آیتالله مصطفوی در گفتگو با مشرق مطرح کرد: اموالی که پهلویها از کاخ نیاوران نبردند چگونه حفظ شد؟
مشرق
بروزرسانی
مشرق/ متن پيش رو در مشرق منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.
در زمان فتنه 88 ما در نياوران بوديم و حسينيه ما مرکز تجمع بسيجيان بود. در آن زمان بسياري از بسيجيها را از مساجد شميران بيرون کردند که ما همه را به حسينيه نياوران دعوت کرديم.
گروه سياسي مشرق- آيت الله سيدحسن مصطفوي يکي از خبرهترين اساتيد و دانشمندان فلسفه اسلامي هستند که در حکمت سينوي در کشور نظير ندارند. ايشان سالهاست که کرسي تدريس در دانشگاه امام صادق (ع) دارند و شاگردان زيادي در حوزه فلسفه اسلامي تربيت کردهاند.
ايشان امروزه در مجامع علمي به عنوان يک حکيم سينوي شناخته ميشود و تسلط فراواني بر انديشههاي ابنسينا دارد. کلاسهاي درس ايشان همواره مشتاقان فلسفه و حکمت اسلامي از داخل و خارج از دانشگاه را به خود جذب کرده است.
آيت الله سيدحسن مصطفوي سالهاست که در مسجد جامع نياوران به اقامه جماعت مشغول ميباشند و علاوه بر پرداختن به اشتغالات علمي، وظايف تبليغي و اجتماعي خويش را فراموش نکردهاند و مردم محله قديم نياوران از ايشان به عنوان يک روحاني تأثيرگذار و ارزشمند بهرههاي فراوان ميبرند.
از هنگامي که اخوي ايشان، آيت الله سيدحسين مصطفوي، در مهرماه امسال به رحمت ايزدي پيوستند و يک هفته بعد نيز آيتالله مهدوي رحلت کردند، در پي اين بوديم که با آيت الله مصطفوي گفتگويي داشته باشيم و خاطرات ناب ايشان را بشنويم. اين فرصت چند ماه به دست آمد و با آيت الله مصطفوي در دانشگاه امام صادق (ع) و در اتاق ساده و صميمي ايشان خدمتشان رسيديم. ايشان با روي باز و اخلاقي خوش از ما پذيرايي کردند و خاطرات خود از زمان طلبگي تا فتنه 88 به صورت مفصل براي ما بيان کردند.
*****
* براي سؤال اول بفرماييد که چگونه وارد فضاي علميه و طلبگي شديد؟
بنده متولد اوايل 1315 و فرزند ارشد خانواده هستم. زماني که ميخواستم درس بخوانم پدرمان اصرار داشت که حتماً روحاني شوم. ميگفت اگر من روحاني نشوم، ساير فرزندان هم روحاني نميشوند و اصرار شديدي نسبت به اين قضيه داشتند. خانواده ما به دليل مبارزهاي که با خاندان عَلَم در بيرجند داشتند، ناچار به هجرت به تهران شدند و بنده در آن زمان 12 سال بيشتر نداشتم. به تهران که آمديم، پدرم اصرار داشت که بعد از کلاس ششم، طلبه شوم، اما بنده دوستاني داشتم و مايل نبودم که روحاني شوم، البته آن زمان فضاي بدي عليه روحانيت بود و روحانيت هيچ ارزشي در اجتماع نداشت؛ خاندان پهلوي مردم را بدبين کرده بودند و ميگفتند که علما درسخوانده نيستند و فقط روضهخوانند؛ در خيابانها به آخوندها خيلي توهين ميکردند، مخصوصاً بعد از اينکه آيتالله کاشاني از عظمتش سقوط کرد، چون با ايشان عداوت داشتند، لذا تصنيفهايي درست کرده بودند و حتي وقتي ما در نانوايي ميخواستيم نان بگيريم، نانوا هم اين تصنيف ضد روحانيت را ميخواند و ما را مسخره ميکرد. از اين جهت بود که من نخواستم روحاني شوم و به پدرم گفتم که روحاني نميشوم، اما بعد از مدتي راضي شدم.
مقدمات را پيش پدرم شروع کردم. ايشان درس هر روز را، روز بعد از من تحويل ميگرفت. پدر ما تاحدي تند مزاج بود و زماني که درس پس ميگرفت و ميديد که من توجه ندارم، فوراً عصباني ميشد و سر من داد ميزد. يک روز خيلي عصباني شد و من جامعالمقدمات را به ديوار زدم و گفتم روحاني نميشوم، فردا ثبتنام کنيد تا به دبيرستان بروم. هنوز هم وقت ثبتنام بود، پدرم هم قبول کرد و من را رها کرد، ديگر حال من را نميپرسيد.
در اين حين که ميخواستند مرا در دبيرستان ثبتنام کنند، بيماري حصبه سختي گرفتم، شايد هم نارضايتي باطني پدرم باعث مريضيام شد. حصبه آن وقت کشنده بود و در 60 سال پيش هر کس حصبه ميگرفت، معمولاً فوت ميکرد و پزشکان آنقدر حاذق نبودند. پروين اعتصامي و بسياري ديگر بر اثر همين بيماري فوت شدند. منزل ما شمال - جنوبي بود و دو اتاق داشت؛ قسمت جنوب براي مادر مرحومم و عمهاي که با ما زندگي ميکرد، بود و قسمت شمال هماتاق پدرم بود. من را به قسمتي که مادرم بود بردند، دکتر هم مرتب تب مرا ميگرفت، اما هر روز اين تب شديدتر ميشد و براي درمان، دکترها فقط داروهاي سطحي تجويز ميکردند و ميگفتند مريض را پاشوره کنيد، اما پاشوره مادرم فايده نکرد و تب من مرتب بالا ميرفت.
روزي دکتر آمد و معاينه کرد و من ميشنيدم که به مادرم ميگفت اگر تبش پايين نيايد، خطرناک است. در اين حين که دکتر اين مطالب را ميگفت، من ميشنيدم و چون خانواده ما مذهبي بود و روحانيزاده بوديم و مدرسهاي که ميرفتم مدرسه محمديه بود که يک عده بازاري آن را اداره ميکردند و مدرسه اسلامي بود، در همان حال، فکر کردم که نکند چون دل پدرم را شکستم به اين حال و روز افتادم.
دکتر معاينه کرد و رفت و نزديک شب، تب من هم مرتب بالا ميرفت. در همان حال گفتم خدايا اگر حالم خوب شد، روحاني ميشوم و هر چه پدرم بگويد، عمل ميکنم. اين فکر که از دل من گذشت، مادر من که قبلاً گريه ميکرد، فهميد که تبم پايين آمده و دکتر هم که فردا صبح آمد، پرسيد چطور شد که تب پايين آمد، بيماري خطرناک و کشنده بود. دکتر خوردن مايعات را تجويز کرد، من هم به دستورات دکتر عمل کردم و بعد از دو روز حالم بهتر شد و توانستم حرکت کنم. در اين مدت، پدرم هيچ حالي از من نپرسيد که آيا زنده هستم يا خير؟ اما من پس از بهبودي به اتاق پدرم رفتم و سلام کردم، ايشان با عصبانيت جواب سلامم را داد و گفت چکار داري؟ دست ايشان را بوسيدم و گفتم من از امروز در اختيار شما هستم و ميخواهم آخوند شوم. ايشان خوشحال شد و من را بوسيد و درس را براي من شروع کرد.
* آيا اخوي شما نيز همراه شما روحاني شدند؟
وقتي من روحاني شدم ايشان هم مايل شد که به حوزه بيايد. اخوي گفت که من براي منبر ميروم، اگر ديدم منبرم گرفت، روحاني ميشوم. ايشان براي منبر به نهاوند رفت و اتفاقاً منبرش هم گرفت. و روحاني شد. وقتي که ايشان روحاني شد، با هم درس ميخوانديم و خيلي با هم انس داشتيم، منتهي اخوي ما درس معقول را پيش پدرمان خواند و ديگر ادامه نداد، اما من چون علاقه زيادي به فلسفه داشتم ادامه دادم و اخوي به من گفت که فلسفه چيست که تو به دنبال آن ميروي؟! فقه و اصول را هم نزد پدرمان ميخوانديم.
من ميخواستم فلسفه را ادامه بدهم و علاقه داشتم که فلسفه ملاصدرا را بخوانم و پدر ما با اينکه مشايي بود و به ابنسينا علاقه داشت، اجازه داد که در درس آقاي قزويني شرکت کنم. ايشان زمستانها تهران بود و تابستانها به قزوين ميرفت. بنده آن زمان مجرد بودم و دغدغه ديگري غير از درس نداشتم. بنابراين، هفت سال به کلاس ايشان ميرفتم. صبحها يک درس فقه ميگفتند که طلبههاي جوانتري مثل شيخ يحيي نوري، شيخ فضلالله محلاتي، پسر آقاي شاهآبادي و ... ميآمدند. عصرها هم درسي ميگفتند که فلسفه صدرا و بيشتر سفر نفس بود. در درس عصر شاگردان بزرگتري از لحاظ سن شرکت ميکردند. افرادي مثل آقارضي شيرازي بودند که 10 سال از من بزرگتر بودند يا مرحوم آقاي رضواني که خدا ايشان را رحمت کند، آقاي امامي کاشاني ميآمدند، آيتالله مهدوي ميآمدند، مردي علي اللهي هم ميآمد که مرد فاضلي بود، سفير الجزاير که مرد لاغراندامي بود هم به اين کلاس ميآمد. من و دکتر نصر از همه کمسنتر بوديم و در کلاس هم اشکال ميکرديم و مورد توجه استاد بوديم. آقاي رفيعي هم زماني که درس ميگفت شما فکر ميکرديد که ملاصدرا در حال درس دادن است. بيان عالي و زيبايي داشتند و مطالب فلسفي را چنان تنزل ميداد که همه متوجه شوند، درس ايشان واقعاً عالي بود.
* آشنايي شما با آيتالله مهدوي از همين جا بود؟
خير. قبلاً هم با ايشان آشنايي داشتم. آشنايي من با ايشان براي زماني است که طلبه بودم و ايشان در خيابان خورشيد سکونت داشتند. از همان زمان با هم آشنايي داشتم و با هم دوست بوديم، اما با وجود اين کلاس بيشتر آشنا شديم. هنگامي که در درس آقاي قزويني ميرفتيم، آقاي مهدوي مسئوليت مسجد جليلي را داشتند، آقاي مهدوي همان زمان هم به بنده عنايت داشت و من هم به ايشان علاقه داشتم.
* بقيه دروس را چگونه ادامه داديد؟ دروس خارج فقه را نزد چه استاداني مطالعه کرديد؟
بنده اغلب درسها را نزد پدرم به همراه اخوي خوانديم. منتهي بنده فقط به درسهاي پدرم اکتفا نميکردم. فردي بود به نام آقا شيخ محمدحسين تهراني ثقفي که در آن زمان 90 سال داشت و از عراق آمده بود، يک چشمشان نابينا بود و چشم ديگرشان نيز به زحمت ميديد. فردي به من گفت که ايشان از شاگردان آخوند خراساني است و چهار دوره در درس آخوند خراساني شرکت کرده که هر دوره چهار سال بوده است. در آن زمان در تهران طلبههاي درسخوان کم بودند و من بهتنهايي درس ايشان ميرفتم. درس خارج کفايه بود و با اينکه درس کفايه را خوانده بودم، دوباره پيش ايشان خواندم. هر درس ايشان 5/2 ساعت طول ميکشيد و خيلي خستهکننده بود. بعد آنهم که ميخواستم خداحافظي کنم، نيم ساعت سرپا مطالب را توضيح ميداد. ايشان هممباحثه و رفيق مرحوم آيتالله کاشاني بود و به آقاي کاشاني در زمان رياستشان خيلي کمک ميکرد و با آيتالله کاشاني نزد پدر آقاي کاشاني درس خوانده بودند. ايشان بعدها به عراق رفت و مرحوم شدند.
زماني خدمت آقاي آشيخ محمدتقي آملي بودم و خدمت ايشان فقه ميخواندم، خانه ايشان نزديک خانه ما بود. در درس وقتي گفتم من شاگرد آقاي تهراني بودم، ايشان گفت که شما درسها را يادداشت کرديد؟ گفتم که عادت ندارم تمام را بنويسم، کليات را نوشتهام. گفتند ميداني آيتالله خويي نزد آشيخ محمدحسين تهراني فقه خوانده است. خيلي ايشان از آشيخ محمدحسين تعريف کردند. بنده چهار سال به کلاس آقاي آملي رفتم. ايشان مکتب ميرزاي نائيني را قبول داشت و بر اساس آن درس ميگفت. من در اين کلاس هم جوانترين فرد بودم.
روزي ايشان تحقيق خيلي جالبي راجع به سجده کرده بودند که خيلي دقيق بود. ايشان رو به طلاب کرد و پرسيد اين مطلب را فهميديد؟ همه گفتند بله، گفت پس مباحث من را تقرير کنيد. هيچکس حاضر به تقرير نشد، من تقرير کردم، بهقدري ايشان خوشحال شدند که گفتند اگر دور نبودي، لب تو را ميبوسيدم و خيلي من را تشويق کردند.
* براي درسخواندن به قم نرفتيد؟
ميخواستم به قم بروم که پدرم گفت مدرسيني که در تهران هستند، از قم کمتر نيستند، ولي اگر ميخواهي برو و قم را هم امتحان کن. ده روز به قم رفتم. درس امام خميني (ره) که در مسجد آقاي بروجردي تشکيل ميشد را دو روز شرکت کردم. دو روز به درس آقاي گلپايگاني رفتم، درس آقاي شريعتمداري هم رفتم. بعد ديدم که ارزش ندارد که زحمت سفر را متحمل شوم و براي درس به قم بروم. اين بود که به تهران برگشتم، البته تهران هم اساتيد خوبي داشت. مثل آقاي سيدابوالحسن قزويني که امام نزد ايشان شرح منظومه خوانده بود. يادم است که آسيد ابوالحسن قزويني سفري در زمان آقاي بروجردي به قم آمده بود و امام در آن زمان به آقامصطفي گفته بود، سعي کنيد ايشان را در قم نگه داريد، اما نشد، چون آقاي بروجردي علاقهاي به ماندن ايشان نداشت.
* حاجآقا غير از دروس متعارف حوزه، آيا دروس ديگري نيز مطالعه کرديد؟
من درس عرفان را پنهاني از پدرم خواندم. در آن زمان هر کس عرفان ميخواند بدنام ميشد. امام که آمد بازار عرفان داغ شد و رواج پيدا کرد. در عرفان برخي حرفهاي تندوتيز وجود دارد و تهمتهايي به افراد ميزنند. شخصي به نام حکيم تشکر در مدرسه مروي بود که يک عارف بود. مدرسهاي که ما بوديم، مدرسه رضاييه بود که الآن خراب شده است، ما گاهي به مدرسه مروي ميرفتيم و با طلبههاي مروي مثل آيتالله جوادي و آقاي شبستري رفيق بوديم. در مدرسه مروي ديدم که طلبهها ايشان را دست مياندازند، ولي ايشان عصباني نميشد. من به ايشان گفتم ميخواهم پيش شما عرفان بخوانم. گفت اگر در مدرسه مروي عرفان بخوانيم، طلبهها ما را هو ميکنند. گفت به مدرسه شما بيايم، گفتم که آنجا هم همين مشکل را داريم. گفت اگر ميخواهيد به خانقاه بيايد. ايشان شيخ خانقاه ذهبيه در خيابان ري بود که الآن اين خانقاه وجود دارد، منتهي الآن گنبد و تشکيلاتي دارد. گفتم ميآيم، ولي در جلسه ذکر نميمانم، ايشان قبول کرد.
دو سالي به آنجا رفتم و کتاب مجلي ابن ابي جمهور که کتاب عرفاني-کلامي بود را نزد ايشان خواندم، البته ايشان بحثهاي ديگري نزد مطرح ميکردند. ايشان تبحر عجيبي هم در تعبير اشعار حافظ داشت و اين مباحث را بنده نيز آموزش دادند و بنده بر اساس مطالب ايشان دارم شرحي بر اشعار حافظ مينويسم. ايشان گاهي اوقات حرفهاي علامه طباطبايي را هم رد ميکرد و شيرازي غليظ هم صحبت ميکرد. خودش ميگفت که ميتوانم خلع روح از بدن بکنم و ميگفت چند مرتبه اين کار را کردهام. مرد متديني هم بود.
يکي از سفارشهايي که به من کرد اين بود که زيارت جامعه کبيره را حفظ کن و هر روز به نيت يک معصوم بخوان. من اين توفيق را داشتم و هر روز اين زيارت را ميخواندم، ولي الآن توفيق و فرصت نيست. فروزانفر ايشان را آورد از شيراز آورده بود و در دانشکده الهيات دانشگاه تهران استاد عرفان بود. کتاب ايشان در عرفان لطايفالعرفان بود که در دو جلد چاپ شده است. ايشان واقعاً استاد خوبي بود. از سرنوشتشان هم خبري ندارم، گاهي صحبت ميکرد که ميخواهم به هند بروم. بعد از انقلاب در جايي شنيدم که بهطور بدي ايشان را کشتند، چند سخنراني تند عليه شاه داشت، دستگيرش کردند و ايشان را کشتند.
* آيا غير از حکيم تشکر به ديگر اساتيد عرفان هم مراجعه کرديد؟
بنده سفري به شيراز رفتم. علت اينکه شيراز رفتم اين بود که در حين درسخواندن، مادر من که جوان بود و حدود 40 سال داشت، از دنيا رفت و اين ضايعه از لحاظ روحي خيلي بر من تأثير گذاشت، چون زماني که ايشان ميخواست از دنيا برود، سرشان در دامن من بود و من بسيار منقلب شدم، بهطوري که تا 40 روز گريهام بند نميآمد. در نهايت به اين نتيجه رسيدم که تحصيلات را رها کنم و بروم صوفي شوم و از همهجا غافل باشم. به هيچکسي هم نگفتم. خدا رحمت کند مرحوم اخوي را، در مدرسه با هم در يک اتاق بوديم، فقط در چند سطري به ايشان نوشتم که من به شيراز رفتم. عصر روز 28 ماه رمضان بود که روزهدار بودم، حرکت کردم و به سمت اصفهان رفتم. در راه، نزديک دليجان، افطار که کردم خيلي حالم بد شد، گفتم نکند همين جا بميرم، اما حالم بهتر شد و به اصفهان رفتم. در مدرسه چهارباغ نشستم. از اتاقهاي بالا چند نفر من را زير نظر داشتند، شخصي آمد و گفت تشريف بياوريد بالا، رفتم، ديدم جمعي هستند و مجلس انسي است، کمي نشستم و بعد پايين آمدم و ماشين گرفتم و به سمت شيراز راهي شدم. نزديک غروب بود که به شيراز رسيدم.
اتفاقاً آن سال عيد نوروز هم مصادف شده بود با بعد از ماه رمضان و شيراز بسيار شلوغ بود. به هتل نرفتم و در پي يافتن مدرسههاي علميه بودم. به مدرسهاي به نام آقاباباخان که الآن هم هست، رفتم. آنجا مدرسي داشت به نام آقا محمدعلي موحد که درس خارج جواهر ميگفت. براي اينکه نشان دهم که اين مباحث را مسلط هستم، چند ايراد گرفتم که ايشان قدري را جواب داد و فهميد که من درس خواندهام. بعد از کلاس گفت از کجا آمدهايد؟ گفتم از تهران. گفت ميدانيد که هتلها همه شلوغ است و به پسرش گفت که آقا را به اتاق خودت ببر.
پس از اينکه جايم معلوم شد، به زيارت شاهچراغ رفتم. همين که وارد شدم، دست راست ديدم مقبره خيلي روشني است، الآن هم وجود دارد، ولي به آن شکل نيست. ديدم عکسها و دايرههايي که صوفيها ميکشند در آنجا وجود دارد که مربوط به قبر مجدالدين، بزرگ صوفيهاست. من فاتحهاي خواندم و با درويشي که خادم آنجا بود دست دادم. گفت بيا باهم چاي و قهوهاي بخوريم. قبول کردم، دم پلهها بساطي داشت و منقلي که قهوه را روي آن درست ميکرد. از من پرسيد شما از کجا ميآييد؟ گفتم از تهران. گفت آقاي حکيم تشکر را ميشناسيد؟ گفتم من شاگرد ايشان بودم، يکدفعه بلند شد و تعظيمي به من کرد و خيلي ابراز خوشحالي کرد. من گفتم که ميخواهم به ديدن آقاي حب حيدر، قطب فرقه ذهبيه، بروم. قبول کرد که مرا پيش وي ببرد. کلاه درازي بر سرش بود و روي آن علي علي نوشته بود. گفتم من روحاني هستم اگر با هم برويم انگشتنما ميشويم، ميتواني من را از کوچهها ببري؟ گفت بله و من را از کوچهها برد. وقتي به خانقاه رسيديم داشتند آن را بازسازي ميکردند و در آن زمان مرحوم سيد احمد خوشنويس که قطب قبلي بود، تازه فوت شده بود. آن درويش به بنده گفت که شما اينجا تشريف داشته باشيد، تا آقا را صدا کنم. بعد از مدتي آقاي حب حيدر آمد. حب حيدر يک پيرمرد خوشقيافه و سفيدروي با محاسن کوتاه بود که کلاه درازي بر سر داشت و جبة مشکي تا سر زانو داشت. ايشان از راه رسيد و چنان با ما گرم گرفت که من توقع نداشتم. روبوسي کرديم و فوري گفت آب جوش و ليموترش بياوريد، خودش با دستانش ليمو را پاره کرد (اين حرکت مرشد خيلي معنا دارد؛ يعني، به شما علاقه دارد و ميخواهد شما را جذب کند) من خيلي علاقهمند شدم. صحبت کردم و متوجه شدم که اطلاعات علمي ندارد، اما رياضت کشيده بود، ظاهراً تبريزي بود. وقتي که صحبتهايمان تمام شد گفت که شما الآن کجا هستيد؟ گفتم در مدرسهاي هستم. گفت همين جا بمانيد، طبقه بالا اتاق داريم، من يک ساعتي خدمت ايشان بودم و بعد خداحافظي کردم و به مدرسه آقاباباخان برگشتم تا عازم تهران شوم.
وقتي که در مسير تهران بودم، نفهميدم که چرا به اين آقا دست بيعت ندادم، چون من براي همين کار به شيراز رفته بودم و همهاش در فکر اين مسائل بودم. وقتي به قم رسيدم، به اتاق برخي از طلبههايي رفتم که پيش بنده قبلاً در تهران درس خوانده بودند. يکي از اين طلاب که پدرش در بازار تهران دوست پدر من بود و جلسات پدر من ميرفت، اين قضيه را به پدرش گفته بود و پدرش هم ظاهراً به پدر من گفته بود. ما وارد تهران که شديم، از همهجا بيخبر، به منزل رسيدم. فردا پدرم من را صدا زد و به اتاقش رفتم. گفت کجا رفته بودي؟ گفتم شيراز. گفت براي چه رفته بودي؟ گفتم رفتم که مردخدايي پيدا کنم. بعد شروع به نصيحت کرد، چون عقيده به عرفا نداشت. ميگفت بعضي از آنها اگر متدين هم باشند، به بيراهه ميروند و سايرين هم که شياد هستند. گفت اگر ميخواهي به جايي برسي پيشنهادي به تو ميدهم: اولاً، واجبات خود را انجام بده و محرمات را ترک کن و در مرحله بعد، اخلاقيات خود را خوب کن. هر خلق بدي را از خود دور کن، تکبر نداشته باش، کينه نداشته باش، تواضع داشته باش، گفت اگر اينها را انجام دهي من به تو قول ميدهم، به هر جايي بخواهي ميرسي؛ راه ديگري جز راه پيامبر نيست. آنقدر پدرم مرا نصيحت کرد که گريهام گرفت و گفتم چشم. از آن وقت هم ديگر دنبال اين مطالب نرفتم و متوجه شدم که باطن پدر من، چون باطن انسانهاي خوب اثرات خاصي دارد، مانع شد که من آنجا بمانم، چون من رفته بودم دست بيعت با حب حيدر بدهم، اما هرچه فکر ميکردم، نميفهميدم که به چه دليل از شيراز برگشتم.
* شنيدهايم که قبل از انقلاب در نياوران فعاليت زيادي عليه شاه داشتهايد، کمي از اين فعاليتها بفرماييد.
قبل از انقلاب، من در نياوران بودم و نياوران هم به اصطلاح دم لانه زنبور بود و بنده در آنجا تلاش زيادي کردم تا مردم ملقد امام خميني (ره) بشوند. در آنجا رساله امام را ميگفتم، منتهي براي اينکه مأمورها متوجه نشوند، به مردم گفته بودم که هر وقت ميگويم فتواي آقا اين است، بدانيد که منظورم امام خميني (ره) است.
در نياوران نماز عيد را هم برگزار ميکردم. آن زمان، نياوران به صورت صحرايي بود که الآن خيابان شهيد زينلي است، ولي در آن زمان، دربار نام داشت که روبروي کاخ نياوران بود. در روز عيد، نماز خوانديم و سخنراني مفصلي کردم. در بحبوحة انقلاب بود و صداي سخنراني من به کاخ ميرسيد. در آنجا با صداي رسا گفتم: «شاه، اگر ميخواهي نجات پيدا کني، حرف مرا گوش بده و به پاريس برو؛ يک شمشير و کفن به گردن خودت آويزان کن و خدمت آقاي خميني برس و هر چه ايشان گفت، عمل کن. اگر اين کار را نکني، بدان که اين مملکت ديگر نميخواهد با شما زندگي کند.» در آن زمان جوان بودم و وقتي که اين سخنراني را کردم، به عاقبتم فکر نکردم که چه ميشود. مأمورين ساواک آنجا بودند، اما نتوانستند مرا بگيرند، چون جمعيت زياد بود. ميخواستم به خانه برگردم، يک دوستي داشتم که گفت اطراف خانه شما را محاصره کردهاند که شما را دستگير کنند. خوشبختانه، کنار خانه ما خانهاي در حال ساخت بود و ديوار کوتاهي داشت و در آن خانه باز بود، به اين خانه رفتم و از طريق اين خانه به خانه خودمان رفتم و از آنجا سوار ماشين شدم و به شهر برگشتم. چند وقتي پيش پدرم بودم تا اينکه زندانيها را آزاد کردند و کمي که آب از آسياب افتاد، به مسجد خودمان برگشتم که من را دستگير کردند و به کلانتري قلهک بردند که سرتيپ ماکويي مسئول آنجا بود؛ ماکويي آدم بدي نبود. به من گفت سيد چرا دست از حمايت آقاي خميني برنميداري؟ گفتم ايشان مرجع مردم است و من فتاواي ايشان را بيان ميکنم و نميتوانم منبر بروم و چيزي از ايشان نگويم، گفت پس منبر نرو و مرا مننوعالمنبر کرد. ميخواستند مرا در کلانتري نگه دارند که دوستانم آمدند و سند گذاشتند و مرا آزاد کردند. از اين تاريخ بود که منبر من قدغن شد، اما بعد از اينکه اوضاع بهم ريخت و بسياري از زندانيها آزاد شدند، من هم به کارم ادامه دادم.
وقتي کاخ نياوران تصرف شد، از طرف امام مسئوليت کاخ را به من دادند و 6 سال مديريت آن بر عهده من بود. از زمان بازرگان مديريت کاخ دست من بود. يادم ميآيد آقاي مطهري خيلي به من عنايت داشتند، به ايشان گفتم که بازرگان گاهي اوقات چيزهايي مثل ماشين و ... از امکانات کاخ ميخواهد و به ما ميگويد که بايد اينها را در اختيار ما بگذاري. ايشان گفت هيچچيز به او نده. گفتم براي اينکه چيزي ندهم بايد مبنايي داشته باشم، گفت من ميگويم بنياد مستضعفان براي شما حکمي بزند و هر وقت بازرگان چيزي خواست بگو که من نماينده بنياد هم هستم، همين کار را هم کرديم. به طرفدارهاي بازرگان ميگفتم درست است که از طرف شما اينجا هستم، ولي بنده نماينده بنياد هم هستم و بايد آنها را هم راضي کنم، بنياديها هم که ميخواستند ببرند ميگفتم نميشود، چون بازرگانيها هستند. خلاصه اموال کاخ را تا جايي که ميشد حفظ کرديم.
ثروتهايي زيادي در آنجا بود که همگي آنها را حفظ کرديم و به بانک مرکزي تحويل داديم. بهطور نمونه، 3 خروار طلاي خالص تحويل بانک مرکزي داديم. آثار هنري زيادي هم آنجا بود که همه را تحويل داديم. مثلاً، کشتي طلايي در دفتر شاه بود که حدود سه کيلو وزن و قدمتي 600 سال داشت و از لحاظ هنري قيمت بسيار بالايي داشت يا تابلويي براي يهوديها بود که به شاه داده بودند که عکس فرح و حضرت موسي بود در آن بود که خطوط آن تماماً با برليان نوشته شده بود و اثر بسيار گرانقيمتي بود.
* اينها را به بانک مرکزي تحويل داديد؟
بله، آن زمان آقاي نوبري مسئول بود. اين وسايل را که بردم، گفتم من اعتماد ندارم، بايد خودم هم وارد بانک شوم. با آقاي نوبري وارد زيرزمين آن شديم، ديدم آنجا پر بود از وسايل گرانقيمت؛ وسايلي مثل قليانهاي مرصعکاري شده، تاج ناصرالدين شاه، تاج آغامحمدخان قاجار، تاج نادرشاه، الماس کوه نور، تاج فرح، شمشيرهاي مرصعکاري شده، لباسهاي بسيار قيمتي و ... آنجا پر از شمشهاي طلا که روي هم چيده شده بودند. وقتي اينها را ديدم خوشحال شدم که پهلويها نتوانسته بودند اينها را ببرند. بعد اين اموال را تحويل داديم و رسيد گرفتيم.
* محافظت از کاخ چگونه انجام ميشد؟
ما در اطراف کاخ محدودهاي تعيين کرديم و با آيتالله مهدوي کني هماهنگ کرديم که هيچ کميتهاي نتواند به آنجا وارد شود. اول کامرانيه اول مرز ما بود که ماشينها را نگه ميداشتند، اسلحه را ميگرفتند و راهيشان ميکردند و از آن طرف هم کاشانک آخر محدوده ما بود و سربازاني که داشتيم همه مسلح بودند و از نخستوزيري جواز اسلحه داشتيم. کاخ اسلحة زيادي داشت که هيچ کميتهاي نداشت، حتي جليقههاي ضدگلوله و سلاحهاي پيشرفته هم داشت که همة اينها را ما حفظ کرديم.
* چه سالي به دانشگاه امام صادق (ع) آمديد؟
اخوي زودتر از بنده با دانشگاه و آقاي مهدوي در تماس بود و يک سالي جلوتر از من به دانشگاه آمده بود و از طرف آقاي مهدوي به معاونت آموزشي دانشگاه منصوب شده بود. بنده در اين يک سال، به صورت حقالتدريسي به دانشگاه امام صادق (ع) ميآمدم. از آن طرف هم به دانشکده الهيات دانشکده تهران رفت و آمد داشتم و آنجا چون استاد نياز داشتند، ميخواستند 3 نفر را استخدام کنند که قرار بود، بنده، آقاي عميد زنجاني و آقاي مجتهد شبستري با مرتبه دانشياري استخدام شويم. وقتي آقاي مهدوي اين قضيه را فهميد، شبي با بنده تماس گرفتند و گفتند شما فردا به دانشگاه بيايد که من عرضي دارم. وقتي خدمت ايشان رسيدم گفتند: آقاي مصطفوي شنيدهام که ميخواهيد به دانشکده الهيات دانشگاه تهران برويد. گفتم بله. ايشان گفتند: هر امتيازي که آنها ميدهند، من به شما ميدهم که اينجا بمانيد. گفتند من خواهش ميکنم. توجه داشته باشيد که دانشگاههاي دولتي آن زمان اعتبارات بيشتري داشت و دانشگاه امام صادق (ع) تا چند سال زير نظر وزير علوم نبود، اما بنده قبول کردم که به دانشگاه بيايم و اولين دانشيار دانشگاه نيز بنده بودم و 10 سال هم رئيس دانشکده الهيات اينجا بودم.
* چه شد که به دانشگاه تهران رفتيد و رئيس دانشکده الهيات اين دانشگاه شديد؟
رفتن بنده به دانشگاه تهران هم قضية مفصلي دارد. در زمان رياست جمهوري آقاي خاتمي مشکلاتي در دانشکده الهيات دانشگاه تهران به وجود آمد و آقاي خليلي عراقي که رئيس دانشگاه بود ميخواست مشکلات را حل کند و به همين دليل به فکر تغيير رياست دانشکده افتاد و افراد مختلفي را پيشنهاد کرده بودند که با رياست آنها موافقت نميشد. در نهايت پيشنهاد کردند که بنده رئيس دانشکده الهيات بشوم و بنده هم از آقاي مهدوي اجازه گرفتم و چهار سال و نيم رئيس اين دانشکده بودم تا زماني که آقاي فرجي دانا رئيس دانشگاه شد و من با اين فرد اختلاف سليقه پيدا کردم؛ فرجي دانا از طرفداران و حاميان دکتر معين بود و هر چيزي دکتر معين ميگفت او اجرا ميکرد و اختلاف ما سر اين قضيه بود که دانشکده الهيات بايد با دفتر رهبري ارتباط داشته باشد، اما ايشان معتقد بود که لزومي ندارد. اين کشمکشها باعث درگيري بين ما شد که من گفتم استعفا ميدهم و همينجور هم شد؛ استعفا دادم و ديگر نرفتم.
دوباره به دانشگاه امام صادق (ع) برگشتم. آقاي علم الهدي گفت آقاي مهدوي ميگويند اگر رياست دانشکده را ميخواهيد تا حکم بدهم. گفتم خير من ديگر حوصله رياست را ندارم، براي من کافي است. آيتالله مهدوي در دانشگاه خيلي به بنده لطف داشت. به ياد دارم زماني که به مکه رفته بودم و برگشتم، ميخواستم خدمتشان بروم که فهميدم ايشان ميخواهند تشريف بياورند و آمدند در همين اتاق و خيلي به ما اظهار لطف و ارادت داشتند. بنده هم به ايشان خيلي علاقه داشتم و بعد از درگذشت ايشان، هنوز دانشگاه در خواب به سر ميبرد.
* آيا با مقام معظم رهبري نيز ديدار يا بحث علمي داشتهايد؟
11 آذر امسال يک وقتي گرفته بودم و خدمت ايشان رسيدم. در آنجا کمي بحث علمي داشتم و سابقه علميام و درسهايي را که خوانده بودم را خدمت آقا عرض کردم. ايشان خيلي خوشحال شدند و گفتند من از بحثهاي شما لذت ميبرم، گاهي وقتها تشريف بياوريد اينجا تا بحثي با همديگر داشته باشيم که بنده گفتم شما وقت نداريد که ما خدمت برسيم، البته از قديم هم با ايشان بحثهايي داشتيم.
* در فتنه 88 چه اقداماتي انجام داديد؟
در زمان فتنه 88 ما در نياوران بوديم و حسينيه ما مرکز تجمع بسيجيان بود. در آن زمان بسياري از بسيجيها را از مساجد شميران بيرون کردند که ما همه را به حسينيه نياوران دعوت کرديم و چون آنجا حرف ما فصلالخطاب است، همه به اينها احترام ميگذاشتند. وقتي بسيجيها به نياوران آمدند، 8 شب مهمان ما بودند و ناهار و شامشان با ما بود. آنها به حسينيه ميآمدند و استراحت ميکردند و آخرهاي شب هم با موتورهاي خود براي برخورد با فتنهگران بيرون ميرفتند. وقتي خبر اين کارهاي ما به آقا رسيده بود، ايشان خيلي تشکر کرده بودند و فرموده بودند که شما فعاليت زيادي در فتنه انجام داديد و من از زحمات شما تشکر ميکنم. بنده هم در آن زمان و هم در سالهاي اخير سخنرانيهاي زيادي در مقابله با فتنهگران ايراد کردم که جمعيت زيادي هم از آن استقبال کردند.
* حاجآقا، اخوي شما که فوت کردند، دانشجويان و اساتيد دانشگاه بسيار ناراحت شدند. دانشجويان به ايشان علاقه زيادي داشتند. کمي درباره ايشان بفرماييد.
ايشان آدم بسيار سليمالنفسي بود و اصلاً عصباني نميشد، ملايم بود و برخورد مؤدبانهاي با همه داشت، خيلي آرام حرکت ميکرد، طوري که به ايشان لقب طاووسالعلما داده بودند و به ما لقب اسدالعما داده بودند، چون من در بحثهاي علمي خيلي به ميدان ميآمدم. رحلت اخوي بر ما هم خيلي تأثير گذاشت و مدتي گذشت تا اينکه حالم بهتر شد. خداوند ايشان و آيتالله مهدوي و ديگر بزرگان را رحمت کند.
* ولايتپذيري آيتالله مهدوي نسبت به اوامر امام و آقا چگونه بود؟
ايشان نسبت به امام که تسليم محض بود و نسبت به آقاي خامنهاي هم همينطور بودند. ايشان به نفع آقاي خامنهاي در انتخابات رياست جمهوري سال 1360 کنار رفت و آقاي خامنهاي رئيسجمهور شد. در تمام دوران رهبري آيتالله خامنهاي هم بنده نشنيديم که آقاي مهدوي مخالف حرف آقا، حرفي بزند، حتي ممکن بود اختلاف نظري هم در ذهنشان با رهبري داشته باشند، ولي اظهار نميکردند و هميشه در همه جلسات آقا را تأييد ميکردند.
* در پايان اگر توصيه اخلاقي داريد براي ما بفرماييد.
توصيه اخلاقي که به همه گفتم و تجربه هم کردهام اين است که در کارهايتان هيچوقت به غير خدا دل نبنديد، همه کار دست خداوند است. اگر مشکلات و خطرات زندگي خودم را برايتان بگويم، ميفهميد هيچچيز جز خدا من را حفظ نکرد، البته به اين معنا نيست که به خلق بياعتنا باشيد، بلکه چون خلق وسيله هستند، بايد با آنها نيز برخورد خوب داشته باشيد. پيامبر به بنيهاشم فرمودند: شما ثروت و مال نداريد که مردم را جذب کنيد، اما با روي باز و برخورد خوش با مردم برخورد کنيد و آنها را جذب کنيد. حضرت علي (ع) نيز ميفرمايد: بشاشت و خوشرويي مثل طنابي است که فرد را به سمت تو ميکشد. حضرت لقمان به پسرش ميگويد: در مقابل مردم ترش نکنيد و اگر به شما سلام ميکنند جواب سلام را خوب به آنها بدهيد؛ حرف قرآن هم همين است. پس هم روي خوش داشته و هم به خدا توکل کنيد تا خداوند زندگي شما را زندگي شاداب و خوب قرار ميدهد.