شرق/
متن پيش رو در شرق منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
معصومه اصغري| مردي قدبلند و لاغر با صورتي چروکيده و آفتابسوخته که لباس فرم آبي ايرانخودرويي به تن دارد، ميگويد آن روز سر کار بوده و عصر که برميگردد خبردار ميشود شلوغ شده و يکي از قربانيان حادثه خواهرزاده اوست. از همان زمان تا فردا صبحش (١٠خرداد) در بيمارستانها دنبال جنازه بچهشان ميگشتند و دست آخر هم جنازهاش را در بيمارستان امام رضا پيدا ميکنند که گلولهاي به دهانش خورده است. ميگويد عوامل آن اتفاق دادگاهي شدند. تسمههايي را که نميدانم براي کجاي ماشين است و از نمايندگي خريده، در دستش گرفته و انگار با سؤال من يکباره پرتش کردهاند به ٢٥ سال قبل: «خودم شاهد بودم بازپرس دادگاه نظامي ارتش به محل ما آمده بود و تيرهايي را که توي ديوار محل و مغازهها مانده بود، جمع ميکرد»، بعد من را خطاب قرار ميدهد و ميگويد: «ميگفتند تير هوايي شليک کرديم، اما اين چه تير هوايياي بوده که کمانه کرده توي ديوارها و به دو تا بچه زبانبسته خورده!؟».
ميگويد يکي از قربانيان آن حادثه يعني خواهرزاده او که اسمش عباس فوقاني بود (برادرش هم در جنگ شهيد و مفقودالاثر شده)، از مدرسه برميگشته و وقتي ميبيند آنجا شلوغ است براي تماشا ميرود، کاري به آن اتفاقات نداشته ولي ازقضا آن گلولههاي بيهوا دهان او را هدف ميگيرد. مرد براي اينکه جزئيات بيشتري بگويد تا خيال من را از مطلعبودنش راحت کند، ميگويد: «دادستان، آقاي بختياري بود؛ خودش ميدانست ما حق داريم، به خاطر همين هر حرف درشت و تلخي ميگفتم سرش را پايين انداخته بود و گوش ميداد. بهشان گفتم همهجا براي خانوادههاي سربازان و شهيدانشان چه کارهايي ميکنند، آنوقت شما با خانواده شهيدتان چه کار کرديد؟ گلوله زديد توي دهن بچهشان؟».
از صبح شنبهاي آفتابي در خرداد که بچهها مدرسهاند، کارمندها تازه صبحانه خوردهاند و کرکرهها تازه بالا کشيده شده، شروع يک شورش بعيد است؛ اما ميدان خاکي طبرسي با جمعيت مهاجر متراکمش يکباره چهرهاي ديگر از خود نشان ميدهد. صبح نهم خرداد، عدهاي در کوي طلاب يکباره جلوي وانت مزداي شهرداري را ميگيرند، واژگونش ميکنند و آتشش ميزنند. حالا به ميدان خاکي طبرسي با جمعيتي معترض و عصباني، يک خودرو آتشگرفته و شعلهور هم اضافه شده است.
آن روزها، روزهايي آرام بعد از جنگ تحميلي است و آن بخش نسلاولي انقلاب که در جنگ شهيد نشدهاند، هنوز جواند و شور و شوق و انتظارات انقلابي و جنگي و مقاومتي دارند و نسل دومي و سومي يا پشت ميزهاي دبستاناند يا هنوز به دنيا نيامدهاند. ماجراي ٩ خرداد ٧١ مشهد بهعنوان يکي از اولين شورشهاي خياباني منتسب به حاشيهنشينان از محلهاي محروم، انقلابي و مذهبي شروع ميشود؛ محلهاي که احتمال شروع شورش مردمي از آن در پايينترين سطح احتمالات حکومتي است. «اگر اين تنشها و شورشها از بلوار سجاد يا وکيلآباد شروع ميشد، ميتوانست بهراحتي به افرادي خارج از اين مردم که شکمشان سير و سقف بالاي سرشان محکم و مجاز است، نسبتش داد اما چنين نسبتي به مذهبيترين و انقلابيترين محلات مشهد حداقل تا آن روز، روا و صادق نبود».
طبرسي حالا بلواري بزرگ و چندتکه است که از حرم رضوي شروع و تا جايي که شهر تمام ميشود، به سمت شرق ادامه دارد. طبرسي و ميلانهاي اطراف آن (در مشهد به کوچه ميلان ميگويند) از همان سال ٧١ به بعد که ديگر آن شهردار و عوامل مخالف و موانع ساختوساز غير مجاز نبودند، در طول و عرض و ارتفاع هر چقدر خواسته، بزرگ شده و مسئولان اجرائي هم براي ساکنان مستضعف و انقلابي آن تأسيسات شهري بردند و بهمرور محلات حاشيهاي که در زمينهاي کشاورزي شبانه سبز ميشدند، مجوز گرفتند.
امروز که در خيابانها و چهارراههاي شلوغ و متراکم کوي طلاب و طبرسي يک و دو و سه راه برويد، ميتوانيد نامنظم و قناسبودن کوچهها و خيابانها و خانهها را بهويژه در بخشهاي انتهايي و حاشيهايتر ببينيد؛ هرچند تجملات شهري همانند همه شهرها اينجا را هم به اندازه کافي استتار کرده است. شغلهاي حاشيه اصلي و فرعي در طبرسي، شغلهايي خدماتي و تجاري است اما در بخشهايي از محلات انتهايي طبرسي که محل وقوع خاطرات آن خرداد است، يکي در ميان مغازههاي تعميرات خودرو و موتورسيکلت، نمايندگيهاي خودرو يا کارگاههاي صنعتي است. تردد در اين محدوده پرترافيک شهر با اتوبوسهاي BRT که از حرم تا انتهاي طبرسي ميرود، راحتتر و ارزان است.
همه اتفاقاتي که ٩ خرداد سال ١٣٧١ در يک روز اتفاق افتاد و تا امروز پر از ابهام باقي مانده، از يک صبح تا شب رخ ميدهد، اما زندگيهاي زيادي را زير و رو ميکند و سابقهاي از يک شهر به جا ميگذارد که هنوز بعد از ٢٥ سال مسئولان قديم و جديد درباره اين اتفاق و دلايل آن با ابهام صحبت ميکنند و پرونده آن روز برايشان باز است.
اين بخشي از صحبتهاي فرمانده انتظامي منطقه خراسان بزرگ در آن روزهاست. فرماندهي که در ٢٥ سال گذشته، کسي براي پرسيدن از جزئيات آن ماجرا سراغش نرفته و حالا که مخاطبِ پرسشهايي در اينباره قرار گرفته است، اشتياق بسياري براي گفتن دارد. اتفاقي که به خاطر آن تنزيل درجه شد، به زندان افتاد و حتي ممکن بود به قيمت جانش تمام شود: «استان خراسان و شهر مشهد جاذبههاي خاصي دارد و کارکنان و مسئولان نظام معمولا از خدايشان است روزي مأمور به اين استان باشند. من هم اين آرزو را داشتم، اما سالها فرصت نشد و درنهايت قسمت من اين بود که بهعنوان اولين فرمانده نيروي انتظامي بعد از ادغام کميتههاي انقلاب اسلامي، نيروي انتظامي، شهرباني (١٢ فروردين ١٣٧٠) و قبل از تفکيک خراسان بزرگ به سه استان، معرفي شوم و به مشهد بروم. اما امروز بهجرئت ميگويم که مشهد يکي از شهرهاي جرمخيز ايران بوده و هست و ظاهر فريبنده آن (دستش را روي سينهاش ميگذارد و بلافاصله ميان کلامش ميگويد: «من پابوس امام رضا (ع) و حرمش هستم و دلتنگش) همه را گول ميزند. من خيلي زود اين پتانسيل مخرب را در شهر مشهد احساس کردم. پتانسيل پنهاني که نميتوان تقسيمبندي جغرافيايي کرد. اگر کانون شروع اين اتفاقات از بلوار وکيلآباد و سجاد يا کوهسنگي بود، ميگفتيم اينها دلبسته انقلاب نيستند، اما در انتهاي بلوار طبرسي شکل ميگيرد که هنوز هم اگر برويد، نام چند شهيد روي کوچهها و خيابانهاي آنجاست، يکي از کانونهاي مبارزه عليه رژيم سابق همين کوي طلاب بوده است».
طرح مسئله: آيا شورش 1371 اتفاقي يکباره و غيرمنتظره بود؟
فرمانده انتظامي ناحيه انتظامي خراسان/ ٢٥ سال بعد:
«دو حادثه را که از نظر شما شايد ساده باشد، مثال ميزنم؛ شب چهارشنبهسوري سال ٧٠ چندين نفر ماشينها را در عرض بلوار وکيلآباد و ورودي شهر مشهد نگه داشته و روي ماشين ميرقصيدند و ترافيک تا دو سه کيلومتر پس زده بود. در همان زمستان سال ٧٠ در شاهراه اصلي شهر مشهد به سمت قوچان به علت تصادفات متعدد و افزايش تعداد کشتهها، مردم شبانه راه را بسته بودند. اين رفتارها نشان ميداد اين پتانسيل در مردم و جامعه هست که اقدام به چنين اقدامات نامأنوس ميکنند». «موارد نگرانکننده زيادي وجود داشته که همه آنها را گزارش ميکرديم؛ يک راهپيمايي مناسبتي با اعلام عمومي در خيابان شهيد اندرزگو داشتيم که يکي از عوامل اطلاعاتي به من گفت کمي جلوتر طوماري را عليه بدحجابي نوشته و امضا ميکنند. اين شرايط درحاليکه صدها نفر در کنار آن حضور دارند، خطرناک است و کمترين احتمال را بايد داد که جمعيت منحرف شوند يا سد معبر کند! دستور دادم نامحسوس مراقبت کنند تا جمعيت عبور کنند. يا در يک نماز جمعه در مسجد گوهرشاد بودم که يکي از عوامل اطلاعاتي گفت جمعيتي جلوي صحن جمهوري جمع شدهاند و اعتراض دارند. به اين فکر کردم که بعد از نماز چند هزار نفر از نمازگزاران ميخواهند از آن محل عبور کنند. واکنش مردم در مقابل اين معترضان چه خواهد بود؟ بيرون آمدم و شروع به صحبت با آنها کردم و آنها را کمکم با حرفزدن به سمت خيابان تهران بردم. توجه کنيد که همه اينها گزارش هم ميشد، سؤال من اين است که شوراي تأمين که وظيفه سياستگذاري و خطمشي براي تدابير مناسب امنيتي را دارد، چرا در مقابل گزارش من در آن روز بياعتنايي کرد؟».
شهردار وقت مشهد /٢٥ سال بعد:
«من قبل از اين هم در فاصله سالهاي ٦٠ تا ٦٤ شهردار مشهد بودم، نهفقط در دوره آن اعتراضات بلکه آن موقع هم با ساختوساز غيرمجاز مقابله ميکردم. در فاصلهاي که شهردار نبودم، چهار سال فاصله افتاد و همهچيز رها شده بود. در دوره جديد (٦٨ تا ٧١) با معاون خدماتي شهرداري مشهد ديدم تمام ضلع شمالي زمينهاي مشهد که همه باغ و زمين کشاورزي بود، همان کارگران و حاشيهنشيناني که آنجا بودند، گروهگروه داشتند با گِل ملات درست ميکردند و براي خودشان خانه ميساختند و ديوارها را بالا ميبردند. حداقل ٢٠، ٣٠ گروه مشغول بودند. همان مردم بودند، بنگاهها و افرادي هم بودند که عکس امام و رهبري و شهدا را جلوي مغازهها و ماشينهايشان زده بودند و توي همين بيابانها و زمينها، غيرقانوني زمين ميفروختند. بنگاههايي آنجا شکل گرفت که اسمشان را گذاشته بودند امانت، صداقت، ديانت. دادستان وقت مشهد، حاجآقا عليزاده، نيز همراه من به بازديد آمد؛ در يکي از همين بازديدها وارد زيرزميني با سقف بلند شديم و ديديم که يک درخت گلابي با گلابيهاي درشت و رسيده روي آن است. به دليل همين تخلفات، دادستان به شهرداري کتبا دستور دادند که حتي يک متر هم اگر بدون جواز ساخته بودند، اجازه داريد بدون کميسيون ماده ١٠٠ تخريب کنيد. ولي جايي مانند کميسيون ماده ١٠٠ به درد اطراف شهر نميخورد و تا بيايند روند اداري را حتي يکروزه طي کنند، اين خانهها شبانه با مصالح دستدوم ساخته ميشدند. اين دلالها افرادي را اجير ميکردند که با زن و بچه به محض سقفخوردن خانه در آن مينشستند و ميماندند تا آبها از آسياب بيفتد. اين بنگاهيها و زمينداران از احساسات و فضاي جامعه سوءاستفاده ميکردند؛ بعد از اينکه قطعه زميني را جدا ميکردند، همان ابتدا محل کوچکي را براي مسجد و خانواده شهدا ميگذاشتند و آنها را جلو ميانداختند و بعد شهرداري و دستگاه قضائي و نيروي انتظامي را با مسجد و خانواده شهدا مقابل ميانداختند و کسي جرئت نميکرد مقاومت کند. بعد که مسجد و قطعهزميني براي امامجمعه و چند خانواده شهيد رايگان ساخته ميشد، آنوقت خانههاي ديگر شروع ميشد».
«مردم آن مناطق همه محروم بودند؛ در آخرين آماري که شنيدهام، تا به حال سه هزار روستا فقط در خراسانرضوي تخليه شدهاند. اينها کجا رفتهاند؟ عمدتا به شهرهاي بزرگ آمدهاند و کارشان را هم با بساطکردن شروع ميکنند و به کارهاي ديگر ميرسند. من با اينها مقابله ميکردم و اينها ميدانستند که صابريفر کسي است که نميگذارد بناي غيرمجاز بسازند. براي کاميونهاي حمل نخاله و مصالح، نامه تردد گذاشتم و تصادفي کنترل ميکرديم و نيروهايي دائمي براي گشت گذاشته بودم و اضافه کار بهشان ميدادم تا تطميع نشوند؛ اما در نهايت کاري با من کردند که شهرداران ديگر از انجام وظيفه پشيمان شوند».
طرح مسئله: آيا شورشيان مردم حاشيه نشين و محرومان شهر مشهد بودند؟
اکبر صابريفر، شهردار وقت مشهد که حالا ديگر پيرمردي ٨٠ساله و مسئول يک مؤسسه مهم مذهبي در مشهد است و بعد از ٢٥ سال باز هم بر نظر قبلي خود درباره اينکه آن جمعيت معترض، مردم حاشيهنشين نبودند، تأکيد دارد و ميگويد: «يک روز همراه دو نفر از شوراي قائممقامي شهر آن زمان، از جمله آقاي شاهي به سرکشي زمينهاي جاده قوچان در غرب مشهد رفتيم. آقاي شاهي از فردي پرسيد زمينهاي اينجا متري چند است؟ آن فرد گفت: تا صابريفر شهردار است، متري يکقران! نميگذارد بسازيم. آنها نميدانستند من چه کسي هستم و در جواب اين را گفتند، زيرا من آنقدر سخت گرفته بودم که ميدانستند نميتوانند بسازند و اگر هم بسازند، مأموران ما ميآيند و مانع ميشوند. ميدانم مردم تحت فشار بودند اما من هم وظيفهام را انجام ميدادم. هنوز هم شک ندارم آن اتفاق برنامهريزي قبلي داشت. گروههاي پنهاني بودند که بعدا شناسايي شدند و آقاي بختياري از اينها خبر دارد. مگر ميشود در يک بخش شهر در يک صبح تا ظهر اينطور بريزند و گودبرداري کنند و مقابل شهرداري بايستند و ماشين شهرداري را نگه دارند و چپش کنند».
فرمانده نيروي انتظامي منطقه خراسان که پيش از آن در سيستانوبلوچستان و شيراز مسئوليت داشته و از قضاي روزگار حدود يکسال قبل از اين حوادث، مسئوليت خراسان بزرگ را به او ميسپارند، در مرور خاطرات آن ٢٤ ساعت ميگويد: «خيليها درباره آن روز حرف ميزنند ولي من شاهد عيني بودم. بسياري از اين آقايان به خاطر ترس از خشونت مردم خودشان را مخفي کردند. مسئولان نميگويند که همين مردم از سه سال قبل به شهرداري و نهادهاي ديگر از جمله بيت آيتالله شيرازي ميرفتند و اعتراضات خود را مطرح ميکردند. مردم ميخواستند در زمينهايي که معروف به زمينهاي بايندوريها (يکي از ملاکان بزرگ آن دوران) بود، خانه (آلونک) بسازند و شهرداري طبق قانون مانع از اجراي اين ساختوسازها ميشود. شهرداري هم قول ميدهد زمين معوض بدهد اما خيلي طول ميکشد و در آن روزها ديگر روند ساختوسازهاي شبانه شروع شده بود. اطلاعات شهرباني مشهد (اسناد دارم) به فرمانداري، بارها پتانسيل نارضايتي شديد مردم محلات را از دو، سه سال قبل مرتب گوشزد ميکردند. قبول دارم که اين افراد متصرف و آنجا حلبيآباد بوده، ولي آنها هم در جمهوري اسلامي بهعنوان انسان حقوقي داشتند و بايد حاکميت به درد آنها ميرسيد. (شهردار مشهد و معاون عمراني او هم درباره اين قولها به حاشيهنشينان و پيشبيني زميني معوض در بلندمدت صحبت کردند که قرار بود در قالب اصلاح طرح جامع مشهد گنجانده و بررسي شود، اما هر روز و در هر جلسه به عقب ميافتاد و در نهايت آن اتفاقي که نبايد، افتاد).
شهردار وقت شهر مشهد/ ٢٥ سال بعد:
«قانون جلوگيري از ساختوساز غير مجاز و جلوگيري از حاشيهنشيني، محکمترين قانون است و خيلي صريح شهرداري موظف و مکلف است که از هرگونه ساختوساز غير مجاز جلوگيري کند. اين قانون جزئيات خوبي دارد، اما وقتي عدهاي با بيل زميني را خط بيندازند و شروع به ساختوساز کنند، با جمعيت کثيري از اقشار محروم مواجه هستيم که اموال و امکانات ندارند و در عين حال نارضايتي شديدي همراه آنهاست که حل نشده است». «مسئولان مختلفي را براي بازديد از اين محلات بردم و ديدند که چطور از تأسيسات شهري دزدي ميکنند؛ لوله آب را پاره کرده بودند تا آب بردارند، برق دزدي داشتند و...»!
آخرين روزهاي سال ٩٦ بار اولي که براي اين تحقيق به کوي طلاب رفتم، اندکي پس از اجراي طرحهاي ضربتي جمعآوري خردهفروشان مواد مخدر در برخي از محلات آن بود و روي برخي از در و ديوارهاي خانههاي محلات آسيبخيز نوشته بودند: «اين خانه به دليل خردهفروشي مواد مخدر پلمب شده است». مانتو و ظاهرم متعارف با فضاي شهري تهران و شهر بزرگي مثل مشهد بود، اما تقريبا در پايان روز اول که بيشتر محلات کوي طلاب را بدون مقصدي مشخص پياده راه رفتم، به اين نتيجه رسيدم که ظاهرم مناسب اين محله نيست. کوي طلاب حداقل در ظاهر هنوز بسيار مذهبي و با فرهنگي بسته است و زنان عموما با حجابي بسيار بيشتر از آنچه در مرکز و مناطق برخوردار مشهد ديده ميشوند، در اين محل تردد ميکنند. ضمن اينکه برخوردهاي مخاطبان سؤالهاي من در چند مرحله حضور، نشان از داشتن تقابل در برابر زن و بهويژه خبرنگار زن و البته نوع حجاب داشت.
٩ خرداد در شرايطي رخ ميدهد که هنوز سالهاي زيادي از انقلاب نگذشته و روحيات انقلابي و برخي مديران انقلابي برقرار هستند. ازاينرو برخي، وجود انتظار و توقع از سوي قشر مستضعف، دادن حق مطالبه به مستضعفان از سوي برخي مسئولان و در نهايت مخالفت بسياري از مسئولان با چنين رويهاي را دليل اين تقابل و در نهايت اعتراض خياباني ميدانند.
اکبر صابريفر، شهردار مشهد در سال ٧١ است که کمي بعد از آن حادثه کنار گذاشته ميشود اما حدود ١٠ سال بعد دوباره مسئوليت شهرداري منطقه ثامن (محدوده حرم و اطراف حرم) را به او ميدهند؛ درحاليکه او همچنان همان صابريفر سختگير گذشته است: «بعدها همان روند کار خودم در اصلاح شهر را انجام دادم، همين حالا هم اگر مسئوليتي داشته باشم، همان کارها را ادامه ميدهم و برخورد ميکنم. صد بار گفتهام خدا رحمت کند آقاي خلخالي را که اگر او امروز سر کار بود، نه گرانفروشي داشتيم نه اين آسيبهاي اجتماعي را. اين کشور بيش از دوهزارو ٥٠٠ سال تحت سلطه ديکتاتوري بوده و يکدفعه که آزاد ميشود، قابل کنترل نيست و مديراني ميخواهد که برخورد واقعي کنند و کار را جدي بگيرند و بيتفاوت نباشند».
اين نگاهي است که بخش زيادي از مسئولان اجرائي در دهههاي ابتدايي پس از انقلاب بهعنوان دستورالعملي براي کنترل جامعه پيش ميگرفتند و بسياري اين روند را موفق هم ميدانستند. صابريفر جزء اولين مصاحبهشوندگان در بازخواني اين پرونده پس از ٢٥ سال است که از انجام گفتوگو بسيار استقبال کرد. براي او که در همه اين سالها خبرنگار يا مستندسازي به سراغش نرفته بود تا درباره آن روز متفاوت براي مشهد حرف بزند، حضور من عجيب اما خوشحالکننده بود؛ هرچند حالا او پيرمردي بازنشسته در کسوت مديريت يک مجموعه مذهبي-فرهنگي از زيرمجموعههاي جامعةالمصطفي در مشهد است. صابريفر در ميان مسئولاني که نظرات متفاوتي درباره جنس شورشهاي ٩ خرداد ٧١ داشتند، نظرش به سمت گروهي است که زمينه نفوذ منافقان را از همان ابتداي ماجرا بيشتر ميداند و بر همين اساس هم درباره کل ماجرا و اتفاقات آن تحليل و نظر ميدهد. ماهيت آن گروه انساني ناراضي و مخرب در آن روز بخصوص، يکي از ابهاماتي است که در جريان بررسي اين موضوع از ابتدا وجود داشت.
من خبرنگاري اجتماعي و شهرينويسم که تقريبا از سال ٨٥ به واسطه گرايش رشته تحصيليام - پژوهشگري علوم اجتماعي- و شروع جديدي که با انتقال از حوزه نفت به حوزههاي اجتماعي يک خبرگزاري داشتم، با موضوعات آسيبهاي اجتماعي آشنايي پيدا کردم. گزارشنويسي براي حوزههايي که در عين توسعه و تحولهاي چشمگير، به آسيبهايي رسوبشده دچار هستند، تبديل به روندي متداول و فرسايشي در اين سالها شده است. روندي که گاه با گزارشي خبري از رودررويي حاشيهنشينان مرتضيگرد در جنوب غربي تهران و مأموران قلعوقمع استانداري و فرمانداري، گاه با رودررويي معتادان متجاهر و کارتنخوابهاي شوش و هرندي با ساکنان اين محلات، گاه روايت درد و تنهايي خانواده قربانيان معدن يورت و گاهي هم نوشتن گزارشي افشاگرانه از واگذاريهاي غيرقانوني املاک در شهرداري تهران، همراه ميشود و در همه آنها اين ما خبرنگاران هستيم که خود را در برابر انبوه يا کمبود اطلاعات ميبينيم و بايد بيطرفانه به کارمان براي مستندکردن يک واقعه بپردازيم.
حاشيهنشيني از جمله معضلاتي با همپوشاني اجتماعي و اقتصادي براي خبرنگاران اين دو حوزه است که در چند دهه گذشته از زواياي مختلفي مورد بررسي علمي و دانشگاهي و خبري و ميداني قرار گرفته است. البته در بررسيهاي تحقيقاتي و ميداني نتايجشان عموما رسانهاي نشده است. در عين حال در معدود مواردي هم شاهد بودهايم که رسانهها به بررسي ريشهاي و عميق از دلايل حاشيهنشيني در يک شهر و آسيبهاي مرتبط با زندگي مردم آن بپردازند؛ رسانههايي که درگير روزمرگي در خبر شدهاند و از اين اهميت رفتاري وظايف خود غافل ماندهاند. در ميانه برخي از اتفاقات خبري و مستند موضوع حاشيهنشيني در مشهد، آسيبهاي شهري و کالبدي آن، توجهم را جلب کرد. در عين حال بارها در طول حداقل هشت سال پاياني مسئوليت شهردار مشهدي تهران و مديران همشهري او- بيشتر در گفتوگوهاي غيررسمي- از آسيبهاي مشهد و نگرانيهايشان و حوادث سال ٧١ سخن به ميان ميآمد. آنها از حوادثي صحبت ميکردند (حوادث دهه ٧٠) که از جنس حوادث يک دهه قبلتر (دهه ٦٠) خود نبود و حتي آنها که خودشان در گذشته در شهر مشهد مسئوليت و سري ميان سرها داشتند، نميتوانستند تحليل دقيقي از آن اتفاقات ارائه دهند. به اين ترتيب ريشههاي اوليهاي از کنکاش و جستوجوگري در برههاي کوتاه اما مهم از تاريخ شهر مشهد براي نگارنده اين متن شکل گرفت.
درباره اين حادثه موانع رسمي و غيررسمي بسياري، اشاراتي کوتاه داشتند که استناد به آنها نميتوانست براي يک گزارش مستند مفيد باشد. به نظر ميرسد چه در زمان وقوع يکروزه اين حادثه و چه سالها بعد از آن، نه قشر مذهبي و انقلابي و عمده مسئولان اجرائي ميخواستند قبول کنند که مردمي از همين کوچهها و خيابانهاي حاشيهاي و غيرقانوني مبنا و شروعکننده آن اعتراض و شورش يکروزه بودهاند و نه تندروها ميخواستند قبولکننده آنچه رخ داده و شروع شده، يک حرکت اعتراضي و مردمي بوده و سازماندهي سياسي حداقل در شروع اين اعتراض دخيل نبوده است. درست به همين دليل از همان سال تا همين امروز سناريوهاي زيادي به پس و پيش اين رخداد سياسي و اجتماعي چسبيده است.
از آن زمان تصاوير زيادي وجود ندارد. در آن زمان هم جز صداوسيما، چند روزنامه و خبرگزاري ايرنا رسانهاي نميتوانسته مستندنگاري داشته باشد. البته روزنامه قدس و خراسان در روزهاي پس از اين اتفاق، روايتهاي مفصلي از حادثه را از زبان مردم و شاهدان عيني و مسئولان ارائه ميکنند. بسياري از لحظات آن صبح تا غروب ميتواند تبديل به سکانسهايي جذاب براي سينماگران شود، اما به همان دليلي که حوادث مختلف پس از انقلاب از دهه ٦٠ مستندنگاري نشده و اطلاعاتي از آن وجود ندارد، درباره اتفاقات دهه ٧٠ و بهويژه اين اعتراضات خياباني آن دوره هم مستندنگاري وجود ندارد.
تنها کسي که به او دسترسي پيدا کرديم و غير از بازگويي لحظهبهلحظه آن خاطرات، اسناد و عکسهايي مفصل نيز داشت، احمد ريسمانچيان، فرمانده وقت انتظامي منطقه خراسان و اولين فرمانده نيروي انتظامي پس از ادغام کميتههاي انقلاب اسلامي، نيروي انتظامي و شهرباني که ١٢ فروردين ١٣٧٠ انجام شد، در خراسان بزرگ است. ميگويد آنقدر اين حرفها را در کلاسها و با دانشجوها گفتهام که ديگر لحظهبهلحظه را به خاطر دارم. روزنامههاي ١٠ تا ١٦ خرداد آن روزها گزارشهاي زيادي داشتند. خراسان و قدس هر روز مينوشتند و من بيشتر آن گزارشها را قبول دارم. در همان گزارشهاي روزهاي بعد در گفتوگو با مردم، آنها گفته بودند که آن روز عدهاي آنجا بودند که اهل آن محله نبودند.
به نظر ميرسد بخشي از کمبود يا نبود اطلاعات درباره اين پرونده، به طي ساليان متوالي قبول خطا و خلأ جدي در عملکرد نيروهاي امنيتي و انتظامي و مسئولان اجرائي شهر مشهد برميگردد. خلأيي که به واسطه آن يک تجمع و اعتراض محدود شهري از مدتها قبل شناسايي و مديريت نشده و حتي در روز حادثه با مديريت مناسب متوقف نميشود و به واسطه آن، اعتبار نيروي انتطامي تا مدتها خدشهدار ميشود و بخش قابل توجهي از متهمان اين پرونده، مسئولان آن دو کلانتري و برخي مسئولان انتطامي و اجرائي بودهاند. شايد درست به همين دليل است که ترجيح و تصميمي ناگفته بر اين بوده تا درباره اين حادثه و حوادث مشابه پشت سر آن کمتر صحبت شود و بعدها اصلاحاتي صورت ميگيرد که ناشي از عبرتهاي اين حادثه بوده است.
طرح مسئله: حاشيه نشيني فقط مسئله مشهد نيست، اما چرا جرقه اين اتفاقات از مشهد زده شد؟
استاندار وقت مشهد/ ٢٥ سال بعد: استاندار و رئيس شوراي تأمين خراسان بزرگ در خرداد ٧١، علي جنتي ٤٢ساله بود که تا زمان و در دولت آيتالله هاشميرفسنجاني مسئوليت خراسان را به او ميسپارند و اندکي پس از اين اتفاقات نيز به تهران برميگردد. «مشهد بعد از تهران بزرگترين شهري است که درگير حاشيهنشيني است. افرادي که از روستاها و شهرهاي ديگر به آنجا کوچ ميکردند و بضاعت مالي براي خريد منزل نداشتند، معمولا اطراف مشهد، زميني را تصرف و آب و برق آن را هم بهطور غيرقانوني تأمين ميکردند. شهرداري مشهد براي مقابله با اين مسئله، معمولا گشتهاي شهرداري را به اطراف شهر ميفرستاد تا خانههايي را که با تخلف ساخته شده، خراب کنند. يکبار (٩ خرداد ٧١) که ماشين شهرداري به منظور جلوگيري از اين کار غيرقانوني، براي تخريب خانه حاشيهنشينها رفته بود، آنها تصميم گرفته بودند برخورد کنند، همين کار را هم انجام دادند و ماشين شهرداري را واژگون کرده و آن را آتش زدند». «بحث ديگر ما اين بود که آستان قدس به واسطه امکاناتي که دارد، بايد به وضعيت اين محرومان بيشتر رسيدگي کند. زمان مسئوليت من در خراسان، ۸۵ درصد اراضي مشهد، موقوفه آستان قدس بود و عملکرد اقتصادي و مالي آستان قدس در بروز زمينههاي اين اتفاق بيتأثير نبوده است. در همان دوران مردم محروم زيادي بدون مسکن بودند و حتي توان پرداخت مبلغي را که آستان بهعنوان «حق تقديمي» دريافت ميکرد، نداشتند و بسياري از مردم که در اراضي موقوفه سکونت داشتند، اجاره ميپرداختند. در آن زمان بارها از مردم کوچه و بازار ميشنيدم که ميگفتند اگر امروز خود حضرت رضا(ع) حضور داشتند با اين مردم محروم چه رفتاري داشتند؟ من در نامهاي که پس از اين حادثه و ترک مسئوليت استانداري خراسان براي مقام معظم رهبري نوشتم، به اين مسئله اشاره داشتم که عملکرد اقتصادي و مالي آستان به گونهاي است که در بروز و ظهور اين پديده تأثير داشته است».
شهردار وقت مشهد/ ٢٥ سال بعد:
محدوده عملياتي ما در بافت تاريخي و حاشيهاي مشهد عادي نبود، به قول شهيد شوشتري، اگر قرار بود در آن کوچههاي يکمتري عملياتي داشته باشيم، ماجرايي بود؛ همين حالا نيز اين شرايط وجود دارد. اين افراد عادي يا داراي اغراض سياسي حتي اگر سلاح هم نداشته باشند و فقط راه بيفتند و غارت کنند، چه کسي ميخواهد جلويشان را بگيرد؟ همه اينها را در کنار فسادي بگذاريد که در اين محلات وجود داشت و دارد. يک روز بهطور ناشناس رفتم به «پنجراه» (محلهاي قديمي در اطراف حرم)، به من گفته بودند انواع قاچاق از جمله دارو را اينجا ميفروشند. ديدم بدون واسطه پيشنهاد ميدهند. حدود ٣٧ نفر را همان روز گرفتند و بردند گداخانه؛ اما نيروي انتظامي از من شکايت کرد و گفتند بازداشت غيرقانوني بوده است. بايد بشکن ميزدند که شهرداري پيدا شده اينطور انقلابي عمل ميکند، اما به من شش ماه حبس دادند و بالاخره هم به زندان بردند، ولي چون مقام معظم رهبري شخصا و نيز همه مسئولان من را ميشناختند، حمايت کردند و زمينه عفو فراهم شد».
طرح مسئله: در آن 24 ساعت چه اتفاقاتي افتاد
شهردار وقت مشهد/ ٢٥ سال بعد:
آن روز مردم رفته بودند زمين را نقشهريزي و گودبرداري کنند و مأموران شهرداري ميروند تا جلوي آنها را بگيرند. آنها هم نميگذارند ماشين شهرداري برود. افرادي دور ماشين جمع ميشوند و تجمع شروع ميشود. من همان روز براي انتخاب مشاور مطالعه قطار شهري به استانداري رفته بودم و معاون من (مهندس خروشي) آنجا در محل بود. با من در استانداري تماس گرفت و ماجرا را بازگو کرد و گفت که بياييد. من به معاون عمراني استاندار (آقاي اکبرزاده) گفتم بگذاريد من بروم ولي او جدي نگرفت. خلاصه آقاي خروشي چند بار ديگر تماس گرفت و عين اين لفظ را به من گفت: «اين دفعه از آن دفعهها نيست؛ بياييد»، ولي معاون استاندار نگذاشت من بروم. تا عصر آنجا بوديم و بعد هم رفتم و اطلاع نداشتم چه شد. ساعت سه بعدازظهر از استانداري به من زنگ زدند که کجايي؟ وانت شهرداري را آتش زدهاند. بلافاصله رفتم و ديدم ماشين را آتش زدهاند و ٥٠، ٦٠ نفر هم آنجا هستند. با بيسيم آتشنشاني خواستم سريع جرثقيلي بيايد و ماشين را ببرد و همانجا هم ماندم (اين بخش از اظهارات شهردار و فرمانده انتظامي وقت مشهد با هم تناقض دارد؛ شهردار ميگويد از ساعتي به بعد در محل حادثه حضور داشته، اما فرمانده انتظامي ميگويد شهردار به محل حادثه نيامد). سرگردي آنجا بود و به من گفت قضيه ديگر تمام است، شما برويد و من هم رفتم. ساعت چهار که مدرسهها تعطيل ميشود، جمعي از آنها دور اين ماشين سوخته جمع ميشوند و در همين حين بدون دليل مشخص - حداقل من نميدانم - با ناداني و بدون دستور، يک سرباز شليک ميکند و ازقضا به قلب يک کودک ميخورد (اين بخش از اظهارات شهردار وقت با اظهارات فرمانده انتظامي و استاندار تناقض دارد؛ چراکه قربانيان اين واقعه را دو کودک اعلام ميکنند). با مرگ اين کودک بهانهاي به دست زمينداران افتاد و مردم عصباني شدند. به همين خاطر است که من ميگويم مسئله آن روز را مردم آنجا به راه نينداختند، زمينداران بودند که شروع کردند».
از صابريفر پرسيدم: اما برخي از مغازهدارهاي قديمي که کمي آنروزها را به خاطر داشتند، ميگفتند شليک سرباز يکبار نبوده، رگبار هوايي هم داشته و تعداد زيادي پوکه گلوله را مقام قضائي از ديوارها بيرون کشيده است؟
«آنجا مغازهاي نبود، همهاش بيابان بود و اگر رگبار بسته بود که بايد کشته بيشتري ميداد. اما درباره شليک و تعداد و دلايل آن، آقاي بختياري ميتواند جواب دهد. حرف من اين است که اگر برنامهريزي قبلي نبود، چطور در چند ساعت يکباره بيش از ٢٠٠ کوکتل مولوتف را آماده کردند و يکشبه اين همه الکل خريداري کردند. بعد از شليک، بچه را سر دست گرفتند و راه افتادند. هنوز هم ميگويم اگر آن روز تيراندازي نميشد، هيچوقت چنين اتفاقي رخ نميداد يا اينقدر مسئله بالا نميگرفت. ولي وقتي پاي خون به ميان ميآيد، وضعيت افسارگسيخته ميشود. شايعات زيادي در همان ساعات درست کردند، اصلا بولدوزري در کار نبود. استاندار هم براي اجراي قانون با من همنظر بودند و حتي براي بازديد هم آمده بودند و به جلوگيري از ساختوساز اصرار داشتند. در همان وضعيت شايع کرده بودند شهردار خودش پشت بولدوزر بوده و خانهاي را خراب کرده و چهارتا بچه را کشته است و خيلي زود دهانبهدهان گشت و مردم راه افتادند و عليه من هم شعار دادند. از اين طرف هم که کلانتري وا داده و به نحوي اين سفره را براي اين افراد سودجو پهن کردند».
اما روايت مقام انتظامي از شروع حادثه چيست؟ سرتيپ٢ بازنشسته، احمد ريسمانچيان، فرمانده انتظامي ناحيه انتظامي خراسان بزرگ که ٢٥ شهرستان زيرمجموعه حوزه استحفاظياش بود. کسي که سه ماه مانده به سيامين سال خدمتش به خاطر آن روز درگيري در کوي طلاب دو درجه تنزيل دائم شد و يک هفته بعد از ٩ خرداد ٧١ پشت تريبون نمازجمعه مشهد حتي صحبت از اعدام او به ميان آمد. در تعريف خاطرات آن يک روز براي من بيش از پنج ساعت وقت ميگذارد و عکسهايي از روزهاي قبل از آن حادثه را که در طبس به استقبال آيتالله هاشميرفسنجاني رفته، نشان ميدهد و ميگويد: «اين مراسم ١٣ روز قبل از «سقوط» من بود».
در مدتي که براي تکميل اطلاعات اين گزارش در حال تحقيق و پرسوجو بودم، از هر مدير مشهديالاصل يا مديراني که حوزه کاريشان مشهد بوده، درباره ريسمانچيان ميپرسيدم، از او بهعنوان سربازي وفادار به نظام ياد ميکردند و از آنجايي که او جزء معدود مسئولان حاضر در ميدان خاکي طبرسي در روز حادثه و حوادث بعد از آن بوده، روايتهاي جزئيتر و مفصلتري از ماجرا دارد: «بهعنوان يک شاهد عيني، از اولين ساعات شکلگيري تجمعي که بعدا تبديل به تجمع خشن و متحرک شد، در دل ماجرا بودم و حداقل از منظر انتظامي و اطلاعاتي ميتوانم اظهارنظر کنم بدون اينکه بخواهم از عملکرد خودم يا ديگران انتقاد داشته باشم. من تا مرحله جانشيني اداره کل حفاظت اطلاعات شهرباني قبل از ادغام رفتم و بالاترين دورههاي اطلاعاتي را گذراندم؛ من افسري نبودم که از اداره سررشتهداري براي چنين مسئوليتهايي اعزام شود، من قبل از آن حادثه امتحان خودم را پس داده بودم. آن زمان هم قحطالرجال نبود که ميان آن همه افسر و فرمانده و کميتهاي من را از شيراز به مشهد ببرند (٩ خرداد ٧١ بيش از يکسال از ادغام نيروي انتظامي و انتصاب ريسمانچيان گذشته و سه ماه تا بازنشستگي او باقي مانده است).
پس از اتفاق آن روز غير از افرادي که در حادثه نقش داشتند و پروندهاي براي آنها تشکيل ميشود، از ميان مسئولان بلندپايه دخيل در ماجرا دو نفر يعني اکبر صابريفر، شهردار وقت مشهد و احمد ريسمانچيان، فرمانده انتظامي وقت خراسان بزرگ، از مسئوليت خود کنار گذاشته ميشوند. حالا پس از ٢٥ سال، دو پيرمرد با خاطراتي دور اما نزديک روبهروي من نشستند، گرد خاطرات آن روز هنوز برايشان سنگين است و با نفسهاي عميق و آه از ادامه برخي حرفها ميگذرند. آنجا که صابريفر در پايان حرفهايش با آهي ميگويد: «پشت من نماندند...» و بعد با آه پشت دستش ميزند و ميگويد: «کاش آن شب خانه نميرفتم...» و ريسمانچيان که غير از مقام بالاسري خود، از افراد باربط و بيربط ديگري نيز حرفهاي تلخي شنيده و تندي ديده، با دلخورياي که ميگويد ندارد، اما از گوشه و کنار حرفهايش بيرون ميزند، ميگويد: «من بودم که به خاطر اين ماجرا تنزيل درجه و يک ماه زنداني شدم، به قولي همه کتکهاي اين ماجرا را من خوردم و دست آخر با درايت مقام معظم رهبري که برايشان حجت شده بود نسبت به من اجحاف شده، درجات من را دوباره به من اعطا کردند (اسناد موجود است)».
در بخشي از روايت ريسمانچيان از آن روز، او اينطور ميگويد: «شايد باور نکنيد اما بامداد آن روز خوابي ديدم که در کلبهاي گِلي دو سگ سياه از دو طرف به سمت من واقواق ميکنند و من در اين شرايط دنبال ساعتم ميگردم. صبح شنبه بود و بعد از صبحگاه به دفتر کارم در خيابان عدل خميني رفتم. ساعت ٩:٣٠ تا ٩:٤٥، سرهنگدوم مهدوي که فرمانده حوزه بود (فرماندهاي که چند پاسگاه زير نظر او اداره ميشود)، تماس گرفت و گفت عدهاي از اهالي ميدان خاکي طبرسي به دليل ساختوساز تجمع کردهاند و اتومبيل وانتمزداي شهرداري را هم تصرف کردهاند. من گفتم تلاش کنيد خودرو را پس بگيريد تا ماشين را آتش نزنند. حدود يکربع بعد دوباره تماس گرفت و گفت ماشين را آتش زدند. در جريان کارهاي روزانه بودم که نامه استاندار را ديدم و به مضمون نوشته بودند امشب عازم تهران براي رفتن به سفر حج هستم و حلاليت ميطلبم. در فاصلهاي که هنوز خبر آتشگرفتن خودرو را به من نداده بودند، تماس با استاندار برقرار شد و من علاوه بر آن اتفاق و ذکر خير سفر حج، ميخواستم درباره نگراني از کاهش سهميه خودروهاي وانت شاسيبلند استان از ٤٥٠ دستگاه به ١٥٠ دستگاه هم صحبت کنم تا پيگيري کنند. ايشان گفتند شايد منظور مهدوي اعتراضات بازارچه نزديک حرم بوده است. همانجا همزمان از بيسيم مشهد از افسر مرکز بيسيم پرسيدم و گفتم که شماره ٣٠ (کد استاندار) پشت خط هستند، محل تجمع را اعلام کنيد. آن افسر هم اعلام کرد که انتهاي بلوار طبرسي، ميدان خاکي طبرسي. استاندار شنيد و بعد اعلام کرد: «ميگويم فرمانداري مشهد رسيدگي کند» (ميگويد هنوز صداي اين جمله استاندار بعد از ٢٥ سال توي گوشش است).
تا اينجاي کار يک نکته را بايد جمعبندي کنيم؛ اينکه فرمانده انتظامي ميگويد در ساعتهاي اوليه روز و شروع تجمع که هنوز بحراني نشده، استاندار مشهد را در جريان قرار داده است و شهردار هم ميگويد در جلسه مشترک با معاون عمراني استانداري بودم که به من خبر دادند و معاون استاندار گفت لازم نيست بروي و من را نگه داشت. ريسمانچيان ميگويد در کمتر از يکربع بعد مهدوي خبر آتشزدن خودرو را اعلام کرد و اينکه در همين فاصله حدود ٨٠ نفر را دستگير کردهاند. ميگويد همه اين استعلامات در کلانتريها و سيستم نظامي ثبت ميشوند و همين عملکرد ثبتشده آن روز او بعدها در پرونده به کمکش ميآيد.
براي خواندن اين گزارش ذهنيتتان را از امروز به ٢٥ سال قبل و شايد قبلتر از آن بايد برگردانيد؛ روزهايي که تازه جنگ تمام شده، تحولات اقتصادي که مردم و مسئولان دقيق نميدانند از اجراي آن چه تغييراتي ايجاد ميشود، رقم خورده و اولين اثراتش را بر زندگي مردم گذاشته است. نيروهاي نظامي فارغشده از جنگ هنوز به روزهاي پرتوان خود برنگشتهاند و تجربهاي هم از اتفاقاتي نظير ٩ خرداد نداشتند. به نظر براي توضيح آنچه ابهامات اصلي اين اتفاق يعني وادادگي کلانتريها و برخي نيروهاي نظامي و عدم کنترل درست حادثه در ساعات اوليه، لازم است وضعيت آن روز نيروي انتظامي ابتداي دهه ٧٠ را مرور کنيم و براي اين مرور چه کسي بهتر از خود احمد ريسمانچيان که اولين فرمانده نيروي انتظامي خراسان بزرگ پس از ادغام بوده و بعد از آن حوادث هم ساليان سال بهعنوان استاد دانشگاه علوم انتظامي امين، همين مباحث را تدريس کرده است.
او در روايتي مفصل از تغييرات اين نيرو ميگويد: «فروردين سال ٧٠ ادغام اجرا شد (يکسال و سهماه قبل از ٩ خرداد کوي طلاب) و ٢١ هزار نفر نيروهاي ژاندارمري خراسان بزرگ، دوهزارو ٨٠٠ نفر نيروهاي شهرباني و حدود دوهزارو ٣٠٠ نفر نيروهاي کميته انقلاب اسلامي خراسان که تا قبل از ادغام يکي از قويترين کميتهها بودند، در هم ادغام شدند. آن طرف نيروهاي کميته که افرادي انقلابي بودند و اين طرف نيروهاي ژاندارمري و شهرباني که باقيمانده رژيم سابق بودند و حس برتري را هميشه برادران پاسدار داشتند. درواقع هماهنگ نبوديم و اين عدم انسجام واقعي ديده نميشد، ولي حس ميشد. اين ادغام براي نزديکي بيشتر و توزيع متوازن مسئوليت نيروها انجام شد و دستور آمد که اگر فرمانده از شهرباني است، جانشين بايد از ژاندارمري يا کميته باشد و اگر فرمانده از ژاندارمري است، معاون هماهنگکننده از کميته باشد. در اين تغيير و تحولات افراد زيادي از مسئوليت خود بالاتر و پايينتر آمدند و نارضايتي نامحسوسي را ايجاد کرد؛ به نظرتان اين افراد دلهايشان چقدر به هم نزديک بود و چقدر آن قاعده أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِيالْأَمْرِ مِنْکُمْ را باور داشتند؟ چقدر آن فرمانده بايد حلم و صبوري داشته باشد تا اين افراد را کنار هم جمع کند».
او براي توضيح اثرگذاري اين شرايط در اتفاق آن روز مثالي را ميآورد: «آن روز آقاي محيطي (فرمانده منطقه انتظامي مشهد) در سفر حج بود و برادري به نام محمدي از کميته انقلاب اسلامي که درجه نداشت و جانشين آقاي محيطي بود، مسئوليت داشت و از همان ١٠ صبح تا حدود ١٤ بعد از ظهر دائم تماس ميگرفت اخبار افتوضعف نيروها را ميداد و انرژي منفي منتقل ميشد و در نهايت ديدم نميتوانند کار کنند و مجبور شدم خودم به ميدان بروم».
تا اينجاي ماجرا هنوز مردم معترض کوي طلاب در همان ميدان خاکي طبرسي با خودرويي که آتش زدهاند، معترض و منتظر هستند و ريسمانچيان ماجرا را از حدود ساعت ١٤ به بعد اينگونه تعريف ميکند: «ساعت ١٤ بعد از ظهر در کلانتري ٤ حضور داشتم، ديدم نيروي يگاني را که آموزشديده نبودند آوردهاند و سرگرد گريواني – کلانتري که در ادامه کلانتري را رها و در اختيار مردم ميگذارد - نيست و به خانهاش رفته. نهيب زدم که سريع برگردد و خودم با اصرار به مأمور آتشنشاني و سوار بر ماشين آتشنشاني به ميدان خاکي طبرسي رفتم و ديدم نيروهاي ما مثل لشکر شکستخورده و پراکندهاند و مردم جمع شده و زيادتر هم شدهاند. آن زمان که تلفن همراه نبود، با مشاهده وضعيت به گريواني گفتم من به پاسگاه «قلعه» ميروم براي تماس و تا برميگردم اين نيروها را منظم کنيد. در کلانتري تلاش کردم با شهردار صحبت کنم که موفق نشدم و در پيغامي به من گفتند شهردار نميآيد و اگر صحبتي دارند فردا نمايندگانشان به استانداري بيايند». حدود ساعت ١٦ برگشتم به ميدان خاکي طبرسي درحاليکه همان ساعات مدارس تعطيل شده بود و دانشآموزان بهعنوان تماشاچي آمده بودند. در اين فاصله که من نبودم، جمعيت ميدان حدود ٤٠٠ نفر شده بود، درحاليکه وضعيت روحيه نيروها در ميدان اصلا خوب نبود. در همين حين آقايي با محاسن که عرقچين سبز داشت کنار من آمد و گفت: «نيروهايتان را ببريد، خيلي از اينهايي که اينجا هستند، مردم اين محل نيستند و افراد مسلح هم هستند». به نظر ميآمد از مردم محلي است و از سر حسننيت اين را ميگويد. در همين حين دستور جابهجايي نيروها را دادم تا فضا کمي تغيير کند و تقابلي با مردم ايجاد نشود (نکته جالب توجه اينجاست که به نظر تا اينجاي ماجرا فرمانده نيروي انتظامي دستتنهاست و خبري از مسئولان ديگر امنيتي، اطلاعاتي و مقامات بالاسري نيست و اين موضوع هم يکي از تناقضات اين حادثه است). در همين تغيير و جابهجايي يکي از سربازان در حين بالارفتن از خودروي سنگين نظامي به پاي خودش تصادفا شليک کرد و به فاصله چند ثانيه صداي رگباري از جايي ديگر بلند شد و زني از آن سوي ميدان مويکنان و جيغزنان به وسط ميدان آمد؛ دو نفر کشته شدند که يکي از آنها اهل چابهار بود (درباره نفرات کشتهشده در ميدان خاکي طبرسي نيز تناقض وجود دارد؛ شهردار کشتهشدگان را يک نفر اعلام ميکند و نفرات ديگر دو نفر اعلام ميکنند و مردم در کوي طلاب دو نفر و بيشتر از آن تعداد را در خاطراتشان دارند). پس از اين اتفاقات شرايط تغيير کرد و بهسرعت شايعات بالا گرفت و گفتند ١٦ نفر کشته شدهاند. سريع به پاسگاه قلعه برگشتم تا تماس بگيرم درحاليکه در اين فاصله مرتب با بيسيم درخواست صحبت با استاندار ميکردم تا گزارش بدهم و موفق نميشدم. وقتي من هنوز در کلانتري قلعه بودم خبر رسيد که مردم جنازهها را سر دست گرفته و راه افتادهاند و اين آغاز بحران بود».
طرح مسئله: تاثير ادغام نيروهاي ژاندارمري، شهرباني و کميته انقلاب اسلامي در مديريت اين غائله
اين موضوعي است که ريسمانچيان به عنوان مديري درگير با موضوع آن را رد نميکند و توضيح ميدهد: «اين استدلال کاملا صدق ميکند. حرفم اين است که کوتاهي از سوي نيروي انتظامي نبوده است و ما قبل از اين اتفاقات، همه جزئيات و تحولات را اعلام کرده بوديم. همه تحرکات مردمي که توانست تبديل به بحران شود، گزارش ميشد و سؤال من اين است که شوراي تأمين که وظيفهاش سياستگذاري و خطمشي براي تدابير مناسب امنيتي است، چرا به گزارش من از آن روز بياعتنايي کرد؟ اين اتفاق ١٣ سال بعد از انقلاب و سه سال بعد از جنگ رخ ميدهد؛ درحاليکه شرايط نيروي انتظامي آن روز با امروز تفاوت زيادي داشت و آنچه امروز ميبينيد نتيجه کمتوانيهاي آن روزهاست که بعد از مشهد در اسلامشهر، اراک، قزوين و... هم رخ داد».
اين فرمانده نظامي براي روشنشدن فضاي آن روز وقت ميگذارد و مثل همه دانشجويانش برايم از الزاماتي صحبت ميکند که براي نيروهاي نظامي لازم است و در نهايت تلاش دارد اين شائبه پيش نيايد که دنبال مقصر يا تبرئهکردن خود است. او از چند ويژگي مهم صحبت ميکند که اگر آنها را در شرايط کلي آن روزها برگردانيم، ميتوانيم دلايل اين حادثه را کمي ريشهدارتر بررسي کنيم: «بعد از انقلاب به دليل مردميبودن انقلاب و مذمتي که عليه پليس وجود داشت، پليس در نگاه مردم با انزجار اجتماعي مواجه بود و روحيات آن زايل شد و به سمت مردميشدن بهطور صرف هدايت شد؛ به نحوي که در روز ٢٩ فروردين (روز ارتش) در رژه نظامي به ما اجازه داده نميشد يک گروهان را با سازوبرگ کنترل اغتشاشات و همان ظاهر بيرون ببريم، چون ميگفتند مردم ياد انقلاب ميافتند و مجدد به پليس بدبين ميشوند. به نظر من هنوز هم پليس ايران در مقابل مردم حالت خضوع دارد. فرق بين پليس و رزمنده در جنگ و رزم اين است که در مرز هرکسي که آن سوي مرز است، دشمن است؛ اما پليس با مردم مواجه است. در ميان مردم هم ممکن است معاند باشد؛ اما تابلو و پيشانيبندي ندارد که تشخيص بدهند و اين کار پليس را سخت ميکند. توان رزمي يک واحد نظامي را با چند شاخص ميسنجند که اين شاخصها در کنار هم معني پيدا ميکنند. اول «سازمان» است که بايد متناسب با مأموريت و وظايف باشد. اين استعداد و سازمان آن روز متناسب با واقعه وجود نداشت».
برداشت من اين است که ادغام يک سال قبل سه نيروي متفاوت با هم، بعد از يک سال هنوز اجرائي و هماهنگ نشده بود و در کنار کمبودها خود را در اين حادثه نشان داد؟
«ميتوان اين برداشت را کرد؛ به نظر من مسئولان و بلندپايگان کشور و شهر مشهد به دليل اينکه هميشه سنگ اين مردم را به سينه ميزدند، تصور نميکردند بين همين مردم ممکن است عدهاي بغض کنند و بعد هم چنين وضعيتي پيش بيايد که شهر مشهد آنطور روي آنتن برود. من در روزهاي بعد، با ماشين محدودههاي متأثر از حادثه را رفتم و کيلومتر گرفتم که حدود ١٧ کيلومتر از ميدان خاکي طبرسي تا نقطه اطفاي مقابل استانداري بود که در يک خط مستقيم نبود و زيگزاگ بود و در ١١٣ نقطه تخريب و آتشسوزي رخ داده بود که حتي برخي از اين اماکن تابلوهاي بسيج هم بود. بنابراين امکانات آن روز نيروي انتظامي براي کنترل اين ١٧ کيلومتر با جمعيتي پراکنده کافي نبود. سازماندهي ما در حدي بود که بتوانيم انتظامات معمولي را داشته باشيم. ما با مردمي عصباني مواجه بوديم که ميشد آنها را خيلي زودتر کنترل کرد؛ اما نکردند!».
همچنان معتقديد اگر همان روز شهردار ميآمد و با مردم حرف ميزد، اوضاع اينگونه نميشد؟
بله؛ فرق ميکرد (شهردار مشهد ميگويد آن روز زماني بعد از به آتش کشيدهشدن خودرو به ميدان خاکي طبرسي رفته است و بعد که ديده اوضاع آرام است، بنا بر حرف مأمور کلانتري که آنجا بوده برميگردد). من در همان شرايط با دفتر شهردار تماس گرفتم و معاون شهردار گفت شهردار گفته اگر کسي با ما کار دارد، نمايندگانشان را فردا به اينجا بفرستند. کسر شأنشان بود؟ چرا همان شب ديگر پيدايشان نشد؟ (صابريفر ميگويد وقتي ديدم کاري از دستم برنميآيد، به خانه رفتم). آقاي شهردار آن شب خجالت کشيد و رفت خانه، ولي زندانش را من رفتم و من خلع درجه شدم و اعتبار و حيثيت من در آن مقطع از بين رفت».
ريسمانچيان با همان ديسيپلين نظامي توضيحات را نصفهونيمه نميگذارد و نميخواهد حرف از رشتهاي که او ميخواهد، دور شود: «فاکتور بعدي براي نيروهاي نظامي، آموزش است که ما در اين فاکتور نيز بسيار ضعيف بوديم. آن روز يک گروهان سرباز وظيفه در بلوار سجاد داشتيم؛ اما سرباز ٢٠سالهاي که در پادگان هشت هفته آموزش ابتدايي ميبيند، در جايگاه يگان کنترل اغتشاش قرار نميگيرد. وقتي در ميدان خاکي طبرسي قرار گرفتم و ميخواستم به عنوان يک شوک به آنها «خيلي خوب» بدهم، نميدانستند در جواب بايد چه کار کنند. درعينحال، بخشنامهاي از ناجاي تهران داشتيم که گفته بود در برخورد با اجتماعات انساني چه بايد کرد و توصيه به اخلاق اسلامي و رأفت شده بود و بالا و پايين آن هم تأکيد کرده بود که تيراندازي نشود. فاکتور سوم روحيه است و معروف است که روحيه نظامي اندازه نصف قواي اوست. اين روحيه در نيروهاي ما به دليل شدت مردميشدن پليس زايل شده بود. نميخواهم توجيه کنم که پليس در آن زمان بيوفا به نظام بوده است، سختي کار پليس در همين است که تفکيک دوست و دشمن در يک صبح بهاري که مردم در مقابل شما قرار گرفتهاند، بسيار سخت است. عدهاي تماشاچي، عدهاي مرعوب و عدهاي موجسوار که معلوم نبود با چه شرايطي مواجه هستيم. تازه من به شما ميگويم شانس آورديم اين اتفاقات در روز رخ داد و تا شب ماجرا تمام شد؛ اگر شب بود، وضعيت فرق ميکرد. ما هم از جنس همين مردم بوديم و احساسات و گرايشهاي مذهبي بالايي داشتيم؛ ظهر عاشورا هرجايي که مسئوليت داشتم، بايد خودم را به بازار ميرساندم تا در عزاداري شرکت کنم. پليس ايران پليس نجيبي است که از خود ماست و ما هم بايد متناسب با بافت اجتماعي آن را تربيت کنيم. در همين شرايط، امروز اگر يک نيرو برخورد اشتباهي کند، کمتر از يک ساعت در شبکههاي اجتماعي تا آنطرف دنيا ميرود و پليس را يک دژخيم نشان ميدهند، حالا تصور کنيد در آن شرايط سال ٧١ که اين احساسات بيشتر بود، شليک کوري هم صورت بگيرد و فردي کشته شود. حالا ببينيد آن پليس با آن آموزش و امکانات و سازمان در آن معرکه گير کرده و فرمانده ميداند وضعيت از عادي وارد شرايط فوقالعاده شده، دستور تير هم ندارد و صداي رگباري را هم شنيده اما نميداند از کجا شنيده، مردم به هم ريختهاند و پليس تدبيري براي امور ندارد. ميتوانم بگويم شايد اگر امروز هم پليس در همان صحنه قرار بگيرد، تدبيري ندارد».
ميتوان گفت رفتاري که در آن دو کلانتري در مقابل مردم معترض رخ داد( وادادن در مقابل جمعيت معترض و رهاکردن دفاع از کلانتري)، به اين ضعف روحيه در آن دوران برميگردد؟ ترسيده بودند يا ميخواستند با مردم همراهي کنند؟
«آنچه اينجا توضيح ميدهم، براي توجيه سقوط دو کلانتري و رفتار مأموران آن نيست. آن دو کلانتر خيانت کردند و برايشان کيفرخواست اعدام هم صادر شد، ولي بعد عفو و در نهايت از سازمان اخراج شدند. اين رفتار هم به شخص دو کلانتر و عملکرد آنها در آن ساعت برميگردد که وظيفه خود را انجام ندادهاند. ميتوان گفت اين شرايط روحي بيتأثير نبوده است؛ چون همچنان تحت تأثير فضاي ١٣ساله بعد از انقلاب بودند؛ اما در نهايت در هيچ صنفي تسليم در برابر متعرض (داخلي و خارجي) توجيه ندارد؛ ابتداييترين آموزش براي يک سرباز اين است که بايد سنگر و تجهيزات خود را حفظ کند و «نتوانستم» توجيه ندارد؛ مگر اينکه خونت تا قطره آخر ريخته شده باشد. پليس ما در آن روزها فاکتور بعدي يعني سازوبرگ را هم نداشت؛ کنترل شورش فقط تير و تفنگ نيست و سدهاي جادهاي، خودروهاي آبپاش، موانع فيزيکي، سيستمهاي ارتباطي قوي و بلندگوهاي دوربرد و حتي در موارد جدي نفربر زرهي ميخواهد و در تجهيزات انفرادي هم کلاه و زره و تفنگ پرتاب گاز اشکآور و... که ما نداشتيم. از سوي ديگر براي کمک به اين شرايط، مراکزي مثل آتشنشاني هم ميتوانستند به ما کمک کنند که نکردند. مثلا در مسير آن جمعيت به سمت مرکز شهر، زيرگذري وجود داشت که اگر با تجهيزات همانجا راه مردم را ميبستيم، مسير بسته ميشد يا روند حرکت کند ميشد. سادهترين راه اين بود که اتوبوسي را در مسير اين تونل ميگذاشتيم، ولي همين کار هم نشد.
در همه اين شرايطي که تعريف ميکنيد، دستتنها بوديد؟ دستور يا پيگيري خاصي وجود نداشت؟
«در اين شرايط بايد يک سيستم به کار بيفتد تا من هم بخشي از آن سيستم باشم؛ اما نبود و شرايط پر از ابهام بود! مديريت امنيتي آن روز تعطيل بود! ميگويند فرمانده انتظامي به من گزارش نداده بود؛ من نفر چندمي بودم که بايد گزارش ميدادم، گزارش را بايد از نهادهاي ديگري ميگرفتند، وزارت اطلاعات که چشمهاي استاندار و مسئولان رده بالاست بايد ارائه ميداد و فرماندار بايد گزارش ميداد». اين بخش از صحبتهاي ريسمانچيان مرتبط با صحبتهاي علي جنتي، استاندار وقت، است که گفته است: «در اين حادثه قصور نيروي انتظامي محرز بود. گلايه و اشکال من اين بود که تا زماني که مردم راه افتاده بودند، من به عنوان استاندار از ماجرا اطلاع نداشتم و نميدانستم چنين وضعيتي وجود دارد و با توجه به سرعت حادثه که چند ساعت بيشتر طول نکشيد، امکان تشکيل شوراي تأمين استان نيز وجود نداشت».
ريسمانچيان توضيحات خود را ادامه ميدهد و به فاکتور بعدي يعني شناسنامه عملياتي يک واحد نظامي ميرسد و ميگويد: «شناسنامه عملياتي، يعني آن مجموعه در عملياتهاي قبلي با چه شرايطي، چه موفقيتي داشته است. در اين فاکتور نيروي انتظامي کدام اغتشاش را بعد از انقلاب کنترل کرده است!؟ توقع داشتند با اين شرايط که سازوبرگ و نيروي انساني، آموزش، روحيه و تجهيزات و سازمان نظامي در اين حد بود، آن روز نمره صد ميگرفتند؟».
طرح مسئله: کلانتري سوم و چارم چگونه به دست آشوبگران افتاد
روايتها دراينباره زياد است و حالا ريسمانچيان به آن بخشي از توضيحات ميرسد که نميتواند درباره آن دفاعي کند: «تعداد نيروها در کلانتري در وضعيت عادي حدود ٧٠ نفر بود که بين دو شيفت تقسيم ميشدند. نه اينکه آن روز اين اندازه بودند؛ از همين تعداد عدهاي سر خدمت و عدهاي در گشت بودند. زماني که من به کلانتري چهار در ساعت ١١ رفتم، حدود پنج نفر آنجا بودند و در ساعت ١٤:٣٠ به کلانتري دوم رفتم و پرسيدم سرکلانتر کجاست، گفتند رفته خانه (ساعت کارشان از چهار صبح تا دو بعدازظهر بود). با وجود اينکه در حوزه آنها هنوز اتفاقي رخ نداده بود، نهيب زدم که در محدوده حوزه اتفاقي رخ داده و حتما به سر کار برگردد که وقتي برگشتم، ديدم برگشته است. کلانتري چهارم که در بلوار طبرسي بود و بعدها گفتند کلانتر آن تغيير لباس داده و با مردم اعلام همبستگي کرده و از آنجا اسلحه به دست مردم ميافتد، بيسيم را کنده و از کار مياندازند. همه اينها درست است. همين روند در کلانتري دوم هم اتفاق ميافتد؛ اما شدت تهاجم در کلانتري چهار بيشتر بود. درست است که اين اشتباهات در حوزه ما بود؛ اما کوتاهي و بيعرضگي آن دو کلانتر و نيروها، ربطي به ما نداشت. وادادن دو کلانتري که نهتنها مقابله نميکنند، بلکه همراهي هم ميکنند، قطعي بود و همين مسئله در روند اين اتفاق تأثير زيادي دارد. سقوط اين دو کلانتري و افتادن آن به دست مردم، در افکار عمومي به شکل بدي همچنان باقي مانده است. بايد قبول کرد آن روز همه در يک غافلگيري بودند، من هم که فرمانده نيرو بودم، نميدانستم کدام نقطه شهر درگير است و چون کار به شب و تاريکي کشيد، شرايط سختتر شد. بايد بگويم ٩٠ درصد اطلاعات امروز ما از آن ماجرا، روزهاي بعد به دست ما رسيد و شب اول خود مقامات درجه اول استان هم نميدانستند چه اتفاقي افتاده است. آقاي جنتي در ادامه به تلويزيون رفتند و از مردم و بسيج خواستند به ميدان بيايند و ما تا صبح در حال پاکسازي معابر بوديم و روز بعد هم درگير مردمي بوديم که براي تماشا ميآمدند. اتفاقات آن روز ستودني نيست و بايد سرزنش شوند؛ اگر من آن روز جواني ميکردم بايد براي اينکه در معرض شماتت بعدي قرار نگيرم، خودنمايي ميکردم؛ اما اين کار را نکردم؛ چون اگر دستور تير داده بودم، خدمت نبود، ظلم به نظام بود. بعضي افراد براي نجات خودشان «قيصريه را به خاطر يک دستمال به آتش ميکشند»؛ اما من خودم را فدا کردم و آبرويم را گرو گذاشتم و اينها براي يک نظامي ساده نيست».
طرح مسئله: آشوب چگونه کنترل شد
ريسمانچيان هم ازايندست استدلالها دارد و ميگويد: «به عنوان يک کارشناس اطلاعاتي و امنيتي ميگويم عدهاي معاند که نميدانم در کجا وجود دارند، هميشه مترصد فرصت هستند تا از اين فرصتهاي بالقوه استفاده کنند. قبول ندارم که مردم حاشيهنشين را براي اين کار جمع کردهاند؛ اين افراد وقتي شنيدند چنين اتفاقي در کوي طلاب رخ داده است، از اين شرايط استفاده کردند و آن آتش را با آن رگبار روشن کردند. به نظر من، آنهايي که تا وسط شهر رفتند، مردم اوليه نبودند؛ موجسوارهايي بودند که از موقعيت سوءاستفاده کردند. اين موجسوارها آن روز بودند، امروز هم هستند و شهر مشهد هم پتانسيل پنهانکردن اين افراد را دارد. شرايط از غروب به بعد از غيرعادي به فوقالعاده تبديل شد و افرادي که من از آنها به «متجاسر» ياد کردم، شرايط را در دستشان گرفتند؛ افرادي که شناسنامه ايراني با نامهايي مذهبي داشتند؛ اما دلشان با جمهوري اسلامي نبود و حتما سهم آنها از آن مردم ناراضي جداست؛ اما اينها را نميتوان شناسايي کرد و اين کار ما را سخت ميکرد. نقاط مختلفي را آتش ميزدند و غارت ميکردند؛ درحاليکه ستون منسجمي نداشت و تلاش کردند به مرکز حکومت که استانداري بود، بروند؛ اما نتوانستند، هوا تاريک شد، تماشاچي ديگر نبود و اينها خسته شدند و رفتند. اينکه ميگويند فلان گروه از تهران آمد، اصلا درست نيست. اين شورشيان در انبوه جمعيت احساس قدرت ميکنند و در خلوتي خيابان، دچار ضعف ميشوند و به همين دليل خيابانها که خالي شد، آنها هم ترسيدند. در آن روز و روزهاي بعد تا ٨٠٠ نفر دستگير شدند و من هم از صبح روز يازدهم به عنوان مطلع به دادسراي نظامي براي بازجويي ميرفتم تا روز ١٦ خرداد که قرار بازداشت من صادر شد و محل بازداشت من که زندان وکيلآباد بود، همراه با ساير دستگيرشدگان بود و من بسياري از آن افراد را در همان ميدان ديده بودم».
روايت صابريفر تفاوتهايي با فرمانده انتظامي دارد. او ميگويد: «حدود ساعت هفت زنگ زدند و رفتم استانداري و ديدم از همه مسئولان حضور دارند و آنجا شنيدم يک کودک کشته شده است. شاهد اظهارات بودم؛ اما ديگر با من کاري نداشتند. به سختي خودم را دوباره به شهرداري رساندم و ديدم شعلههاي آتش زبانه ميکشد و وضعيت اصلا خوب نبود. من تعجب ميکنم آن شب چرا سکته نکردم و نمردم. ديگر برنگشتم به استانداري چون خجالت هم ميکشيدم که با اين شهرداري آتشگرفته بروم آنجا. برگشتم خانه؛ اما تا صبح نخوابيدم و در جريان اخبار بودم. صبح زود رفتم استانداري و گفتم هر تصميمي بگيريد، مختاريد و قبول دارم. آقاي جنتي هم گفت شما برويد سر کارتان. آن شب ميخواستند خيلي جاها ازجمله استانداري را بگيرند؛ اما نتوانستند. شناسايي عوامل خيلي خوب بود و حدود ٢٠ نفر را محکوم به اعدام کردند، ولي مقام معظم رهبري گفته بودند دست پايين بگيرند و چهار نفر حکم اعدام داشتند و بقيه را حبس دادند. چيزي که من را هنوز هم رنج ميدهد، اين است که اگر از ابتدا از من حمايت ميکردند، شايد خيلي از اين اتفاقها رخ نميداد؛ ولي پشت من نماندند».
علي جنتي که در سالهاي بعد در موقعيتهاي دولتي متفاوتي حضور داشته، تمايلي به تفسير بيشتر خاطرات آن اتفاق ندارد و کمتر جواب ميدهد. او در توضيح اتفاقات پس از روشنشدن آتشها، ميگويد: «روز بعد از حادثه آقاي روحاني که در آن زمان دبير شوراي عالي امنيت ملي بود و تيمسار سهرابي، فرمانده وقت نيروي انتظامي، به مشهد آمدند. فرمانده ناحيه انتظامي خراسان که افسر لايقي هم بود، تنزل درجه يافت؛ البته بعدها درجه او را بازگرداندند. مسئله اين بود که نيروي انتظامي در آن شرايط روحيهاش را باخته بود و تعداد زيادي از اراذلواوباش وضعيت را در دست گرفته بودند. همه اين حوادث در چند ساعت رخ داد و مسئولان نظامي، انتظامي و اطلاعاتي کاملا غافلگير شدند. اينکه ميگويند در آن زمان مديرکل اطلاعات استان در سفر حج بود و فرمانده سپاه نيز در دسترس نبود، درست است. در آن حادثه حدود ٨٠٠ نفر دستگير شدند که با بررسيها و بازجوييهاي متعددي که از آنان صورت گرفت، مسئولان پرونده به اين نظر رسيدند که هيچيک از دستگيرشدگان وابستگي گروهي نداشتند و حتي برخي از آنها از خانواده شهدا و جانبازان بودند». گلايه علي جنتي به عنوان استاندار و مسئول بالاسري اين است: «در اين حادثه، قصور نيروي انتظامي محرز بود. گلايه و اشکال من اين بود که تا زماني که مردم راه نيفتاده بودند، من اصلا از ماجرا اطلاعي نداشتم و نميدانستم چنين وضعيتي وجود دارد. در ادامه هم تا بياييم و شورايي را با حضور مسئولان تشکيل دهيم، کار از کار گذشته بود؛ يعني وقتي ما خبردار شديم که کار از کار گذشته بود». جز اين دو نفر (جنتي و ريسمانچيان) که مسئوليتي در قبال کنترل ماجرا پس از شروع آن داشتند، فرد ديگري براي گفتوگو پيدا نکرديم؛ اما قاعدتا اسناد و اطلاعات جزئيتري از اين حادثه نيز وجود دارد که ميتواند در شفافسازي ابعاد آن کمک کند.
از ميان تعداد زيادي از ساکنان فعلي کوي طلاب، معدود افرادي بودند که آن روزها را به خاطر داشته باشند يا به نحوي در آن روز درگير ماجرا شده باشند. پيرمردي که در اين چند دهه کنار خانه خود يک مغازه لوازم خانگي داشته و هنوز هم با همان شرايط همانجا ته مغازهاي کوچک زندگي ميکند، يکي ديگر از شاهدان ماجراست. ميگويد آن شب وقتي علي جنتي، استاندار، در تلويزيون با مردم صحبت ميکند و ميگويد مغازهدارها امشب خودشان مراقب مغازههايشان باشند، او و چند مغازهدار ديگر در باغچهاي نزديک مخابرات جمع ميشوند: «اين خيابان خاکي بود و ما گوشهاي نشسته بوديم که يکباره شلوغ شد و صداي تير آمد. يکباره دو نفر به سمت ما دويدند و افراد ديگري هم دنبال آنها ميدويدند و تيراندازي ميکردند. ما هم فرار کرديم به سمت خانه. وقتي رسيدم خانه، ديدم خانمم دم خانه افتاده و تير خورده است. گويا وقتي که شلوغ ميشود خانمم آمده دنبال من و از همان رگباري که دنبال آن دو نفر بسته بودند، به در و درخت دم در و بعد هم به شکم خانم من ميخورد». ميپرسم آنها که تيراندازي ميکردند چه کساني بودند؟ ميگويد روزهاي بعد در بيمارستان و خانه چندبار از ما بازخواست کردند که چه شده خانمت تير خورده و در نهايت قبول کردند. او ميگويد آن زمان جزء کساني بوده که به عنوان شوراي محل براي آسفالت و مجوز ساخت و نيازهاي ديگر اين محله با شهرداري در ارتباط بوده و از اين نظر به شهرداري براي مقابله با ساختوسازها حق ميدهد: «شهرداري دائم اخطار ميداد؛ ولي مردم هر شب ميساختند، هر جايي دلشان ميخواست ميساختند؛ ولي آن روز آن جريان براي خرابي محل نبود، مردم براي آبادي محل اعتراض ميکردند، شهردار هم چندبار آمده بود و با مردم حرف زده بود؛ ولي آن روز اوضاع فرق کرد».
با قدمهاي کوتاه از پشت دخلش بيرون ميآيد و دست به قفسهها ميايستد و بيرون را نگاه ميکند: «حالا ديگه همه يا مُردن يا اجاره دادن و رفتن». ميپرسم: «ميگن اونهايي که اون روز شلوغ کردن، ضدنظام بودن؟ صورتش را کشدار ميکند و با لهجه مشهدي چندبار ميگويد: «نِه... نِه... ضدنظام نبودن. من خيليهاشون رو ميشناختم؛ ولي خب بعدش ضدنظام قاطيشون شد. همون اول ماجرا من هم بودم که نماينده شهرداري اومد و با مردم حرف زد؛ ولي يه نفراتي نذاشتن نماينده شهردار بمونه و با مردم حرف بزنه!».
شاهد ديگر پيرمرد، کبابي و تعميراتي سماور است که در پاسخ به سؤالم تأکيد ميکند: «هااان همون «سال شلوغي» رو ميگي؟ يادم نمونده خيلي!». پيرمرد سماورساز قديم و تعميراتي امروز، اعتراف ميکند جزء آن مردمي بوده که خانه و مغازهاش را يکشبه ساخته و در تعريفي مفصل ميگويد: «مغازه ٢٣ در هفتمتري را غيرمجاز ساختم و يک طبقه اضافه رويش گذاشتم؛ شبها آجر ميبرديم و مصالح را سوار ميکرديم تا شهرداري خراب نکند. شبها خودم يا شاگردم تو مغازه ميخوابيديم که خالي نمونه و خرابش نکنن. همه همين کار را ميکردند. شهرداري هم خيلي از اين خونهها را خراب کرد؛ ولي خرابيها به اينجايي که ما بوديم نرسيد. يکسري کلکباز و دلال بودن که بعد از ساختن، ميومدن و از ما ميخريدن و همينطوري خونهها رو ميفروختن! اون شب وقتي اينجا شلوغ شد، من جلو نرفتم؛ ولي کلانتري را که آتيش زدند، اونجا بودم».
تا آن زمان تصور بر اين بود که پس از انقلاب و جنگ، همه در شرايط تغييرات اجتماعي و اقتصادي روز جامعه قرار گرفتهاند. اعتراضها و هشدارهاي يکيدرميان برخي از مسئولان شنيده نميشد يا شنيدهها به جايي که بايد نميرسيد. آنقدر اين اتفاق غيرمعمول و پيشبينينشده بود که حتي در ساعتهاي اوليه رخدادن آن نيز کسي آن را جدي نميگيرد و هيچيک از مسئولاني که خبرهاي اوليه حادثه را از شهرداري و استانداري ميشنوند، فکر نميکنند اين اعتراض محلي به جايي برسد که حالت فوقالعاده اعلام کنند و بخواهند براي جمعکردن موضوع از تهران براي کنترل نيرو بياورند و کار به اطلاعيه تلويزيوني برسد. آنقدر نگراني از بروز چنين حوادثي وجود نداشت که در آن روزها و همزمان با موسم حج، بسياري از مسئولان امنيتي و بسياري ديگر از مسئولان در ردههاي مختلف در سفر حج يا آماده براي اين سفر بودند.
مشکلات اقتصادي و اجتماعي در دهههاي گذشته همواره به نحوي وجود داشته است و مردمي که در شرايط نامساعد اقتصادي شروع به اعتراض ميکنند، عموما به نقطهاي از بيچيزي رسيدهاند که ديگر براي ازدستدادن داشتهاي ندارند. زيرا در همين اعتراضات اخير در دي ٩٦، بسياري بر اين باور بودند که اعتراضها ابتدا از مردم عادي و معترض به شرايط اقتصادي و ناعدالتي که ساکن همين محلات محروم در مشهد بودند، شروع شده و در ادامه گروهي شرايط را به سمتي ديگر تغيير دادهاند. در روزي که اولين تجمع در ميدان شهداي مشهد شروع شد، براي تهيه بخشي از اين گزارش و گفتوگو با شهردار مشهد در ساختمان شهرداري و اتاق شهردار حضور داشتم و در ادامه به ميان تجمعکنندگان رفتم؛ تجمعي که بسياري آن را سياسي و هماهنگشده با جريانهايي از راست و چپ يا خارج از کشور قلمداد کردند؛ اما آن افرادي که من در ميان تجمع همراه با زن و بچه ديدم، از جنس مردمي بودند که در آن چند روز در کوي طلاب ديدم؛ افرادي از قشر محروم و کارگر که شرايط اقتصادي آنها را عصباني کرده است.
نبايد دامنه اتفاقي را که در يک روز شروع و تمام ميشود، در همان يک روز ارزيابي و خلاصه کرد و پرونده آن را بست. مردم ايران پس از جنگ هنوز در شرايطي آرام قرار نگرفته بودند که امام، بنيانگذار انقلابي که مردم براي آن خونها دادهاند، سفر ابدي ميکند و ايران تا مدتها با اين وداع دچار تحول ميشود. البته خيلي زود جانشين ايشان يعني آيتالله خامنهاي به عنوان رهبر انقلاب اسلامي با انتخاب مجلس خبرگان در اين مسئوليت قرار ميگيرد و خلأيي از اين جهت به وجود نميآيد. در اين دوره هاشميرفسنجاني مدتي است که از مجلس شوراي اسلامي راهي پاستور شده است و همزمان طرحهاي توسعه اقتصادي در ابعادي گسترده شروع ميشود. بررسي اتفاقات سياسي آن روز، از اين جهت است که از آن زمان تا امروز يکي از شائبهها درباره حوادث آن روز اين است که برخي تحرکات سياسي و جناحي در داخل به تحريک مردم ميپردازند؛ يعني گروهي که در انتخابات آن سال بازنده شده بود، براي جبران يا ناامنکردن فضا سوار بر نارضايتي عمومي مردم ميشود تا به هدف خود برسد.
در بررسي دلايل آن حادثه، بسياري وجود فشارهاي اقتصادي را مطرح ميکنند و بر رويکردهاي اقتصادي کارگزاران نظام در آن مقطع و بهويژه هاشميرفسنجاني حمله ميکنند که به تورم و فشار به مردم منتهي ميشود. برنامههاي توسعهاي که بعد از انقلاب و دوران جنگ متوقف مانده، از دوران هاشميرفسنجاني دوباره شروع ميشود و مردم ايران دههاي متفاوت را همراه با تغييرات اقتصادي شاهد هستند؛ درحاليکه هنوز مردم و دولت درگير اثرات باقيمانده از جنگ در سطوح مختلفاند. فروردين سال ٧١ انتخابات دوره چهارم مجلس شوراي اسلامي برگزار ميشود و اکثريت مجلس با حواشي، به دست جريان راست ميافتد و حجتالاسلاموالمسلمين ناطقنوري رئيس مجلس ميشود؛ در سالهايي که سياستهاي تعديل اقتصادي (آزادسازي قيمتها و نرخ ارز و خصوصيسازي) آغاز شد. در اين برنامه بازسازي مراکز توليدي، ايجاد رصد اقتصادي با محوريت کشاورزي و مهار تورم و عدالت اجتماعي و اصلاح سازمانها و مديريت اجرائي گنجانده شد و در کنار آن، برنامههايي براي حمايت از اقشار آسيبپذير پيشبيني شد. دوراني که منتهي به اتفاقات سال ٧١ و ٧٢ شد، دوران برنامه اول توسعه اجرائي بود. بناي خصوصيسازي که سالها بعد مسئولان اجرائي به اجراي ناصحيح آن و صدمات اقتصادي ناشي از اجراي آن اعتراف کردند، در سال ١٣٧٠ گذاشته شد و زمينههاي واگذاري و فروش سهام شرکتهاي بزرگ فراهم شد. بر اساس آمارهاي اقتصادي آن دوران، رشد اقتصاد در سال ١٣٦٨ حدود شش درصد بود و در سال ٦٩ افزايش يافت که البته همراه با افزايش قيمت نفت بود؛ اما همين قيمت نفت در سالهاي ٧١ و ٧٢ زمينه کاهش توليد ناخالص داخلي را فراهم کرد و به واسطه تصميم آزادسازي قيمتها و سياستهاي تعديل و انبساطي دولت، نرخ تورم افزايش پيدا کرد. نرخ تورم سالانه در سالهاي ٧٠، ٧١، ٧٢، ٧٣ و ٧٤ به ترتيب ٢٠,٧، ٢٤.٤، ٢٢.٩، ٣٥.٢ و ٤٩.٤ بوده است و اين روند افزايشي ميتواند گوياي فشاري که به مردم و بهخصوص قشر محروم وارد شده، باشد.
در سالهايي که وضعيت اقتصادي مردم را مرور ميکنيم، شرايط اجتماعي، فرهنگي و مذهبي در نوساناتي درخور توجه است. هنوز عموم محلات در پايتخت و شهرهاي بزرگ و کوچک درگير روزهاي بعد از جنگ، آوردن پيکر شهدا و مراسم و حجلههاي جوانان، بازگشت رزمندگان و جانبازان است و درعينحال سازندگي در حوزههاي اقتصادي همزمان با تحولات اجتماعي و فرهنگي رخ ميدهد که در اين ميان، موضوع حجاب و بدحجابي از سوي مردم با واکنشهايي مواجه است و حتي تجمعاتي دراينباره در شهرها برگزار ميشود. به اين جهت است که برخورد قاطع دادگاهها با بدحجابي از سوي رئيس وقت قوه قضائيه اعلام و طرح «مبارزه با منکرات و بدحجابي» و طرح «مبارزه با بدحجابي و نظارت بر اماکن عمومي» بين سالهاي ٦٨ تا ٧٢ به شکلي جدي اجرائي ميشود. روند اصلاحات اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي، مردم را در تناقضات سياسي، اجتماعي و فرهنگي نگه ميدارد و اين دلخوريهاي نامحسوس خود را در انتخابات سال ٧٦ نشان ميدهند؛ مردم و بهخصوص نسل جديدي که نگاههاي متفاوتي در مقايسه با نسل قبل از خود داشتند، به دنبال تغيير شرايط به تفکري جديد رأي ميدهند و دوم خرداد اتفاق ميافتد.
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار