آخرين خبر/
«جزيره سرگرداني » روايت دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟...
قسمت قبل
هستي با ظرف نفت تو آمد داشت بخاري را روشن مي کرد که يادش به بخور بابونه افتاد. مي دانست که هر چه در خانه نداشته
باشند گل بابونه دارند. يه کاسه لعابي تميز هم دارند. کتري و بخاري دستي را از اتاق بيرون برد.
عطر بابونه اتاق را پر کرده بود.
سليم گفت:
ــ اگر لطفا يک فنجان بياوريد از جوشيده بابونه ميخورم.
هستي با يک ملاقه و چاي صاف کن و فنجان بر روي سيني به تالار آمد چشمهاي سليم بسته بود اين بار خوشبختانه. هستي چشم
دوخته بود به ترنج هديه سليم که زير عکس پدرش هنوز چرکيده نشده بود. معلوم بود که سليم نگاهش را دنبال کرده است،
گفت:
ــ دختر نارنج ترنج به همزادش نگاه مي کند.
هستي لبخند زد و گفت:
ــ مادربزرگ مي خواست از پوستش مربا درست کند، نگذاشتم.
چه زود عالم هپروت سليم را از ياد برده بود! چه زود از اين فکر در آمده بود که آدمها هر کدام درخت هاي تکي هستند در
بيابان.
هستي پرسيد:حالتان جا آمد؟
ــ کمي بهترم.
ــ سليم خان عقيده خودتان چيست؟
ــ در چه باره؟
ــ درباره مبارزه سياسي.
ــ فعلاً دارم اتود مي کنم.
هستي اصلاح کرد:
ــ بررسي. شما وقتي حرف مي زنيد انگار شعر مي گوييد، حتي وقتي فارسي کهن به کار مي بريد، اما با کلمات خارجي شعر تان را
ضايع مي کنيد.
سليم به فکر فرو رفت. کمي طول کشيد تا بپرسد:
ــ نظر سياسي خود شما چيست؟
ــ من قاطي پاطي هستم. گاهي فکر مي کنم هوادار خليل ملکي هستم گاهي فکر مي کنم به قدرت تحرک مذهب معتقدم و پيرو
جلال آل احمد گاهي فکر مي کنم به هنر رو بياورم، با برداشت درست سياسي و اجتماعي اما چه برداشتي درست است؟ نمي دانم.
- براي شما اين آخري را تجويز مي کنم.
- مبارزه سياسي خاص مردان است؟
- نه، اما شما پتانسيل مبارزه سياسي را نداريد. به هنر رو بياوريد به شرطي که از عالم متافيزيکي تعادل و تصفيه ، نقب به واقعيت
بزنيد، انژکسيوني به واقعيت .
هستي گفت :
ــ من به خداي خاص خودم معتقدم.
سليم سرش را به مبل تکيه داد و گفت:
ــ از خداي خاص خودتان بگوييد.
ــ خداي خاص من حرف اول الفباست يعني منشأ دانش و هنر بشري، بازيگر عظيم خلقت است. ممکن است اينها که گفتم گفته
خودم نباشد و جايي خوانده باشم يا شنيده باشم اما به آن گفته اعتقاد دارم.
سليم سرش را از روي مبل برداشت و گفت:
ــ و شهامت دهنده و نفس شادماني جاودانه و انرژي اولي و رهاننده ي سرگرداني... پس شما دفترچه هجدهم مرا خوانده ايد.
از اين مچ گيري تمام بدن هستي گر گرفت. نزديک بود بزند زير گريه. هوش و حافظه سليم برايش به صورت ترسناکي در آمد و
آه کشيد. تنها توانست بگويد:
ــ شرمساري بدترين حالتي است که به انسان دست مي دهد. براي جبران آن اگر خود را به آب و آتش نزنيم مي ترکيم.
ــ شرمساري؟
و سليم هستي را اينطور تسلي داد:
ــ من از روي عمد دفترچهام را جا گذاشتم تا بخوانيدش. شما گفتيد نخوانده ايد...
ــ بزرگواري نکنيد، بدتر است.
ــ شما هم مرا ايده آليزه نکنيد.
و سليم دلجويي کرد:
ــ هستي خانم نازنين، همه ما معجوني هستيم از ضعفها و قدرتها، هيچ کس مطلق نيست.
هستي اشکش را فرو خورد و گفت:
ــ نامردها و بي شرفها شر مطلقند.
ــ باشد، ولي تنها خدا مبري از هر گونه خطايي است. خدا نيک مطلق است حالا برايم بگوييد با دوستتان اتمام حجت کرديد؟
ــ نه رفته است مشهد.
سليم راست نشست و پرسيد:
ــ مشهد؟
و از چون و چراي مشهد رفتن دوست هستي در اين موقع سال پرسش کرد. هستي از کنجکاوي سليم
تعجب کرد. فکر مي کرد فقط يک اتمام حجت به "مراد" مديون است. فکر مي کرد جواب "مراد" منفي خواهد بود
و طوق لعنت ازدواج با هستي را به گردن نخواهد انداخت. آن وقت سليم مي ماند و هستي.
سليم با نکته سنجي ها و حمايت ها و تجويز نسخه ها و در ضمن بزرگواري هايش کمک مي کرد تا خاطره مراد را از ذهن بزدايد.
حالا گفته باشد: از نظر شما در عالم هپروت سير مي کردم، حالا دروغش را که نخواندن دفترچه هجدهم باشد ـ در حالي خوانده
بود ـ به رخش کشيده باشد چه اهميتي دارد؟ آدم که هميشه نمي تواند مدارا کننده باشد، مخصوصاً که کمرش هم درد بکند.
خودش که گفت هيچ کس مطلق نيست و من هم فکر مي کنم که اگر مطلق باشم چيز چرندي
از آب در مي آيم و ديگر زنده و سرشار نخواهم بود.
سليم گفت: مي دانم به چه فکر مي کرديد.
هستي پرسيد: چه فکري مي کردم؟
ــ فکر مي کرديد که جواب من را اينطور بدهيد که دوستم رفته مشهد زيارت و يک بار شتر مهر و تسبيح
و مقنعه برايم تحفه مي آورد.
هستي يخ کرد، زهر خندي زد و گفت:
ــ و يک کيلو شير شتر و يک عدد سوسمار فرد اعلي .
سليم خنديد و چشم بر هم گذاشت و گفت:
ــ مرا ببخشيد، وقتي اين کمر درد شروع مي شود آشفته مي شوم. اما دختر نارنج و ترنج، شير شتر و سوسمار را از عربستان مي
آورند نه از مشهد. دوستتان از مشهد براي مادربزرگ زعفران و نبات مي آورد.
هستي پرسيد: يک آسپرين مي خواهيد؟
ــ دو تا لطفاً.
سليم آسپرين ها را خورد. چشم هايش بسته بود گفت:
ــ دل کندن و از اينجا رفتن برايم سخت است. ضمناً بسيار کنجکاوم بدانم در چه فکري بوديد؟
ــ فکر نبود خيال بالقوه اي بود که گذشت، چون امکان به فعل در آوردنش نبود.
سليم اصرار ورزيد و از زبان هستي در رفت که:
ــ يک لحظه خيال کردم بيام، کنار شما بنشينم و سرم را روي شانه هايتان بگذارم و گريه کنم و بگويم سليم کمکم کن و بعد روي
چشم هاي شما را ببوسم.
سليم ناگهان از جا پا شد، پتو و کيسه آب گرم را رها کرد. آمد کنار بخاري نشست و پشت به ديواره گرم بخاري چسبانيد. دست
به ريش هايش گذاشت و موهايش را با انگشت ها شانه کرد و هيچ نگفت.
هستي اول به سکوتش ارج گذاشت، عاقبت طاقت نياورد و پرسيد:
ــ آن وقت شما چه مي کرديد.
ــ نمي دانم سر دو راهي مي ماندم. دلم مي گفت:
ــ اشکهايش را پاک کن و در اغوش بگيرش. عقلم ميگفت:
ــ سرش را آرام از روي شانه هايت بر دار و کنار بنشين. اگر اين کار آغاز دلباختن به تو باشد، وقتي زنت شد، براي در اغوش
گرفتنش وقت بسيار است.
هستي پرسيد:
يا به قول مادربزرگ نفس اماره تان پيروز مي شود يا عقلتان؟
ــ نمي دانم. فکري کرد و گفت:
ــ هستي بيا همين الان عقد کنيم، تا رقيب نيامده و تو را از چنگ من در نياورده...
هستي پرسيد:
ــ چه جوري؟ اين موقع شب محضرها بسته است.
سليم گفت:
خودمان صيغه را جاري مي کنيم. تو مي گويي" انکحتک لنفسي" و من مي گويم" قبلت". و بعد پيوند مقدسمان را روي کاغذ مي
نويسيم و هر دو امضاء مي کنيم.
ــ به همين سادگي؟
ــ به همين سادگي، پيوند زنا شويي در اسلام مترقيترين پيوند هاست. تنها رضايت طرفين کافي است.
هستي گفت:
ــ رقيب مرا از چنگ شما در نمي آورد. چندين سال است مرا علاف کرده، اما به هر دليل يک اتمام حجت به او مديونم. چهارم
فروردين پيدايش مي شود. ديگر نگفت که چهارم فروردين روز تولد من است.
سليم پيشاپيش از گستاخيش عذر خواست و بعد پرسيد:
با آن دوستتان هرگز به چنين وسواس هايي افتاده بوديد؟
هستي به ياد هشدار استاد ماني افتاد:
ــ مطلقاّ، اين همه سال ما حتي دست همديگر را فشار نداده ايم.
ــ حدس مي زدم.
هستي در دل مي خنديد. به ريش سليم مي خنديد؟ يا از اين فکر که مردها چه آسان دروغ هاي خاصي را باور مي کنند؟
دروغهايي که برتريشان را بنماياند و غرورشان را ارضاء بکند.
وقت خداحافظي دست دراز نکرد تا با هستي دست بدهد. هستي هم چنين انتظاري نداشت. گفت :
ــ هستي خانم ما مي توانيم زندگي خوشي با هم داشته باشيم.
تأملي کرد و افزود:
ــ واقعاً چرا دوستتان رفته مشهد؟من هم قرار بود بروم، اما ماندم تا ببينم کار من و شما به کجا مي کشد؟ بعد پرسيد:
ــ اسم دوستتان هادي نيست؟
ــ نه
ــ فرهاد درفشان نيست؟
ــ نه.
ــ فيروز درفشان؟
ــ نه ، فقط يک هم کلاسي به اسم فرخنده درفشان داشتم که بچه ها اسمش را گذشته بودند: درخت چه کنم؟
ــ چرا درخت چه کنم؟
ــ ورد زبانش "چه کنم؟" "چه بايد کرد؟"و " چه مي شود کرد؟" بود.
سليم گفت :
ــ منتظر تلفن شما هستم.
و ناگهان به صرافت افتاد:
ــ آب بابونه تمام شده و ظرف لعابيتان سوخته.
« فصل 5«
هستي پا شد. شمرده بود. مادربزگ نماز پنجم را سلام داده بود و براي نماز ششم قامت
مي بست که آفتاب پريده رنگ روز آخر اسفند از پنجره سرک کشيد. مادربزرگ رفت سراغ آلبوم عکس هاي پسرش و نامه
هاي رنگ و رو رفته اش و سه تا شعري که در عمرش سروده بود. يکي نصيحت به دبيراني مثل خودش، يکي پند نامه به اولياء
اطفال، و يکي اندرز به دانش آموزان. هر سه شعر در مجله تعليم و تربيت وزارت معارف چاپ شده بود.مادربزرگ عينکش را
جست و يافت.
