سرمقاله شرق/ مصدق یا ابتهاج بن‌بست از دو سو

منبع
شرق
بروزرسانی
سرمقاله شرق/  مصدق یا ابتهاج بن‌بست از دو سو
شرق/ « مصدق يا ابتهاج بن‌بست از دو سو » عنوان سرمقاله سردبير روزنامه شرق، احمد غلامي است که مي‌توانيد آن را در ادامه بخوانيد: ابوالحسن ابتهاج و محمد مصدق هيچ‌کدام انقلابي نيستند. تلاش آنها معطوف به اصلاح است، اصلاح از درون ساختارهاي دولت. اصلاحات ابتهاج درون‌زا مي‌ماند؛ اما اصلاحات مصدق مهارنشدني است، در پوست خود نمي‌گنجد و ناگزير مي‌خواهد پوسته‌اش را بشکند تا به بيرون بيايد. مصدق در دوران مبارزه‌اش براي اصلاح دولت به‌خصوص ملي‌‌کردن شرکت نفت با دوگانه‌اي متضاد روبه‌رو است. از يک‌سو تلاش مي‌کند وفاداري‌اش را به گفتمان نظام شاهنشاهي حفظ کند و از طرف ديگر درصدد رفع موانع و کاستي‌هاست؛ اما تغييرات مصدق و به‌سرانجام‌رساندن آنها، دگرگوني جدي در گفتمان‌هاي رايج را طلب مي‌کند. از‌اين‌رو ديگِ سياستش دائم مي‌جوشد. مصدق به موقعيتي پرتاب مي‌شود که خودش هم انتظار آن را نمي‌کشد. به‌همين‌دليل علي‌رغم ميلش کم‌کم از اصلاحات درون‌زا فاصله مي‌گيرد و هرچه از مصلح دولتي‌بودن دور مي‌شود، بيشتر به قامت خالق امر سياسي درمي‌آيد و به مردم نزديک مي‌شود و هم‌زمان دولتش را آبستن تغييرات انقلابي مي‌کند و مردمي که دور و بر او شکل مي‌گيرند، مترصد کلامي‌اند تا وضعيت را دگرگون کنند. مصدق سياست‌مداري نابهنگام است که اين نابهنگامي حتي خودش را نيز غافلگير مي‌کند. کساني چون خليل ملکي و حسين فاطمي، هر‌کدام وجهي از اين وسوسه‌هاي انقلابي مصدق‌اند؛ اما آنچه دست‌و‌دل مصدق را مي‌لرزاند، دشمنان بي‌شمارش نيست... ...بلکه نگراني براي از‌دست‌دادن پيروزي‌هاي به‌دست‌آمده است و بازگشت به مدار صفر درجه سياستِ سترون ايران. مصدق ديگر با گفتمان رايج بيگانه شده و اگرچه تن به انقلاب نمي‌داد، دريافته بود که ديگر با اين گفتمان ناسازگار است. تبعيد مصدق درواقع تولد دوباره‌اش بود. بازگشت به تاريخ و مرور اينکه آيا مصدق توان دگرگوني‌هاي اساسي در ساختارهاي دولت را داشت، يک بحث است و اينکه آيا اين تغييرات ماندگار مي‌شد و نتيجه مي‌داد، بحث ديگري است. به اين مسائل هنوز هم نمي‌توان پاسخ قاطعي داد؛ زيرا امر تجربه‌ناشده‌اي است که پاسخ آن در دل تاريخ نامکشوف باقي مي‌ماند؛ اما با قاطعيت مي‌توان گفت، مصدق فاعل سياست نبود. او خالق سياست بود. حضوري نابهنگام داشت که وضعيت سياسي تازه‌اي خلق مي‌کرد. مصدق توان سياست بود، برعکس ابتهاج که نه توان سياست، که فاعل سياست بود. ابتهاج فاعل تغييرات جدي در ساختارهاي بانکي و برنامه‌ريزي‌هاي کلان اقتصادي در همان گفتمان رايج زمانه خودش بود و نمي‌خواست کردارهاي حکومتي را که بر گفتار‌هايش چفت‌و‌بست شده بود، بشکند. قادر به اين کار هم نبود. او فاعل مصلحي در دل نهاد حکومتي بود؛ ملي‌گرايي دولتي و اصلاح‌طلبي حکومتي. ابتهاج يک‌ چيز را خوب مي‌دانست. مي‌دانست چه مي‌خواهد، درست برعکس مصدق که مي‌دانست چه نمي‌خواهد. ابتهاج شيفته کينز، اقتصاددان و معمار دولت رفاه بود. در قدم اول مي‌خواست نظام پولي کشور را سروسامان بدهد تا اختيار چاپ اسکناس در دست بانک ملي و دولت ايران باشد. از‌اين‌رو با بانک شاهنشاهي (بانک ايران و انگليس) سرشاخ مي‌شود و از طريق راهکارهاي قانوني و حقوقي، فعاليت اين بانک را محدود مي‌کند. مهم‌ترين اقدام او در اين زمينه خارج‌کردن چاپ اسکناس ايران از دست اين بانک است. او بانک شاهنشاهي را ناگزير مي‌کند تا به تعهدات يک بانک خارجي که با سرمايه سپرده‌گذاران ايراني اداره مي‌شود، پايبند باشد. از اقدامات مؤثر ديگرش اصرار به نظارت بر مبادلات و معاملات ارزي توسط بانک ملي است. دومين گام ابتهاج پي‌ريزي «سازمان برنامه» است. سازماني براي سروسامان‌دادن به اقتصاد آشفته ايران. اقتصادي که تنها منبع درآمد آن نفت است و کدام دولت و حکومتي حاضر است اين درآمد را از يد اختيار خود خارج کند و آن را به ديگري بسپارد تا قانون‌مند شود و حساب‌وکتاب داشته باشد. ابتهاج تلاش مي‌کند که به اين مهم دست يابد. سازمان برنامه را تشکيل مي‌دهد و برنامه‌ريزي اقتصادي را با دعوت از مشاوران بانک جهاني پول آغاز مي‌کند. اينکه ابتهاج موفق مي‌شود يا نه و چه اقداماتي انجام مي‌دهد چندان مهم نيست. مهم اين است که او حکومت و دولت ايران را متوجه اين نکته مي‌کند که بدون برنامه‌ريزي اقتصادي ادامه حيات سياسي هر دولتي ناممکن است. ابتهاج برعکسِ مصدق تکنيسين دانش و قدرت است و بر آن است تا حکومت ايران را با دنياي مدرن آشتي دهد و بيش از آنکه پرواي مردم را در سر داشته باشد، دغدغه مدرن‌شدن دولت و حکومت را دارد. کار ابتهاج در ايجاد سازمان برنامه ستودني است. شايد او تنها کسي بود که مي‌توانست اين کار را عملي سازد؛ فردي ملي‌گرا که صرفا به منافع ملي‌ مي‌انديشيد، سوداي قدرت سياسي در سر نداشت و پيشنهاد شاه را براي نخست‌وزيري رد کرد و به دليل خصيصه‌هاي فردي‌اش تمايلي به ثروت‌هاي بادآورده نداشت. ابوالحسن ابتهاج مي‌دانست چه مي‌خواهد، او فاعل سياست بود، پس در پوست خود مي‌گنجيد. اگرچه او نيز قرباني دشمناني مشترک با مصدق شد: آمريکا، ‌انگليس و غارتگران وطني. اين يک موقعيت خاص تاريخي است: دو نفر با خصايص منحصر‌به‌فرد، با دشمناني مشترک، اين‌چنين از يکديگر جدا و دورافتاده باشند. دو اصلاح‌طلب با دو موقعيت و رويکرد متفاوت که مي‌توانستند در کنار يکديگر قرار گيرند؛ اما مصدق به دليل سوءظن تاريخي‌اش، به ابتهاج چندان خوش‌بين نبود. هرچند به او احترام بسياري مي‌گذاشت. در اين دوران ابتهاج تلگرافي از صندوق بين‌المللي پول دريافت مي‌کند. از وي درخواست شده بود تا به‌عنوان مشاور رئيس کل «آي‌ام‌اف» به واشنگتن برود. ابتهاج دلش مي‌خواست به ايران بازگردد. طي تلگرافي به حسين علاء که وزير دربار بود خواسته‌اش را گفت. جواب وزير دربار روشن بود. مصدق علاقه‌اي به بازگشت ابتهاج نداشت؛ اما از اينکه چنين مقامي در صندوق بين‌المللي پول به ابتهاج پيشنهاد شده، بسيار خوشحال بود. گناه مصدق نبود که دست رد به سينه ابتهاج زد. اين اتفاق را شرايط سياسي آن روزگار رقم زده بود. مصدق، اصلاحگري از درون بود که گفتارش ديگر در چارچوبِ اصلاحات از درون نمي‌گنجيد، بايد دست به دگرگوني اساسي مي‌زد. تا پايان نيز مصدق با اين کششِ انقلابي گفتمان خود درگير بود و با اينکه قريب به دو دهه انقلاب را به تأخير انداخت، با انقلاب کوچکش توانست موتور انقلاب بزرگ را ربع قرن بعد روشن کند. مصدقِ نابهنگام انقلابي و ابتهاجِ عاري از انقلاب، هر دو قرباني يک سياست واحد شدند. شاه به يوجين بليک، رئيس بانک جهاني که به ايران آمده و همراهِ ابتهاج ميهمان شاه بود، گفت: «مي‌دانيد چرا ما ابتهاج را از بانک ملي کنار گذاشتيم؟ اين دولت شما [آمريکا] بود که به ما وعده داد در صورت برکناري او يک وام صد‌‌ميليون‌دلاري به ما پرداخت خواهد کرد. ما اين کار را کرديم؛ اما حتي يک دلار هم دريافت نکرديم»*‌ *‌ «برنامه‌ريزي و قدرت در ايران: ابوالحسن ابتهاج و توسعه اقتصادي زير سلطه شاه»/ فرانسيس بوستاک و جفري جونز/ ترجمه مهدي پازوکي و علي حبيبي/ نشر کوير با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد