تاريخ ايراني/
متن پيش رو در تاريخ ايراني منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
چه ميشد اگر خشايارشا جنگ را به يونانيان نميباخت؟ چه ميشد اگر ژاپنيها به پرل هاربر حمله نميکردند؟ يا اگر کندي ترور نميشد؟ گروهي از مورخان معتقدند تاريخ را نقاط عطف ميسازند و تلاش براي پاسخ به سؤال «چه ميشد اگر اين نقاط عطف طور ديگري پيش ميرفتند؟» به فهم عميقتر رويدادهاي تاريخي کمک ميکند.
تاريخ مجازي، تاريخ واقعنشده يا تاريخ موازي نامهاي اين نوع تازه از تاريخنگاري است که سعي دارد به سؤال جذاب «چه ميشد اگر…» پاسخ دهد. جرمي بهلک و رابرت مکريلد در کتاب «مطالعه تاريخ» اين نوع تاريخنگاري را «گمانهزني درباره آنچه اتفاق نيفتاد، يا ميتوانست اتفاق بيفتد، با هدف فهم آنچه که اتفاق افتاد» تعريف ميکنند.
اين پرونده «تاريخ ايراني»، پاسخ به ده اگر مهم تاريخ است به روايت مجموعه کتابهاي «چه ميشد اگر» به دبيري رابرت کاولي، کتاب Unmaking the West (غرب؛ آنجور که نشد) انتشارات دانشگاه ميشيگان و بالاخره ويژهنامه «اگرهاي مبهوتکننده تاريخ» انتشارات ايميجين (Imagine).
سيسيليا هالند، نويسنده آمريکايي رمانهاي تاريخي به اين سوال جواب داده که «اگر مغولها اروپا را ميگرفتند چه ميشد؟»:
روايت حمله مغولها به مناطق مختلف آسيا و ويراني و تلفاتي که اين حملات به جا گذاشتند، حتي در صحبتهاي روزمره مردم در اين مناطق هم شنيده ميشود. اما امروزه کمتر کسي به خطر بزرگي که اشغال اروپا توسط مغولها به همراه داشت توجه دارد. واقعيت اين است که اگر مغولها در قرن سيزدهم ميلادي اروپا را گرفته بودند، اوضاع اين قاره حتي از عصر تاريکي هم بدتر ميشد.
در سال ۱۲۴۲ ميلادي، مغولها خود را به دروازههاي شرقي اروپا رسانده بودند. آنها يک ارتش مسيحي را در لهستان و يکي ديگر را در مجارستان نابود کرده بودند؛ نيروهاي خود را به نزديکي وين و درياي آدرياتيک رسانده بودند؛ و کاملاً به تأسيس بزرگترين امپراتوري سرزميني در تاريخ دنيا نزديک شده بودند.
اما مغولها که بودند؟ از کجا آمده بودند و به کجا ميرفتند؟ اين جنگجويان اسبسوار از استپهاي آسياي مرکزي راه درازي را تا اروپا طي کرده بودند. کمانهاي ترکيبي خاصي که مورد استفاده مغولها بود، کاملاً بر کمانهاي زنبورکي اروپاييها برتري داشت. آنها عملاً ارتشي مدرن در دنياي قرون وسطي به شمار ميآمدند و کسي جلودارشان نبود.
مغولها از شهرنشينان، فرهنگ و هر طبقه نخبهاي نفرت داشتند. اگر مثالي از دنياي معاصر بخواهيد، ميتوانيد آنها را با خمرهاي سرخ در کامبوج مقايسه کنيد. اما خمرهاي سرخ فقط يک کشور - کشور خودشان - را نابود کردند. در حالي که مغولها مناطق زيادي از آسيا را نابود کردند و نزديک بود يک قاره ديگر را هم نابود کنند.
برخي تاريخنگاران معتقدند غرب در مواجهه با مغولها در پرتگاهي تاريخي قرار گرفته بود و البته اروپا با خوششانسي از اين خطر جان به در برد. اما ماجرا چطور پيش رفت و اگر ماجرا جور ديگري پيش رفته بود چه ميشد؟
در آن تابستان سال ۱۲۴۱ ميلادي، ميشد اسبسوارهايي غريبه را در اطراف وين ديد. آنها فقط چند صد کيلومتر تا رود دانوب فاصله داشتند و وين در برابر آنها کاملاً بيدفاع بود. اين در حالي بود که مغولها درست پيش از رسيدن به نزديکي وين، دو ارتش بزرگ شرق اروپا را شکست داده بودند. در ۹ آوريل همان سال، ارتشي از شواليههاي مسيحي ژرمن، لهستاني و تمپلر که مشغول جنگ با مغولها بودند، قرباني درايت مغولها در کمين کردن و تله گذاشتن شده بودند و تقريباً تا آخرين نفرشان از بين رفته بود.
به اين ترتيب، ارتش مغولها به فرماندهي «سوبوتاي بهادر» يا سوبوتاي بزرگ به پيشروي خود در گردنه کوههاي کارپاتيا و دشتهاي مجار ادامه دادند. سوبوتاي بهادر توانسته بود با قدرت فرماندهي خود، نيروهايش را از ميان دو رشته کوه و صدها مايل دشت بگذراند. او به عنوان يکي از چهار ژنرال محبوب چنگيزخان شناخته ميشد و در فتوحات مغولها در شمال چين تا شرق اروپا، همه جا حاضر بود. او در سال ۱۲۴۱ مرد مسني بود ولي هنوز نبوغ نظامي خود را حفظ کرده بود.
يک روز بعد از شکست دادن شواليهها، مغولها مجارستان را هم تحت کنترل خود گرفتند. آنها دشتهاي منطقه را شبيه استپهاي محل زندگي خودشان ميديدند و دامهاي خود را در دشتهاي منطقه به چرا گذاشته بودند. در واقع آنها از بهار تا تابستان در اين دشتها به استراحت و نيرو گرفتن براي حمله بعديشان مشغول بودند.
در اين ميان، غرب اروپا با نگراني منتظر آنها بود و کاري هم از دستش برنميآمد. مسيحيان در موقعيت ضعف قرار گرفته بودند و اين در حالي بود که دو حاکم قدرتمند در اروپا هم درگير جنگ قدرت شده بودند: از يک سو امپراتوري روم و فريدريش دوم قرار داشت و از سوي ديگر، پاپها که ميخواستند او را به زانو درآورند.
فريدريش که مشغول کشورگشايي در ايتاليا بود، کنترل مناطق ژرمن را به اشرافزادگان سپرده بود و آنها نيز چنان درگير جنگ قدرت بودند که نميتوانستند با هم متحد شوند و جلوي مغولها قد علم کنند.
در اين ميان، قدرت کلي مغولها تحت رهبري تموچين (چنگيزخان) به شدت رو به افزايش بود. او اين ايده را وارد ذهن مغولها کرده بود که آنها زاده شدهاند که حاکم دنيا باشند. دامنه فتوحات آنها به تدريج از سرزمينهاي شمالي چين و شرق مغولستان به کشورهاي اسلامي در غرب و جنوب آسيا رسيده و حتي تا شهرهاي روس در اطراف رود ولگا هم کشيده شده بود.
چنگيزخان مغولها را با حسي از وفاداري و اخوت و بيباکي تربيت کرده بود؛ اما در عين حال به آنها قبولانده بود که سرپيچي از دستورات او به معني سرپيچي از سرنوشت و اراده براي حاکميت جهان خواهد بود.
اولين نمونههاي فتح سرزمينها توسط مغولها در شمال چين رخ داده بود. نيروهاي چنگيزخان آنجا ياد گرفتند که چطور به شهرها حمله کنند و علاوه بر ويراني، آنها را از جمعيت خالي کنند. چنگيزخان قصد داشت مناطق وسيعي از شمال چين را از تمدن و شهرنشيني خالي کند و از آنها به عنوان چراگاه دامهايش بهره ببرد.
پيشروي مغولها به سمت غرب، مدتي بعد آنها را به سمت تمدن شکوفاي اسلامي در آسياي مرکزي هم کشاند. خوارزم در اين منطقه مرکز شهرنشيني و شکوفايي و زمينهاي حاصلخيز بود اما به دستور چنگيزخان، خوارزم و شهرهاي مهمي از جمله سمرقند، بخارا، هرات و نيشابور با حمله مغولها نابود شدند.
روش مغولها اين بود که شهرها را وادار به تسليم کنند، سپس همه جا را ويران کنند و مردم را از دم تيغ بگذرانند. آمار تلفات حمله مغولها به شهرهاي آسياي مرکزي شوکآور است: يک ميليون و ششصد هزار نفر در هرات؛ يک ميليون و هفتصد و چهل هزار نفر در نيشابور.