هستي پنجره را باز کرد و به حياط نگاه انداخت. خورشيد با سر شاخه هاي بيد مجنون جلو حياط که نه از شرمساري بلکه به عادت
هميشگي سر به زير داشتند، سلام و احوال پرسي کرد انگار ديده بوسي هم کرد، بعد روي کاجها خستگي در کرد و براي ثواب به
درخت هاي لخت سر کشيد. صبح بخير گفت مژده شان داد که بزودي رخت سبز عيدشان را در بر مي کنند و اگر بردبار باشند،
شکوفه ها يا گل هايشان، نقش هاي رنگي پوشش سبزشان مي شود. درختها سر تکان دادند انگار نق زدند:
ــ ما که حمام نرفته ايم. خورشيد به خنده شکفت و گفت:
ــ غمتان کم. آسمان بغض مي کند و بغضش که ترکيد سر و تن شما رو مي شويد.
درختها وعده خورشيد را باور نکردند، حافظه ي درستي که نداشتند. باز سر تکان دادند و خورشيد مي گفت:
ــ هر روزي از روز ديگر گرمتر و درخشانتر بر شما مي تابم. يادتان نيست؟
درختان ناز کردند و گفتند:
ــ اما يک تگرگ که بزند لباس هايمان را پاره پوره مي کند.
خورشيد قهقهه زد و گفت:
ــ پس يادتان آمد .
آواز يک پرنده صبح خوان از جايي به گوش رسيد و گنجشک ها شادمان از ميان برگ هاي سوزني
کاج جوابش را دادند. در باره بهار کنکاش داشتند. خورشيد حالا با درخت ياس بنفش که زير پنجره بود سر به سر ميگذاشت و
مي گفت:
ــ "بي ما عيش ها کرده اي" جوانه هم که زده اي.
هستي انديشيد: ناگهان روي مي دهد. مثل معجزه. درختهاي لخت از زمستان جان سالم در برده، با مکيدن شيره زمين و راه آفتاب
و مهتاب و تر شدن با اشک شوق آسمان زندگي دو باره مي يابند.
يک روز صبح مي بيني گرده ي سبزي روي همه شان پاشيده شده. چندي بعد لباس هايشان تمام و کمال آماده است. با انواع
رنگهاي سبز، آبي، قرمز ، بنفش ، سفيد، نارنجي ، گل بهي ، عنابي ... با خود مي گويي که چه بزکي کرده اند و خياط آفرينش با چه
مهارتي آنها را آراسته، نه جانم، اين خياط رنگهاي سياه و خاکستري و سورمه اي و قهوه اي کمتر بکار مي برد. به رنگين کمان نگاه
کن. اداي آرايش آنها را در مي آورد و چون تقليد مي کند زود گذر است...آه که عرق خورشيد طلاست، نور مهتاب نقره است و
قطرهاي باران آسماني در و آذين درختها از اين همه جواهر خدايي است. مادربزرگ گفت "االله اکبر". صدايش خشن و آمرانه بود
و هستي دانست که بايد پنجره را ببندد. اگر به نرمي گفته بود: "و الشمس و ضحيها" شعر ذهن هستي اينطور به تلخي نمي گراييد
که با خود بگويد:
ــ آسمان دروغ است.يک توده هواي انباشته بيشتر نيست. ماه هم سنگستان سرد و تاريکي است. خورشيد هم لابد توده اي مواد
گداخته است.
کت و دامن عنابيش را پوشيد و دستي به سر و صورت کشيد. در آينه به خود نگاه کرد. به زودي آن چشمهاي درشت سياه زير
عينک درشت تر مي نمود. يک ژاکت پشمي سرمه اي براي مادربزرگ عيدي خريده بود بسته را روي تخت مادربزرگ گذشت.
يک ادکلن ساواژ براي شاهين خريده بود که روي تختش گذاشت. اتاق شاهين مرتب و جاي خاليش آشکار بود. روي کباده و ميل
و تخته شناي گوشه اتاق گرد نشسته بود و هواي اتاق دم کرده بود.
ديشب در ساکش يک بلوز پشمي و يک شلوار جين ويک دمپايي براي خودش و عيدي هاي پرويز و آقاي گنجور را جا داده بود.
عيدي آقاي گنجور عين عيدي شاهين بود و با همان کاغذ،بسته بندي شده بود. عيدي پرويز يک دفترچه نقاشي کودکان و يک
قوطي مقوايي انواع مداد هاي رنگين بود.و براي مادرش سر راه
گل لاله مي خريد.مي دانست عيدي پرويز را که بدهد لب ور مي چيند و گله مي کند. من که به تو گفتم براي عيدي من يک مرغ
عشق بخر و مادرش جواب مي دهد چند بار بگويم مرغ عشق شگون ندارد. به آشپز خانه رفت که مادر بزرگ داشت بسته صبحانه
را آماده مي کرد. که پرسيد:
ــ توران جان سفره عيدتان را بيندازم؟
مادر بزرگ گفت:
ــ زحمت نکش خودم مي اندازم.
توران خانم ظرف کره و مربا را روي ميز آشپز خانه گذشت و از جا در رفت:
ــ تو برو سفره مجلل آن سليطه را بينداز. خانم نقاش خوب بلدي چطور طبيعت بي جان سر هم کني،هر چند ماهيش جاندار است .
هوا پس بود وانگهي قمر در عقرب بود آن هم در صبحي که بشارت همراه داشت.
مدارا تا کي؟ براي مادربزرگ چاي ريخت. پرسيد:
مادر جان، تو کي کينه ات را نسبت به مادرم فراموش ميکني؟ به هر جهت دوتا نوه از رحم خودش به تو داده.
ــ کينه ام را فراموش کنم؟ آن سليطه هنوز سر سال پدر شهيدت نشده رفت زن گنجعلي گاراژ دار شد. آن سليطه هيچ وقت مقر
نيامد که پدرت را شهيد کرده اند. هميشه گفت:
اتفاقي تير خورده. آن سليطه هنوز نان خور اين خانه بود، رفت به دلاک حمام ولي آباد مرا لو داد، گفت: فلاني يائسه شده.
هستي گفت:
ــ مادر جان روز عيد است، نگذاريد زهر مارم بشود.
توران خانم پا شد، دست هايش را به کمر زد و گفت:
ــ عيد براي تو، نه براي من پيرزن خانه پا. اين همه زجر کشيدم تا قد کشيديد، اما دلتان با من نيست.
از نفس افتاد و روي صندلي نشست. نفسي تازه کرد و گفت:
ــ چشمت به سفره رنگين آن پتياره... استغفراالله.
آرام تر شد و گفت:
ــ لعنت بر شيطان. اقرار کن که جيک و پيک هر دو تان با اوست. ميداني چرا "مراد" سر ميدواندت؟ چون که شبيه مادرت هستي،
آدم با سواد و روشن فکري مثل مراد از اينجور زنها بيزار است. زنهايي که افسارشان دست غريزه هايشان است. زنهاي لوند
آبگوشتي، کله گنجشکي. تو با اين فضل و کمال و هنر...
اما وقتي هستي براي خداحافظي ميبوسيدش ديگر آرام شده بود. در آغوش کشيدش و مشت بسته اش
را کف دست او باز کرد. يک سکه طلا احمد شاهي بود. گفت:
ــ شب زود بيا، باشد.
ــ چشم.
ــ اگر سليم هم آنجا بود لابد تو را مي رساند بياورش تو.
ــ چشم.
هستي که رفت مادربزرگ با خود گفت:
ــ خوب پيرزن، حالا خودت ماندي و کله خشک خودت. بارها شنيده ام که تنهايي صفت خدا ست، خوب، اين صفت به خدا مي
برازد و بس. من هم که بنده اي از بندگان اويم طاقت مي آورم. مگر خدا مرا به صورت خود نيافريده؟ مگر نور خود را در دلم به
وديعه نگذاشته؟ اين حرف ها فقط براي سر کلاس خوب است؟ مگر "مراد" از قول سارتر نگفت:
من مبارزه مي کنم پس هستم؟
پس من هم مبارزه مي کنم. با همه چيز با پيري با کمر درد با پا درد.
از چه مي ترسم؟ از اينکه نفسم تنگ بشود، و تو اين خانه تنها بميرم؟ تو ايوان روي صندلي بروجردي زير آفتاب مي نشينم. نور
آفتاب استخوان هاي پوکم را گرم مي کند. شيره ي حياتي ديگر در رگهايم و در پي ها و استخوان هايم گردش پر و پيماني ندارد،
رمقش کشيده شده. اول کاسه چشم هايم را شل
مي کنم. نه اول حوله کوچکم را با آب سرد خيس مي کنم، مي چلانم و روي چشم هايم مي گذارم. ده بار. آرواره هايم را شل مي
کنم. زبانم. بن دندان هاي مصنوعيم، کاسه سرم، از نوک پا تا سر. تمام بدنم را شل ميکنم و خيال مي بافم. و وقتي تمام بدن در حل
آرامش است مغز غلط مي کند مضطرب شود. سر دلم هم غلط مي کند به شور و جوش بيفتد. بي خود به بچه اکم هستي نق زدم.
اما چه کنم دست خودم نيست. آدميزاد هزار جور حالت دارد. دلم نمي خواست عيدم اينجور سوت
و کور باشد. هر چند که هستي از قول گوته گفته باشد که تنهايي راز دانايي است. يک روز به هستي و "مراد" گفتم:
ــ همه اش نقل قول از ديگران، قول خودتان چيست؟ حرف حساب خودتان؟
پناه بر خدا باز که اضطراب آمد. باشد تا مي توانم به عشرت لگوري و سيمين از خود راضي فحش مي دهم.
صدايي در سرش بلند بلند حرف مي زد، انگار همين ديشب بود:
ــ سر بالايي را يا خودمان مي پيماييم يا با پس گردني و اردنگي ، يا نرسيده به قله از پا مي افتاديم يا، اما وقتي به قله رسيديم دنده
خلاص مي زنيم و بدون ترمز و با شتاب سرازيري را طي مي کنيم.
و صداي مردانه: عهد و عيال عاشق يه جو سفيدي و رانندگي است. فکر و ذکرش ترمز و دنده و ياتاقان و سيم دلکو و کلاج است...
و صداي زن ـ خندان ـ : در بچگي عاشق اسب بودم.
صداي مرد: و آخرش زن خر شدي.
صداي زن : نه ، آخرش اسب خود را پيدا کردم.
با فيس و افاده آمد و روي مبل سيخ نشست و يک پايش را روي پاي ديگرش انداخت. انگار ملکه نشسته
و مدام سيگار دود مي کرد و حرفاي گنده مي زد.
ــ مقصودش از توي سراشيبي افتادن طعنه به من بود.
هر چند هستي قسم خورد که مادر جان ، او اهل طعنه زدن نيست، حرفش را رک و راست مي زند،شما مشغول پذيرايي بوديد
متوجه نشديد موضوع بحث چيست؟
مراد پرسيد:
ــ سيمين خانم زندگي چيست؟شما تنها حرف هاي آخرش را شنيديد و تازه آن حرف ها را از قول يک نويسنده ديگر مي زد، سر
بچه اکم داد زدم:
آنقدر سنگ اين زنکه را به سينه نزن.
آن همه پذيرايي کرده بود. عينک زده بود و سه بار زرشک را پاک کرده بود. زيره، مرغ، پياز داغ، حيف آن همه نعمت.
شوهر گفت:
ــ من کليت دارم.
و نان و پنير و گردو خورد. حتي سبزي خوردن را که مثل يک تابلو آراسته بود نديد، گفت :
ــ عهدو عيال تو جور ما را بکش.
زنکه يک کفگير زرشک پلو در بشقاب ريخت و توران خانم فيله مرغ را جدا کرد و در بشقابش گذاشت. با چنگال انگار خاکستر
مي خورد ،کوفت کرد. البته از دست پخت خانم بزرگ تعريف کرد و بعد سالاد خورد و گفت که نمي خواهد چاق بشود. باز هستي
دفاع کرد و گفت:
ــ توران جان من براي شام دعوتشان نکرده بودم شما اصرار کرديد و نگه شان داشتيد.
توران جان گفته بود:
ــ چه سيري است که چهل لقمه نخورد؟
اما بازديدش که رفتند، چقدر شيريني هاي ريز ريز به رخ توران جان کشيد و گفت که نمي شود که نخوريد شيريني شيرازي
است. انگار توران خانم از قحطي در آمده بود.توران جان پرسيد :
ــ خودتان پخته ايد؟
ــ سيمين گفت: نه من مطلقاً آشپزي بلد نيستم.
زنکه خرس گنده چرا نبايد آشپزي بلد باشي؟
...توران خانم به ناهار خوري آمد جلوي آينه اي که به ديوار بود ، روي ميز زير دستي ، سفره سفيدي انداخت. مقواي مستطيل
شکلي روز پيش از آقا محمد خريده بود که روي آن شش تا "سين" زير قطعه هاي نايلوني چسبانده بودند. يک نصفه سيب در
وسط، سير، سرکه، سنجد، سماق، سکه. بالاي مقوا نوشته شده بود: ساقيا آمدن عيد مبارک بادت.
قرآن را از قاليچه نقش محرابي جا نمازش در آورد، بوسيد و بالاي مقوا گذاشت. گندم را که خودش سبزه کرده بود، از پشت
پنجره آشپزخانه برداشت و پشنگ آب زد. براي برکت يک نعلبکي برنج هم گوشه سفره گذاشت. فکر مي کرد اگر هستي زن
سليم بشود، سليم ماشين دارد سال ديگر، پيش از تحويل سال يا بعد از آن همگي را مي برد شاه عبدالعظيم سر خاک پدر زنش.
مادرش را هم مي آورد. اصلاً براي سليم که مسأله اي نيست، آش با جاش.توران جان را سر جهازي هستي مي برد خانه ي
خودشان. مونس خوبي براي مادر سليم که هست.
توران جان هم خانه را اجاره مي دهد و خرت و پرت ها را هم مي فروشد و شاهين را بي دغدغه مي فرستد آمريکا، ديگر آن همه
دست و دلش براي يک شاهي صنار کردن نمي لرزد. از اين اميد طپش قلب دست از سرش بر داشت
آن وقتها که پايش درد نمي کرد، هر سال خودش مي رفت سر خاک پسرش. گلاب و حلوا مي برد.
به مقبره دار پول مي داد سنگ قبر آن ناکام را با گلاب مي شست. روي سنگ قبر نوشته شده بود :
حسين نوريان و سال تولد و مرگ با خطوط ريزتر زير نامش کنده شده بود .
مهر ماه گفته بود :
دختر خاله ،به آقاي «شغال » پول بده ،يک شعر با ماده تاريخ بگويد و وادار رو سنگ قبرش بکنند .
کمي گلاب نگه مي داشت و چند قطره روي تک تک گورهاي شوهر، مادر و پدرش مي ريخت. جمعشان جمع بود جاي توران خالي
بود. قبر او هم کنار پسرش آماده بود. در گور خودش خوابيده بود و به اصطلاح پرو کرده بود. تنگ بود دستور داده بود گشادش
کنند. سنگ مزارش هم آماده بود. منتهي تاريخ مرگ نداشت.
خوب اگر مي مرد سليم يا مراد يا هستي يا شاهين آنقدر عرضه داشتند که وادارند که تاريخ وفات را روي سنگ مزار بکنند.
لاي کفنش هم که از کربلا خريده بود پنج هزار تومان پول بابت خرج کفن و دفن گذاشته بود. وصيت نامه هم نوشته بود و روي
کفنش گذاشته بود
باز کمي اضطرب دلش را در مشت مي فشرد. نفسش گرفت دهانش تلخ و خشک شد. گوشش صدا کرد. انگار يک جارو را با آب
سرد خيس کرده بودند و به پشتش مي کشيدند. زانوهايش چنان درد گرفت که ايمانش را به باد داد. کاش همان وقت مي مرد.
همه چيز که آماده بود. سر شب يا آخر شب سليم و هستي مي آمدند و نعشش را پيدا مي کردند. و سليم قرآن مي آورد و يک
شمع روشن بالاي سرش مي گذاشت . فکر کرد از همين حالا يک دستمال زير چانه اش ببندد تا دهنش کج نشود .يادش باشد ،
چشم هايش که به عزرائيل افتاد ، آن ها را محکم ببندد وگرنه چشم ها وق زده بيرون مي جهد و هر که در قبر رويش را باز بکند
خيال مي کند چشمش همچنان دنبال دنيا بوده . سر مهر ماه را که روي سنگ لحد گذاشتند چشم چپش باز بود .
انگار مي پرسيد : چرا من ؟ ديگر نتوانست روي صندلي بروجردي توي ايوان بر آفتاب بند بشود. لنگان خود را تا دم در ساختمان
رسانيد و در را باز کرد.
کرکره ي مغازه ي تعمير موتور سيکلت تيمور خان پائين بود و قفل بزرگي که در ته کرکره زده شده بود، نشان مي داد که اين در
تا چندين و چند روز ديگر باز نخواهد شد. مغازه ، گاراژ خانه ي توران جان بود و تيمور خان مستأجرش. نه سر قفلي گرفته بود نه
مثل همه صاحب ملک ها، اين همه سال يک شاهي به مال الاجاره اضافه کرده بود. حتي خودش به تيمور خان زن پسند کرده و
گرفته بود، سر به زيرترين شاگردهايش، مريم. خودش خواستگاري رفته، بله بران کرده ـ اختر ايران و مهر ماه را مثل فرفره
دوانده ـ شام عروسي را در خانه خودش بر پا کرده عروس کشان کرده محمد آقا جلو عروس آينه گرفته ـ از در حياط خانه اش
عروس و داماد را چند قدم بالاتر به خانه تيمور خان برده ـ خودش دست به دستشان داده ـ يک سکه طلاي ناصرالدين شاهي کف
دست عروس گذاشت ـ رونما ـ و تور سر عروس را خودش برداشته بود ـ البته تيمور خان هم رونما
داده بود ـ آن همه دعاي خير خوانده و به هردوشان فوت کرده ـ اسفند و اسفند دانه که جاي خود دارد .
اسم پسر ارشدشان را خودش محسن گذاشته بود، اما هر چي به بچه ور رفته بود بچه چيزي نشده بود. الفبا را ياد گرفته، اما
خطوط مشق هايش را عمودي مي نوشته نه افقي. جدول ضرب را هم با همه ي سرو کله زدن ها تا پنج پنج تا بيست و پنج تا بيشتر
ياد نگرفته و تازه به جاي جدول ضرب مي گفت جدول زرد.تا پشت لبش سبز شد اول سوار دو چرخه مي شد، گاهي راست روي
دوچرخه مي ايستاده و مي رانده. بعد پررو شد سوار موتور شده، به دختر همسايه، فريده که بيشتر وقتها در ايوان مي پلکيده
اشاره مي کرده، فريده را ترک موتور مي نشانده لوله اگزوز موتور را دست کاري مي کرده سر و صدا راه مي انداخته تا موتور تاپ
تاپي ـ به قول خودش ـ آخرين حد صدا را بدهد و همسايه ها را عاصي بکند.
نه، محسن به هيچ صراطي مستقيم نمي شد. تا اينکه به صوابديد توران خانم به سربازي رفت.
توران خانم وا داشتش تا در رسته موتوري نام بنويسد و رانندگي ياد بگيرد و تا سرباز است تصديق را بگيرد که نگرفت، بعد
گرفت. توران خانم سه ماه اجاره مغازه را نبخشيد، سر شکن کرد روي اجاره ماه هاي بعد و
تيمور خان را وا داشت براي محسن يک وانت قسطي بخرد. حالا ديگر محسن سر به راه شده بود. از برکت وانت بود يا برکت
سربازي، نه تيمور خان مي دانست نه توران خانم. محسن ساعت چهار صبح پا مي شد و با وانت به ميدان امين السلطان ميرفت و
تره بار مي خريد .
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار