سرمقاله خراسان/ ضربالمثلها را چه کسی کشت؟

خراسان/ «ضرب المثل ها را چه کسی کشت؟» عنوان یادداشت روز در روزنامه خراسان به قلم محمد بهبودی نیا که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
میخواهم ابتدا خاطرهای برایتان بگویم و بعد بروم سر اصل مطلب. شش یا هفت سالم بود که مادربزرگم که آخرِ عمری شیرینزبانتر هم شده بود، هر وقت با یک نفر هم صحبت می شد، با شعر و ضربالمثل با لحنی شیرین پند و اندرزی می داد و آخرش هم می گفت این هم یک یادگاری از من برای تو. آنقدر قصه ها و ضربالمثلها را برایمان قابل لمس میکرد و با شخصیتهای خوب و بد محله که می شناختیم پیوند میزد که ما باورمان می شد عمو جعفر،بی بی مریم و ... همان شخصیت داستان هستند ؛ مثلا محمدعلیِ همسایه که یکهبزن محل بود، جای ضحاک را می گرفت و به جای این که دقیقا مثل ضحاک مغز جوان ها را بخورد، مار به خانه مردم میانداخت و داوود، پهلوانِ محله کوچکِ ما که آدم خوبی بود، در نقش «رستم»، ناجیِ همه بود. ما با این قصهها بزرگ شدیم و از زبان او شنیدیم که «دو صد گفته چون نیم کردار نیست». تمام این روایتها و شخصیت هایش در ذهنِ کودکانه ما مصداق بیرونی داشتند.
اما امروز، دیگر خبری از آن ضربالمثلها و قصههای سورئال که بومی سازی شده بودند، نیست. گویی امروز و در جهان ما همه چیز در یک «واقعگراییِ مطلق» غرق شده است. نظام آموزشی ما، به تبعیت از مدرن شدن زندگی آدم ها ، به همان میزان خشک و بیروح شده و «خوشسخنی» جای خود را به اطلاعات سرد و بی روح داده است. امروز باید ذرهبین بردارند تا در دهان ما مردم، ردی از یک حکایت یا ضربالمثل بیابند. عطرِ خوشِ گفتار و ارجاع به داستانهای کهن، از میان کلام ما رخت بربسته است. انگار قدیمترها که مردم کمسوادتر بودند، «خوشسخنی» و آراستنِ کلام، اصلی قابلاعتنا بود، اما امروز، در هیاهوی کلماتِ تکبعدی و تک معنایی، دیگر کسی حوصله ندارد برای بهتر فهماندن حرفش به تعداد زیاد از جملات و ضرب المثل ها و قصه ها وام بگیرد. اگر چه می گوییم «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب» یا در وصفِ بینتیجه ماندنِ تلاشها، می گوییم «نرود میخ آهنین در سنگ» اما ریشه این ضرب المثل های شنیدنی را نمی دانیم.
شاید بپرسید خُب که چی؟ آسیب این ماجرا کجاست؟ پاسخ کلی در یک جمله نهفته است: «جذابیت و تاثیرگذاری کلام دارد از بین می رود». ادبیات و کلام، اگر از شورانگیزی و خیال تهی شود، میمیرد ما غم نان ،رنج زیستن، شادی ها و حتی حرف دلمان را با این قصه ها و ضرب المثل ها به صورت عمیق تری می توانیم به یکدیگر منتقل و بیشتر با هم گفت و گو کنیم و در نهایت از انزوای ناخواسته خارج شویم. بپذیریم یا نه ما کم کم داریم اصل مهم هم صحبتی به معنای واقعی را ازیاد می بریم . در نظام آموزشی هم که به دور از هر تعارفی، به جای پرورشِ راویانِ شیرین سخن، در بسیاری از موارد ماشینهایِ تولیدِ اطلاعات تربیت کردهایم. وقتی فضای ادبی و آموزشی ما خشک و فاقد کشش باشد، نسل جدید نه سعدی و حافظ و فردوسی و عطار و خیام و ... را به خاطرِ پندهایشان میخواند و نه «ضربالمثل» را ابزاری برای بیانِ بهترِ احساساتش میداند.
همه میدانیم زندگی سخت است و شاید بسیاری از ما حوصله این حرف ها را نداشته باشیم، اما باید قبول کنیم که مشقتها در طول تاریخ همیشه بوده و خواهد بود؛ پس چه بهتر که این دو روزه عمر را با رنگ و لعاب دادن به گفت و گوهایمان شیرینتر کنیم و دوباره عطرِ خوشِ کلام مادربزرگ ها را به صحبت های روزمره مان بازگردانیم.
فراموش نکنیم که انسانِ مدرن، نه در کمبودِ اطلاعات، بلکه در قحطیِ کلام آمیخته با قصه ها و ضرب المثل ها غرق شده است؛ بازگشت به این میراث، نه عقبگرد، که راهِ نجات خودمان است برای طعم خوش بخشیدن به زندگیِ امروز. بیایید نگذاریم ضرب المثل ها و قصه ها مثل سر انسانی بی گناه وسط خیابان زیر چرخ ماشین له شود.
















