
داوود فیرحی: القاعده مانند داعش، شیعه ستیز نبود/ رادیکالیسم به آمریکا و اروپا باز میگردد
خبرآنلاين
بروزرسانی

خبرآنلاين/ متن پيش رو در خبرانلاين منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
داعش اوضاعي را در خاورميانه پديد آورده که اين روزها بسياري به روح بن لادن فاتحه مي فرستند و القاعده را سازماني به مراتب شريف تر از گروه موسوم به دولت اسلامي مي دانند. ياران ابوبکر بغدادي خليفه خودخوانده مسلمانان جهان وجه تازه اي از راديکاليسم را به رخ جهانيان کشيده اند و چهره اسلام را در مفاهيم تمدني و ديني به شدت خدشه دار کرده اند.
براي دلايل و ريشه هاي شکل گيري اين پديده خطرناک، تئوري هاي مختلف و دگرگوني مطرح شده است و همچون هميشه جذاب ترين و احتمالا پرطرفدارترين تئوري اين است که همه مشکلات را گردن دشمن بيندازيد و غرب و آمريکا را عامل اصلي بحران پديد آمده در منطقه خاورميانه بدانيد. روند خطرناکي که البته به نظر نمي رسد به خاورميانه محدود بماند.
دکتر داوود فيرحي اما نظر ديگري دارد. فردي که اگر دانشمندترين استاد انديشه سياسي اسلامي در ايران نباشد، بي شک يکي از برترين هاي اين حوزه است. اين استاد دانشگاه تهران که به کافه خبر آمده بود معتقد است ريشه داعش در درون جامعه مسلمانان است و عدم توسعه يافتگي مذهبي در ميان مسلمانان باعث ايجاد راديکاليسم در اين سطح شده است. حجت الاسلام فيرحي بر اين باور است حملات آمريکا و متحدينش هم، تنها سطح راديکاليسم را پخش تر مي کند و اين، کار را براي کنترل جريان افراط دشوارتر مي نمايد. دکتر فيرحي در کافه خبر تاکيد کرد تنها راه مقابله با داعش تغيير رفتار مذهبي مسلمانان است. رفتاري که در آن جريان هاي مخالف در درون دولت ها حق بيان نظراتشان را داشته باشند، حکومت هاي اقتداگرا مردم را در اداره حکومت دخيل کنند و جريان هاي مختلف مذهبي سطح تساهل و مدارا ميان يکديگر را بالاتر ببرند. در ادامه مشروح گفتگوي خبرآنلاين با دکتر داوود فيرحي را مي خوانيد:
خاورميانه عربي به مهد افراط گرايي ديني در جهان تبديل شده است و رفتارهاي قرون وسطايي امروز در اين منطقه قابل مشاهده است. تئوري هاي گوناگوني پيرامون چرايي شکل گيري چنين پديده اي مطرح شده است، اما به نظر مي رسد علاقه ويژه اي در ميان اين جوامع به افراط و راديکاليسم وجود دارد. چرا تئوري هاي افراط در خاورميانه طرفدار دارد؟
منطقه خاورميانه خاص است و دولت ها و جنبش هاي اين منطقه در هيچ تقسيم بندي نمي گنجد و بايد يک فايل جداگانه و مخصوص به خودش براي اين منطقه باز کرد. دليلش هم اين است که اين منطقه در نظام جهاني، هژمون است. به اين معنا که قدرت هاي جهاني در آن منافع دارند و حوادث در اين منطقه خيلي زود به تحولات داخلي در قدرت هاي جهاني منجر مي شود. اين باعث شده خاورميانه هميشه با مداخله همراه باشد. اين مداخله يا از جنس ايجاد نظم جديد و يا از جنس برهم ريختن نظم پيشين است. اين خصلت خاورميانه به سه دليل است. يکي به دليل مسائل ژئوپلتيک است که ناگفته پيداست خاورميانه از اين منظر حائز اهميت فراواني است.
دليل دوم مسئله اقتصاد و نفت اين منطقه است و در نهايت دليل مهمتري که بايد به آن توجه کرد اين است که اين منطقه به شدت مهاجرساز است؛ يعني نيروهاي زيادي از اين منطقه در کشورهاي برتر حضور دارند. مانند آمريکا فرانسه و انگلستان و .... اين حضور به اين معناست هر بحراني در منطقه خاورميانه باشد از طريق مهاجران به آن مناطق هم کشيده مي شود. اين سه دليل دلايل اصلي است که اين منطقه جهاني شده است. از سوي ديگر توجه به اين نکته ضروري است که دولت هايي که در اين منطقه شکل گرفته اند که به شدت نظامي، کمابيش سکولار و همچنين ناموفق بوده اند.
دولت ناموفق به دولتي گفته مي شود که دو ايراد دارد؛ نخست آنکه جامعه را کنترل مي کنند و به بهانه برقراري عدالت اجتماعي اجازه نمي دهند مسير دموکراتيک در جامعه پديد آيد. ضمن اينکه سامان نهادها به گونه اي است که فساد در آن موج مي زند و در نتيجه عدالت اجتماعي در جامعه شکل نمي گيرد. اين دولت ها شکست خورده هستند و فرقي هم نمي کند که مذهبي باشند و يا غير مذهبي؛ مهم اين است اين نظام ها به دلايلي باعث فعال شدن نيروهايي شده اند که تمايل داشتند در درون قدرت جاري شوند اما اين اجازه به آنها داده نشده است.
اگر بخواهيم بيشتر توضيح دهيم، پيش از مشروطه مردم در حکومت مداخله نمي کردند چون مداخله را حق خود نمي دانستند ولي به تدريج و به موازات شکل گيري دولت هاي ملي باز هم مردم نتوانسته اند در امور ملي و عمومي شرکت کنند اما نه اينکه حق خود ندانند بلکه اين اجازه به آنها داده نمي شود. پس اين دو نوع مداخله نکردن با يکديگر متفاوت است. نوع دومي سبب شده جريان ها راديکال شوند. يا سکولار و يا مذهبي راديکال شوند. دليل اينکه جريان هاي مذهبي به شدت راديکال هستند اين است که دولت هاي ناکام سکولار بوده اند. به همين دليل مقاومت، ادبيات مذهبي پيدا کرد و واژه هايي مانند جهاد، تکفير و هجرت به شدت پررنگ شدند. وقتي به تاريخچه فعال شدن مفهوم جهاد مي نگريم به استبداد دوره سادات و مبارک و حتي اواخر ناصر مي رسيم.
به اين دليل مي توان گفت فعال شدن جنبش هاي منطقه يکي به دليل هژمون بودنش است و ديگري هم دولت هاي ناکام. وقتي دولت هاي ناکام توسط قدرت هاي بيروني حمايت ميشد اولا اپوزيسيون، ادبيات مذهبي پيدا مي کند و ثانيا براي حمله به دولت هاي منطقه به حاميان غربي اش هم حمله مي کنند. مي توانيم بگوييم که پيوند نظام هاي اقتدارگراي منطقه در دو حالت ضديت با غرب و ضديت با دولت هاي منطقه خود را نشان داده. اينها دو زمينه اجتماعي و سياسي راديکاليسم خاورميانه هستند.
اين ادبيات مذهبي که شما اشاره کرديد را مي توان پذيرفت، اما سوال اينجاست چه اتفاقي مي افتد اين ادبيات مذهبي به سمت راديکاليسم و خشونت بيشتر مي رود؟
مردم منطقه مدت هاست سعي کردند از طريق صندوق راي، آراده خود را پيش ببرند اما در اکثر کشورها اين تلاش ناکام بوده است. مثلا داستان الجزاير را مثال مي زنم، يا سرکوب هاي 1986 سوريه، شورش هاي عربستان، بحران اخير مصر و مواردي از اين دست، مي بينيد اراده عمومي هميشه با يک چکش سنگين مواجه بوده و اين چکش سنگين هم يک نيروي نظامي بوده و توجيهش هم قانع کننده نبوده است. اين نشان داده در کشورهايي که امکان بازتر شدن فضا وجود داشته راديکاليسم خوابيده است. بر اين اساس من نسبت روشني ميان داعش و شکست مرسي و بحران هاي کنوني ليبي مي بينم. در اکثر کشورها تلاش هاي دموکراتيک نتوانستند قالبي براي هدايت انرژي اپوزوسيون باشند. چون نتوانستند و چون سرانجام اين انرژي، مانند ديگ بسته است، در نهايت توجيهي براي خود پيدا مي کنند و توجيهش هم اقدامات راديکاليستي برگرفته از مذهب است.
اگر بخواهيم نسبتي ميان حکومت مذهبي و سکولار برقرار کنيم مي بينيم هر دوي اين مدل ها ناکام بوده اند به اين معنا که نه حکومت هاي مذهبي توانسته اند موفق عمل کنند و نه نظام هاي سکولار و در هر دو نمونه مردم نقش چنداني در روندهاي سياسي ايفا نکرده اند و نهايت هر دو شکل گيري ديکتاتورهاي اقتدارگرا است. اين ريشه در چه چيزي دارد؟
اين به ماهيت دولت در خاورميانه باز ميگردد و فرقي نمي کند کاور مذهبي و يا غير مذهبي داشته باشد. ضمن اينکه در خصوص مدل مذهبي تجربه نشان داده تا زماني که دولت هاي مذهبي در منطقه خاورميانه به شکل شيعي است، اين به عنوان يک مسئله منفي براي اهل سنت تلقي مي شود. يعني راه حل خود را در دولت هاي سني غير مذهبي اقتدارگرا مي بينند. به اين ترتيب دنبال يک روايت ضد شيعه و ضد غرب هستند. در حاليکه قبلا چنين روندي ديده نمي شد و زمان القاعده شيعه ستيزي اصلا به اين حد نبود و آنها سعي مي کردند خانواده مذهب را يک مجموعه به هم پيوسته و متحد نشان دهند.
به نظر من اين روند قابل پيش بيني بود که راديکاليسم در حال تندشدن و شتاب گيري است. حالا هم اين سرکوب ها راديکاليسم را پخش مي کند و حملات آمريکا راديکاليسم را کنترل نمي کند بلکه کانون هاي ريز و غير قابل رصد و کنترل ايجاد مي کند و احتمالا راديکاليسم در اروپا و آمريکا دوباره خود را نشان دهد. چون تجربه نشان مي دهد تمرکز براي اينها زيان آور است و دوباره به سمت اروپا مي روند و بايد هر روز منتظر خبري از برج ها و يا متروها در اروپا باشيم. در خاورميانه جريان راديکاليسم تلاش کرده از فضاي خالي شده يک جغرافياي ثابتي براي خود ايجاد کند، ولي اگر احساس کند اينگونه نيست، تغيير مي کند چون راديکاليسم يک عقلانيتي با خود به همراه دارد و بي عقل نيست. همين که احساس کند در جغرافياي متمرکز جواب نمي دهد يارگيري هاي خود را گسترش مي دهد. هرچند جريان هاي اجتماعي را نمي توان خيلي دقيق توصيف کرد ولي به نظر مي آيد اين بمباران ها جنگ را به داخل غرب باز مي گرداند.
اساسا چرا در منطقه خاورميانه عربي و در ميان جريان هاي مختلف ديني نوعي پذيرش و تساهل غير شکل نگرفته است. اروپا پس از چالش هاي فراوان بالاخره در اين مسير قرار گرفت ولي هنوز شيعه و سني به رغم اينکه تجربيات فراواني را هم پشت سر گذاشتند به جاي اينکه تضادهاي ميان خود را کنترل کنند، امروز شاهديم که بر ميزان اين تقابل ها و غيريت سازي ها افزوده شده است؟
رفتار مذهبي به صرف اينکه مذهبي است توسعه يافته تلقي نمي شود و اين خصلت خاورميانه اي دارد. همچنان که نظام ارتش، شهرداري ها و آموزش و دولت در منطقه تنش دارد و توسعه يافته نيست، رفتارهاي مذهبي هم اينچنين است و هنوز رفتاري که بين گروه هاي مختلف مذهبي در اروپا و آمريکا شکل گرفت و ديالوگ هايي که سعي کرد وجوه تعارض آميز مذهب را شناسايي کنند، در اسلام اتفاق نيفتاده است. اختلاف ما و اهل سنت شديدتر از اختلاف کاتوليک ها و ارتودوکس ها و پروتستان ها نيست. يکي براي پاپ قداست آنچناني قائل است و ديگري اصلا قبولش ندارد، در حالي که ما چنين حجم اختلافاتي با هم نداريم اما کاري که آنها انجام دادند اين بود که از مشترکات ميان خود شروع کردند و توانستند به گونه اي اين بحث را پيش ببرند. وحدت مذاهب ايده اي است که در کشورهاي اسلامي فقط در حد ايده است و مکانيزم هاي اجرايي آن اصلا شکل نگرفته است.
بنابراين ما سالانه چندين جلسه نمايشي ميان روحانيون شيعه و سني داريم بدون اينکه نتيجه اي داشته باشد. يعني ما يک قدم هم در مسائل اختلافي مان نتوانسيتم برداريم و اين باعث شده وقتي جامعه پرتنش مي شود ادبيات نفي برجسته مي شود. در اين کشورها ما به شدت به يک پروسه همگرايي مذهبي احتياج داريم. پروسه اي که سه کار همزمان را انجام دهد تا توسعه مذهبي شکل گيرد. يکي عبارت است از پروسه همگرايي داخل مذهب است. ديگر اينکه تقويت ادبيات مشترک بين مذاهب که آن هم خيلي موفقيت آميز نبوده و نتوانسته ايم در اين زمينه با اهل سنت قدم مهمي برداريم. وقتي نتوان با اهل سنت همگرايي را پيدا کرد کساني که دنبال خاص گرايي هستند از همين منافذ تغذيه مي کنند. سوم هم همگرايي ميان مذاهب جهاني و يا اديان است.
جالب اينجاست که ما مي توانيم اديان مختلف را تحمل کنيم ولي مذاهب درون اسلام را خير و هنوز اين آموزش را نديده ايم که يک همزيستي مسالمت آميز در کنار يکديگر داشته باشيم. در تصاوير منتشر شده از داعش ديده شد که يک عرب تنها به اين دليل که در خانه اش مهر براي نماز خواندن پيدا شده، توسط داعش دستگير شده است. به اين دليل بايد اشاره کرد که خاورميانه اتفاقا بيشتر از همه حوزه ها به توسعه در رفتار مذهبي احتياج دارد و تا زماني که اين توسعه در رفتار مذهبي صورت نگيرد توسعه دانش هاي ديگر و تکنولوژي هاي ديگر، تنها تفرقه و کشتار را بيشتر مي کند نه اينکه نظم را تثبيت کند.
به اعتقاد من توسعه در رفتار مذهبي پاشنه آشيل دموکراسي در خاورميانه است. در خاورميانه راه حلي براي اين بحران پيدا نمي شود مگر اينکه جامعه کمابيش دموکراتيک شود و جامعه دموکراتيک نمي شود مگر اينکه توسعه اي در رفتارهاي مذهبي ايجاد شود و اين زنجيره هنوز در خاورميانه شکل نگرفته است. بر اين اساس ما هنوز زمان زيادي داريم تا از يک نوع همگرايي مذهبي سخن بگوييم، چرا گروه ها و صداهايي هستند که به اين مسئله توجه مي کنند ولي ابزارهايش را ندارند. مثلا اگر ابزارها دموکراتيک باشد تفسسير هاي دموکراتيک مي توانند راحت تر مسير را باز کنند ولي وقتي ابزارها خشونت باشند و دولت با سلاح به مخالفين حمله مي کند، طبيعي است که مخالفين هم با سلاح مقابله مي کنند و در نتيجه وقتي دولت براي خودش توجيه قانوني مي تراشد طرف مقابل هم از انگاره هاي مذهبي بهره مند مي شود.
تجربه عراق در دوره مالکي به ما نشان داد همين که دولت، رهبران سهوه و جنبش هاي بيداري را ناديده گرفت و حتي خلع سلاحشان کرد، موصل به راحتي سقوط کرد. ما مي دانيم که موصل منطقه اي است که نيروهاي حزب بعث را توليد مي کرد و خبرها هم نشان داد موصل از بيرون مورد هجوم قرار نگرفت بلکه از دورن پاشيد. جالب اين است که ياران موصلي جمعيت داعش را زياد کردند. اين نشان مي دهد هرکجا دولت به چنين ابزارهايي متوصل شود گروه هاي مخالف هم چنين رفتاري را از خود بروز مي دهند. همين گروه ها بودند که در دوره پيشين با جريان القاعده جنگيدند و همين جمعيت بيش از 70 هزار نفري جمعيت هاي سهوه توانسته بودند جلوي القاعده را بگيرند، در حاليکه مالکي آن زمان ضعيف تر از حالا بود. آن زمان سهوه و امثالهم توانسته بودند القاعده را به سمت رقه هدايت کنند. در نتيجه بايد توجه کرد که ما احتياح به دموکراسي داريم و اين دموکراسي هم جز با توسعه مذهبي شکل نمي گيرد و اين مسئله سخت ترين قسمت ژنتيک تحولات در خاورميانه است و بايد اين تلاش صورت گيرد چرا که اگر اصلاحات مذهبي شکل نگيرد و همگرايي مذهبي پيش نرود، هم درگيري هاي منطقه اي، ادبيات مذهبي پيدا مي کند و هم چهره عمومي جهان اسلامي در موازنه تمدن ها منفي و سياه ترين چهره تاريخ خواهد شد. اگر اينگونه باشد ديگر کسي از اين منطقه به عنوان منطقه اي که حرف دارد و مي تواند گفتگو کند نگاه نخواهد کرد. بلکه منطقه اي خواهد بود که بايد سرکوبش کرد تا آرام باشد و هر روز در خاورميانه حضور خواهند داشت. تا شما از آنها بخواهيد از منطقه خارج شوند به شما مي گويند قبلا که رفتيم چه اتفاقي افتاد؟ آيا شرايط بهتر شده يا اوضاع بحراني تر شده است.
چه اقداماتي بايد صورت گيرد که اين توسعه در رفتار مذهبي شکل گيرد؟
به مسئله بايد کارشناسي نگاه کرد نه سياسي. نگاه سياسي به اين معنا که تحليل، مبناي آنتاگونيستي و تضاد بگيرد. وقتي روي اين محور مسير ادامه دهيد در دامي که دشمن براي شما خلق کرده گير افتاده ايد و امکان علاج ندارد. در منطقه مسائل روي منطق تضاد پيش مي رود. مثلا جامعه ايران مي گويد اين کار غربي ها است و مشکل غرب است. خود داعش ها مي گويند ايران هم با غرب است. مباحث اينچنيني تضادها را شدت مي بخشد. نخستين گام اين است اين پديده به عنوان بيماري داخلي جهان اسلام پذيرفته شود و بايد تحليل کرد که اين بيماري از کجا به وجود مي آيد. در واقع ما با آنتاگونيزم نمي توانيم مشکلي را حل کينم. درست است که غربي ها چه آگاهانه و چه ناآگاهانه اثراتي را روي اين بحران گذاشته اند. آگاهانه از سوي گروه هايي بوده که اين جريان ها را ايجاد کنند که رقيب سياسي خود را حذف کنند، ناآگانه هم اين است که در موقعيتي ترسيده اند و حالا همه بمب هاي خود را سر اين منطقه مي ريزند غافل از اينکه با اين اقدامات مشکلي حل نمي شود و برعکس راديکاليسم در سطح ميکرو راديکاليسم پخش مي شود. وقتي هم در سطح ميکرو شود ديگر قابليت کنترل سياسي نخواهد داشت.
بايد پذيرفت که غربي ها چه آگاهانه و چه ناآگاهانه در اين روند تاثير منفي داشته اند. هرچند من هم اگر امروز مسئوليت داشتم ترجيح مي دادم سرکوب کنم اما به نظر مي رسد عوارض اين سرکوب بيشتر است. به ويژه اينکه اين گروه ها هوشمند هستند و اينگونه نيست که يک جا جمع شوند و شما بتوانيد به راحتي آنها را بمباران کنيد. اين همه بمبارني که صورت گرفته و شبيه باران تقريبا عليه داعش فراگير شده است، تعداد تلفات بسيار کمي براي گروه موسوم به دولت اسلامي به همراه داشته است. اين نشان مي دهد داعش جاهايي که حدس مي زند به آنجا حمله مي شود را تخليه کرده است. خيلي بعيد نيست داعش سنگرهاي خود را از نيروهاي انساني درست کند و خودش را در داخل شهرها و خانه ها پخش کند تا با کشته شدن يک عضو داعش مثلا 8 نفر از افراد عادي هم کشته شوند. اين قسمت ها عوارضي خواهد داشت و قانع کردن کساني که کشته مي دهند کار ساده اي نيست. معالجه از جايي شروع مي شود که مانند آتش نشان با مسئله برخورد شود و کانون آتش کشف شود.
به نظر شما کانون اين آتش کجا است؟
من فکر مي کنم کانون آتش درون جامعه مسلماني است. اتفاقاتي در جامعه مسلماني افتاده و يک نوع orientation هاي خاصي وارد مذهب شده و همين ها در حال زبانه کشيدن هستند. به اين ترتيب هرچقدر هم که شما افراد را بکشيد فايده اي ندارد. غير از اينکه مثلا بعد از خليفه بغدادي، خليفه بغدادي 2 در آيد. ايده همچنان وجود خواهد داشت و از جايي فوران مي کند و بايد ديد کانون اين شعله کجاست. اين کانون به فقدان دموکراسي، اقتدار و نبود راهي براي رشد صداهاي مخالف باز مي گردد. مثلا وقتي شما صداها را در جامعه اي سرکوب کنيد اين صداها به جاي اينکه از راديو و تلويزيون در آيد از لوله تفنگ خارج مي شود. اين به فضاي امنيتي باز مي گردد که دولت هاي ناکام در جامعه پديد آورده اند. اينها از اصلاح موردي و تدريجي دولت ها نااميد مي شوند و به اصل اين دولت ها هجوم مي آورند. گفته مي شد کسي که خودکشي مي کند دچار نوعي بي عقلي است، اما اگر تعداد اين افراد زياد باشد احتمالا بايد قاعده اي پشت اين اقدام باشد و بايد آن را پيدا کرد.حالا که افراد زيادي دست به عمليات انتحاري مي زنند بايد تدبيري برايش انديشيد.
شما فرموديد که راه حل اين است که توسعه مذهبي صورت گيرد و مذاهب بتوانند يکديگر را هضم کنند، اما ما جايي مانند لبنان داريم که مذاهب و اديان مختلف حضور دارند و نسبتا هم روابط مناسبي با هم داشتند اما همواره و در دوره هاي مختلف يک ناآرامي هايي در کشورشان ايجاد مي شود. بنابراين اگر مذهب راه حل است چرا در لبنان راه حل نبوده است؟
براي لبنان تقريبا مي توان گفت اگر معضل اسرائيل کمي کمرنگ شود اين کشور مشکلي ندارد . هميشه بحران هايي که در بخشي از نيروهاي فلسطيني پيش مي آيد و عملياتي که اسرائيل انجام مي دهد و لبنان هم به مسئله ورود مي کند باعث مي شود اين کشور هم درگير شود. همان پديده اي که اخيرا در شمال ترکيه رخ مي دهد. يعني بخش کردنشين ترکيه را به شدت ملتهب مي کند. حالا فرض کنيم در لبنان دموکراسي انجمني شکننده است ولي در هر صورت بهتر از بي نظمي است. اين شکنندگي هم به اين مداخلات باز مي گردد. دولت لبنان سعي کرده به تدريج حزب الله را به يک جريان سياسي تبديل کند و در دولت خود حل کند و کليت خود را حفظ نمايد. اما اين فرآيند در عراق رخ نداد و فرآيند تبديل شدن اهل سنت به بخشي از دولت شکل نگرفت و چون رخ نداده اينها کنار مي روند و دست به اسلحه مي برند.
درست است که حزب الله به شدت تحت تاثير بعضي کشورهاي منطقه است، اما از زماني که سياسي تر شده هويت ملي اش بيشتر و پررنگ تر شده است. به اين ترتيب اين همگرايي که ميان 3 مذهب و دين در لبنان وجود دارد خود بخش عمده اي از بازدارندگي ها را دارد. روايت است که دردهاي بزرگ درمان هاي ساده دارند و اينطور نيست که دردهاي بزرگ درمان هاي پيچيده داشته باشند. در لبنان وقتي يک شيعه جلسه اي دارد، يک سني و مسيحي هم در آن حضور دارند، اين شيعه نمي تواند مراسم عمرکشان در آن جلسه ترتيب دهد و رفتارهاي راديکال خود را کنار مي گذارد. اين مسئله در مورد اهل سنت هم صدق مي کند و يک رابطه متقابلي ايجاد مي شود. اين خيلي ساده است. همين گفتگوها توانسته در لبنان کليت اين کشور را کم و بيش حفظ کند. تجربه اي که در تونس داريم به رغم تمام شورش ها اين کشور توان خاصي در ورود به نظم مابعد بن علي پيدا کرد. اما افراط و ذوق زدگي که اخوان در مصر داشت مسئله را به هم ريخت.
شما اشاره کرديد که کانون بحران در خود منطقه خاورميانه است در حالي که در اخبار داريم بخش قابل توجهي از نيروهاي داعش از اروپا و آمريکا به اين جريان پيوسته اند. بر اين اساس سوال اينجاست اين بحران واقعا محدود به خاورميانه است يا جنگي فراتر از اين منطقه شکل گرفته است؟
من اشاره کردم که پديده اي به نام مهاجرت ايجاد شده و آنها حتي نسل سومشان هم که باشند نسبت به منطقه سمپاتي دارند. شما هرچقدر از کانون مذهب دور شويد تعصبات مذهبي تان جدي تر و پررنگ تر مي شود. اين روندي است که به صورت تجربي اثبات شده است. به اين معنا که راديکاليسم در جوانان مهاجر بيشتر از جوانان بومي است. علت اين است که آنها چهره بسيار آرماني از چيزي را مي بينند که در منطقه شان مساعد نيست. همچنان که يک جوان ايراني يک تصوير آرماني از غرب در ذهنش نقاشي مي کند که آنگونه نيست. پس اين جوان آرمان غرب را با واقعيت منطقه مي بيند و احساس مي کند بايد اينجا کاري را انجام داد تا کانوني در منطقه ايحاد شود. شور مذهبي با انرژي جواني و بحران هاي اجتماعي اگر به هم گره بخورند غوغا درست مي کنند. به اين ترتيب کساني که در اطراف هستند احساس مي کنند بايد به منطقه باز گردند و وقتي هم بر مي گردند به افراد منطقه به چشم خودي نگاه نمي کنند و استدلال مي کنند اگر اينها مسلمان بودند تا حالا کاري انجام مي دادند. به اين ترتيب آنها خشن هم مي شوند و به منطقه مي آيند.
بر اين اساس و با توجه به ساز و کاري که در پيش گرفته شده ما بايد منتظر باشيم در آينده نزديک حتي جرياني خشونت طلب تر از داعش مطرح شود، همانطور که امروز گروه موسوم به دولت اسلامي به مراتب راديکال تر از القاعده است؟
به نظر مي رسد که خشونت به منتهي اليه خود مي رسد اما حدس من اين است که اين راه حل راديکاليسم را کنترل نمي کند. برخي ها معتقدند غربي ها منطقه اي را باز کردند و چاله اي ايجاد کرده اند و اجازه داده اند تروريست ها از کل اروپا و آمريکا بيايند و به يکباره همه را نابود کنند. آنهايي که مي گويند اين کار آمريکايي ها است اين نظر را دارند.
اما با اينکار ايده و ايدئولوژي خطرناک از بين نمي رود و تنها عده اي از کارگزاران نابود مي شوند اما همچنان آن باور خطرناک در ميان جوامع ريشه خواهد داشت.
درست است. به نظر حاميان اين تئوري اين روند حداقل شکل گيري دوباره يک تراکم ديگري از نيروها را به تاخير مي اندازد. بعضي ها هم برعکس معتقدند اينها ابزاري هستند که اقدام 2011 را توجيه کنند يعني آنجا که آمريکايي ها نتوانستند اجماعي براي حمله به سوريه ايجاد کنند حالا اين روند باعث مي شود، نظام هاي منطقه در هم ريخته شود و يا دست کم زيرساخت هاي اين نظام ها به شدت تخريب شود. بعضي ها هم معتقدند اينها با MI6 و موساد و سازمان هاي جاسوسي آمريکا در ارتباط هستند و خشونت تا حد از پيش تعريف شده اي ادامه مي يابد و سپس مداخلات سبب مي شود که روند کنترل شود که البته خيلي توطئه محور است.
نظر بعدي اين است که به بحران عربستان باز مي گردد. برخي معتقدند نيروهاي راديکال وقتي به افغانستان رفتند و با تشکيل دولت ملي افغانستان دوباره به عربستان باز گشته اند در حال ساخت بحران هستند و بنابراين عربستان سعي کرد يک منطقه خالي ايجاد کند تا آنها را در آن منطقه مشغول کند. باور شخصي من اين است که همه اينها مي تواند باشد اما خود منطقه استعدادش را دارد و بايد ديد اين استعداد از کجا سرچشمه مي گيرد و آن را بايد مورد بررسي قرار داد.









