مشرق/
متن پيش رو در مشرق منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
در اين گزارش به سرنوشت 5 تن از کارگزاران حکومت رضاخان مي پردازيم که با وجود همه تلاش هايي که در خدمت به سلطنت پهلوي کردند، سرنوشتي تامل برانگيز و عبرت آموز يافتند.
در سال هاي اخير، تلاش هاي بسياري از سوي تريبون هايي در خارج و داخل کشور براي بخشيدن جلوه اي اسطوره اي به رضاخان پهلوي انجام گرفته است. از شبکه انگليسي «من و تو» تا آن استاد معروف دانشگاه تهران، در اين سال ها دفاعي همه جانبه از «رضا شاه کبير» به عنوان «پدر ايران نوين» و عامل «رستاخيز» ملت ايران صورت داده اند. داوري دقيق و منصفانه درباره کارنامه رضاخان در دوران 16 ساله سلطنتش، يک کار تاريخ-پژوهي تخصصي است. در اين باب، مقالات و کتب بسياري نگاشته شده و هنوز جاي کارهاي جدي تر و دقيق تر، به ويژه با ديدگاه منتقدانه از منظر گفتمان انقلاب اسلامي، خالي است. در گزارش پيش رو، نگاهي اجمالي به نحوه سلوک رضاخان با نزديک ترين و وفادارترين ياران خود مي اندازيم. همين اندازه مي توان گفت که از منظر روانشناسي امروز، رضاخان دست کم از نيمه دوم حکومتش به بيماري سوء ظن و بدگماني بيمارگون(پارانويا) دچار شده بود. تيغ تيز اين بيماري تقريبا دامن هر رجل سياسي را که در دوره حکومت او نامدار شد، گرفت. گزارش پيش رو سرنوشت 5 تن از مهم ترين اين رجال است.
محمد علي فروغي
محمدعلي فروغي( ۱۲۵۴-۱۳۲۱ خورشيدي )، کارشناس ادبيات و فلسفه، سياستمدار و انديشمند علوم سياسي و از پايه گزاران فرهنگستان ايران بود. او زير نظر پدرش محمد حسين خان فروغي در خانه و به کمک استادان سرخانه آموزش ديد و سپس وارد دارالفنون شد و در فلسفه، تاريخ و ادبيات به دانشاندوزي پرداخت.
فروغي کتاب «سير حکمت در اروپا» را بر پايهي ترجمههايي که از زبان فرانسه فراهم کرده بود، نوشت. او چند بار نمايندهي مجلس، وزير و نخستوزير ايران شد و از کساني بود که «مدرسهي عالي سياسي» را پيريزي کرد. پس از اين که رضاخان او را از صحنهي سياست کنار زد، به کار فرهنگي و تصحيح ديوان اشعار شاعران بزرگ پرداخت.
فروغي در به قدرت رسيدن رضا خان و تأسيس سلسله پهلوي نقش اساسي داشت. فروغي انديشه پرداز سلطنت پهلوي بود. نطق فروغي در مراسم تاجگذاري رضا خان، تمامي عناصر شووينيسم(برتري طلبي نژادي- قومي) شاهنشاهي و باستان گرايي را، که بعدها توسط پيروان و شاگردان فروغي پرداخت شد، در بر داشت.
او در نطق خود رضاخان ميرپنج را "پادشاهي پاک زاد و ايران نژاد و وارث تاج و تخت کياني و ناجي ايران و احياءگر شاهنشاهي باستان" و غيره و غيره خواند. حتي انتخاب نام پهلوي را نيز به ابتکار فروغي نسبت مي دهند. و پهلوي هاي پيش از آن، مجبور به تغيير نام خود شدند تا رضاخان در نام نيز يگانه و بي همتا بماند.
محمدعلي فروغي در کابينه مستوفي الممالک در سال 1305 شمسي ، وزير جنگ شد. سپس به سفارت کبراي ايران در ترکيه منصوب شد و در اين ايام توانست روابط بسيار نزديکي با کمال آتاتورک رئيس جمهور و عصمت اينونو نخست وزير و ساير مقامات ترک ايجاد نمايد . فروغي از اين نزديکي کمال استفاده را کرده و موجبات سفر رضاشاه را به آن کشور فراهم کرد . غرض و نيت فروغي از اين سفر، آن بود که شاه از نزديک با مظاهر تمدن اروپا که به نحوي گسترده در ترکيه رواج پيدا کرده بود، آشنا شود و بعد به عنوان سوغات قسمتي از آن تمدن را در ايران پياده کند.
وي بار ديگر در 1306، کابينه مخبرالسلطنه ابتدا وزير اقتصاد و سپس وزير خارجه شد و در شهريور 1312 مجدداً رئيس الوزرا شد و در آذر ماه سال 1314 پس از واقعه مسجد گوهرشاد ، از رئيس الوزرايي عزل و برکنار شد .
ماجراي خانه نشيني فروغي هم از اين قرار بوده که رضاشاه بعد از سفر به ترکيه به فکر تغيير کلاه مي افتد و دستور مي دهد به جاي کلاه پهلوي همه کلاه شاپو بر سر بگذارند. اين حد از زورگويي رضاشاه که يک شبه مي خواست حتي کلاه مردم را هم به سليقه خود عوض کند(امري که حتي در دولت هاي هيتلر و استالين هم ديده نشده بود) واکنش هايي در برخي شهرهاي ايران داشت. به هرحال، مردم شهري مذهبي مانند مشهد زير بار نمي روند و مأموران دولت به زور متوسل مي شوند. در نتيجه عدۀ زيادي کشته و زخمي مي شوند. رضاشاه طبق معمول بي آنکه بخواهد بپذيرد مقصر اين ماجرا خود اوست، دنبال مقصري مي گشت و اطرافيانش «محمدولي خان اسدي»، نايب التوليۀ آستان قدس را مقصر معرفي کردند و او هم بي آنکه گناهي داشته باشد، تيرباران شد. چون اسدي با فروغي نسبت سببي داشت (يکي از پسران اسدي داماد فروغي بود) طبق رسم رضاخاني، فروغي که در آن وقت رئيس-الوزرا بود استعفا داد و تا شهريور 1320 که ايران به اشغال قواي بيگانه درآمد، خانه نشين شد. شايع شد که فروغي به علت وساطتي که از اسدي کرده مورد غضب رضاشاه قرار گرفته بود، اما پسر ذکاء الملک، محمود فروغي، هرگونه وساطتي را از جانب فروغي در باب اسدي را مي کند.
روايت ديگر ماجرا اين است که، فروغي بعد از غائله مسجد گوهرشاد مشهد، در پاسخ به نامه اي از اسدي (که خواسته بود فروغي از رضاشاه بخواهد در اجراي اصلاحات مربوط به لباس در مشهد رويۀ تدريجي تري به کار گرفته شود، يا به نوشتۀ برخي بعد از گرفتاري اش درخواست کرده بود که فروغي از او نزد رضاشاه شفاعت کند) او را دعوت به صبوري کرده و در نامه خود، بيت مشهور مولانا: «در کف شير نر خونخواره اي/ غير تسليم و رضا کو چاره اي» را هم خطاب به اسدي نوشته بوده است. اما چون نامه به دست رضاخان مي افتد و او هم اين بيت را مي بيند عصباني مي شود و فروغي را برکنار ميکند.
ليکن باقر عاقلي، تاريخ نگار معاصر، که از دوستان محسن فروغي، پسر ذکاء الملک، بود از قول او روايت مي کند: " پدرم مي گفت من چنين نامه اي ننوشته ام. بعد از مرگم تکذيب کنيد. من حضوراً از اسدي توسط (ميانجي گري) کردم ولي رضاشاه گزارشهاي پاکروان استاندار و سرلشکر مطبوعي فرمانده لشکر را جلوي من انداخت و با تغيّر و تعرّض گفت بي جهت از قوم و خويش خود دفاع نکن. در مقابل اين اسناد غير قابل انکار باز شفاعت مي کني؟"
با اين حال داستان جوابي که محمد علي فروغي به اسدي نوشت و ذکر آن بيت فوق الذکر، در چند منبع ديگر، از جمله خاطرات حاج مخبرالسلطنه هدايت، ديگر نخست وزير دوره رضاشاه، نيز آمده است. هدايت در کتاب خود مي نويسد: "... معروف شد(که فروغي) در قضايا به پسرش نوشته است: در کف شير نر خونخواره اي/ غير تسليم و رضا کو چاره اي؟ و به دست آمده است."
يا نصرالله انتظام، ديپلمات ايراني دوره رضا شاه که مدتي نيز در دوره پهلوي دوم سفير ايران در سازمان ملل بود، در خاطرات خود مي نويسد: "... چون قبل از اعدام اسدي گويا نامه اي به او نوشته بود "در کف شير نر خونخواره اي/ غير تسليم و رضا کو چاره اي" از کار برکنار شد."
با اين حال، مغضوب شدن محمدعلي فروغي با مغضوب شدن علي اکبر داور، تيمورتاش و نصرت الدوله فيروز کاملا فرق مي کرد. به اين مفهوم که او هيچ گاه کاملا از چشم رضاخان نيافتاد و شاه پهلوي هيچ گاه رشته اعتماد خود را کاملا از او نبريد. زنده ماندن و حتي نخست وزير شدن دوباره او در بحراني ترين وضعيت کشور(اشغال ايران توسط متفقين) خود گواه اين ماجراست. محمود فروغي، پسر محمد علي فروغي، در کتاب خاطرات خود مي گويد: " ديگر صلاح نبود که مرحوم فروغي نخست وزير باشد و پدر دامادش تيرباران بشود. رضاشاه هم مي دانيد در اين قسمت خيلي به اصطلاح امروز راديکال بود. يک کسي که مي رفت، تمام آن خانواده بايد با او بروند." يا در ادامه روايت ديگري از ملاطفت رضاخان با او نقل مي کند: " آن وقت براي اينکه به اصطلاح – خيال مي کنم – رضاشاه بخواهند به ديگران بفهمانند که مرحوم فروغي مغضوب نيست مثل آنهاي ديگر، او را يک روز خواستند. يک روز او را احضارشان کردند. خوب يادم مي آيد که دندانشان هم درد مي کرد. بعد [رضاشاه] به ايشان گفته بودند که خوب، خانۀ شما و خانۀ ما که مثل بيروني – اندروني مي ماند. مرتّب بياييد و برويد و اينها. ولي ديگر همان يک بار بود..."
طبق خاطرات نصرالله انتظام، فروغي بعد از خانه نشيني، همچنان عضو فرهنگستان ماند، گاهي در دانشکده معقول و منقول سخنراني مي کرد و حتي تاليف بخشي از کتب درسي به او سپرده شد. سپردن کار تاليف کتب درسي، ظاهرا حاصل شهامت و معرفت علي اصغر حکمت، وزير معارف و دوست قديمي فروغي بود که چون از مضيقه مالي فروغي براي اداره اهل و عيال پرجمعيت خود خبر داشت، اجازه اش را از رضاخان گرفت.
در شهريور 1320، وقتي کشور به ناگهان مورد هجوم و اشغال روسيه و انگلستان از شمال و جنوب قرار گرفت، باز رضاخان، بعد از 6 سال خانه نشيني فروغي، به سراغ او رفت تا زمام دولت را به دست او بسپارد. نصرالله انتظام، رئيس تشريفات دربار در آن زمان، که عصر روز پنجم شهريور ماه 1320 شخصا براي آوردن فروغي به سعدآباد رفته بود، در خاطرات خود از نخستين برخورد رضا شاه و فروغي بعد از گذشت قريب به شش سال مينويسد که فروغي بدون اينکه عذر و بهانه اي براي قبول مسئوليت در آن موقع خطير بياورد، تکليف نخست وزيري را پذيرفت و در پاسخ رضا شاه گفت " اگر چه پير و عليل هستم ولي از خدمت دريغ ندارم". رضا شاه برخلاف معمول که وزيران را خود تعيين مي کرد به فروغي گفت که در انتخاب وزراي کابينه خود آزاد است. انتظام در دنباله خاطرات خود مي نويسد " فروغي عرض مي کند که چون همه خدمتگزارند، فعلا حاجت به تغييري نيست. شاه مي گويد پس سهيلي وزير خارجه شود و عامري به وزارت کشور برود".
معرفت و رفاقت به سبک رضاشاه کبير!/ سرنوشت رجال نامدار عصر پهلوي اول
فروغي بعد از کناره گيري رضاخان و خروج او از کشور، به عنوان وزير دربار، در کنار محمدرضاي جوان و بي تجربه قرار گرفت تا او را با اصول و مباني اوليه سلطنت آشنا کند. او در نهايت، در 5 آذر 1321 به علت ناراحتي قلبي از دنيا رفت و در ابن بابويه به خاک سپرده شد.
سردار اسعد بختياري
جعفرقلي خان بختياري (زاده ۱۲۵۹ - درگذشته ۱۳۱۳) معروف به سردار بهادر، از رؤساي ايل بختياري و از فاتحان تهران در جريان انقلاب مشروطه در ايران بود. وي پسر ارشد علي قلي خان سردار اسعد دوم، از سرداران بزرگ انقلاب مشروطه ايران بود(سردار اسعد اول، اسفنديارخان ايلخان بود).
مناصب مهم جعفرقلي خان به اين قرار بود:
وزارت جنگ ايران (دوره پهلوي) (1306-1312)
او در کابينه مخبرالسلطنه وزير جنگ بود. يکي از اعمالي که جعفرقلي خان در دوران وزارت خود نمود، خلع سلاح کامل بختياريها بود که به حکم رضاخان، مسئول اين کار شد و خوانين بختياري را مجبور به پذيرش اين حکم کرد.
نمايندگي مجلس شوراي ملي ايران (1302-1304)
در دوره پنجم مجلس نماينده ايل بختياري بود و در کشمکش بين نمايندگان طرفدار رضاخان و اقليت مخالف او به رياست مدرس، به حمايت رضاخان پرداخت و خواهان تغيير سلطنت شد.
حاکم شهر کرمان (1298-1301)
همان طور که مي بينيد، او نيز يکي از مهم ترين ياران و همراهان رضاخان، در مسير رسيدن او به نخست وزيري و بعد سلطنت ايران بود و بسياري از برنامه هاي رضاخان براي هموار کردن مسير قدرت و تثبيت سلطنت خود، توسط جعفرقلي خان انجام گرفت.
به واقع، جعفرقلي خان، در کنار پدرش، علي قلي خان، از چهره هاي برجسته مشروطيت بود که رشادت هاي زيادي هم براي پيروزي اين جنبش انجام داد. او در زمان حيات پدرش به «سردار بهادر» معروف بود، و تنها بعد از وفات پدرش به لقب سردار اسعد رسيد(سردار اسعد سوم).
سرداراسعد سوم پس از کودتاي سوم اسفند ۱۲۹۹ والي کرمان شد و در کابينه دوم رضاخان سردارسپه (۸ شهريور ۱۳۰۳- ۲۴ آذر ۱۳۰۴) وزير پست و تلگراف بود. سرداراسعد سوم در کابينه مهديقلي خان هدايت (مخبرالسلطنه)، که از خرداد ۱۳۰۶ کار خود را آغاز کرد، وزير جنگ شد و تا آستانه دستگيري و زنداني شدنش در 1312 در اين سمت باقي بود.
اما ماجراي غضب ناگهاني رضاخان به او، زنداني شدن و قتل فجيعش در زندان شهرباني، يکي از رويدادهاي تلخ و تراژيک دوران حکومت پهلوي اول بود.
جعفرقلي خان سردار اسعد از دوستان و نزديکان رضاشاه بود. در غالب مسافرتها او را همراهي ميکرد و از جمله در سفر جنگي سردار سپه به خوزستان و در سفر وي به آذربايجان و ملاقات با سميتقو، همراه شاه بود. او همچنين در مسافرت شاه به خراسان براي رسيدگي به وضع لشکر شرق و ماجراي قيام لهاک خان در مراوه تپه و مجازات آنها، رضاشاه را همراهي ميکرد. غير از همراهي با شاه در مسافرتها و بازديدها، اسعد يکي از معدود نزديکان رضاشاه بود که هفتهاي چند نوبت او را در کاخ ملاقات ميکرد و بعد از تيمورتاش نزديکترين شخص به پهلوي اول به حساب ميآمد.
در آبان 1312، رضاخان طبق رسم هر ساله، براي تماشاي مسابقات اسبدواني راهي دشت گرگان شد. در اين مسافرت، اسعد در صف مقدم همراهان شاه قرار داشت اما پس از انجام مراسم اسبدواني و توزيع جوايز توسط اسعد در روز ۲۶ آبان ۱۳۱۲ شمسي، سرهنگ سهيلي رئيس اطلاعات شهرباني سردار اسعد را بازداشت و بلافاصله وي را راهي زندان قصر کرد. همزمان با اين واقعه، تعداد زيادي از رؤساي عشاير تبعيدي در تهران و ديگر افراد صاحبنفوذ در مناطق ايلي جنوب دستگير شدند. گذشته از اکثر خوانين بختياري، تعدادي از سران ديگر ايلات نيز بازداشت شدند و به زندان افتادند. عدهاي از خوانين بختياري که نمايندۀ مجلس بودند نيز پس از سلب مصونيت توقيف شدند. در همين زمان، قوامالملک شيرازي که از ياران و دوستان صميمي سردار اسعد بود، نيز بازداشت شد.
سردار اسعد را ابتدا به زندان تازه تاسيس قصر منتقل کردند و او حدود 4 ماه در اين محبس به سر برد. در اين مدت، تلاش کردند که با غذاي مسموم او را به قتل برسانند که توفيق حاصل نشد. سپس او را به زندان موقت شهرباني(محبس نمره يک) انتقال دادند. جايي که عاقبت توسط پزشک مخوف شهرباني، پزشک احمدي معروف، با تزريق سرنگ هوا کشته شد.
بعد از تبعيد رضاخان از ايران، و روي کار امدن پهلوي دوم، وراث سردار اسعد با شکايت به دادگستري، خواهان رسيدگي دقيق به ماجراي قتل سردار اسعد شدند. دادستان ديوان عالي جنايي در جريان دادگاه، شرح مفصلي از نحوه کشته شدن سردار اسعد ارايه داد.
طبق اين گزارش، وقتي يک بار در زندان قصر غذايي مسموم براي سردار اسعد مي برند و او کمي از آن را مي خورد، صبح دچار سنگيني، سرگيجه، استفراغ و اسهال مي شود. او پي مي برد که قصد مسموميت او وجود دارد و ديگر لب به غذاي زندان نمي زند و تنها تخم مرغي که جلوي روي خود او پخته مي شود را به عنوان غذا مي خورد. بعد از مدتي، مسوولان زندان که مي بينند نقشه مسموم کردن به جايي نمي رسد، در 5 فروردين 1313، تصميم به انتقال او به زندان موقت شهرباني، در باغ ملي، مي گيرند.
در زندان شهرباني، او را در بدترين بخش اين زندان قديمي و بدون امکانات(محبس نمره يک) در حبس مجرد(حبس انفرادي) قرار مي دهند. لازم به ذکر است که به دستور سرهنگ راسخ، رييس زندان قصر، هيچ گونه مشخصاتي از سردار اسعد در دفاتر زندان موقت شهرباني ثبت نمي شود. حسين نيکوکار، رييس زندان شهرباني، دستور مي دهد که بيشتر درزها و منافذ اين سلول را بگيرند تا کم ترين نور و هواي ممکن به آن برسد.
پزشک احمدي، پزشک بهداري شهرباني، به دستور مقامات، مسوول تمام کردن کار سردار اسعد مي شود. او يک بار در 6 فروردين به ملاقات سردار اسعد مي رود و به او که چند روزي بود که غذاي درستي نخورده بود، پرتقالي آغشته به سم تعارف مي کند که اسردار اسعد مي خورد. پزشک احمدي دو ساعت بعد که حال جعفرقلي خان به علت خوردن پرتقال مسموم، بد شد، مراجعت مي کند تا به زور او را وادار به خوردن يک مايع مسموم کند. جعفرقلي خان امتناع مي کند.
در نهايت در شبانگاه 10 فروردين 1313، پزشک احمدي به سراغ اين زنداني درهم شکسته و ضعيف شده مي رود و با تزريق يک سم، کار او را مي سازد. گفتني است که طبق گزارش دادستان، ماموران کشيک زندان در جلسات بازجويي شهادت دادند که سردار اسعد بعد از تزريق آمپول دو سه ساعت با مرگ دست و پنجه نرم کرد و به حالت فجيع جان کندن، از دنيا رفت.
همزمان با مرگ اسعد، عدهاي از سران عشاير و ايلات بختياري در جنوب به حکم دادگاه نظامي در زندان قصر به چوبه دار سپرده شدند و عده زيادي نيز به حبسهاي طويلالمدت محکوم شدند که تني چند از آنان در زندان درگذشتند. از جمله منوچهر و محمدتقي اسعد، برادران تني جعفرقلي، به حبس محکوم شدند و خانبابا اسعد برادر ديگرش در زندان تلف شد.
علي اکبر خان داور
بي شک وقتي به مرور تاريخ حکومت پهلوي اول مي پردازيم، چند نام بيش از بقيه برجستگي دارند و اصولا وقتي صحبت از کارگزاران عصر رضاخان مي شود، ناخودآگاه اين چند نام در ذهن نقش مي بندد. بي شک يکي از اين نام ها علي اکبر داور است.
علي اکبر داور، متولد 1264 در روستاي «کُنيم» بخش چهاردانگه شهرستان ساري، شخصيتي به شدت هوشمند و پرتلاش بود که با وجود کودکي پر فقر و مشقت، توانست در 25 سالگي به مقام دادستاني تهران برسد. داور در جواني با حمايت مالي يک تاجر آذربايجاني به سوئيس رفت و بعد از 11 سال با مدرک دکتراي حقوق از ژنو به ايران بازگشت.
او يکي از نزديک ترين ياران و نزديکان رضاخان در مسير رسيدن به سلطنت و تثبيت حکومت او بود، به طوري که او را در کنار عبدالحسين تيمورتاش و محمدعلي فروغي، سه کارگزار اصلي بر تخت نشستن رضاخان و اصطلاحا «سه تفنگدار» او در مسير پيشبرد برنامه هايش دانسته اند.
داور که فعاليت سياسي خود را با تاسيس روزنامه اي به نام «مرد آزاد» شروع کرد، بعد به نمايندگي مجلس، وزارت معارف، وزارت ماليه و وزارت عدليه رسيد. او را معمار دادگستري به شيوه مدرن در ايران مي دانند.
داور تا لحظه خودکشي خود در 1315، لحظه اي از تلاش و خدمت به حکومت رضاخان فروگذار نکرد و در اواخر عمر به علت شدت فشار کاري و تالمات روحي ناشي از فشار و استرس، به شدت بيمار شد. اين بيماري جسمي و روحي وقتي شدت گرفت که در سال هاي آخر عمرش، هر دو دوست صميمي او و دو رکن ديگر حکومت پهلوي اول، يعني تيمورتاش و نصرت الدوله فيروز، به امر رضاشاه و با اتهامات ساختگي در دادگستري تحت رياست داور محاکمه و محکوم شدند و داور سايه سنگين غضب رضاشاه را بر سر خود احساس مي کرد.
او در 1314، در پي عزل محمدعلي فروغي از نخست وزير(در پي اعدام نايب توليه خراسان که پدر داماد فروغي بود)، در حالي که بيش از هميشه شاهد بي رحمي و شقاوت رضاخان و اوج گيري جنون بدبيني در او نسبت به ياران و کارگزاران حکومتش بود، دوباره در راس وزارت ماليه قرار گرفت. با اين وجود، او در راس وزارت ماليه، با وجود ضعف جسمي و روحي شديد، همچنان پرتلاش و پرکار ظاهر شد، تا خود را از غضب شاه مصون بدارد.
اما، در 20 بهمن 1315 رضا شاه محمود جم، رضا قالي ميرخسروي و علياکبر داور را به خاطر ترديدي که در معامله و صدور پنبه به شوروي برايش پيش آمده بود، به کاخ خود (مرمر) فراخواند و ابتدا اميرخسروي و سپس داور را به باد فحش، و ناسزا گرفته و به طرز بسيار زننده اي از اتاقش بيرون انداخت.
اين حرکت رضاخان، علاوه بر اين که باعث شکست و تحقير عميقي براي فرد مبادي آداب و مغروري چون داور بود، علامتي از سرنوشت محتوم او نيز بود(تبعيد، محبس، اعدام يا خفگي با بالش يا آمپول هوا در زندان هاي مخوف نظميه رضاخان).
او همان شب، يعني 20 بهمن 1315، به خانه رفت، و در حالي که دو نامه خطاب به شاه و به همسرش در جيب پالتوي خود گذاشته بود، با استفاده از ترياکي که از چند هفته قبل از اداره انحصار ترياک(زيرمجموعه وزارت خانه تحت مديريت او) به خانه برده بود، و حل کردن آن در الکل، دست به خودکشي زد.
او که وزارت ماليه کشور را به عهده داشت و سال ها مديريت کل برنامه هاي اقتصادي دوران رضاخان بر عهده وي بود، در هنگام مرگ تنها 15 تومان در خانه داشت و از همين رو در نامه خود خطاب به شاه، از او خواست که به لحاظ مالي هواي همسر و فرزندان او را داشته باشد.
او خطاب به همسر خود تنها دو خط نوشت:
" عزيزم افسوس که در زندگاني با من خوش و راحت نبودي. پرويز و همايون را ببوس و مرا ببخش. دستت را ميبوسم. اکبر."
عبدالحسين تيمورتاش
عبدالحسين تيمورتاش معروف به سردار معظم و ملقب به «معززالملک» و «سردار معزز خراساني» در سال 1260 شمسي در بجنورد متولد شد. پدر او از حاکمان محلي خراسان بود. تيمورتاش در جواني براي تحصيل در مدرسه نظام به سن پترزبورگ روسيه رفت. عبدالحسين پس از بازگشت به ايران وارد وزارت خارجه شد و بعد از فتح تهران و تشکيل مجلس دوم به وکالت از مردم خراسان انتخاب شد.
او بعد از چند دوره نمايندگي مجلس، در دوران نهضت جنگل، به عنوان والي گيلان انتخاب شد تا به غائله جنگل پايان دهد. او عامل اعدام «دکتر حشمت»، مرد شماره دو نهضت جنگل بود.
تيمورتاش سپس مناصبي چون وزارت عدليه و ولايت کرمان را به دست آورد، تا اين که در کابينه رضاخان سردار سپه، به وزارت «تجارت و فوائد عامه» رسيد، و از همين جا ستاره بخت او در عالم سياست اوج گرفت. او در کنار شماري ديگر از دولتمردان و نمايندگان مجلس چون فروغي، محمد تدين، نصرت الدوله فيروز و علي اکبر داور، نقش مهمي در زمينه سازي تغيير سلطنت از دودمان قاجار به پهلوي ايفاء کرد.
با رسيدن رضاخان به پادشاهي ايران، او به وزارت دربار رسيد و خيلي زود آن قدر قدرت و نفوذ يافت که به شخص دوم مملکت، پس از خود رضاخان، تبديل شد. شايد به لحاظ قدرت سياسي هيچ شخصيت ديگري جز رکن الدين مختار(معروف به سرپاس مختار، رييس نظميه رضاخاني)به پاي او نرسيد.
در سال 1310 وزير دربار وليعهد جوان، محمدرضا، را براي تحصيل به اروپا برد و در اين سفر مذاکراتي را با دولت انگلستان براي افزايش سهم ايران از درآمد نفت آغاز کرد که تنها نتيجهي آن بدبيني دولت انگلستان به وي بود. گويا به تحريک انگليس در برخي روزنامه هاي اروپايي که مورد توجه و مطالعه دربار ايران بود نوشته هايي در مورد قدرت تيمورتاش و آمادگي او براي کسب سلطنت در غياب وليعهد جوان و شاه پير به چاپ رسيد. همزمان تيمورتاش، در راه برگشت از انگلستان، به شوروي سفر کرد تا مذاکرات محرمانه اي را در مورد نفت با آنها انجام دهد. در اين سفر ملاقات هايي محرمانه با مقامات ارشد شوروي از جمله ژنرال ورشيلف وزير جنگ اين کشور نيز انجام داد. تمايل انگلستان براي حذف تيمورتاش از قدرت، پرونده سازي هاي دشمنان داخلي او مانند سرلشگر «آيرم» رئيس شهرباني و اقدامات خود او در به رخ کشيدن قدرت و ابتکار عمل فردي اش، زمينه تيره شدن روابط با دربار و رضاخان را فراهم ساخت. تيمورتاش به محض بازگشت از شوروي احساس کرد وضعيت تغيير کرده است.
تيمورتاش که پس از بازگشت از سفر متوجه کدورت رضاشاه شده بود درخواست مرخصي کرد و پس از 40 روز مرخصي، رضاشاه وي را احضار کرد و خواستار ادامه کار او در دربار شد. در همان سال موضوع اختلاس تيمورتاش با همکاري رئيس آلماني بانک ملي (در جريان تبديل ارز) و حسينقلي نواب، رئيس هيئت نظارت مطرح شد. همچنين در همان مقطع، وکيلالملک ديبا، رئيس حسابداري دربار و يار نزديک تيمورتاش پس از محاکمه در دادگستري، توسط رضاشاه از کار برکنار گرديد.
روز سوم دي 1311 تيمورتاش رسما از وزارت دربار عزل و بيست و نهم بهمن همان سال در اداره نظميه زنداني شد.
ايراندخت، دختر بزرگ تيمورتاش که بعدها در دولت پهلوي دوم به مقام وابسته فرهنگي سفارت ايران در پاريس رسيد، آخرين روزهاي حيات پدر و قتل او را چنين شرح داده است:
.... من سه يا چهار روز قبل از اين که پدرم به زندان منتقل شود به اتفاق ميرزا هاشم خان افسر به ديدار پدر رفتم . او جسماً سالم به نظر ميرسيد ولي روحيهاي بس پژمرده داشت . در اين جلسه پدرم قيمومت و سرپرستي فرزندان خود را به آقاي افسر سپرد و گفت اميدوارم از آن ها در نهايت مهرباني نگهداري کني . هاشم افسر تحت تاثير بيانات عبدالحسين تيمورتاش اشک در چشمانش حلقه زد، ولي پدرم به او گفت اين اشک ها را براي روزهاي بدتري ذخيره کن . من با آن که دخترک معصوم و نوجواني بيشتر نبودم، معني اين کنايه را فهميدم . معهذا از خود حرکتي بروز ندادم . پس از آن که وقت ملاقات تمام شد، آخرين نگاه را به پدرم که به اندازه يک دنيا او را دوست داشتم، انداختم و بيرون آمدم . در يک شب ميهماني در باغ سردار اسعد ، تلفني به سرلشکر آيرم، رئيس شهرباني، اطلاع داده شد به زندان قصر برود . سرلشکر هنگام عزيمت از ميهمانان معذرت خواهي کرد و گفت ظاهراً بايد در زندان چند نفر سر به شورش گذارده باشند و اتفاقي افتاده باشد. او به هنگام خداحافظي اظهار ميدارد شام منتظر من نباشيد و سپس از باغ بيرون رفته يکسره به زندان قصر و به دخمه اي که تيمورتاش در آنجا ماههاي آخر را در سلول انفرادي به سر ميبرد و بعدها به «دخمه تيمورتاش» معروف شد، رفت . در آنجا سرهنگ پاشاخان، باجناق رضاشاه، که رياست کل زندانها را برعهده داشت همراه با پزشک احمدي منتظر بودند تا دستور اجراي قتل صادر شود. آن ها ابتدا بازوي تيمورتاش را گرفتند و در شرايطي که او مقاومت ميکرد، سم را به داخل رگهايش تزريق کردند. سم کارگر نگرديد و در نتيجه تلاش تيمورتاش براي پرهيز از مرگ و تلاش پزشک احمدي براي کشتن طعمه خود، سر و بدن تيمورتاش خون آلود گرديد . سرانجام براي اينکه کار زودتر به پايان برسد با بالش وي را خفه کردند . اين بالش خون آلود تنها چيزي بود که از زندان پدرم براي ما ارسال داشتند . سرلشکر آيرم در بازگشت از ماموريت خيلي کوتاه ولي با لحني موفقيت آميز ميگويد : «کار تمام شد ، کارش را تمام کردم» . اين واقعه در شب هشتم مهرماه 1312 ساعت 30/11 شب برابر 30 سپتامبر 1933 به وقوع پيوست ."
نصرت الدوله فيروز
فيروز ميرزا نصرت الدوله، معروف به نصرت الدوله فيروز، متولد 1264 در تهران، فرزند ميرزا عبدالحسين فرمانفرما، از مهم ترين رجال اواخر سلطنت قاجار بود. طي معامله اي که در 1304، بين رضاخان سردار سپه و شاهزاده عبدالحسين ميرزا فرمانفرما انجام گرفت، قرار شد در ازاي سپردن پست وزارت در کابينه به نصرت الدوله، خاندان فرمانفرما براي رسيدن سردار سپه به سلطنت از او حمايت کند. در نتيجه 3 ماه مانده به پايان عمر سلطنت دودمان قاجار، فيروز به وزارت ماليه رسيد.
او در کنار چند چهره ديگري که قبلا نام برديم، تلاش زيادي براي عزل احمدشاه قاجار از سلطنت و رسيدن رضاخان به تاج و تخت انجام داد.
نصرت الدوله، به واسطه اين که در کسوت وزير خارجه دوران احمدشاه، يکي از رشوه بگيران و امضاء کنندگان قرارداد ننگين 1919 بين حکومت قاجار و بريتانيا بود، هيچ گاه چهره محبوبي نبود. او در دوران سلطنت رضاخان در چند کابينه وزير دادگستري و وزير ماليه بود. گرچه رضاخان هيچ گاه فيروز و خاندان او را خوش نداشت، ليکن فرصت شناسي سياسي نصرت الدوله و همچنين دوستي نزديک با تيمورتاش، مرد دوم حکومت پهلوي اول، باعث شد که چند سالي در پست وزارت باقي بماند و از خشم رضاخان در امان باشد.
اما در نهايت او نيز مورد غضب رضاشاه قرار گرفت. روز ۱۸ خرداد ماه سال ۱۳۰۸ نصرت الدوله در حالي که وزير کابينه بود ناگهان به دستور رضا شاه بازداشت شد. درباره چگونگي بازداشت او، مخبرالسلطنه هدايت که در آن تاريخ رئيسالوزرا بودهاست، چنين مينويسد:
" روضه خواني که(قبلا) در وزارت جنگ، پهلوي در قزاقخانه ميشد، از اول سلطنت، در تکيه دولت ميشود.... ۱۸ خرداد برابر ۱۰ محرم درب تکيه جمع بوديم. آلبومهايي مشتمل بر عکسهايي از راه آهن جنوب رسيده بود. شاه سينه به سينه نصرت الدوله با بشاشت عکسها را نشان ميدادند و شرحي ميفرمودند. بر حسب معمول تشريف بردند و ما به طرف درب شمسالعماره راهي شديم. جلوي پله عمارت بادگير، افسري از نظميه جلو آمد و نصرت الدوله را جلب کرد. تيمورتاش هم بي خبر بود. متحير مانديم. راست گفتهاند که خنده سلاطين، نمودن دندان شير است. علت رنجش شاه از نصرت الدوله به اين غلظت معلوم نشد. حدس من اين بود که بايد ارتباط با صارم الدوله و قضاياي فارس داشته باشد."
نصرت الدوله فيروز در سال 1308 در تکيه دولت تهران به بهانه و اتهام و اختلاس از انبار دولتي و اخذ رشوه از فردي به نام حسن مهدوي از سوي مامورين شهرباني دستگير و باز داشت شد. پس از محاکمه نامبرده، بنا به تقاضاي علي اکبر داور، وزير عدليه وقت و موافقت رضا خان ضمن محکوم شدن به محروميت از حقوق اجتماعي و چهار ماه حبس تاديبي و پرداخت جريمه به زندان انتقال يافت و چون رضا خان از وي و نحوه اعمالش در کابينه، رضايت چنداني نداشت، و حضور وي را در تهران مخل امنيت خود مي انگاشت، در سال 1316 ( بعد از حدود 8 سال حبس در زندان هاي تهران ) به اتفاق چند مامور روانه سمنان کرد و چند ماه بعد به دستور مقامات مرکز، سرانجام در سمنان به قتل رسيد.
خسرو عندليب سمناني در اثر پژوهشي خود، «بنيادهاي هويتي سمنان»، با يک واسطه از سيد کاظم شريعت پناهي، نايب التوليه وقت مسجد سلطاني سمنان، ماجراي قتل نصرت الدوله فيروز را اين گونه نقل مي کند:
"(نقل راوي) به هنگامي که شريعت پناهي وارد خانه ام شد، مشاهده کردم که خيلي خسته و ناراحت به نظر مي رسد. علت مسافرت بي سابقه او را آن هم چنين ديروقت جويا شدم. با اضطراب گفت: اين روزها خيلي ناراحت و افسرده شده ام. مساله اي که باعث شد که چنين شتابان سفري داشته باشم، درد دلي بکنم، شايد از اضطرابم کاسته شود. پرسيدم: موضوع چيست؟ ضمن مقدمه اي سرانجام گفت: شهرباني سمنان تصميم گرفت که نصرت الدوله فيروز را در سمنان منزل مسکوني بنده تحت نظر نگاه دارد. معلوم مي شود که شهرباني سمنان در آن زمان محرمانه با مرکز مکاتبه کرده و حياط بيروني منزل ما را براي اقامت نصرت الدوله فيروز مناسب تشخيص داده است. بدون آن که به بنده اطلاعي بدهند يک شب عده اي افسر و پاسبان و مامور آگاهي به خانه بيروني ما آمدند و اتاق هاي آن جا را تصرف کردند . رئيس شهرباني وقت سمنان با کمال عذرخواهي سخناني بيان کرد و گفت : از مرکز دستور داريم که نصرت فيروز را در منزل شما مسکن دهيم و البته چند نفر مامور آگاهي و پاسبان هم براي حفاظت شب و روز در اين جا اقامت خواهند داشت.... در آن هنگام، شهرباني سمنان قسمت بيروني منزل ما را اشغال کرده بود، از اتاق هاي اندروني ما دو اتاق هم براي مامورين شهرباني و آگاهي اختصاص داده بودند و بقيه اتاق ها را براي خانواده من باقي گذاشته بودند. در مقابل در بيروني تعدادي پاسبان و مامورين آگاهي ايستاده بودند و شب و روز کشيک مي کشيدند. حدود سه ماه اين وضع ادامه پيدا کرد. تا اين که چند شب پيش که در اتاق اندروني خود خوابيده بودم و پاسي از نيمه شب گذشته بود، در اثر سر و صداي زياد از خواب پريدم، گوش فرا دادم، شنيدم که در اتاقي که نصرت الدوله فيروز سکونت داشت، فعاليت هاي مشکوکي در جريان است، ساعت حدود 2 نيمه شب بود. افرادي که مامورين شهرباني و آگاهي بودند، در حياط بيروني ما در حال رفت و آمد بودند. گاهي آهسته با يکديگر صحبت مي کردند و زماني هم صدايي شبيه به فرياد ضعيفي به گوش رسيد. بعد از آن سکوت سنگيني حکمفرما شد.
معلوم گرديد که ديگر در آن اتاق فعاليتي نمي شود. اما مامورين در حياط نزديک اتاق نصرت الدوله فيروز در حال رفت و آمد بودند و آهسته صحبت مي کردند. سرانجام صبح شد و من خيلي زود از بستر خواب بلند شدم، ديدم که خانم من هم بيدار است. گفتم: خانم شما ديشب بر خلاف شب هاي قبل از اتاق نصرت الدوله سر و صدايي نشنيديد؟
خانم بنده گفت: چرا و اين مساله باعث شد که من تا صبح خواب به چشمم نيايد. ما مشغول صرف صبحانه شديم. در همان زمان ستوان يکم فولادي به اتاقمان آمد و گفت: شما ديشب راحت خوابيديد؟ گفتم: بلي. فولادي پس از صرف چاي و صبحانه هنگامي که داشت اتاق را ترک مي کرد، گفت: فردا ما اين جا را ترک مي کنيم. شما راحت باشيد. چون نصرت الدوله فيروز فوت کرده است. و بنده بعدا فهميدم که آن سر و صدا در آن شب براي آن بوده است که مامورين آگاهي پاسبان ها سرگرم خفه کردن نصرت الدوله فيروز بوده اند."
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد