1. برگزیده
تحلیل ها

آیا دوره اصولگرایی و اصلاح‌طلبی در سیاست ایران به سر آمده است؟

منبع
بروزرسانی
 آیا دوره اصولگرایی و اصلاح‌طلبی در سیاست ایران به سر آمده است؟
تجارت فردا/ متن پيش رو در تجارت فردا منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست محمد مهاجري-روزنامه نگار اصولگرا| «اصلاح‌طلب، اصولگرا - ديگه تمومه ماجرا» هر چند ممکن است شعاري براندازانه تلقي شود، اما با برداشتي مهربانانه‌تر! مي‌تواند گوياي اين واقعيت باشد که دست‌کم بخشي از جامعه از هر دو جناح سياسي کشور دست شسته‌اند و براي آنها هيچ اثري قائل نيستند. صرف‌نظر از اينکه اين شعار در فضاي احساسي مطرح شده، آيا نمي‌توان در آن واقعيت‌هاي ملموس را جست‌وجو کرد؟ به بيان ديگر آيا اصولگرايان و اصلاح‌طلبان در جاي خود محکم نشسته‌اند؟ از پايگاه اجتماعي کافي برخوردارند؟ در ارکان قدرت و سياستگذاري حضور پررنگ دارند؟ مباني انديشه‌اي‌شان جفت‌وجور است؟ تشکيلاتشان استوار است؟ روابطشان با رقيب، در مداري تعريف‌شده قرار دارد؟ همه چيزشان شفاف است؟ و... اگر جاي اعضاي اين دو جناح بنشينيم لابد پاسخ‌مان به اکثر اين پرسش‌ها مثبت است و اوضاع را بر وفق مراد مي‌دانيم. به‌خصوص در عرصه «انديشه» معتقديم مو لاي درز تفکر و مواضع‌مان نمي‌رود. اما اگر پاي‌مان را از گليم جناح بيرون بگذاريم و پرسش‌هاي بالا را از شهرونداني که سرشان تا حدودي توي سياست است، بپرسيم جواب‌هاي متفاوت نمي‌شنويم؟ تحزب در کشور ما مفهومي است که درباره آن حتي تعريف واحد وجود ندارد و در برگردان اين مفهوم به زبان فارسي، کژتابي وجود دارد. اينکه يک مفهوم غربي -که مدعي پذيرش راي اکثريت است - چگونه با مفاهيم ديني و مقدس قابل جوش خوردن است، از ديرباز محل مناقشه بوده است. به‌علاوه، اين نکته که پذيرش راي اکثريت - به عنوان اصل مهم تحزب - خودش نوعي ديکتاتوري و تحميل عقيده اکثريت بر اقليت است همچنان از موضوعات لاينحل در فرهنگ سياسي ما ايرانيان است. هرگاه حزب ما موفق به کسب قدرت مي‌شود، حاکميت اکثريت بر اقليت را مانند وحي آسماني مي‌دانيم و در صورتي که شکست بخوريم، جناح پيروز را ديکتاتور مي‌ناميم و با خدشه وارد کردن بر انديشه و سليقه او، تمرد از راي اکثريت را مشروع مي‌دانيم. دست‌کم شخصاً بارها در چنين شرايطي تشبث به اين عبارت قرآني «اکثرهم لايعقلون» را شنيده‌ام. حال و روز هر دو جناح اصولگرا و اصلاح‌طلب همين است. يعني هيچ‌کدام، ديگري را قبول ندارد. دايره اين اختلاف گاهي بسيار گسترده است. مثلاً بخشي از اصولگرايان، بخش عمده اصلاح‌طلبان را برانداز و دشمن و کافر و ضدانقلاب و مخالف نظام و نفوذي مي‌خواند و متقابلاً اصلاح‌طلبان، حريف و رقيب را به انحصارطلبي و ضديت با مردم‌سالاري و مخالفت با صندوق راي و نيز متحجر بودن متهم مي‌کنند. گرچه اين برچسب‌ها معمولاً مصرف تبليغاتي و شعارگونه دارد، اما تندروهاي هر دو جناح، اعتقاد قلبي به حرفشان دارند و سعادت دنيا و آخرت را در حذف رقيب مي‌جويند. با کمي تسامح، مي‌توانم هر دو طرف اين دعوا را «صاحب تفکر افراطي» بنامم. زيرا نه اين سوي دعوا جنت و بهشت است نه آن سوي معرکه دوزخ و جهنم. در واقع اين بهشت و جهنم، صرفاً برساخته خيال است. به گمانم اين برخورد افراطي است که بازتابش در جامعه، شهروندان را از گرويدن به سمت احزاب دلسرد مي‌کند. اما اين همه عامل دلسردي نيست. دو اتفاق ديگر هم وجود دارد که آن را تشديد مي‌کند: 1 جناحي که در انتخابات مجلس يا رياست جمهوري پيروز شده است عملاً نمي‌تواند قدرت را در حوزه‌هايي که طبق قانون بايد به او تفويض شود در اختيار بگيرد. مثلاً ورود رئيس‌جمهور يا مجلس به برخي حوزه‌ها (مثلاً فيلترينگ فضاي مجازي) با واکنش افراد متنفذ يا گروه‌هاي فشار مواجه مي‌شود. تکرار اين اتفاقات باعث مي‌شود راي‌دهندگان به رئيس‌جمهور يا اکثريت مجلس، انگيزه خود را از شرکت در انتخابات بعدي از دست بدهند و از آن بالاتر به نظام سياسي- حزبي که دولت و مجلس از آن سر برآورده‌اند، بي‌اعتنا شوند. 2 عملکرد گروه‌هاي سياسي رو به ضعف مي‌گذارد. به‌خصوص اگر حزبي که با شعارهاي چشمگير توانسته راي بياورد، دچار غرور شود و از پيگيري وعده‌ها باز بماند، با بحران مقبوليت روبه‌رو مي‌شود. اختلافات درون‌تشکيلاتي نيز مي‌تواند همچون موريانه به جان ارکان حزب يا جناح سياسي بيفتد و آن را پوک کند. با اين مقدمه مي‌توان به‌طور روشن‌تري سراغ وضعيت کنوني اصولگرايان و اصلاح‌طلبان رفت و آنها را در سنجه قضاوت قرار داد. اين نوشته قطعاً در پي عيب‌جويي و طعنه زدن به اين جناح و آن جناح نيست، هر چند که برشمردن نقاط ضعف آنها ممکن است به عيب‌جويي تعبير شود. 1- اصلاح‌طلبان در حال حاضر چه وضعيتي دارند؟ بي‌آنکه نيازي به اطلاعات پشت پرده باشد، ظواهر نشان مي‌دهد که حال اين جناح چندان خوب نيست. مثلاً درباره شوراي عالي اصلاح‌طلبان و اهداف و عملکرد و حوزه اختياراتش حرف و حديث‌هاي زيادي هست که غالباً از اختلاف نظرهاي جدي گواهي مي‌دهد. جنگي که مدتي پيش در حزب اعتماد ملي مغلوبه شد و دودستگي پيش‌آمده کار را به جايي رساند که اصطلاح کودتا در آن مطرح شود، از بحران‌هاي جدي اصلاح‌طلبان به شمار مي‌آيد. دعواهايي که گفته مي‌شود بر سر جنگ قدرت بين اسحاق جهانگيري و حزب اعتدال و توسعه پيش آمده، نشانه ديگري از بدحال بودن اصلاح‌طلبان است. از سوي ديگر برخي اصلاح‌طلبان براي رهايي از پرداخت هزينه‌هاي بيشتر، دست از حمايت دولت روحاني که با بحران‌هاي جدي اقتصادي مواجه است کشيده‌اند. در همين حال هنوز بخشي از اين جناح، خود را موظف به پشتيباني از دولت مي‌داند. موضع هر کدام که درست باشد، نمي‌تواند اختلاف اصلاح‌طلبان بر سر اين موضوع کليدي را از نظر دور کند. علاوه بر اينها در بين برخي اصلاح‌طلبان، نوعي رخوت و عزلت به چشم مي‌خورد. رصد صفحات روزنامه‌ها و فضاي مجازي، غيبت يا حضور کمرنگ چهره‌هاي شاخص اصلاح‌طلب را به رخ مي‌کشد. 2- اصولگرايان چه مي‌کنند؟ در بازار اصولگرايان هم آشفتگي تا بخواهي ديده مي‌شود. تقريباً مرکزيت هيچ‌يک از احزاب اصولگرا حتي چند ماه يک‌بار دور هم جمع نمي‌شوند. اگر هم جمع شوند حرف تازه‌اي براي گفتن ندارند. چهره‌هاي اصولگرا اين روزها حضور فعالي در رسانه‌ها دارند اما تنها چيزي که درباره آن حرف نمي‌زنند، حزبشان است! بيشتر همت‌شان مصروف بدگويي به دولت و برجام و FATF و شکوه از اوضاع اقتصادي و نيز حرف‌هاي خاله‌زنکي است. بدتر اينکه اصولگرايان مهار خود را به دست افراطيون داده‌اند و آنها هستند که به نمايندگي از جناح اصولگرا و وکالت از همه آحاد جامعه سخن مي‌گويند. به واقع چون بخش تندرو اين جناح از امکانات رسانه‌اي زياد و نيز حضور در برخي تريبون‌هاي رسمي استفاده مي‌کند، صدايش بلندتر شنيده مي‌شود. در فاصله باقي‌مانده تا انتخابات مجلس يازدهم، اصولگرايان برخلاف دوره‌هاي قبل هنوز کار انتخابات را استارت نزده‌اند. اين يعني اينکه جناح يادشده بعد از دوشکست انتخاباتي قبلي هنوز خودش را پيدا نکرده و با وجود اينکه نردبان پاي ديوار ضعف‌هاي دولت کنوني گذاشته و از پله‌ها بالا مي‌رود، اما آن‌سوي ديوار، چيزي که به درد بخور باشد نمي‌يابد. و نهايتاً اينکه فقدان آيت‌الله مهدوي‌کني و مرحوم عسگراولادي، اصولگرايان را يتيم کرده و نتوانسته‌اند رهبري افراد ديگري را بپذيرند. برخي از باسابقه‌هاي اين جناح، نه‌تنها وجاهت کافي در جامعه ندارند که حتي اصولگرايان نمي‌توانند بر سر آنها به وحدت برسند. دو تشکل قديمي جامعه مدرسين و جامعه روحانيت مبارز هم ديگر نمي‌توانند نقش گذشته را ايفا کنند. کهولت اعضاي جامعه مدرسين، اين تشکل را از تاثيرگذاري به دور کرده و اختلافات دروني جامعه روحانيت نيز، کار را براي اين تشکل روحاني به بن‌بست رسانده است. با توصيف يأس‌آور بالا، دوباره سوالات ابتداي اين نوشته را مرور کنيم. آيا بدنه سياسي جامعه مي‌تواند به دو جناحي که وصفش رفت تکيه کند و اميدوار باشد که انتظارات اقتصادي و اجتماعي‌اش را برآورده کند؟ پاسخ به اين سوال با آنچه گفته آمد «نه» است. اما آيا اين جواب منفي، ما را به راهبردي اميدوارانه مي‌رساند؟ پس چه بايد کرد؟ جواب من به اين سوال شايد موافقان زيادي نداشته باشد. پاسخم اين ضرب‌المثل خودمان است: «بايد سوخت و ساخت!» بخواهيم يا نخواهيم، جامعه سياسي ما دوقطبي است. قطب سوم با تجربه 40 سال گذشته ثابت شده است که نمي‌تواند پا بگيرد. پا هم بگيرد موقتي و زودگذر است و اتفاقاً اصل خطر همين‌جاست. يعني وقتي يک جريان پوپوليستي مانند احمدي‌نژاد بخواهد وارد معرکه شود، کت جريان سوم را مي‌پوشد و با آن خودش را به جامعه راي‌دهنده نشان مي‌دهد. در اين شرايط، تا دو جناح اصولگرا و اصلاح‌طلب، به خودشان بيايند و بفهمند «کت، تن کيست؟» اين شعر مثنوي محقق‌شده است که گفت: دو نفر دزد خري دزديدند / سر تقسيم به هم جنگيدند آن دو بودند چو گرم زد و خورد / دزد سوم خرشان را زد و برد! ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد