حل معمای هویدا

فرهیختگان/ متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
سیدمهدی موسویتبار| تاریخ تنها روایت قهرمانها نیست؛ گاهی قصه آدمهایی است که نه شمشیر کشیدند و نه انقلاب کردند؛ اما سالها در قلب قدرت ایستادند، چون خیال میکردند میشود با لبخند و سازش، چرخ استبداد را نرمتر چرخاند. این پادکست روایت یکی از همین چهرههاست؛ امیرعباس هویدا. مردی که 13 سال در رأس دولت ایستاد، بیآنکه صاحب قدرت باشد. مردی که توسعه را میخواست؛ اما ابزارش اطاعت بود. در این اپیزود، نه به دنبال تطهیر هستیم و نه صرفاً محکوم کردن. میخواهیم بفهمیم چگونه یک تکنوکرات اهل آمار، در دل یک نظام نفتی و اقتدارگرا، به طولانیترین نخستوزیر تاریخ معاصر ایران تبدیل شد.
این متن بخشی از پادکست «حل معمای هویدا» است که در «رادیوچه» روزنامه «فرهیختگان» منتشر شده است.
۱۳ سال، ۴۷۴۸ روز؛ طولانیترین دوره صدارت در تاریخ معاصر ایران. مردی با گل ارکیدهای همیشهتازه بر یقه و پیپ انگلیسی بر لب و عصایی که بیشتر برای ژست بود تا تکیه. امیرعباس هویدا؛ نخستوزیر روشنفکرمآب پهلوی که متهم شد به ساختن مخوفترین دیکتاتوری نفتی منطقه. کسی که میخواست با «لبخند» و گفتن «بله قربان»، اژدهای استبداد رو رام کنه؛ اما نهایتاً آخرین قربانی اژدها برای چند صباح بقای بیشتر شد. داستان هویدا، برخلاف قوامالسلطنه، داستان «جنگِ قلم و شمشیر» نیست؛ داستانِ «تسلیمِ قلم در برابر شمشیره»، تسلیمی که قرار بود بهای «توسعه» ایران و بقای هویدا باشه، اما نه این شد نه آن. با ما همراه باشید تا ببینیم چطور یک تکنوکراتِ کتابخوون تبدیل شد به ماشینامضای سیستمی رو به فروپاشی.
امیرعباس زمستان ۱۲۹۷ تو تهران به دنیا اومد، اما تهرانو ندید. اون محصولِ «غربت» بود، پدرش، سفیر ایران در منطقه حساس شامات بود و کودکی و نوجوانی امیرعباس، لاجرم در دمشق و بیروت گذشت. شامات، در اون مقطع، نقشه سیاسی تازهای پیدا کرده بود که انگلیس و فرانسه اونو کشیده بودن، نقشهای که تا به امروز، سرنوشت منطقه ما رو تحت الشعاع قرار داده؛ نقشهای موسوم به سایکس-پیکو که جا داره در اپیزودی جداگانه بهش بپردازیم.
القصه، در هیاهوی بیصاحابی مملکت، منطقه شامات، تحت نظارت انگلستان، آشیانه امن سازماندهی فرقهای جدید به نام بهائیت شده بود. از قضا سفیر ایران در اونجا هم، یک بهائی دوآتیشه یعنی «حبیبالله عینالملک»، مرید و امینِ بهاءالله، بنیانگذار فرقه بهائیت شده بود. عین الملک که مترجم و دیپلماتی زیرک بود، با «افسرالملوک»، نوه ناصرالدینشاه ازدواج کرد تا پیوندی میان «یک آیین مطرود» و «اشرافیت قجری» برقرار کنه. عینالملک، مردی بود که نفوذشو از طریق عکاسی و نزدیکی به محافل خاص به دست آورده بود و همین روحیه یعنی «نزدیکی به کانون قدرت به هر قیمت»؛ ژنی بود که پسرش، یعنی امیرعباس هویدا اونو بهخوبی به ارث برد. هویدا در فضایی بزرگ شد که تو اون، اعتقاد مذهبی جاشو به «مصلحت سیاسی» داده بود. اون هرچند هیچگاه رسماً خودشو بهایی ندونست، اما سایه این تبار، همواره رو سرش سنگینی میکرد؛ چیزی که نه دربار اونو کاملاً پذیرفت و نه جامعه ایران هرگز اونو فراموش کرد. امیرعباس تو مدرسه فرانسوی «لائیکِ» بیروت درس خوند و به زبان فرانسه از همون کودکی مسلط شد. با مرگ زودهنگام پدرش، مادرش عزم بازگشت به ایران نکرد. بچههاشو همونجا بزرگ کرد و مستقیم به اروپا فرستاد. امیرعباس، سال ۱۹۳۸ (یعنی ۱۳۱۷ شمسی خودمون) به اروپا رفت. تو بروکسل و لندن، شاهد براومدن فاشیسم و شروع جنگ جهانی دوم بود. هویدا تو دانشگاه آزاد بروکسل، لیسانس «علوم سیاسی» گرفت. اون تو این سالها نه یک انقلابی، بلکه یک ناظر مقلد بود و یاد گرفت چطور مثه روشنفکرای اروپایی لباس بپوشه، پیپ بکشه و درباره «عدالت اجتماعی» تو کافهها حرف بزنه، بدون اینکه هرگز بخواهد براش به خیابان بیاد. اون همونجا به محافل روشنفکران ایرانی راه یافت و با صادق هدایت و اطرافیانش حشر و نشر داشت، دورهای هم مارکسیست شده بود و با چهرههایی مثل ایرج اسکندری و احسان طبری رفاقت و همنشینی بههمزده بود، گرایش فکری و کنش اجتماعی هم براش مهم نبود، او صرفاً عاشق فاز روشنفکری اروپایی اون سالها شده بود، این ژستی بود که اون تا پایان عمر حتی تو زندانم، حفظ کرد. امیرعباس سال 1321 به ایرانِ اشغالی برگشت. اون با پارتیبازی داییاش، «عبدالحسین سرداری»، دیپلمات ساکن در اروپا، وارد وزارت خارجه شد. اما استعدادش تو «ایجاد رابطه» سریعتر از استعدادش تو «دیپلماسی» شکوفا شد. اون تو پاریس، آلمان و آنکارا خدمت کرد. اما سکوی پرتاب واقعیش، آشناییش با «عبدالله انتظام» در آلمان بود. انتظام، مرشد و پدر معنوی هویدا شد و اونو با محافل فراماسونری و حلقههای قدرت آشنا کرد. سال 1336، وقتی انتظام به مدیریت شرکت ملی نفت ایران رسید، هویدا رو هم با خودش برد. اونجا بود که هویدا با پول و برنامهریزی آشنا شد. اون تو شرکت نفت، شبکهای از دوستای وفادار ساخت که بعداً جزوی از دولتش شدن. اون سالها، نفت ایران تحت قرارداد جدیدی بانام «کنسرسیوم» که ابتکار آمریکاییها بعد از کودتای 28 مرداد بود، قرار گرفت. به طور خلاصه کنسرسیوم، اسماً، ملی بودن صنعت نفت ایران رو میپذیرفت ولی رسماً نه.
دولت ایران پذیرفته بود که اکتشاف، استخراج و فروش نفت، تا 25 سال در اختیار کنسرسیومی از شرکتهای بزرگ نفتی عمدتاً آمریکایی یا همون 7 خواهران نفتی، قرار بگیره. پس از قرارداد کنسرسیوم تو سال 1945 وظایف شرکت نفت به دو بخش تقسیم شد؛ عملیات صنعتی که دست خارجیها بود و عملیات غیرصنعتی، شامل مسکن، بهداشت، رفاه کارکنان و تدارکات که محدوده دخالت ایرانیها بود. اینجا بود که هویدا، به عنوان عضو هیئتمدیره و دست راست انتظام، پادشاهی میکرد. اون تو بخش عملیات غیرصنعتی، با بودجه زیاد شرکت نفت، یک قفس طلایی ساخت، سطح رفاه کارکنان رو به شدت افزایش داد، خونههای سازمانی، استخر، کلاب و سینماهای اختصاصی. اون یک طبقه متوسط وفادار رو مهندسی کرد و ژست نخستوزیر محبوب رو در حیطه همون کارمندان محدود تمرین کرد. اونجا به این نتیجه رسید؛ کارمندان تا جایی که یخچالشون پر باشه، کاری به قراردادها و زد و بندهای پشت پرده ندارن. بهعلاوه هویدا مدیریت افکار رو هم تمرین کرد؛ او بسیاری از نویسندگان، مترجمان و حتی فعالانِ سیاسی سابق و بعضاً چپگرا رو که بعد از کودتا بیکار یا سرخورده شده بودن، به شرکت نفت آورد. چطور؟ با تأسیس نشریهای به نام کاوش. این نشریه، ویترینِ روشنفکری شرکت نفت بود. هویدا به اونا حقوقهای کلان و دفتر کار شیک میداد و میگفت: «بنویسید، نقد کنید، اما در چهارچوبِ ما.» افرادی مثل «صادق چوبک» و «ابراهیم گلستان» و بسیاری دیگر، مستقیم یا غیرمستقیم زیر چتر حمایتی هویدا و شرکت نفت قرار گرفتن. اون تصور میکرد روشنفکری که زندگیش به پول نفت آغشته بشه، دیگه نمیتونه چریک بشه. اون ژست یک تکنوکراتِ فرهنگی رو برای خودش ساخت. این دقیقاً همون مدلی بود که هویدا بعدها تو دوران نخستوزیریش با تأسیس نهادهای پرزرق و برق فرهنگی و جشن هنر شیراز ادامه داد، یعنی عقیمسازی روشنفکران با تزریق پول؛ چیزی که هویدا نفهمید شاید در بلندمدت و تحت هر شرایطی جواب نده.
سال ۱۳۳۹، ایران در آستانه یک تحول بزرگ بود، بریتانیا، هژمونیشو از دست داده بود و دیگه توان اداره بازیهای پیچیده خاورمیانه رو نداشت. در مقابل، آمریکا با جیبهای پر از دلار، «طرح مارشال» و دکترین «سد نفوذ کمونیسم» وارد میدون شده بود. با تغییر بازیگر خارجی خاورمیانه، شاه دیگه نمیتونست و نمیخواست با رجال استخوندار قدیمی که بوی سیاست انگلیسی میدادن کار کنه که حتی اگر وابسته به انگلیسم نبودن. سیاست انگلیسی یعنی لابی تو پستوی خانه، تفرقه بنداز و حکومت کن و مدیریتِ عشایر؛ اما آمریکا چیز دیگهای میخواست؛ ثبات، آمار، برنامه پنجساله و بوروکراسی اداری. آمریکا میخواست با مدیر وزارتخونهای طرف باشه، نه خان و اشرافزاده. با تغییر بازیگر صحنه، فرصتی بهوجود اومد تا صندلیهای سیاست در ایران، با نسل جدیدِ وابسته به آمریکا پر بشه. نسلی که به سلطنت و قدرت مطلق شاه کاری نداشته باشن؛ نسلی که کانون مترقی، ویترین تمامعیار اون بود و هویدا یکی از چهرههای اصلی اون محفل به حساب میومد. گذار از بریتانیا به آمریکا، گذار از نسل سیاستمداران ادیب، به تکنوکراتهای مهندس بود. برای فهم سیاست ایران در دهههای 40 و 50 و تحولات منتهی به انقلاب اسلامی، شناخت این سیر مهمه. کانون مترقی، تو سالهای بعد از کودتا که فعالیت متشکل حزبی، حساسیت شاه رو برمیانگیخت، بیشتر از اونکه یه حزب باشه، یه کلوب قدرت بود؛ همنشینی تعدادی تکنوکرات جدید که شعارشون اصلاحات از بالا و توسعه زیر نظر اعلیحضرت بود. این نهایت، چیزی بود که بعد از کودتای 28 مرداد، شاهِ محافظهکار، میپذیرفت. کانون مترقی که در چهارچوب منویات شاه عمل میکرد با حمایت مستقیم آمریکاییها و به واسطه «گراتیان یاتسویچ»، رئیس ایستگاه سیا در تهران، تقویت شد.
این مسئله خیلی پنهانم نبود، در محافل روشنفکری و سیاسی اون دوره به اونا، بچههای آمریکایی میگفتن. این کانون دقیقاً پاتوق کسایی بود که زبانِ جدیدِ قدرت رو بلد بودن. اونا تکنوکراتهایی معتقد به نسخههای آمریکایی و همصدای ورود آمریکا به صحنه سیاسی ایران بودن. شرط پیوستن به کانون، تبعیت بلافصل از سلطنت مطلق شاه بود.
حسنعلی منصور، دبیرکل کانون مترقی، فارغالتحصیل دانشکده حقوق و علوم سیاسی بود و شیفته مدلهای آمریکایی. جمشید آموزگار که بعدها وزیر و نخستوزیر شد، دکترای مهندسی از دانشگاه کرنل داشت. علینقی عالیخانی، معمار اقتصاد دهه ۴۰، در غرب درس خونده بود. هویدا هم ویترین نمایشی و مترجم تکنوکراسی نوظهور، به زبان دربار بود. کانون مترقی در واقع دفترچهراهنمای شاه برای عبور از ساختار سنتی به مدرنیته بود. اونا به شاه قول دادن که اگر قدرت رو به این نسل جدید بسپاره، اونا ایران رو به ژاپنِ دوم تبدیل میکنن، بدون اینکه شاه نگرانِ شورش یا تغییر ساختار قدرت در ایران باشه؛ ایدهای که به گواه تاریخ نشدنیه ولی خب شاهو خوب قانع کرد؛ پیشرفت اقتصادی مملکت، بدون دستکاری ساختار سیاسی و منافع ائتلاف قدرت و ثروت حاکم بر کشور.
به هرحال این، نطفه آغاز به کار جریانی بود که تا موعد انقلاب سال 57، اراده ملوکانه رو به قانونِ مملکت تبدیل کرد. ازونجا که ما میخواییم تصویر تحلیلی درستی از اون فضا داشته باشین، باید توضیح بدیم که مدل آمریکایی دقیقاً چیه. سال 1949، یا 1327 شمسی، هری ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا در سخنرانی تحلیفش، 4 اصل اساسی سیاست خارجی این کشور بعد از جنگ جهانی رو شرح داد. نکته چهارمی که اون گفت، در تاریخ معروف شد به «اصل چهار ترومن». این اصل میگفت آمریکا برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم در کشورهای همجوار با بلوک شرق، به این کشورها کمک فنی و اقتصادی میده تا مانع جذب اون کشورا به سوسیالیسم بشه. از نظر آمریکاییها بذر کمونیسم در زمین فقر و ناامنی کاشته میشه، باید این کشورهارو ساپورت کرد تا هم وابستگیشون به آمریکا حفظ بشه و هم انگیزهای برای رو کردن به بلوک شرق نداشته باشن. ایران اولین کشوری بود که قرارداد اصل 4 رو تو سال 1329 با آمریکا بست. اونا پروژههای بزرگی در زمینه مبارزه با مالاریا، لولهکشی آب، اصلاح بذر کشاورزی و تأسیس درمانگاهها انجام دادن.
ویلیام وارن، رئیس این برنامه در ایران بود که قدرتش گاهی با وزرای ایرانی برابری میکرد. بسیاری از جوانان تحصیلکرده که جذب کانون مترقی شدن، در واقع ذیل برنامه اصل 4 ترومن رشد کردن و خیلیاشون در ادارات این برنامه با حقوق دلاری مشغول به کار بودن. بذر این سیاست آمریکا در دهه چهل ثمر داد، با کانون مترقی و از دل کانون؛ حزب ایران نوین. البته اصل 4 ترومن همیشه ثابت نبود و تحولاتی در دورههای بعدی ریاستجمهوری آمریکا از آیزنهاور و کندی تا نیکسون داشت؛ اما ماهیتش در طول جنگ سرد، ثابت بود، مثلاً ترومن صرفاً مسئله رو تکنیکال و در سطح کمکهای فنی و بهداشتی میدید؛ اما کندی معتقد بود، کمک اقتصادی به تنهایی کافی نیست و باید اصلاحات زیربنایی درین کشورها بوجود بیاد تا به مرور بتونن از کمکهای آمریکا بینیاز بشن. مسئله اصلاحات ارضی در همین مقطع از آمریکا برای کشورهای وابسته نسخهنویسی شد. کندی شاه رو وادار کرد علی امینی رو نخستوزیر کنه تا اون ماموریت اصلاحات ارضی در ایران رو به سرانجام برسونه. شاه که از امینی به شدت بدش میومد، خصوصاً سر مخالفت امینی با هزینههای بیرویه نظامی شاه که مخل برنامههای عمرانی بود، نهایتاً با راضی کردن کندی، امینی رو برکنار کرد و اصلاحات ارضی رو با نام جدید انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم، به نام خودش پیوند داد. طرحی که البته موفق نبود؛ شاید در اپیزود دیگهای به مسئله انقلاب سفید بپردازیم، اما اینجا صرفاً خواستیم شرح بدیم که هویدا در چه بستری به نخست وزیری میرسه.
القصه، بعد از امینی، دولت اسدالله علم مأمور پیگیری اصلاحات بود؛ اما اصلاحات نیاز به برنامه داشت و علم، ظرفیت تولید این حجمِ برنامه برای شعارها و هیاهوی رسانهای شاهو نداشت. اینجا بود که کانون مترقی به عنوان یک پیمانکار دولتی عمل میکرد. اونا حدود 200 نفر بودن که لوایح رو مینوشتن، با نظر دربار یکی میکردن و تحویل دولت میدادن. سال 1342، با جلب اعتماد شاه و دربار و ساواک، کانون مترقی تونست سهم عمده انتخابات مجلس بیستویکم یعنی 140 کرسی رو تصاحب کنه. جا داره بگیم بعد از ماجرای نهضت نفت و خطری که سلطنت رو تا مرز انقراض برد، شاه دیگه مجلس رو با اختیارات قانونیش، رها نکرد. هر انتخاباتی، در مجلس، فرمایشی انجام میشد؛ نتایج هم منطبق با تشخیص و میل شاه. مجلس بیست و یکم تغییر نهایی به نفع شاه بود؛ حذف چهرههای سالخورده و با سابقه قجری که البته بعد کودتا اخته شده بودن، با چهرههای اتوکشیده جدید ولی وابستهتر به دربار. هویدا توی خاطراتش از این روزهای مجلس به عنوان پیروزی عقلانیت یاد میکنه، اما حقیقت این بود که مجلس، تبدیل به «اداره تابعه دولتِ مطبوع شاه» شده بود. توی همین مجلس بود که لایحه کاپیتولاسیون با خواست آمریکاییها به تصویب رسید. این وضعیتِ نهاد مجلس، کمابیش تا سال 57 ادامه داشت.
در این دوره مجلس، کانون مترقی، اجازه پیدا کرد که نقاب محفل سیاسی رو کنار بزنه و در کسوت یک حزب اعلام موجودیت کنه. 24 آذر 1342، حسنعلی منصور تأسیس حزب ایران نوین رو اعلام میکنه؛ با شعار پاسداری از انقلاب شاه و ملت؛ امیرعباس هویدا هم، به عنوان قائممقام منصوب میشه. اندکی بعد، شاخه زنان و کارگران و جوانان حزب تشکیل شد، ولی استقبالی از جانب مردم برای اون حزب صورت نگرفت؛ همه چیز فرمایشی و با حکم دربار بود و مردمم اینو میفهمیدن. القصه ۱۷ اسفند ۱۳۴۲، حسنعلی منصور با حکم شاه، مأمور تشکیل کابینه شد.
ترکیب کابینه نشانگر یک گسستِ نسلی در دیوانسالاری ایران بود؛ میانگین سنی وزرا کاهش یافت و چهرههای تکنوکرات تحصیلکرده تو آمریکا (مثل جمشید آموزگار در وزارت بهداری و علینقی عالیخانی در وزارت اقتصاد) جایگزین رجال سنتی شدن. هویدا هم کلیدیترین پست اقتصادی، یعنی وزارت دارایی رو در اختیار گرفت. مأموریت اصلی دولت منصور، اجرای بیچونوچرای انقلاب سفید و تأمین منابع مالی برای نوسازی ارتش بود؛ اما بحران در همون قدم اول نمایان شد: ماجرای کاپیتولاسیون. قصه ازین قرار بود که دولت برای دریافت یک وام ۲۰۰ میلیون دلاری نظامی از آمریکا، ناچار به پذیرش شرط پنتاگون مبنی بر اعطای مصونیت قضایی به پرسنل نظامی آمریکایی در ایران شد. منصور تلاش کرد این لایحه رو در سکوت خبری و با استفاده از اکثریتِ حزبی مجلس تصویب کنه، اما افشای اون توسط مخالفان و سخنرانی شدیداللحن آیتالله خمینی در ۴ آبان ۱۳۴۳ (که منجر به تبعید ایشون به ترکیه و سپس عراق شد)، بحران مشروعیت دولت رو شعلهور کرد. جامعه ایران که کمی قبلتر، در اعتراضات خونین خرداد 42، احساسش درباره اصلاحات آمریکایی رو بروز داده بود، دوباره متشنج شد. میشه در تحلیلی گفت جامعه ایران اصلاحات اون دوره شاه رو فراخوانی برای جلب نظر و کسب مشروعیت، بعد از کودتای 28 مرداد میدونست و خیلی روی خوشی نشون نمیداد. توجه کنین ما هنوز با وقایع سال 57 فاصله داریم و فضا انقلابی نیست؛ بیشتر نوعی خمودگی و قهر سیاسیه. با توجه به تجربه کودتای آمریکایی، تصور ایرانیها، فروختن استقلال کشور به مشتری جدید بعد از بریتانیا، یعنی آمریکا با واسطهگری تکنوکراتهای جدید بود؛ توجه داشته باشین مردم خاطره تحقیرهای دوره هژمونی بریتانیا رو فراموش نکرده بودن، ما درباره مردمی حرف میزنیم که اکثرشون دوره اشغال ایران توسط متفقین و خاطره شکست نهضت نفت رو به چشم دیده بودن؛ پس طبیعیه که به این جریان تازه وارد، با این تحلیل و بکگراند تاریخی، روی خوش نشون ندن. از همین زمان، شکاف تکنوکراتهای آمریکاییمآب نوخاسته دوره شاه، با نهاد مذهب و توده جامعه، تبدیل به تخاصمی آشتی ناپذیر شد، مردم اونارو متملقین دربار و دلالهای فروش کشور به آمریکا میدونستن، منصفانه اینه که بگیم اونا همشون اینطور نبودن، خیلی ازاونا کسایی بودن که دنبال توسعه ایران بودن و فکر میکردن با جلب رضایت شاه و با پذیرش خطوط قرمز، میتونن ایران رو در ریل پیشرفت قرار بدن. در مورد این تکنوکراتها در دهههای 40 و 50 بیشتر صحبت میکنیم؛ اما اینجا صرفاً در مورد درک و دریافت جامعه در اون دوره تاریخی حرف میزنیم.
ازونجا که شاه با تصور غلط از جامعه، همه برنامههای جاری رو به اسم خودش سند میزد، حساسیت جامعه از ابتدای دهه چهل بیش از پیش، متمرکز روی شخص شاه شد؛ پیشتر از این، وجود چهرههای مستقل، مثل قوام و مصدق و امینی و امثالهم، هرچند شاهو میترسوند و دردسرهایی براش درست میکرد، اما این پیامد مثبت رو داشت که همه تقصیرها گردن شاه نیفته، درواقع اینا ضربهگیر سلطنت بودن.
شاه خیلی سخت و دیر متوجه این نکته شد که تاوان قدرت مطلقه و سپردن کار به سیاسیون قدکوتاه و بلهقربانگو، چیزیه که در جامعهشناسی سیاسی بهش میگن «دالِ میانتهی»، یعنی وضعیتی که تمام ناکارآمدیها و فسادها، از ریز تا درشت، گردن رأس هرم بیفته و اساساً چیزی جز رأس هرم دیده نشه. این پدیده که اسمشو میذاریم «تله قدرت مطلقه»، چیزی بود که رضاشاه رو هم از عرش به فرش کوبید. محمدرضا هم چنانچه خواهیم دید، گرفتار همین تله شد و اونم مثل پدرش، برخلاف انتظارات در طرفهالعینی، سقوط کرد.
این موضوع، در خاطرات رجال اون دوره پهلوی، پرتکرارترین دلیلیه که اونا درباره سقوط شاه ذکر میکنن. این پرانتزو تو ذهنتون باز نگه دارین، چون وقتی تجربه اقتصاد سیاسی دهه 40 رو شرح میدیم و به پایان کار هویدا و دستگیر شدنش به دستور شاه میرسیم، بهش بر میگردیم. بگذریم، کار حسنعلی منصور بعد از لایحه کاپیتولاسیون، نهایتاً به ترور ختم شد، توسط محمد بخارایی، جوانی 21 ساله و عضو هیئتهای موتلفه اسلامی. ازین مقطع به بعد، با فروبستگی ساختار سیاسی، حذف احزاب و فرمایشی شدن مجلس و سرکوب صداهای مخالف، امکان کنش سیاسی هم صرفاً محدود شد به تبیعت از شاه و انقلاب سفید، همونطور که بعدها، هم هویدا و هم شاه علنا گفتن که هرکی به منویات انقلاب شاه و مردم اعتقاد نداره، پاسپورتشو بگیره و از کشور بره. درین شرایط، طبیعتا هر نظر و خواست مخالفی، وارد فضای غیررسمی، مبارزات مسلحانه و اقدامات انقلابی میشد؛ که شد! با ترور حسنعلی منصور، شاه، هویدا رو به کاخ نیاوران فراخوند تا سریعاً دولت تشکیل بده.
هویدا 6 بهمن سال 1343، رسما نخست وزیر ایران شد. تحلیلگران و گزارشهای خارجی اون زمان، تقریباً متفقالقول بودن که هویدا مهمانی موقتی است تا زمانی که شاه، مهره اصلیشو پیدا کنه. اما هویدا اولین حرکت سیاسی هوشمندانه خودشو انجام داد: عقبنشینی تاکتیکی. یکی از دلایل نارضایتی مردم در ماههای آخر دولت منصور، افزایش قیمت بنزین و نفت سفید بود. هویدا در اولین اقدام، دستور لغو گرانی سوخت رو صادر کرد. کلاً قیمت سوخت گویا همیشه میزان الحرارت خشم و حساسیت مردم ایران بوده (با کنایه ادا شود!) این کار، فشار اجتماعیو تخلیه کرد و تصویری مردمی و منعطف ازش ساخت.
هویدا درجلسه رأی اعتماد مجلس گفت: «من معجزه نمیکنم، من فقط یک خدمتگزارم.» این جمله، مانیفستِ ۱۳ سال دولتش بود. او واقعاً هم خدمتگزار وفاداری برای شاه بود.
استراتژی هویدا برای بقا، این بود؛ خودشو تا میتونست کوچیک کرد چون دیده بود قدبلندای سیاسی، توسط شاه حذف شدن، اون عمداً میخواست کوچیک به نظر بیاد. به هر صدایی از جانب دربار بله میگفت و هر اتفاق مثبتی رو تماماً به شاه منتسب میکرد. تو رسانه، هر خبر خوبیو سریعاً به اسم اعلیحضرت پیوند میداد و اسم خودشو با همون گردن خمیده و نگاهِ رو به پایینی که داشت، خط میزد یا دستکم ذیل شاه از خودش حرف میزد. برخلاف نخستوزیران پیشین که خودشونو همتراز شاه میدیدن یا حتی منصور که در عین تبعیت از شاه، ژست قدرت خودشو حفظ میکرد و حزب رو قدرتمند و تحت فرمان خودش میخواست، هویدا همه چیزو در اراده ملوکانه هضم کرد. شاه در طول 37 سال سلطنتش، مجموعا 32 کابینه داشت، این یعنی همه دولتها دورهشون کوتاه بود و شاه با هیچکس نمیتونست کار کنه. تنها استثنا، امیرعباس هویدا بود که تونست با همین استراتژی هوشمندانه 13 سال نخست وزیر بمونه، اون رگ خواب شاهو پیدا کرده بود. میدونست هم رضاشاه و هم محمدرضا، نسبت به چهرههای مستقل و قد بلند، آلرژی دارن. هویدا تا تونست در آشکار و نهان، خودشو خاکسار اعلی حضرت کرد.
دوران صدارت هویدا همزمان با دهه چهل شمسی بود، دورهای که در تاریخ ایران معروفه به عصر طلایی اقتصاد کشور. ما از منظر توسعه، دوره نخستوزیری هویدا رو به دو دوره تقسیم میکنیم؛ پیش از شوک نفتی سال 52 و پس از اون. سال 44 تا 51، دوره موفقیت برنامههای توسعه، خصوصاً برنامه چهارم، تحت نظارت تکنوکراتهای غیرسیاسی اون مقطع بود. رشد اقتصادی ایران درین مقطع حدود 10 تا 12 درصد و تورم زیر 3 درصد بود. همزمان با خیز رشد اقتصادی بسیاری از کشورهای توسعهنیافته مثل کره جنوبی، تایوان، ترکیه و برزیل، ایران هم روند رشد اقتصادیشو آغاز کرد، اما با گذشت نیم قرن سرنوشت این کشورها از هم جدا شد. ما میخوایم ضمن شرح زندگی و زمانه هویدا، تحلیلی هم به شما بدیم که چرا این روند در ایران چند سال قبل از انقلاب و دهه 50 متوقف شد و مسیر اقتصاد ایران به انحراف رفت. در واقع پرسش ما، بیش از اینکه به زندگی شخصیش مربوط باشه، معطوف به این سؤال مهم تاریخیه.
پیش از آغاز دهه ۴۰، اقتصاد ایران با بحرانهای ناشی از بیثباتی سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد و سیاستهای انقباضی دولت علی امینی دستبهگریبان بود. در این فضا، محمدرضا پهلوی به این نتیجه رسید که برای بقای سلطنت و جلوگیری از نفوذ کمونیسم، باید اقتصادو به تکنوکراتها بسپاره تا فارغ از مناقشات سیاسی، برنامههای بلندمدت اقتصادی رو پیبگیرن. تنها تضمینی که شاه میخواست، حفظ وضع موجود و بقای سلطنت و حفظ ساختار توزیع رانت و قدرت در کشور بود. این تضمینی بود که هویدا به شاه میداد و متقابلا شاه برای چند سال چندان دخالتی در روند کار برنامهریزی توسعه نمیکرد.
در چنین توازن شکنندهای، سالهای پایانی برنامه سوم توسعه تا سال 46 طی شد و برنامه چهارم توسعه، با هدف تسریع رشد اقتصادی از طریق حمایت از صنایع بزرگمقیاس و مبتنی بر استراتژی جایگزینی واردات، تدوین شد. جایگزینی واردات، استراتژی رایج اون مقطع برای توسعه کشورها بود و مبتنی بر این ایده که کالاهایی که امکان تولید در داخل کشور دارن، با سیاستهای حمایتی دولت تشویق شن. کارخانجات بزرگی نظیر ایرانناسیونال، ذوبآهن اصفهان و اولین مجتمعهای پتروشیمی، کفش ملی، کارخانجات ارج و آزمایش، همه در همین مقطع به بهرهبرداری رسیدن. موفقیتهای این دهه مدیون مدیریت منسجم تیم اقتصادی حاکم بر کشور بود؛ تیمی که 3 چهره اصلیش، معروف شدن به مثلث تکنوکراسی: علینقی عالیخانی در وزارت اقتصاد، مهندس صفی اصفیا در سازمان برنامه و مهدی سمیعی در بانک مرکزی. عالیخانی با ادغام وزارتخانههای بازرگانی و صنایع، یک «ابر وزارتخانه» ایجاد کرد تا فرایند مجوزها، گمرک و حمایت از صنایع رو یکپارچه کنه و با جلب اعتماد بخش خصوصی، موفق شد نرخ رشد صنعتی ایران رو به ارقام بیسابقهای برسونه. اگر عالیخانی موتور محرک صنعت رو در اختیار داشت، صفی اصفیا در سازمان برنامه، مغز متفکر تخصیص منابع و طراحی پروژههای کلان زیرساختی محسوب میشد. اون با سبقه مهندسی، نگاهی فنی و غیرسیاسی به توسعه داشت. اصفیا نقشِ واسطه، میان رویاهای بلندپروازانه شاه و محدودیتهای فنی و بودجهای رو بازی میکرد. درین زمینه اصفیا و سایر اضلاع، تونستن برای چند سال دربار و سایرگروههای ذینفع رو از دخالتهای کلان، در ازای اعطای رانت و سهیمسازی اونا در صنایع، منصرف کنن. ضلع سوم این مثلث هم، مهدی سمیعی، رئیس کل بانک مرکزی بود. اون وظیفه داشت تا از «ارزش پول ملی» و «ثبات قیمتها» در کوران رشد دورقمی محافظت کنه، تا امنیت سرمایهگذای برای بخش خصوصی حفظ بشه. قدرت واقعی این مثلث در «هماهنگی» اونا نهفته بود. عالیخانی، اصفیا و سمیعی، برخلاف وزرای سنتی که مدام در حال رقابت و زیرآبزنی بودن، جلسات هفتگی و غیررسمی منظمی داشتن تا تضادهای میان سیاستهای پولی، برنامهریزی و صنعتی رو حل کنن و همچنین تونستن به واسطه نقش کاتالیزور و لابیگری که هویدا داشت، تا جای ممکن دربارو از روندهای کلان دور نگه دارن.
هویدا با «بلهقربانگویی» به شاه و راضی نگه داشتن دربار از طریق توزیع رانت در حواشی قدرت، فضایی امن و به دور از تنشهای سیاسی برای این سه تکنوکرات فراهم کرد تا اونا کار فنی خودشونو پیش ببرن. اون در واقع اصطکاکِ میان «میل به قدرتِ مطلقِ شاه» و «نیاز به عقلانیتِ تکنوکراتها» رو مدیریت میکرد. با وجود موفقیتهای ظاهری، برنامههای سوم و چهارم حامل تضادهایی هم بودن که در دهههای بعد به بحران تبدیل شدن. تمرکز بیش از حد بر صنعت باعث شد بخش کشاورزی با کاهش سهم بودجه (از ۲۱ درصد در برنامه سوم به ۸ درصد در برنامه چهارم) روبهرو شه. این امر مهاجرت گسترده روستاییان به حاشیه شهرها رو رقم زد. به علاوه این برنامهها فاقد رویکردی به توزیع درآمد بودن و رفته رفته زمینه شکاف درآمدی و افزایش ضریب جینی طی این سالها گذاشته شد.
همه این پیامدها در این سالها عواملی مکمل برای شکلگیری آتش انقلاب تو کشور بودن. مهمترین مسئله در این سالها، فساد سیستماتیک بود. هویدا به عنوان نخستوزیر و تسهیلگر این برنامهها، برای جلب حمایت دربار، اجازه داد نوعی «فساد سیستماتیک» در متن توسعه ریشهدوانی کنه. اون از سالها پیش معتقد بود تا زمانی که شکم اکثر مردم سیر باشه، کسی به قراردادهای نفتی و رانتهای درباری اعتراض نمیکنه. هویدا، فساد رو از پیامد طبیعی حکمرانی تبدیل به ابزار حکمرانی کرد. او معتقد بود تنها با این ابزار، امکان تداوم سیاستها و مهمتر از اون، تداوم بقای خودش در قدرت ممکنه. مصادیق متعددی درین زمینه وجود داره، که بعدها از اسناد ساواک و خاطرات رجال اصلی اون دوره مثل اسدالله علم و پرویز راجی، دست راست هویدا، به دست ما رسیده.
هویدا سیستم پرداخت نقدی مستقیم به افراد تأثیرگذارو، تحت عنوان «هزینههای سری» نهادینه کرد. این مبالغ خارج از نظارت دیوان محاسبات و مستقیماً با دستور نخستوزیر پرداخت میشد. پرویز راجی، مشاور هویدا میگه ما لیستی داشتیم که مطابق اون، باید ماهیانه مبالغی رو به افراد مشخصی در قالب پاکتِ هدیه، پرداخت میکردیم. اساساً بخشی از بودجه نخستوزیری تحت عنوان بودجه محرمانه به همین امر اختصاص داشت. بهعلاوه، هویدا برای حفظ وفاداری نمایندگان مجلس و سنا، مجوزهای انحصاری واردات کالاهای اساسی را به اونا میسپرد. در اوایل دهه 50 که کشور با بحران مسکن و ساختوساز مواجه بود، رانت واردات سیمان، در اختیار تعدادی از نمایندگان بانفوذ مجلس قرار داشت. هویدا به عنوان نخستوزیر، رئیس هیئتامنای بنیاد پهلوی بود. این بنیاد، تحت فرمان شاه، مرز بین اموال عمومی و دارایی خصوصی دربار رو از بین برده بود. بنیاد پهلوی صاحب بانک عمران و مجموعهای از هتلهای زنجیرهای (مانند هایت و هیلتون) بود. هویدا با تصویب لوایحی، این نهادو از پرداخت مالیات معاف کرد و وامهای کلان دولتی با سود ناچیز به سمت پروژههای بنیاد سرازیر میکرد.
در دوران هویدا و با افزایش درآمدهای نفتی، خریدهای خارجی (نظامی و صنعتی) به شدت افزایش یافت. هویدا سیاست چشمپوشی رو، در قبال دخالت خانواده سلطنتی در این قراردادها پیش گرفت. شهرام پهلوینیا، پسر اشرف پهلوی، در قراردادهای ساختوساز و مسکن دولتی و غلامرضا، برادر شاه، در قراردادهای نظامی و تجهیزات ارتش، پورسانتهای ۱۰ درصدی دریافت میکردن تا شرکتهای خارجی عمدتاً آمریکایی و انگلیسی، برنده مناقصه بشن. به خصوص بعد از انفجار قیمت نفت در سال 52 و جنون شاه در خرید تسلیحات، سفره توزیع رانت و فساد در خریدهایی که با مدیریت ارتشبد طوفانیان تحت فرمان مستقیم خود شاه صورت میگرفت، به شدت گسترده شد.
بر اساس اسناد، طوفانیان رقم دقیق پورسانتهای دریافتی از شرکتها رو به شاه گزارش میداد. شاه معمولاً دستور میداد که درصدی (معمولاً نیم درصد) به خودِ طوفانیان برسه و مابقی به افراد مورد نظر شاه که اغلب از اعضای خانواده سلطنتی بودن پرداخت شه. کار به قدری بالا گرفت که پای خارجیها هم به پرونده فساد خریدهای نظامی شاه باز شد. یکی از مستندترین پروندههای پورسانت که در تحقیقات کنگره آمریکا (توسط کمیته چرچ) فاش شد، مربوط به شرکت اسلحهسازی نورتروپ بود. نورتروپ برای فروش هواپیماهای خودش به ایران، از واسطههایی با نام برادران لاوی (یعنی آلبرت و مُردخای لاوی) استفاده میکرد.
تحقیقات نشون داد که نورتروپ میلیونها دلار پورسانت، به این واسطهها پرداخت کرده تا اونا این مبالغ رو به مقامات بانفوذ ایرانی (از جمله برخی تیمسارهای نیرو هوایی و اعضای دفتر نخستوزیری) برسونن. پرونده دیگه، مربوط به خرید جنگندههای اف-۱۴ بزرگترین قرارداد نظامی تاریخ ایران بود که با جنجالهای مالی گستردهای همراه شد. تحقیقات سنای آمریکا فاش کرد که شرکت گرومن، مبلغ ۲۸ میلیون دلار به عنوان پورسانت به شرکتهای واسطهای که توسط شهرام پهلوینیا (فرزند اشرف پهلوی) مدیریت میشدن، پرداخت کرده.
در جریان تحقیقات وزارت دادگستری آمریکا، مشخص شد که شرکت «بل هلیکوپتر» مبالغی رو به عنوان «هزینه بازاریابی» به مقامات ایرانی پرداخت کرده. با ورود رسانههای خارجی، دیگه نمیشد مسئله رو انکار کرد. یکی از معدود مواردی که به دلیل وقاحتِ بیش از حد، منجر به برخورد ظاهری در دوره هویدا شد، پرونده دریادار رمزی عطایی (فرمانده نیروی دریایی) بود. عطایی در جریان خرید ناوها و تجهیزات نیروی دریایی از ایتالیا و انگلیس، مبالغ هنگفتی رشوه دریافت کرده بود. اون در سال ۱۳۵۴ به دلیل اختلاس و دریافت پورسانت غیرقانونی محاکمه و خلع درجه شد. با این حال، اونچه از اسناد و خاطرات منتشر شده از گستردگی فساد دهه 50 میشه گفت، اینه که بعد از رسانهای شدن بیش از حد فسادها، سیستم به یک قربانی برای سفیدشویی نیاز داشت تا توجهات از پورسانتهای بزرگتر خاندان سلطنتی منحرف بشه.
جدا از خریدهای نظامی که البته خیلی در اختیار هویدا نبود، در بسیاری از پروژههای زیرساختی رانت اطلاعات، یکی از اهرمهای نخست وزیر برای جلب حمایت و ائتلاف با چهرههای سیاسی بود. مثلاً پروژه نوسازی اراضی عباسآباد یکی ازین موارده.
پیش از اینکه شرکت نوسازی عباسآباد (وابسته به دولت هویدا) این پروژه رو علنی کنه، حلقهای از نزدیکان دربار و وزرا از محدوده دقیق تملک اراضی باخبر شدن. بخش وسیعی از این تپهها که اراضی بایر محسوب میشد، توسط افراد متصل به شبکه قدرت با قیمت ناچیز خریداری شد. پس از اعلام رسمی طرح «شهستان پهلوی»، قیمت این زمینها هزاران برابر افزایش پیدا کرد و دولت ناچار شد برای بازپسگیری بخشی از اونا مبالغ هنگفتی از بودجه عمومی رو به این مالکین جدید بپردازه. خرید زمین، زودتر از اعلام پروژهها، توسط افراد وابسته به دربار، یکی از رایجترین و سادهترین روشهای توزیع رانت و خرید وفاداری بود. موارد متعددی در اسناد و خاطرات موجوده، مثل رانت اراضی لواسان که بخش زیادیش به امرای ارتش رسید و رانت اراضی شمال در پروژههای نمکآبرود و کلاردشت، نوشهر، رامسر و جادهکشی و برقرسانی و غیره که عمدتاً در انحصار بنیاد پهلوی بود.
به هرجهت هویدا معتقد بود این فسادها هزینهای است که برای ثبات و تداوم سیاستها باید پرداخت. اون بدش نمیومد کشور توسعه پیدا کنه، اما مشکل این بود که هزینه اصلاحات، نه در فساد و توزیع رانت و بقای ساختار سنتی اداره کشور و خفه کردن صدای مخالف، بلکه در اصلاح همه ایناست و خب درون سالها حتی حرف زدن از این موارد هزینه گزافی داشت. اونچه برای ما به عنوان یک آموزه تاریخی از حیات سیاسی هویدا باقی میمونه همینه. هویدا فکر میکرد هم میشه توسعه پیدا کرد، هم دهن همه مخالفانو با پول بست، هم سلطنت مطلقه حفظ بشه، هم خارجیها راضی باشن، هم شاه راضی باشه و هم خودش در متن قدرت باقی بمونه. این تفکرِ هم خدا و هم خرما، به گواه تاریخ، نمیتونه ادامه پیدا کنه. وضعیت شکننده حکمرانی در اون سالهای ایران مستعد یک تلنگر بود.
دیری نگذشت که ماه عسل تداوم سیاستهای توسعهای به پایان رسید. نقطه عطفِ فروپاشی، سال ۱۳۵۲ بود؛ سالی که انفجار قیمت نفت، توازنِ لرزان میان عقلانیتِ تکنوکراتیک و اراده ملوکانه رو درهم شکست. شوک نفتی اکتبر سال 1973 زمانی آغاز شد که کشورهای عربی در واکنش به دخالت آمریکا در جنگ یوم کیپور بین اسرائیل و مصر، صادرات نفت رو تحریم کردن. ظرف چند ماه قیمت نفت از بشکهای سه دلار به رقم افسانهای 12 دلار رسید، یعنی چهار برابر. با ورودِ سیلآسای دلارهای نفتی، شاه دیگه نیازی به عقلانیت احساس نمیکرد. اون دچار جنونی در خرید تسلیحات، بلندپروازیهای بیرویه و نشنیدن هر صدای کارشناسی و بدبینی به تمام توصیههای مشفقانه حتی از همون بلهقربانگوهای بیخطر شد.
تیم اقتصاددانان و تکنوکراتها مدام به هویدا و دربار توصیه میکردن که این سیلِ درآمدهای ارزی نباید به یکباره وارد اقتصاد کشور بشه؛ بلکه باید طبق برنامه و متمرکز بر سرمایهگذاریهای بلندمدت مصرف بشه. شاه اما با همه اونا مخالفت کرد. اون به این نتیجه رسید باید مسیر 100 ساله کشورهای توسعهیافته ظرف 5 سال طی بشه. محمدرضا شاه با کلیدواژه عبور از دروازههای تمدن، تذکرهای پیدرپی کارشناسان سازمان برنامه و وزارتخانههارو نادیده گرفت. تاریخنگاران اقتصادی ازین دوره به غروب تکنوکراسی تعبیر میکنن. نقطه عطف این غروب دلخراش، در همایش اقتصادی رامسر (که از۱۰ تا ۱۲ مرداد سال ۱۳۵۳ برگزار شد) رقم خورد. شاه تمام بدنه کارشناسی و اجرایی کشورو به اقامتگاه تفریحی خودش در رامسر دعوت میکنه تا خط مشی آینده کشورو تا ریزترین جزئیات، مطابق خواست خودش تثبیت کنه. در این کنفرانس، عبدالمجید مجیدی (رئیس سازمان برنامه) و معاونانی چون کنستانتین مُژلومیان و برخی دیگر، گزارشاتی ارائه دادند که در اون بر محدودیتهای زیربنایی کشور (در بنادر و شبکه برق) تأکید شده و هشدار دادن که تزریق بیمحابای نقدینگی منجر به تورم ویرانگر خواهد شد. شاه با عصبانیت، جلسه همفکری رو قطع کرد و گفت: «من به این صحبتهای بیهوده عقیده ندارم. شما اقتصاددانان نمیفهمید چی میگید.» اون بعدش دستور داد حجم برنامه پنجم توسعه بدون توجه به ظرفیت جذب اقتصاد، دوبرابر بشه. تصمیمی که با هیچ عقل سلیمی جور در نمیومد. عبدالمجید مجیدی، رئیس وقت سازمان برنامه بعدها تو خاطراتش میگه همه بدنه سازمان برنامه، یکصدا مخالف برنامه شاه بودن اما با دیدن تندی شاه و بیتفاوتی هیئت وزیران، دیگه جرئت ابراز مخالفت نداشتن. هویدا نه تنها مقاومتی نکرد، بلکه در روز اول همایش با تعریف و تمجید از نظرات شاه، فضا رو برای سرکوب کارشناسا آماده کرد.
با تب تند اراده ملوکانه، مدیران مستقلی که در دهه ۴۰ ستونهای توسعه بودند، یکی پس از دیگری حذف یا حاشیهنشین شدن. البته این روند از مدتی قبل آغاز شده بود. خداداد فرمانفرمائیان، رئیس سازمان برنامه و بودجه در دوره نگارش برنامه پنجم توسعه، به دلیل مخالفت با خریدهای بیرویه نظامی شاه که مخل برنامههای عمرانی و برنامههای مربوط به عادلانه کردن توزیع درآمد در بهداشت و آموزش بود، با برخورد تند و توهینآمیز شاه کنارگذاشته شد. اون تو خاطراتش نقل میکنه که شاه به شدت تغییر کرده بود و دچار نوعی «مگالومانیا» (یا جنون قدرت) شده بود که دیگه نه محدودیتی برای خودش میدید و نه تاب گوشزد شدن هیچگونه محدودیتی در برابر برنامههاشو داشت. اون میگه، شاه تو همه تصمیمات دخالت میکرد. زیر گزارشهای ریز فنی خط میکشید و اونارو رد میکرد. تصور میکرد اطلاعاتی داره که کارشناسا ندارن. فرمانفرمائیان در دیماه سال 51 و در نتیجه این روند استعفا داد.
علینقی عالیخانی، معمار اقتصاد دهه چهل، خیلی زودتر از بقیه فهمیده بود که در بر پاشنه دیگری میچرخه و مجالی برای توسعه کشور نیست. اون سال 48، به دلیل مخالفت با دخالتهای مستقیم شاه در جزئیات صنعتی و اونچه اون «سلطانیزم» حاکم بر بوروکراسی مینامید و نهایتاً به دلیل گزارش دادن فعالیتهای مالی غیرقانونی غلامرضا پهلوی، برادر اعلیحضرت، مورد غضب شاه واقع شد؛ از وزارت اقتصاد کنار گذاشته شد و بعد هم برای همیشه از کارهای دولتی کنارهگیری کرد.
صفی اصفیا که سالها رئیس سازمان برنامه بود و نهایت تلاششو طی سالها در قانع کردن شاه و هویدا درباره ویرانگر بودن روند پیشِ رو کرده بود، در دهه 50، به یک مقام مشورتی و تشریفاتی (به عنوان وزیر مشاور) منصوب شد. اصفیا میدونست سیستم در حال فروپاشیه، اما به جای تقابل، به یک ناظرِ منفعل تبدیل شد که تنها دستورات دربارو کانالیزه میکرد.
مهدی سمیعی که روزگاری نماد استقلال بانک مرکزی بود، به دلیل مخالفت با سیاستهای تورمزای شاه و دخالتهای سیاسی در سیستم بانکی، به سمتی تشریفاتی در بانک توسعه کشاورزی فرستاده شد، چیزی که خودش اونو یک توهین و تبعید تلقی میکرد.
این تصفیه عقلانیت باعث شد که سالهای ۵۴ تا ۵۷، شاه با حلقهای از افراد متملق محاصره شه، دقیقاً مشابه وضعیت پدرش تو سالهای پایانیش؛ توسط کسایی که تا آغاز فریادهای خیابان در سال 57، جز بر خوشامد و تأیید اوامر ملوکانه سخنی به میان نیاوردن. هویدا هم در چنین شرایطی به صف تابعین محض شاه پیوست. شاه تصور میکرد این ثروت بادآورده میتونه میانبری برای رسیدن به ژاپن باشه. اما نتیجه، ورود به گرداب بیماری هلندی بود. نرخ تورم که در سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۰ به طور میانگین بین 1.5 تا 2.6 درصد بود، در سال ۱۳۵۶ به 25 درصد رسید. سهم کشاورزی در تولید ناخالص داخلی که در سال ۱۳۴۲ حدود ۲۵ درصد بود، سال ۱۳۵۶ به کمتر از ۹ درصد سقوط کرد. روستاییانی که دیگر توان رقابت با محصولات ارزان وارداتی رو نداشتن، زمینها رو رها کرده و به حاشیه شهرها کوچ کردن؛ پدیده حلبیآبادها و سیل بیکارانی که به شهرها هجوم میاوردن، در همین سالها فراگیر شد.
با تزریق بیمحابای دلارهای نفتی به بازار، ارزش ریال به طور مصنوعی بالا نگه داشته شد، ایران تبدیل به بهشت واردات شد، صنایعی که قرار بود کالای جایگزین واردات تولید کنن، دیگه توان رقابت با واردات ارزان قیمت رو نداشتن. سال ۱۳۵۴، به دلیل خریدهای بیرویه دولتی، در یک فقره بیش از ۲۰۰ کشتی در بندر خرمشهر معطل موندند. زمان انتظار برای تخلیه به ۱۸۰ روز رسید و دولت سالانه بیش از ۱ میلیارد دلار جریمه معطلی (دموراژ) به شرکتهای خارجی پرداخت میکرد؛ مبلغی که در تاریخ حمل و نقل بینالملل رکورد به حساب میومد.
عمیقترین پیامد این دوران، در ضریب جینی و توزیع ثروت نمودار شد. به نظر تحلیلگران تاریخ معاصر ایران، این یکی از مهمترین محرکهای انقلاب اسلامی سال 57 بود. ضریب جینی ایران از حدود 0.45 در اواسط دهه ۴۰ به بالای 0.50 در سال ۱۳۵۴ رسید. این عدد که رکوردی در آسیا به حساب میومد، نشون میداد ایران به یکی از ناعادلانهترین کشورهای جهان از نظر توزیع ثروت تبدیل شده است، حالا براتون قابل درکتر میشه که چرا درون سالها جامعه نسبت به ریخت و پاشهای جشنهای 2500 ساله اونقدر خشم و نفرت بروز میداد. جامعه بیشتر از فقر، از تبعیض و فساد به ستوه اومده بود. هویدا به جای پذیرش خطای استراتژیک در تزریق پول، بازار رو متهم به گرونفروشی کرد. او با تشکیل کمیتههای مبارزه با گرانفروشی، بیش از ۸۰۰۰ بازرگان و کاسب را بازداشت و جریمه کرد. این دست اقدامات تأثیر زیادی در پیوستن بازاریان، به صف مخالفان انقلابی داشت. برادر هویدا، فریدون در کتاب معروف خودش، سقوط شاه، میگه برادرش امیرعباس در اواخر صدارت کاملاً میدانست که اوضاع از کنترل خارج شده، اما به دلیل ترس از خشم شاه و از دست دادن جایگاه، تنها به توجیه آمارهای غلط میپرداخت. او سیاستمداری بود که میدید چگونه اژدهای تورم و فساد، در حال بلعیدنِ ثباتِ ۱۳ ساله اوست، اما همچنان با لبخند بر لب، ارکیدهاش رو تازه نگه میداشت.
در نیمه سال ۱۳۵۶، پیامدهای بیماری هلندی و هشدارهای نادیده گرفته شده تکنوکراتهایی که همشون حذف شده بودن، به نقطهای رسید که کارآمدی روزمره دولت هم به شدت آسیب دید. قطعی گسترده برق در شهرها و کمبود کالاهای اساسی و تورم و بیکاری رو به فزونی از سویی و فشارهای دولت کارتر برای تغییر شیوه حکومت شاه از سوی دیگه، منجر به کنار گذاشتهشدن هویدا به دستور شاه شد.
15 مرداد ۱۳۵۶، هویدا پس از ۴۷۴۸ روز صدارت، استعفا داد. او نه به دلیل ایستادگی در برابر خطاهای شاه، بلکه به عنوان اولین «نشانه تغییر» از نخستوزیری کنار کشید، این چیزی بود که در مخیله هویدا هم نمیگنجید. هویدا دیده بود چهرههای مستقل سیاسی و رجال قدیمی، به دلیل مخالفت با شاه از ساختار قدرت اخراج شن، اما حذف یک بلهقربانگوی بیخطر، برای حفظ سلطنت، برگ جدیدی از تاریخِ رو به پایان استبداد شاهنشاهی ایران بود که هویدا شاید اولین و آخرین کسی بود که طعم تلخ اونو چشید. درسته که او بلافاصله جانشین اسدالله علم به عنوان وزیر دربار شد، اما میدونست حالا صرفاً برگ بازندهایه که سوختن کاملش اندکی طول میکشه.
با اوجگیری تظاهرات در پاییز ۱۳۵۷و سقوط دولتهای آموزگار و شریفامامی، شاه در وضعیتی پارانوئیک قرار گرفت. در ۱۵ آبان ۱۳۵۷، او پیام معروف «من صدای انقلاب شما را شنیدم» رو قرائت کرد. مشاوران نظامی و چهرههایی چون ارتشبد ازهاری، به شاه قبولوندن که برای آرامکردن تودهها، باید «سران فساد» رو به صورت واقعی و نه نمایشی قربانی کنه. در ۱۶ آبان ۱۳۵۷، امیرعباس هویدا، کسی که ۱۳ سال تمام هویت خودشو در اراده ملوکانه ذوب کرده بود، به دستور شاه و طبق ماده ۵ حکومت نظامی بازداشت شد. او را نه به خاطر جنایت، بلکه به عنوان «نماد دورانِ گذشته» به زندان انداختن. شاه با این کار عملاً پذیرفت که حکومتش در این ۱۳ سال فاسد بوده، اما با بازداشت هویدا، سعی کرد خودشو از این مسئولیت تبرئه کند؛ این غریزه بقای قدرت شاه بود. رجال پهلوی، با این کار شاه، فهمیدن دیگه زمینه و زمانهای برای وفاداری به شاه باقی نمونده، وقتی که اون با وفادارترین خادمش چنین کاری میکنه.
هویدا تا روزهای آخر انقلاب در خانهای امن در منطقه شیان تحت نظر ساواک بود. با خروج شاه در دیماه ۵۷ و فروپاشی نظم قدیمی، به او پیشنهاد شد که فرار کنه، اما او با اطمینانی عجیب گفت: «من خلافی نکردهام، من فقط مجری دستورات بودم.» هویدا دقیقاً نمیدونست معنی انقلاب و فوران خشم فروخفته سالیان چیه.
پس از ۲۲ بهمن، اون خودشو تسلیم کرد و محاکمهاش تو زندان قصر، به ریاست صادق خلخالی، مواجهه دو دنیای متفاوت بود. هویدا قصد داشت خودشو قربانی سیستم شاهنشاهی معرفی کنه، اما خلخالی، پرتکرارترین چهره تلویزیون ایران بعد از شاه رو جلوی خودش میدید، یعنی متهم ردیف دوم. هویدا مفسد فیالارض و شریک جنایت و فساد حکومت سابق بود. طبق گفتوگوهایی که بین دولت موقت و شورای انقلاب صورت گرفته بود، قرار شد اعدام هویدا به تعویق بیفته. خودش درخواست کرد که فرصتی برای نوشتن خاطراتش داشته باشه تا به قول خودش حقایقِ پشتپرده رژیم شاهنشاهی را بازگو کنه، رژیمی که اونو به هیچ فروخت.
چرا هیچ؟ چون حبس هویدا تأثیری در فرونشستن آتش خشم مردم نداشت. اینجا به همون تز دال میانتهی که پیشتر براتون شرح دادم میرسیم، وقتی تمام چهرهها، ارادهها و نهادها، از کارکرد و شخصیت تهی و در اراده یک نفر یعنی اعلیحضرت، هضم میشن، مقصر هم میشه همون یه نفر و با هیچ نمایشی و هیچ قربانیای، آب پاکی روی نفرت ازون یک نفر ریخته نمیشه.
به هرجهت ماجرا اونطور که تصمیم گرفته شده بود پیش نرفت. هویدا در یک حادثه غیررسمی در رفت و آمد میان جلسات دادگاه، به قتل رسید.
به هرجهت، برای نظام جدید، هویدا حکم یک صندوق اسراری رو داشت که با اقدامی شتابزده برای همیشه بسته شد. به هرجهت، هویدا 13 سال برای بقا در رژیم پهلوی، در برابر شاه سکوت کرده بود، در روزهای پایانی عمرش، این سکوت را فریاد میزد که من فقط یک ماشینامضا و کاملاً بیاختیار بودم. اما از نظر دادگاه انقلاب همین دلیل کافی برای حکم مرگش بود؛ سکوت و همراهی با دستگاه فساد و استبداد. برای هویدا اما، حکم مرگ رو خود شاه صادر کرده بود. با کاری که شاه در حق هویدا کرد، اون دیگه انگیزهای برای زنده ماندن نداشت، جز چند صباح زندگی بیشتر، برای نوشتن از شاه؛ شاهی که خاکسارترین خادم آستان خودش رو قربانی چند صباح سلطنت بیشتر کرد. چند صباحی که نه محمدرضا شاه دید و نه امیرعباس هویدا.
















