نماد آخرین خبر
  1. برگزیده
تحلیل ها

جان برادر کجاستی؟ روایت مهاجران افغانستانی که طی جنگ در ایران ماندند

منبع
روزنامه سازندگي
بروزرسانی
جان برادر کجاستی؟ روایت مهاجران افغانستانی که طی جنگ در ایران ماندند

روزنامه سازندگی/ متن پیش رو در سازندگی منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست

جنگ که از راه می‌رسد، مرز و ملیت نمی‌شناسد. در روزهایی که آسمان بعضی شهرهای ایران بوی دود و باروت گرفته بود، میان آوار خانه‌ها و شیشه‌های فروریخته، صدای محزون کسانی به گوش می‌رسید که با زبان شیرین افغانستانی نام عزیزان‌شان را صدا می‌زدند؛ «جان برادر کجاستی؟». مهاجران افغانستانی، همان‌هایی که سال‌ها در این سرزمین کار کردند، خشت بالا بردند تا در کنار مردم ایران ستون بر سقف این آب و خاک بزنند، این‌ بار نیز کنار ایرانی‌ها، جنگ را زندگی کردند؛ با این تفاوت که بسیاری از رنج‌هایشان جایی شنیده نشد؛ کودکانی که جان دادند اما «شهید» خوانده نشدند، پدرانی که رفتند و نان خانه را با خود بردند و خانواده‌هایی که حالا زیر بار هزینه‌های بیمه، اقامت، بیکاری و غربت، آرام‌آرام کمر خم می‌‌کنند.

مرگ هم تابعیت دارد
درد از دست ‌دادن دختر ۹‌ ماهه‌اش مثل مناره‌ای بلند در جانش قد کشیده است. زن جوان، کلماتش را آرام و شکسته بیرون می‌دهد؛ انگار برقعی از خشم و اندوه روی حرف‌هایش افتاده باشد تا کسی عمق سوختنش را نبیند اما لهجه شیرین افغانستانی‌اش، غم را پنهان نمی‌کند: «داخل ماشین بودم که حمله شد و دیگر هیچ چیزی یادم نمی‌آید». در ادامه، همسر ۲۴‌ ساله‌اش، مردی که با خیاطی گذران زندگی می‌کند، با صدایی پر از خستگی می‌گوید: «شب حادثه دخترم تب داشت و مادرش او را به دکتر برد.  اسم هیچ کدام‌شان جزو لیست شهدا نبود و در قطعه شهدا دفن نشدند». صدایش آرام می‌شود اما با بغضی سنگین‌تر ادامه می‌دهد: «حتی هزینه کفن و دفن را هم می‌خواستند خودمان پرداخت کنیم اما آنقدر پیگیری کردیم تا اجازه دادند، پیکر امیرحسین در قطعه وحدت اتباع رایگان دفن شود».

جنگ و غم نان
پدر امیرحسین و آرمان هر دو کارگر ساختمان‌اند؛ مردانی که سال‌ها آجر روی آجر گذاشته‌اند تا سقفی برای دیگران بسازند اما حالا برای هزینه‌های دفن فرزندشان هم درمانده‌اند. عموی امیرحسین می‌گوید: «برادرم برای مراسم پسرش حدود ۵۰ تا ۶۰ میلیون تومان هزینه کرد. بعد هم فقط مدیر مدرسه‌شان برای تسلیت آمد». جنگ فقط جان نگرفت؛ نان را هم از سفره‌ها برد.   تازه بابت خدمات شهری هم باید نفری ٨٠٠ تا ٩٠٠ هزار تومان پرداخت کنیم». نجف میان تمام این تلخی‌ها هنوز هم خودش را از مردم ایران جدا نمی‌داند، او می‌گوید: «همه اینها درحالی است که ما هم مانند سایر مردم ایران برای مردم میناب عزاداری کردیم». برای مهاجران افغانستانی، جنگ فقط ناامنی نبود؛ فروپاشی تدریجی امیدشان برای روزهایی روشن از زندگی بود.

پایان نانوشته کوچ مهاجران افغان
در میانه آوار جنگ، برخی از مهاجران افغان بار دیگر ناچار شدند، رنج کوچ را بر دوش بکشند؛ مهاجرانی که در ایران خانه‌های کوچک‌شان را با بوی چای افغانستانی، فرش‌های کهنه هرات و خاطرات شب‌های دور کابل گرم نگه داشته‌ بودند اما جنگ دوباره همه ‌چیز را با خود برد؛ انگار تاریخ برای رنج کوچ آنان پایانی نانوشته دارد. ارشاد در این ‌باره می‌گوید: «دانشجویان افغانستانی که در ایران مشغول تحصیل بودند و در خوابگاه‌ها زندگی می‌کردند، در شرایط جنگ ناچار به بازگشت به افغانستان شدند اما برای بازگشت دوباره هم با شرایطی سخت روبه‌رو هستند زیرا روند صدور ویزا عملاً متوقف شده است». لیلای ۲۷‌ ساله نیز از همان نسل مهاجرانی است که کودکی‌اش را در کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران گذرانده؛ نسلی که لهجه‌اش بوی دو سرزمین را می‌دهد و دلش میان دو خانه تقسیم شده است. او می‌گوید: «یکی از اقوام ما به همراه مادرش در فیروزآباد شهر ری زندگی می‌کردند. همسرش در استرالیا بود و برای کارهای سفارت به ایران آمده بودند. موقع جنگ از خیر سفارت هم گذشتند و همه زندگی‌شان را رها کردند و رفتند. بعضی از وسایل‌شان را فروختند، بعضی دیگر را هم قرار شد ما برایشان بفرستیم». او ادامه می‌دهد: «اقامت‌شان تنها سه ماه اعتبار داشت». حالا بسیاری از مهاجران میان مرزهایی که بسته می‌شوند و آینده‌ای که هر روز دورتر به‌نظر می‌رسد، نه راه ماندن دارند و نه راه بازگشت. 

🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله