ديپلماسي ايراني/
متن پيش رو در ديپلماسي ايراني منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.
با وجود آن که در چند هفته اخير سايه روشن جنگ نظامي ايران وآمريکا شدت پيدا کرده است، اما هر از گاهي سران کاخ سفيد مواضعي در خصوص مذاکره و عدم تمايل به جنگ، تنش و تغيير نظام در ايران مي زنند که نمونه اخير آن سخنان دونالد ترامپ در ژاپن بود. اما به واقع اهداف کاخ سفيد از به راه انداختن موج سينوسي جنگ و مذاکره با ايران چيست؟ شرايط براي جنگ در حال پيش روي است يا مذاکره؟ نقش عوامل محيطي در اين ميان چيست؟ ديپلماسي ايراني در گفت وگويي با مهدي مطهرنيا، استاد دانشگاه، آينده پژوه و کارشناس مسائل بين الملل به دنبال پاسخ اين سوالات است که در ادامه مي خوانيد:
با توجه به سايه روشن تنش سياسي و ديپلماتيک تهران – واشنگتن و به موازاتش جنگ نظامي ايالات متحده آمريکا با جمهوري اسلامي ايران، ذيل تحولات و تحرکات نظامي امنيتي کاخ سفيد در منطقه خاورميانه از يک سو و مواضع سران و مقامات واشنگتن در خصوص عدم تمايل به جنگ، تغيير رژيم در ايران و علاقه به مذاکره مانند مواضع ترامپ در توکيو چه برنامه و اهداف از جانب ايالات متحده آمريکا براي جمهوري اسلامي ايران نهفته است؟ اساساً در اين موج سينوسي جنگ و مذاکره، کاخ سفيد به دنبال چيست؟
اگرچه در تحليلهاي رسانههاي داخلي و خارجي مسئله فروش سلاح به کشورهاي عربي، بسترسازي براي رونمايي از معامله قرن، عادي سازي مناسبات اعراب و اسرائيل در کنار پيگيري پرونده هستهاي، نفوذ منطقه اي و توان موشکي ايران به عنوان اهداف و عامل کاخ سفيد در شکل رفتارها و تحرکات اخيرش مطرح شده، اما نکته بسيار مهمي که نبايد از نظر دور داشت اين است که اساساً بايد ميان نگاه تاکتيکي و مقطعي ايالات متحده آمريکا با راهبرد و استراتژي اين کشور در قبال نام جمهوري اسلامي ايران تفاوت جدي قائل شد. با وجود آن که اکنون دونالد ترامپ با برخي اقدامات خود براي جلب رضايت تل آويو و نيز عادي سازي مناسبات اعراب اسرائيل به سمت رونمايي از معامله قرن پيش مي رود، اما شرايط براي اين مهم چندان مهيا نيست. لذا دونالد ترامپ در يک نگاه تاکتيکي سعي دارد در کوتاه مدت مانع جدي به نام جمهوري اسلامي ايران را براي رسيدن به اين مهم از سر راه خود بردارد. چون رسيدن به حداقل هاي معامله قرن از جانب آمريکا مي تواند پيامدهاي حداکثري و تبعات سوء جدي را براي تهران در منطقه در پي داشته باشد. به بيان ديگر اکنون ايالات متحده آمريکا سعي مي کند با يک نمايش جنگ افروزي به سمت کاهش تحرکات ايران در منطقه برود تا بتواند بستر را براي پيگيري معامله قرن داشته باشد؛ که اگر اين مسئله روي دهد، خود به خود فضاي منطقه غرب آسيا در ميان مدت و بلند مدت عليه تحرکات تهران و نيروهاي همسو با جمهوري اسلامي در خاورميانه خواهد بود. آن گاه ديگر آمريکا، ذيل موجي که به راه مي افتد، عملاً شرايط را براي پيگيري استراتژي کلان خود در قبال ايران شکل خواهد داد. چرا که با رونمايي از معامله قرن ديگر اسرائيل دشمن شماره يک اسلام و جهان عرب معرفي نخواهد شد و غرب آسيا به سمت همزيستي ديپلماتيک و سياسي با اين بازيگر پيش خواهد رفت، هر چند که اين مسئله از هم اکنون در دستور کار اين کشورهاي عربي قرار دارد.
در اين راستا نبايد قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را در ليست گروه هاي تروريستي ايالات متحده آمريکا اقدامي کوچک در نظر گرفت، چون دقيقا بعد از رونمايي از معامله قرن فضا به صورت اتوماتيک به سمتي پيش مي رود که نيروهاي سپاه، به خصوص سپاه قدس و نيز نيروهاي نظامي امنيتي همسو با تهران در منطقه از يمن تا سوريه، عراق، لبنان و فلسطين به يگانه عامل ناامني در منطقه غرب آسيا و خاورميانه عربي معرفي شود. اگر دقت کرده باشيد در همان زمان قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ليست گروه هاي تروريستي ايالات متحده آمريکا ما شاهد برگزاري نشستي براي ايجاد ناتوي عربي هم بوديم. پس همزمان با کاهش و تضعيف نيروهاي مخالف، واشنگتن به دنبال ايجاد و تقويت نيروهاي نظامي موافق خود در منطقه است.
از اين رو در بستر شانتاژها و فضاسازي هاي رسانه عربي، عبري و آمريکايي اين مسئله به طور جدي در دستور کار خواهد بود تا جو منطقه خود به خود به سمت حذف اين نيروها پيش رود. به ديگر سخن اين گونه قلمداد مي شود که با همکاري کاخ سفيد، عادي سازي مناسبات اعراب و اسرائيل و حضور کشورهاي عربي و اسلامي منطقه، صلحي بزرگ به نام معامله قرن براي حل مسئله اي پيچيده به نام فلسطين شکل گرفته است، اما ايران و نيروهاي همسويش به يگانه عامل و مانع برقراري اين صلح بدل شده اند. آن گاه منطقه و جامعه جهاني به سمت حذف تهران با همان نيروهاي شکل گرفته در قالب ناتوي عربي پيش مي روند، يا حداقل شرايط براي انزواي ايران در منطقه را شکل مي دهند. پس يقيناً تمام اين اتفاقات از همان خروج دونالد ترامپ از برجام در ۱۸ ارديبهشت سال ۱۳۹۷، بازگشت تحريمها، فشار اقتصادي بر ايران، عدم فروش نفت تهران، اعزام ناو گروه ها و بمب افکن ها، مواضع گاه و بيگاه براي تنش نظامي با جمهوري اسلامي، قرار دادن سپاه در ليست گروه هاي تروريستي و نظاير آن که هنوز هم ادامه دارد، عواملي هستند که در طول هم قرار دارند و نهايتاً در يک کلان نگاه به سمت حذف ايران پيش خواهد رفت.
پس شما معتقديد که ايالات متحده آمريکا و شخص ترامپ بر خلاف مواضع اخير خود در توکيو، نه به دنبال تغيير رفتار که به دنبال تغيير نظام در ايران است؟
من بارها در مصاحبه با ديپلماسي ايراني بر اين نکته تاکيد داشته ام که نگاه غايي کاخ سفيد، نه تغيير رفتار در ايران که فروپاشي دروني است. البته اين را هم مي توان گفت که امريکا تغيير نظام و تغيير رفتار ايران را به طور همزمان دنبال مي کند. به بيان ديگر آن چه امروز ايران را تهديد مي کند فروپاشي از درون به موازات فشار از بيرون است. پس اگر تهران به سمت تغيير رفتار پيش رود گام نهايي در تنش ايران و آمريکا نيست، بلکه گام آغازين اين کشور در مسير مد نظر کاخ سفيد به سمت فروپاشي و بعد از آن تغيير نظام در ايران خواهد بود. کاخ سفيد هرگز به تغيير رفتار جمهوري اسلامي بسنده نمي کند، بلکه ايالات متحده به دنبال تعيير ماهيت و کانسپت جمهوري اسلامي ايران است. پس اين که ترامپ و برخي مقامات کاخ سفيد هر از گاهي دم از مذاکره با تهران مي زنند، نه در کلان نگاه و راهبرد ايالات متحده براي ايران که در تاکتيک هاي مقطعي قابل تحليل است تا ابتدا تهران به سمت تغيير رفتار و کاهش تنش آفريني و مانع تراشي در مسير آمريکا در خاورميانه مانند رونمايي از معامله قرن پيش رود و بعد زمينه و بستر براي فروپاشي و تغيير نظام پيش رود.
من چندين ماه پيش از اين هم در مصاحبه با شما عنوان کردم که آن چه سال 2019 و سال 2020 در باب خاورميانه، ذيل تنش ايران و آمريکا قرار مي گيرد، ناظر بر اين واقعيت است که به طور پررنگ تري تهران سيبل حملات و برنامه هاي کاخ سفيد در سال آتي خواهد بود. به بيان ديگر تلاش هاي ايالات متحده در زيرمايه و خميرمايه تحولات دو سال پاياني حکوت ترامپ عليه ايران به اين سمت خواهد رفت که پروژه فروپاشي دورني ايران را که حد فاصل ميان تغيير رفتار و تغيير رژيم در ايران است را بيشتر پيگيري خواهد کرد. در اين راستا تلاش آمريکا بر آن است که وحدت نظر و رويه اي ميان اپوزيسيون داخلي و خارجي ايران شکل دهد. مضافا تئوري جنگ نامتعادل، يعني بزرگ نمايي تهديد تهران از ابعاد گوناگون براي جامعه جهاني و آسيب پذيري غرب و خاورميانه در برابر اين تهديدات در دستور کار خواهد بود تا واشنگتن بتواند اجماع بين المللي مد نظر خود را عليه تهران به منظور محاصره سياسي و ديپلماتيک سامان دهد که همين هم شد.
اما در اين گذار جنگ و صلح آمريکا، ترامپ دست به ماشه مي شود؟
اگر چه بسياري عنوان داشته اند آمريکا در سايه پيگيري و بزرگ نمايي تنش نظامي با ايران به دنبال مذاکره است، اما نکاتي جدي در اين خصوص وجود دارد که برخي آنها را ناديده گرفته اند و حتما بايد در نظر گرفته شود. ابتدا به ساکن من معتقدم که ترامپ علاقه اي به تنش با ايران، آن هم در حوزه نظامي ندارد. ولي نکته بسيار مهم ناظر بر اين واقعيت است که ايران بيش از دو نقش را در ديالکتيک با ايالات متحده پيش رو ندارد. به عبارت ساده تر تهران در آينده يا "شريک استرتژيک" واشنگتن خواهد بود يا "قرباني بزرگ".
يعني حالت وسطي وجود ندارد؟
خير چون آمريکا حالت سومي را قبول ندارد. تهران يا بايد همراهي خود را باسياست هاي واشنگتن اعلام کند يا اين که تلاش براي انزوا و حذفش شکل مي گيرد که گرفته است. پس قطعا در گام نخست، ذيل پروسه فشار سياسي، ديپلماتيک و اقتصادي، شرايط براي همنوايي تهران با واشنگتن کوک شده است. اما اگر نهايتا ايران با موسيقي و آهنگ کاخ سفيد در منطقه، به خصوص حفظ امنيت اسرائيل همراهي نکرد و ساز خود را زد که به نظر مي رسد در شرايط فعلي هم تهران ساز خود را مي زند، در مرحله بعد اين خود واشنگتن است که وارد عرصه جنگ خواهد شد و بار ديگر منطقه ملتهب خاورميانه را به "آشوب بزرگ" يا حتي مي توان گفت به "بزرگترين آشوب" خواهد کشاند. لذا در فراسوي اين ديدگاه يکي از سناريوها، سناريوي "برخورد بزرگ" يا "جنگ بزرگ" در خاورميانه است.
پس در راستاي تمام اين نکات مطرح شده بايد بدانيم و من هم بسيار زياد بر آن تاکيد مي کنم که "واشنگتن نمي خواهد يک گلوله به سمت تهران شليک کند"، چرا که به خوبي مي داند، شليک يک گلوله به سمت تهران هزينه هاي بسيار زيادي براي واشنگتن در پي دارد. اما تهران در جهان استراتژيک ايالات متحده آمريکا و گذر به سمت هارتلند عليا و محاصره چين از آن اندازه از اهميت برخوردار است که مي تواند از جايگاه "شريک استراتژيک" به "قرباني بزرگ" آمريکا تغيير نقش بدهد. يعني ايران پتانسيل اين امر را دارد که حکم ژاپن 1945 ميلادي را براي ايالات متحده ايفا کند. آمريکا براي اينکه ژاپن را در استراتژي جنگ جهاني دوم به منظور نيل به تثبيت قدرتش به عنوان فاتح اين جنگ مغلوب کند، از استفاده از بمب اتم هم دريغ نکرد؛ پس چه تضميني وجود دارد که تهران همان نقش ژاپن در آسياي جنوب شرقي در ميانه قرن بيستم را اکنون ايفا نکند؟ لذا تهران هم در آسياي جنوب غربي هدف بزرگ استفاده از اين حجم از سلاح پيشرفته باشد. از همين رو من معتقدم که آمريکايي ها در اتمسفر جديد خود در قرن 21 حاضرند در راستاي استراتژيشان سناريوي ژاپن را براي برداشتن حائل هارتلند نو و هارتلند عليا که همان تهران است را تکرار کنند. البته اين سناريو يک سناريويي است که در بدترين حالت و شرايط امکان تحقق دارد.
ولي شما در مصاحبه هاي پيشين راهبرد مياني ترامپ را به عنوان راهبرد "نمايش حمله" را مطرح کرديد؛ پس انجام حمله در دستور کار نخواهد بود؟
من کماکان بر حرف خود استوارم و اتفاقا همان تحليل، امروز به شکل پررنگ تري صادق است. براي روشن تر شدن مسئله بگذاريد نگاهي دقيق تر به راهبرد نظامي آمريکا بيندازيم. با حضور ترامپ در کاخ سفيد، ايالات متحده آمريکا در استراتژي نظامي يک دهه گذشته خود گام هاي نويني را اضافه کرده است. نوع رفتارها و کنش هاي نظامي واشنگتن در خاورميانه و غرب آسيا با محوريت پرونده سوريه نشانگر اين گام است. اين گام عبارت است از نمايش حمله قدرت نظامي يا نمايش احتمال حمله قدرت نظامي آمريکا در منطقه خاورميانه. به اين معنا که در استراتژي کاربرد قدرت نظامي بايد دو مرحله لحاظ شود؛ اول، تهديد به حمله نظامي و دوم انجام حمله نظامي. اما با روي کار آمدن ترامپ اکنون يک مرحله ديگر به استراتژي کاربرد قدرت نظامي آمريکا اضافه شده که گام مياني اين استراتژي است. اين گام همان طور که گفتم نمايش حمله نظامي است که بعد از تهديد به حمله نظامي و پيش از حمله نظامي صورت مي گيرد. در اين راستا اگر آمريکا و شخص ترامپ بتواند در هر کدام از اين گام ها به حداقل اهداف و منافع خود دست يابد، از آن گام پا فراتر نمي گذارد تا بتواند از آن گام متناسب با ظرفيت هاي موجود، بهره برداري خود را داشته باشد. اما نکته اينجا است که اولا تهران در گام اول (تهديد به حمله نظامي) و دوم (نمايش حمله نظامي) آمريکا، ذيل راهبرد نظامي و امنيتيش مطابق با نگاه واشنگتن عمل نکرده است، پس گام سوم (انجام حمله نظامي) از دستور کار خارج نشده است.
در ثاني حتي اگر تهران در همين مرحله اول يا دوم متوقف شود، باز هم تضميني براي عدم انجام گام سوم امريکا وجود ندارد. من تکرار مي کنم که نگاه غايي کاخ سفيد، نه تغيير رفتار در ايران که فروپاشي دروني است. چون اگر تهران "شريک استراتژيک" واشنگتن نشود، بايد خود را مهياي تبديل شدن به "قرباني بزرگ" کند.
اما اساسا همنوايي تهران با برنامه آمريکا در خاورميانه مانند معامله قرن چه ارتباطي به محاصره چين دارد؟
نکته اساسي همين سوال راهبردي شما است. من بر اين باورم که ديگر اسرائيل براي ايالات متحده آمريکا ديگر شکل حياتي ندارد. از سال 2003 به بعد در ادبيات امنيتي ايالات متحده آمريکا اين مسئله کليد خورده است. البته نه به اين معنا که ديگر اسرائيل براي واشنگتن اهميت راهبردي نداشته باشد. بلکه تاکيد من اين است که آمريکايي ها به تقليل نقش تل آويو روي آورده اند. ببينيد واشنگتن شرکاي خود را در سه سطح تعريف مي کند، سطح "حياتي"، "کليدي" و "مهم". پس با اين ديد کاخ سفيد در قرن بيستم تل آويو را شريک حياتي خود مي دانست، ولي در آستانه قرن 21 و سال هاي بعد از آن با تغيير و تحولات شديد منطقه خاورميانه که ناشي از حضور مستقيم خود واشنگتن بود، اسرائيل به جايگاه شريک کليدي تنزل يافت؛ شريک کليدي که اگر مسئله خود را با اعراب حل نکند، به صورت يک پروسه فرسايشي تبديل مي شود که تنها اتلاف وقت، انرژي و سرمايه آمريکا در روابط بين الملل را در پي دارد و اين براي واشنگتن و به خصوص شخص دونالد ترامپ قابل قبول نيست. پس بهترين فرصت براي واشنگتن به منظور رهايي از اين اتلاف سرمايه سياسي و ديپلماتيک در اين مقوله خود ترامپ و معامله قرن است تا چاره اي براي حل مناقشه ديرينه اعراب و اسرائيل در طول مدت زمامداري خود بيابد. در اين صورت اگر معامله قرن تحقق يابد اين عامل سکون انرژي آمريکا در خاورميانه به شتاب دهنده سرعت انتقال قدرت ايالات متحده از هارتلند نو يعني خاورميانه به هارتلند عليا يعني آسياي جنوب شرقي بدل مي شود.
بازار