چند سال بعد هم حمله مغولها به روسيه آغاز شد. رسم مغولها اين بود که بزرگترين پسر خان، فرمانرواي بزرگترين سرزمين فتح شده و دورترين سرزمين نسبت به مقر امپراتوري مغول ميشد. از آنجا که در زمان مرگ تموچين، پسر بزرگش جوجي هم مرده بود، اين ميراث به نوه او اتوخان رسيد. تحت حاکميت او بود که نيروهاي سوبوتاي بهادر به روسيه حمله و شهرهاي زيادي را با خاک يکسان کردند و مردم را کشتند. يک سال بعد در سال ۱۲۴۱، مغولها خودشان را به شرق اروپا رسانده بودند.
ارتش مغولها مشخصههاي زيادي داشت: مردان مغول سرعت و قدرت مانور زيادي داشتند و تحت نظم و فرماندهي دقيقي عمل ميکردند. سلسله مراتب فرماندهي در اين نيروها به دقت دنبال ميشد و هر کس فقط در صورت اثبات توانايياش به بالاترين ردهها ميرسيد. سوبوتاي بهادر يکي از اين افراد بود.
شايستهسالاري در مساله رسيدن به تاج و تخت هم نقش ايفا ميکرد. حتي پيش از مرگ چنگيزخان هم دو پسر بزرگش جوجي و جگتاي با هم دشمن بودند و اگر يکي از آنها به فرمانروايي ميرسيد، ديگري حتماً جنگ بزرگي به راه ميانداخت. اما اوکتاي (برادر سوم)، مرد محتاطي بود و در نهايت هم او جانشين چنگيزخان شد و دو برادر ديگر تحت فرمانروايي او قرار گرفتند.
در زندگي مغولها، نظم و ديسيپلين هم نقش زيادي داشت. جنگجويان اسبسوار مغول از ابتدا با زندگي جنگي آشنا ميشدند و در آن رشد ميکردند. هر وقت آنها مشغول نبرد نبودند، به شکار يا تقويت مهارتهاي جنگي خود ميپرداختند. آنها ياد گرفته بودند که کيلومترها راه را سوار بر اسب طي کنند، شبهنگام در هر جايي اتراق کنند و روز بعد دوباره مسير خود را در گرماي بيابان يا سرماي کوهستان يا باد و باران ادامه بدهند و در طول مسير آماده جنگ هم باشند. هر جنگجوي مغول، اسبهاي اضافي هم براي خودش به همراه داشت. ارتشهايي که بايد جلوي مغولها ميايستادند، اکثراً تخمين درستي درباره تعداد نيروهاي مغول نداشتند و علتش همين اسبهاي اضافي بود.
مغولها در تيراندازي با کمان به طرز شگفتانگيزي خوب عمل ميکردند. آنها ميتوانستند در حال حرکت سريع، از سيصد متري هدف خود را نشانه بگيرند. به همين جهت، نيروهاي دشمن حتي به فاصله نزديک مغولها هم نميرسيدند و بنابراين تلفات نيروهاي مغول بسيار کم بود.
مغولها در عين حال از دستور فرماندهان خود به شکلي بيکم و کاست پيروي ميکردند. يکي از علل فتوحات سوبوتاي بهادر همين بود. او ميتوانست دهها هزار نيروي خود را با سرعت مثل مهرههاي شطرنج جابجا کند.
در دوران مغولها و به خاطر حملات آنها، جمعيت چين به ميزان سي درصد کاهش پيدا کرد. خوارزم و پرشيا (ايران) که فرهنگ شکوفايي داشتند و سيستم آبرساني پيچيده زيرزمينيشان عملاً تضميني براي تداوم حيات آنها بود، در حمله مغولها آسيب فراواني ديدند و اين سيستم هم نابود شد.
حملات خانهاي مغول به عراق و سوريه هم به مدت شصت سال ادامه يافت و تمدن قديمي اين مناطق را آسيبپذير کرد. خليفه بغداد که در مقابل مغولها ايستاده بود توسط آنها به يک خورجين چرمي بسته شد و به وسيله اسبها کشيده شد. مغولها مدعي بودند از اين طريق، خون او را نريختهاند و بنابراين به او احترام گذاشتهاند.
روسها هم به شدت از مغولها ضربه خوردند. شهرهاي آن منطقه - از جمله کييف - به خاطر انجام تجارت از طريق رودها وضعيت خوبي داشتند. تا اينکه زمستانهاي دهه ۱۲۳۰ ميلادي و حملات مغولها فرا رسيد. بعد از آن، منطقه هرگز به حالت سابق برنگشت و خيليها هم هنوز بيگانههراسي روسها را متأثر از حمله مغولها ميدانند. يکي از بختبرگشتهترين مناطق، سيبري بود که تا حدود چهارصد سال بعد از حمله مغولها، مردمش وادار به پرداخت خراج - مثلاً پوست و خز - به آنها بودند.
همانطور که گفتيم، در سال ۱۲۴۱ ميلادي مغولهاي آمادهٔ حمله به غرب اروپا طي تابستان به خوبي به اسبها و خودشان رسيده بودند و پيشروي برايشان در ماههاي ژانويه و فوريه سخت نبود. آنها مطمئن بودند که وين را به راحتي فتح ميکنند. وين ميتوانست خودش را تسليم کند تا جلوي مرگ شهروندان را بگيرد. اما سابقه عملکرد مغولها نشان داده بود که اطميناني به اين قضيه نيست. بخارا يکي از شهرهايي بود که در گذشته تسليم آنها شده بود اما اتفاقي که در نهايت افتاد اين بود که به برخي از ساکنان شهر اجازه خروج داده شد و بعد از آن، شهر را خراب کردند و بسياري از زنان و مردان و کودکان را به بردگي گرفتند و آنها را به مناطق ديگري فرستادند.
با اين اوصاف، ترديدي نبود که وين با خاک يکسان خواهد شد و در بهترين شرايط، برخي از شهروندانش زنده خواهند ماند تا آواره شوند. از سوي ديگر، جمعآوري اطلاعات و شناسايي اهداف هميشه نقطه قوت مغولها بود. مشخص بود که آنها ابتدا به مناطقي مثل انتوِرپ، گِنت (خنت) و بروژ (که حالا در بلژيک قرار دارند) حمله خواهند کرد چون ثروت بيشتري در اين مناطق خوابيده بود. همچنين واضح بود که آنها از دشتهاي مناطق جنوبيتري - مثل فرانسه - به عنوان چراگاه براي اسبهايشان استفاده خواهند کرد و در راه خود، پاريس را هم ويران خواهند کرد.
احتمالش بود که گروهي ديگر از نيروهاي مغول از آلپ عبور کنند و خود را به جنوب ايتاليا برسانند و چراگاههاي بيشتر و شهرهاي بيشتري براي ويران کردن هم پيدا کنند. واضح بود که مغولها هر چه بتوانند از اين مناطق با خود خواهند برد و بقيه را نابود خواهند کرد. آنها احتمالاً فرمانداران و ماموران ماليات را در شمال ايتاليا و مناطق ديگر مستقر ميکردند و در بهترين حالت، ممکن بود خودشان از آنجا بروند.
اما اگر ميماندند چطور؟ نابودي برخي از شهرهاي اروپايي ميتوانست به نابودي مراکز اقتصادي و مالي قاره منجر شود. مثلاً در قرن سيزدهم، تجارت پشم متمرکز در شهرهاي انتورپ و گنت بود و به تداوم رشد اقتصاد غرب اروپا کمک زيادي ميرساند. حتي اولين بازار بورس هم بعداً در انتورپ شکل گرفت. حمله مغولها ميتوانست کل اين سيستم را از بين ببرد و جوامع رو به رشد اروپا را نابود کند.
در صورت حمله مغولها، بسياري از مناطق اروپا خالي از سکنه ميشد و احتمالاً به سرعت به کوهستانها و چمنزارهايي خالي بدل ميشد. کسي باقي نميماند که به آسيابها و آببندها برسد. آب دوباره مناطق کمارتفاعي مثل هلند را فرا ميگرفت و دلتاهاي بزرگ در مناطق ژرمننشين محل تلاقي رودهاي راين – مويس - شلت به باتلاق تبديل ميشدند. اروپا هرگز شاهد شکلگيري سرمايهداري و اوجگيري طبقه متوسط نميشد. صنعت چاپ در اروپا شکل نميگرفت. انقلابهاي منتهي به دموکراسي - مثل انقلاب فرانسه - هرگز رخ نميداد و از همه مهمتر، اروپا هرگز انقلاب صنعتي را تجربه نميکرد.
ويراني پاريس احتمالاً يکي از فاجعهبارترين نتايج حمله مغولها ميشد؛ چون پاريس مرکز روشنفکري قرون وسطي بود. اين در حالي بود که مطالعه مدون منطق ارسطويي در پاريس داشت زمينههاي فکري جهانبينيهاي جديد را بنا ميگذاشت. اگر مغولها به ايتاليا حمله ميکردند و کسي در برابرشان دوام نميآورد، چه سرنوشتي در انتظار پاپ بود؟ آيا مغولها او را هم مثل خليفه بغداد به اسب ميبستند تا خونش ريخته نشود؟
واقعيت اين بود که اگر نظام پاپي بعد از حمله مغولها از بين ميرفت، دنياي مسيحيت به شدت تغيير ميکرد. مشخص بود که در اين صورت، مسيحيت با از دست دادن قدرت هسته مرکزي قدرتش دچار شکافهاي مختلفي ميشد. در عين حال، نيروي مخالف اين هسته قدرت (که بعدها با عنوان اصلاحات کليسا معروف شد و ايدههاي جديد درباره ماهيت انسان را مطرح کرد) اصلاً شکل نميگرفت.
حمله مغولها و ويران کردن احتمالي رم توسط آنها به معناي ويران کردن قويترين نقطه ارتباط جامعه اروپا با گذشته باستاني بود. اگر اين ارتباط با دنياي کلاسيک قطع ميشد، آيا چهرههايي مثل دانته، ميکلآنژ و لئوناردو داوينچي ظهور پيدا ميکردند؟ احتمالش بسيار کم است. حتي اگر نياکان اين هنرمندان هم از حمله مغولها جان به در ميبردند، شهرها و روستاهايشان چنان ويران ميشد و دغدغه مردم چنان بر تأمين قوت روزانه متمرکز ميشد که ديگر جايي براي شعر يا هنر باقي نميماند.
اما حمله مغولها به وين هرگز اتفاق نيفتاد. در اوايل سال ۱۲۴۲ ميلادي، ارتش مغول ناگهان عقبنشيني کرد. هزاران کيلومتر دورتر از اروپا، مرگ يک نفر باعث شده بود مسيحيت از نابودي نجات پيدا کند. مرگ اوکتاي بود که باعث عقبنشيني مغولها شد. پسر سوم چنگيزخان نه تنها امپراتوري پدرش را متحد نگه داشته بود، بلکه در راه گسترش آن هم قدم برداشته بود. با اين وجود، ساختار سياسي خانهاي مغول با پيچيدگي کار نظامي آنها تناسبي نداشت. مغولها همچنان يک قوم دورهگرد باقي مانده بودند که اعلام وفاداري به روسايشان اهميت زيادي داشت. بنابراين، وقتي خان از دنيا رفت، قانون و عرف مغولي ايجاب ميکرد که نيروهاي نظامي شخصاً به سرزمينشان برگردند و به او اداي احترام کنند و يک خان جديد هم انتخاب شود.
نتيجه اين شد که سوبوتاي بهادر در آستانه فتح غرب اروپا، راهش را تغيير داد و با نيروهايش به خانه برگشت. مغولها ديگر هرگز به اروپا برنگشتند. تمرکز آنها بعد از اين ماجرا روي چين و همچنين روي پرشيا و سرزمينهاي عربي قرار گرفت. در سال ۱۲۸۴ ميلادي، ارتش مملوک از مصر در عينجالوت با مغولها جنگيد و آنها را شکست داد و اين نقطه آغاز شکستهاي مغولان بود. در شرق دور هم ژاپنيها و ويتناميها جلوي مغولان ايستادند و حملات آنها را خنثي کردند. به اين ترتيب، روند پيشين به کلي تغيير کرد.
در لهستان، هنوز هم روز ۹ آوريل را به عنوان روز پيروزي جشن ميگيرند. لهستانيها در آن روز از مغولها شکست خوردند، اما بعد از اين جنگ بود که قدرت مغولها براي ادامه کشورگشايي از بين رفت. لهستانيها دوست دارند فکر کنند که فداکاريشان در آن جنگ، بيمعنا نبوده و بنابراين جشن پيروزي ميگيرند. اما واقعيت اين است که رشادت سربازان يا درايت فرماندهان در اروپا نبود که باعث نجات آنها از مغولها شد، بلکه جهانبيني مغولها درباره مرگ و اداي دين به رهبرشان بود که آنها را به خانه برگرداند و اروپا را با خوششانسي نجات داد.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد