روزنامه جوان/ « «ماجراي نيمروز» و اعدامهاي 67 » عنوان يادداشت در روزنامه جوان به قلم کبري آسوپار است که ميتوانيد آن را در ادامه بخوانيد:
در نگاه اول «ماجراي نيمروز» صرفاً يک فيلم سينمايي است که چند ماه از روزهاي سخت مردم ايران را در سال 1360 روايت ميکند. اما نگاهي به اتفاقات سياسي ايران در سالهاي اخير و بعد فلاشبک به سال 67 و اعدامهاي معروف اعضاي سازمان مجاهدين خلق از سوي جمهوري اسلامي در کنار تماشاي «ماجراي نيمروز» نشان ميدهد که اين فيلم سينمايي، فراتر از حوزه سينما، اتفاق قابلتأملي در حوزه سياسي ايران است. نه فقط از اين جهت که 35 سال پس از ترور سران قوا در ايران، تازه اکنون کسي از اهالي سينما، آن هم کسي که در سال همان ترورها به دنيا آمده و تصوير مستقيم از آن فضا ندارد، آن اتفاقات را به سينما کشانده، بلکه از اين جهت که فيلم ميتواند به يکي از بزرگترين ادعاهاي گروهک تروريستي مجاهدين خلق عليه جمهوري اسلامي پاسخ دهد: «جنايت جمهوري اسلامي عليه مجاهدين خلق.»
آيا جمهوري اسلامي صدها نفر از اعضاي گروهک منافقين را حين درگيري يا بعد از دستگيري با حکم اعدام، کشته است؟ بله؛ در اين شکي نيست. آيا اين اعدامها يا عدم تلاش براي زنده دستگير کردن اعضاي مجاهدين خلق تصميمي درست و قابل دفاع است؟ «ماجراي نيمروز» فقط با چند روايت کوتاه از چند ماه در دهه 60 مرگباري که مجاهدين خلق براي حکومت و ملت ايران رقم زدند، مخاطب را به اين نتيجه ميرساند که چارهاي ديگر نبوده است.
ماجراي نيمروز از يک دوقطبي درون گروهي ميان اعضاي تيم اطلاعات عمليات عليه منافقين روايت ميکند. کمال و صادق که از جبهههاي جنگ با صدام، براي مقابله با منافقين به تهران آمدهاند، اغماض را درست نميدانند. کمال صراحتاً مخالف تلاش براي زنده دستگير کردن آنهاست و معتقد است بايد همهشان را کشت. روزي که دخترک پنج سالهاي که هدف ترور کور منافقين بوده، روي دستهاي کمال جان ميدهد و او بازگشته از بيمارستان با لگد به جان ضارب ميافتد، مخاطب به او حق ميدهد. گرچه مسعود همچنان معتقد است نبايد مثل خودشان برخورد کرد و بايد حرف زد. کمال با بغض ميگويد آن دختر هنوز پنج سالش هم نشده بود... مسعود هم عضو تيم است؛ دور از فضاي ذهني کمال، بازجويي ميکند، با حرف و نه با لگد! بعد يک روز که از اختياراتش استفاده کرده و براي دختر توابي که قصد انفجار قطار مسافربري را داشته و قبل از انفجار دستگير شده و توبه کرده، شرايط ملاقات با مادر و خواهرش را در حياط زندان فراهم ميکند، به چشم ميبيند که دختر تواب را خواهرش در حياط زندان با انفجار انتحاري ميکشد. اينجا مخاطب فکر ميکند که آيا ميشود به کساني رحم کرد که به خواهرشان هم رحم نميکنند؟ مسعود همچنان به دنبال گفتوگوست، اما روزي بعدتر جنازه سوخته و پوست کنده برادر پاسدارش را ميآورند و هق هق گريهاش روي پرده سينما مينشيند. همين مسعود است که در حمله به خانه تيمي موسي خياباني صراحتاً ميگويد که «هر چه زودتر بريزيد و بکشيد.» او هم به نتيجه ميرسد که مجاهدين خلق زبان ديالوگ را نميفهمند.
عضو ديگر تيم هم که گاهي گوشهاي ميزند که افراد را زنده دستگير کنيم و کمک کنيم برگردند، دل در گرو همکلاسي سابقش دارد که حالا فهميده در خانههاي تيمي منافقين ساکن است. در نهايت هم وقتي ميبيندش، اسلحهاش را پايين ميآورد، اما اينکه نماينده جمهوري اسلامي اسلحهاش را پايين ميآورد، دليل نميشود که نماينده منافقين هم اسلحهاش را پايين بياورد؛ دخترک شليک ميکند. ماجرا ساده است؛ شما شايد به حرمت احساس چند سال پيش، منافق را نکشيد، اما او حرمتي براي هيچ چيز قائل نيست. مجاهدين خلق زبان احساس را نميفهمند.
صادق بر نفوذي بودن مسئول مخابرات و شنود تيم اصرار دارد. قبول نميکنند و آزادش ميکنند؛ او بعد آزادي تماس ميگيرد و ميگويد که ديگر دستتان به من نميرسد. مجاهدين خلق زبان رفاقت و اعتماد را نميفهمند.
اجازه دهيد چند تصوير کوتاهي را که ماجراي نيمروز از سال 60 براي مردم يادآوري ميکند، مروري گذرا کنيم:
ـ انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي و شهادت آيتالله بهشتي (رئيس ديوان عالي) و بيش از 70 نفر از نمايندگان مجلس و وزرا و ...
ـ به رگبار بستن يک خانواده سه نفره
ـ انفجار دفتر نخست وزير و شهادت رئيسجمهور و نخست وزير ايران (و سه نفر ديگر)
ـ بستن راه مردم در وسط شهر با لباس سپاه و تظاهر به گشت شبانه و به رگبار بستن مردم و …
ـ ترور يکي از توابين مجاهدين خلق توسطبه دست خواهرش
ـ شکنجه و کندن پوست و سوزاندن سه تن از پاسداران انقلاب اسلامي
همين وقايع که از تير تا بهمن 60 روايت ميشود کافي است که توسل جمهوري اسلامي به خشونت براي برخورد با منافقين را موجه کند؛ حال همه کشتارهايي را که در يک فيلمنامه نگنجيده و در طول سالهاي 60 تا 67 هزاران نفر از مردم ايران را به قتل رسانده، اضافه کنيد؛ با عاملان ترورها و ياريکنندگان اين تروريسم گسترده چه بايد کرد؟
ببينيم امام خميني (ره) به عنوان رهبري که هزاران نفر از مردمش قرباني شدهاند، با اينان چه ميکند؟ امام دستور اعدام زندانيهاي مجاهدين را صادر ميکنند؛ اما چه زماني؟ بعد از ترورهاي مسئولان عاليرتبه کشور در تابستان 60؟ بعد از ترورهاي مردم کوچه و بازار در همه سالهاي دهه 60؟ بعد از همکاريهاي گسترده با صدام حسين عليه مردم ايران در جريان جنگ تحميلي؟ بعد از فروش اطلاعات مردم ايران به خارجيها؟ نه؛ امام امت سالها صبوري ميکنند. امام بعد از هفت سال که از آغاز مبارزه مسلحانه مجاهدين خلق با مردم و حکومت ايران ميگذرد، دستور اعدام زندانيهاي منافقين را صادر ميکنند.
آن هم وقتي که رسماً با نام «فروغ جاويدان» به کشور حمله ميکنند و مسعود رجوي صراحتاً زندانيان مجاهدين را نيروهاي بالقوه عملياتش ميخواند و آنها هم درون زندان جشن فروغ جاويدان برگزار ميکنند! آن هم باز امام ميفرمايند اگر بر سر موضع خود هستند، در حکم محاربند؛ يعني اگر موضعشان عوض شده که هيچ، همچنان راه توبه باز است.
حال شايد بشود دريافت که حاميان انتشار فايل صوتي آيتالله منتظري چرا اين روزها از ماجراي نيمروز دلخور هستند و حرفهاي بودن آن را نديده ميگيرند؛ اين فيلم بر همه مقابله خشني که جمهوري اسلامي با مبارزه مسلحانه مجاهدين خلق ميکند، صحه ميگذارد و راه را بر روايتهاي جهتدار فايلهاي صوتي محرمانهاي که آقازادهها منتشر ميکنند، ميبندد. فرمانده «ماجراي نيمروز» از تهران به ارتفاعات بازي دراز ميرود تا نيرو بياورد و تاکيد ميکند فکر کرديد «فقط اينجا جنگ است؟ تهران هم جنگ است. »
منافقين در ماجراي نيمروز مثل منافقين در پيام سال 67 امام در کنار دشمنان متجاوز خارجي قرار ميگيرند. ماجراي نيمروز با نمايش سينمايي فقط چند صحنه از جنايات منافقين، مخاطب را در بهمن 60 و نه تابستان 67 و بعد از عمليات مرصاد، به اين نتيجه ميرساند که وقتي شما نکشيد، مردم تان کشته ميشوند؛ همان مثال قديمي ترحم بر پلنگ تيزدندان... پس بريزيد و بکشيد؛ آنها زبان انسانيت و شرافت را نميفهمند.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد