آیا ترامپ به سوی تنشزدایی با ایران حرکت میکند؟

اکو ایران/ متن پیش رو در اکو ایران منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست.
هیچیک از توصیفهای سنتی درباره نظم جهانی دیگر کاربرد ندارند. سیستم بینالمللی نه تکقطبی است، نه دوقطبی، و نه چندقطبی. اما حتی در جهانی بدون ساختار پایدار، دولت ترامپ همچنان میتواند از قدرت آمریکا، اتحادها و دیپلماسی اقتصادی خود برای کاهش تنش، به حداقل رساندن درگیریها و ایجاد حداقلی از همکاری میان کشورها، چه بزرگ و چه کوچک، استفاده کند. این میتواند به ترامپ کمک کند تا در پایان دوره دوم خود، ایالات متحده را در موقعیتی بهتر از زمان آغاز آن قرار دهد، هدفی که او به دنبال آن است.
به باور بسیاری از تحلیلگران، با حضور دوباره دونالد ترامپ در کاخ سفید، آنچه بیش از همه در خطر قرار دارد، نظم لیبرال بینالمللی است.
مایکل کیمج در فارنافرز جهان پس از در هم شکستن نظم سابق و جایگاه ابر قدرتها در آن را بررسی کرده است. اکوایران این یادداشت را در سه قسمت ترجمه کرده که بخش اول آن پیش از این با عنوان «بازگشت ترامپ در زمانه رقص ملل قرن بیستویکم؛ سیاست خارجی ترامپ از کجا ریشه میگیرد؟» و بخش دوم آن با عنوان «چرا ترامپ هم سو با پوتین، شی، مودی و اردوغان شده است؟» منتشر شده و در ادامه قسمت سوم و پایانی آن را میخوانید:
چرا بیطرفی؟
چین و هند درباره جنگ روسیه ملاحظاتی دارند، اما همراه با برزیل، فیلیپین و بسیاری از قدرتهای منطقهای دیگر، تصمیم گرفتهاند روابط خود را با روسیه حفظ کنند، حتی در حالی که پوتین در حال نابود کردن اوکراین است. حاکمیت اوکراین برای این کشورهای «بیطرف» اهمیتی ندارد، زیرا در مقایسه با ارزش یک روسیه باثبات تحت حکومت پوتین و ادامه معاملات انرژی و تسلیحاتی، موضوعی ناچیز به شمار میرود.
این کشورها ممکن است خطرات پذیرش تجدیدنظرطلبی روسیه را دستکم بگیرند، چراکه این روند میتواند نه به ثبات، بلکه به جنگی گستردهتر منجر شود. چشمانداز اوکراینی که تجزیه شده یا شکست خورده است، همسایگان آن را به وحشت خواهد انداخت. استونی، لتونی، لیتوانی و لهستان اعضای ناتو هستند و به ماده ۵ این پیمان، که تعهد دفاع متقابل را تضمین میکند، دلگرماند. اما این ماده توسط ایالات متحده تضمین شده است و ایالات متحده بسیار دور است. اگر لهستان و جمهوریهای حوزه بالتیک به این نتیجه برسند که اوکراین در آستانه شکست است و این شکست، حاکمیت آنها را نیز به خطر میاندازد، ممکن است تصمیم بگیرند که مستقیماً وارد جنگ شوند. روسیه نیز ممکن است با گسترش جنگ به آنها پاسخ دهد.
نتیجهای مشابه میتواند از یک معامله بزرگ میان واشنگتن، کشورهای اروپای غربی و مسکو حاصل شود، توافقی که جنگ را بر اساس شرایط روسیه به پایان برساند اما تأثیری رادیکال بر همسایگان اوکراین بگذارد. این کشورها که از یکسو از تجاوز روسیه و از سوی دیگر از رها شدن توسط متحدانشان هراس دارند، ممکن است تصمیم بگیرند که پیشدستانه وارد عمل شوند. حتی اگر ایالات متحده در بحبوحه یک جنگ سراسری در اروپا کنار بماند، فرانسه، آلمان و بریتانیا احتمالاً بیطرف نخواهند ماند.
اگر جنگ اوکراین به این شکل گسترش یابد، نتیجه آن تأثیر چشمگیری بر اعتبار ترامپ و پوتین خواهد داشت. غرور، که همواره در روابط بینالملل نقش دارد، در اینجا نیز خود را نشان خواهد داد. همانطور که پوتین نمیتواند شکست در جنگ با اوکراین را بپذیرد، ترامپ نیز نمیتواند «اروپا را از دست بدهد». از دست دادن قدرت و نفوذ نظامیای که ایالات متحده از حضور خود در اروپا به دست آورده است، برای هر رئیسجمهور آمریکایی تحقیرآمیز خواهد بود. انگیزههای روانشناختی برای تشدید تنشها بسیار قوی خواهند بود. و در یک سیستم بینالمللی که بیش از هر زمان دیگری شخصیمحور شده است، بهویژه با دیپلماسی دیجیتال بینظم و پرهیاهو، این دینامیک میتواند در جاهای دیگر نیز تأثیر بگذارد و به درگیریهایی میان چین و هند یا میان روسیه و ترکیه منجر شود.
چشمانداز صلح
در کنار این سناریوهای بدبینانه، میتوان تصور کرد که دوره دوم ترامپ چگونه میتواند وضعیت وخیم بینالمللی را بهبود بخشد. ترکیبی از روابط واقعگرایانه آمریکا با پکن و مسکو، یک رویکرد دیپلماتیک در واشنگتن، و کمی خوششانسی استراتژیک شاید به دستاوردهای بزرگی منجر نشود، اما میتواند وضعیت را تا حدی تثبیت کند: نه پایان جنگ در اوکراین، بلکه کاهش شدت آن؛ نه حل مسئله تایوان، بلکه ایجاد موانعی برای جلوگیری از وقوع جنگی گسترده در منطقهی هند-اقیانوس آرام؛ نه راهحلی برای مناقشه اسرائیل و فلسطین، بلکه نوعی کاهش تنش بین آمریکا و جمهوری اسلامی ایران و ظهور دولتی پایدار در سوریه. ترامپ شاید تبدیل به یک صلحطلب تمامعیار نشود، اما میتواند به کاهش جنگ و تنشهای بینالمللی کمک کند.
در دوران بایدن و رؤسایجمهور پیشین، باراک اوباما و جورج بوش، روسیه و چین تحت فشار سیستماتیک واشنگتن قرار داشتند. مسکو و پکن، هم به دلیل انتخاب خود و هم به دلیل غیر دموکراتیک بودن، بیرون از نظم بینالمللی لیبرال قرار داشتند. رهبران روسیه و چین این فشار را بزرگنمایی کردند، انگار که تغییر رژیم سیاست رسمی ایالات متحده باشد، اما اشتباه نمیکردند که در واشنگتن تمایلی به تکثرگرایی سیاسی، آزادیهای مدنی، و تفکیک قوا وجود دارد.
با بازگشت ترامپ به قدرت، این فشار کاهش مییابد. او نسبت به ماهیت حکومتها در روسیه و چین دغدغهای ندارد و کاملاً مخالف ساختن ملتها و تغییر رژیمهاست. بنابراین، هرچند که منابع تنش همچنان باقی خواهند ماند، فضای کلی کمتر تنشزا خواهد بود و ممکن است فرصتهای بیشتری برای تبادلات دیپلماتیک فراهم شود.
در مثلث پکن-مسکو-واشنگتن، امکان انعطاف بیشتر، امتیازدهی در موارد جزئی، و آمادگی بیشتر برای مذاکره و اقدامات اعتمادساز در مناطق جنگی و مناقشهبرانگیز وجود خواهد داشت.
غیر ویلسونیترین رئیسجمهور آمریکا
اگر ترامپ و تیمش بتوانند از این فرصت استفاده کنند، دیپلماسی انعطافپذیر، مدیریت ماهرانه تنشهای مداوم و درگیریهای پیوسته، میتواند نتایج مثبتی به همراه داشته باشد. ترامپ غیر ویلسونیترین رئیسجمهور آمریکا از زمان وودرو ویلسون است. او هیچ علاقهای به ساختارهای فراگیر همکاری بینالمللی مانند سازمان ملل یا سازمان امنیت و همکاری اروپا ندارد. در عوض، او و مشاورانش، بهویژه کسانی که از دنیای فناوری آمدهاند، ممکن است با ذهنیت یک استارتآپ به عرصه جهانی نگاه کنند، شرکتی که بهتازگی شکل گرفته و شاید بهزودی منحل شود، اما توانایی واکنش سریع و خلاقانه به شرایط لحظهای را دارد.
اوکراین نخستین آزمون برای دولت دوم ترامپ است. بهجای دنبال کردن یک صلح شتابزده، دولت ترامپ باید بر حفاظت از حاکمیت اوکراین تمرکز کند، چیزی که پوتین هرگز نخواهد پذیرفت. اجازه دادن به روسیه برای محدود کردن حاکمیت اوکراین شاید ظاهری از ثبات ایجاد کند، اما در نهایت میتواند جنگهای بیشتری را به دنبال داشته باشد. به جای یک صلح خیالی، واشنگتن باید به اوکراین کمک کند تا قوانین درگیری با روسیه را تعیین کند، و از طریق این قوانین، جنگ میتواند بهتدریج کاهش یابد.
ایالات متحده در این صورت خواهد توانست روابط خود با روسیه را به بخشهای مختلف تقسیم کند، همانطور که در طول جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی چنین کرد، پذیرش اختلاف بر سر اوکراین، در عین حال جستوجوی نقاط توافق در زمینههایی مانند منع گسترش تسلیحات هستهای، کنترل تسلیحات، تغییرات اقلیمی، بیماریهای همهگیر، مبارزه با تروریسم، قطب شمال و اکتشافات فضایی. مدیریت بخشی از درگیری با روسیه یک منفعت اساسی برای آمریکا خواهد بود، منفعتی که برای ترامپ نیز مهم است: جلوگیری از یک درگیری هستهای میان ایالات متحده و روسیه.
یک سبک دیپلماسی خودجوش میتواند واکنش به فرصتهای استراتژیک را آسانتر کند. نمونه خوب آن، انقلابهای اروپا در سال ۱۹۸۹ است. فروپاشی کمونیسم و ازهمپاشی اتحاد جماهیر شوروی گاهی بهعنوان شاهکاری از برنامهریزی آمریکا تعبیر میشود، اما سقوط دیوار برلین تقریباً هیچ ارتباطی با استراتژی ایالات متحده نداشت، و فروپاشی شوروی چیزی نبود که دولت آمریکا انتظارش را داشته باشد. همهچیز بر اثر تصادف و شانس رخ داد. تیم امنیت ملی جورج اچ. دابلیو. بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا، در پیشبینی یا کنترل رویدادها مهارت نداشت، بلکه در واکنش مناسب به آنها برتری داشت. نه بیش از حد مداخله کرد (که شوروی را به واکنش وادارد) و نه بیش از حد انفعال نشان داد (که یک آلمان متحد را از ناتو خارج کند). در همین راستا، دولت ترامپ باید آماده باشد تا لحظه را غنیمت بشمارد. برای بهرهگیری از فرصتهای پیشآمده، نباید در سیستمها و ساختارهای بوروکراتیک گرفتار شود.
اما بهرهبرداری از فرصتهای غیرمنتظره مستلزم آمادگی و انعطافپذیری است. در این زمینه، ایالات متحده دو دارایی بزرگ دارد. شبکه اتحادهای بینالمللی که بهشدت اهرم نفوذ واشنگتن و تواناییاش برای مانور دیپلماتیک را تقویت میکند. دیپلماسی اقتصادی آمریکا که دسترسی واشنگتن را به بازارها و منابع حیاتی گسترش میدهد، سرمایهگذاری خارجی را جذب میکند، و سیستم مالی آمریکا را به عنوان گره مرکزی اقتصاد جهانی حفظ میکند.
هیچیک از توصیفهای سنتی درباره نظم جهانی دیگر کاربرد ندارند. سیستم بینالمللی نه تکقطبی است، نه دوقطبی، و نه چندقطبی. اما حتی در جهانی بدون ساختار پایدار، دولت ترامپ همچنان ممکن است از قدرت آمریکا، اتحادها و دیپلماسی اقتصادی خود برای کاهش تنش، به حداقل رساندن درگیریها و ایجاد حداقلی از همکاری میان کشورها، چه بزرگ و چه کوچک، استفاده کند. این میتواند به ترامپ کمک کند تا در پایان دوره دوم خود، ایالات متحده را در موقعیتی بهتر از زمان آغاز آن قرار دهد، هدفی که او به دنبال آن است.