دروغ پست و شاخدار ناميد که بهمين علّت ميتوانست در ميان مردم زود باورِ شهر سر چشمۀ هزاران گونه شايعۀ نامربوط و حرف مفت گردد. اکرم سکوت کرد، سکوتي که گوئي مثل يک چاه سرپوشيده زير پاي آهو دهان گشود. زيرا زن رِند و تودار باين فکر ميانديشيد که رسوائي تازۀ سيد ميران را با مدرک بي بُرُو برگرد ثابت نمايد. و براي او موقع اين کار نيز بزودي فرا رسيد. يکي از شبهاي خنک بهاري، هنگاميکه بمشاهدۀ خوابمردگان خاموش زمين حتّي آخرين فرشتۀ بيدار آسماني نيز ميل بخواب ميکند. آهو آنچنانکه سر بر بالش نهاده بود بي آنکه کاملاً تسليم نيستي شده باشد، احساس کرد که نزديک ده دقيقه بود مرتّب و با شدّت هرچه تمامتر در حياط را ميکوفتند؛ ناگهان از جا جست و نشست، ليکن غير از سکوت مطلقي که تک تک ساعت را عميق و سنگين کرده بود چيزي از درون پردۀ شب بگوش نميرسيد. با چشماني که از سراسيمگي خواب قرمز شده بود در تاريکي بساعت روي پيش بخاري نظر انداخت، عقربک کوچک از دو گذشته بود. با اينکه صداي کوبنده اش را در گوش خود احساس ميکرد آنرا برداشت و بدقّت نگاه کرد و دَرِ گوش گذارد، ساعت درست کار ميکرد. زن پاکدل با دستپاچگيِ کسي که گوئي وظيفۀ بزرگي را بعهدۀ اهمال گذارده است بايوان شتافت ؛ حياط خاموش ولي چراغ اطاق هوويش روشن بود. قبل از آنکه بتواند بينديشد که چه شده است از طرف دالان صداي پاهائي شنيد و بدنبال آن اکرم و شوهرش از بيرون بحياط آمدند. آهو که هنوز گيج وحشت و آشفتگي خواب خود بود بي اخنيار بسوي آندو کشيده شد. احساس باطن بوي ميگفت که بايد وقايع غيرعادي نامطلوبي در خانه گذشته باشد. زن همسايه آهسته باو نزديک شد و گفت: ــ خورشيد و حتّي بچه هايش هم بيدار شدند و تو هنوز در خوابي؟! چه بهتر. نيم ساعتي ميشود که اينها بخانه آمده اند، امّا چه آمدني. من ناگهان ديدم کسي بشدّت و سرعت در را بصدا درآورد. رفتم ديدم هماست با بستۀ بزرگي در دستش، بدون . بي آنکه تو بيايد بسته را در دالان زمين گذارد و التماس کنان و نيمه لرزان بمن گفت: ــ اکرم، کمک کن. ترا بخدا ؛ شوهرم در سراشيب حمـ ـام سرتيپ بيحال و بيهوش روي زمين افتاده است. دستم بدامنت، کمک کن او را بياوريم. توبه ، خدايا توبه که آخرين بارم باشد. ـ آنگاه من و خاني که يکتاي پيراهن دنبالم بدالان آمده بود ببيند چه خبر است، بي آنکه سؤالي لازم بدانيم بکنيم، با او رفتيم و مَردَکِ بيچاره را آورديم. در راه با سنگيني نيمي از هيکل بازوي خود را حمايل گردن شوهرم کرده بود. تِلوتِلو خوران ميآمد و چون گمان ميکرد همراه او غير از هما کسي ديگر نيست زير لب ميغريد و پيوسته تکرار ميکرد: ــ رقص بيجامگي، اي فرشتۀ شيطان خو ، تو از کجا دانستي که اگر بزخمۀ آن دپو دوزخي پاسخ دهي در خونت آغشته خواهي شد. هان؟! با اينوصف بتو بگويم که اين رقص آرزوي ناکام شدۀ عمر پنجاه و چند سالۀ من بود. هان، امشب داد هنرنمائي و جنبش را بفلک رساندي. ادامه دارد... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره