نماد آخرین خبر
  1. برگزیده
تحلیل ها

موسی حقانی:«غرب‌باوری» و «مرعوبیت» ویژگی تقی‌ زاده‌هاست

منبع
khamenei.ir
بروزرسانی
موسی حقانی:«غرب‌باوری» و «مرعوبیت» ویژگی تقی‌ زاده‌هاست
khamenei.ir/ حضرت آيت‌الله خامنه‌اي يکي از خيانت‌هاي جريان فکري غرب‌گرا و وابسته را تحقيرِ فرهنگ ايراني و اسلامي و تلاش در جهت تغيير سبک زندگي در ايران به‌ نفع الگوي غربي مي‌دانند. ايشان نوع نگاه و رفتار «تقي‌زاده» را نماد اين جريان معرفي کرده و هشدار داده‌اند که «تقي‌زاده‌هاي جديد» هم خط فکري و رفتاري تقي‌زاده را تعقيب و بازتوليد مي‌کنند: «در دوره‌ي طاغوت، آدمي مثل تقي‌زاده، به اين مضمون گفت که ايران بايد از فَرقِ سر تا ناخن پا غربي بشود؛ يعني سبک زندگي در ايران بايد غربي بشود. امروز هم تقي‌زاده‌هاي جديد از اين حرف‌ها مي‌زنند... آن‌هايي که پشت سر سند ۲۰۳۰ -سند ۲۰۳۰ يعني برگرداندن سبک زندگي اسلامي به زندگي غربي- مي‌ايستند، همان تقي‌زاده‌هاي امروز هستند.» ۱۳۹۸/۰۱/۰۱ همين جريان در دوره‌ي رضاخان تمام‌قد به‌عنوان «بازوي فکري و فرهنگي» ديکتاتوري وارد عمل شد و در مسائلي چون «کشف حجاب» نقش‌آفرينيِ استعماري کرد: «شخصيتهاي فرهنگي معروف زمان رضا شاه، مثلاً علي اصغر حکمت -اينها چهره‌ها هستند ديگر- در قضيه‌ي کشف حجاب نقش ايفا کردند، نقش استعماري ايفا کردند، يعني آن پشت جبهه‌ي حقيقي رضا شاه اينها بودند. رضا شاه تفنگ دستش بوده و اينها کساني بوده‌اند که فکر مي‌ساختند و به رضا شاه جهتگيري مي‌دادند که او تفنگ را کجا به کار ببرد.» ۱۳۹۶/۰۱/۰۸ پايگاه اطلاع‌رساني KHAMENEI.IR براي تبيين دقيق‌تر خاستگاه، خصوصيات و عملکرد اين جريان فکري در ايران، گفت‌وگويي تفصيلي با آقاي «دکتر موسي حقاني»، مورخ، استاد دانشگاه و رئيس مؤسسه‌ي مطالعات تاريخ معاصر داشته است. وي که از پژوهشگران و اساتيد برجسته‌ي تاريخ معاصر کشور است، در اين گفت‌وگو ضمن برشمردن تاريخچه‌ي اين جريان فکري در ايران و مؤلفه‌هاي هويتي آن، گونه‌شناسي و رفتارشناسي فرهنگي و سياسي آن را مورد بررسي قرار داده است. تحليلِ تاريخيِ ويژگي‌هاي رفتاري حسن تقي‌زاده به ‌عنوان چهره‌ي برجسته و نماد اين جريان و نيز چگونگي بازتوليد اين جريان پس از انقلاب اسلامي از موضوعات خواندني اين گفت‌وگو است. * خاستگاه و پيشينه‌ي پيدايش جريان وابسته‌ي فکري در ايران از چه زماني و چگونه بوده است؟ روشن‌فکري جرياني نيست که از دل تحولات فرهنگي و فکري جامعه‌ي ايراني برخاسته باشد، بلکه مي‌تواند به سبب سفرهاي خارجي اجزاي وزارت خارجه و بازرگانان يا شازده‌ها باشد. اين جريان فکري تقريبا از اوايل دوران قاجار و از زماني در ايران پديد آمد که جامعه‌ي ما با غرب درگير شد ‌و تحصيل‌کرده‌هاي ما با تحولات جهان غرب آشنا شدند. برخي چهره‌هاي ما به فرانسه، انگلستان، روسيه و مانند اين‌ها مي‌رفتند و با بعضي افکار و تحولات آن‌جا آشنا مي‌شدند. اغلب نيز در آثارشان ديده مي‌شود که ابتدا جذب ظواهر و سبک زندگي غربي‌ها مي‌شدند و بعد نحوه‌ي حکومت و ساختارهاي حکومتي آن‌ها نظرشان را جلب مي‌کرد. بنابراين ما بايد ريشه‌ي جريان روشن‌فکري را در اقشار و طبقات شازده‌ها يا وزارت خارجه يا بازرگانان جست‌وجو کنيم. هر چه درگيري اين گروه با غرب بيشتر مي‌شود، اين جريان بيشتر پر و بال مي‌گيرد. بعضي‌ از آن‌ها به‌تدريج با بخش‌هايي از دستگاه‌هاي حاکميتي و امنيتي و با کانون‌هاي سرمايه‌داري خارج از کشور ارتباط برقرار مي‌کردند. اين قضيه از دوره‌ي محمدشاه قاجار بيشتر خودش را نشان مي‌دهد و مراودات تقريباً رنگ و بوي اقتصادي، سياسي و نظامي هم پيدا مي‌کند. مثلا در دوره‌ي جنگ‌هاي روسيه عليه ايران چون بيشتر ماجرا نظامي بود، براي اين که مقاومت نيروهاي نظامي را در برابر تهاجمات روسيه افزايش دهند، به ‌دنبال کمک‌هاي سياسي و نظامي از اين کشورها بودند. ميرزا ملکم خان يا ميرزا حسين خان سپهسالار از چهره‌هاي شاخص اين دوره‌اند که از آن‌ها به ‌عنوان «پدران روشن‌فکري» در ايران ياد مي‌کنند. هر دو اين‌ها سابقه‌ي حضور در سفارتخانه‌ها و مراکز ديپلماتيک ايران در خارج از کشور را داشتند و آن‌جا با بعضي کانون‌هاي فکري، مالي و اقتصادي ارتباط برقرار مي‌کردند. مثلاً‌ وقتي ناصرالدين شاه را به اروپا مي‌برند، خود او در خاطراتش در روزنامه‌اي ذکر مي‌کند که ملکم خان و ميرزا حسين خان سپهسالار، روچيلد فرانسه را براي ديدار با من مي‌آورند. درواقع مي‌توان گفت اين‌جا به‌اصطلاح يک ديدار سياسي-اقتصادي صورت مي‌گيرد. روچيلد يک چهره‌ي معروف سرمايه‌دار يهودي در فرانسه بوده و در آن ديدار يک سري معافيت‌هايي را براي يهودي‌هاي ايران تقاضا مي‌کند و يک تقاضاي فرهنگي-سياسي هم دارد که تأسيس شعبه‌ي مدرسه‌ي «آليانس» در ايران است. مشاهده مي‌کنيم که سطح مراوادت ميرزا حسين خان سپهسالار و ميرزا ملکم خان با اين کانون‌ها گسترش پيدا مي‌کند و همين مقدمه‌اي مي‌شود براي ورود اقتصادي آن‌ها به ايران. بخشي از اين ورود اقتصادي‌ به شکل فروش کالا به ايران است و بعدها به‌تدريج امتيازات بزرگ و سنگيني به دولت‌هاي غربي در ايران داده مي‌شود و اين مناسبات گسترش مي‌يابد؛ از جمله‌ برقراري ارتباط ميرزا حسين خان سپهسالار با فردي به ‌نام «ملکجي» در بمبئي. ملکجي به‌ عنوان فرستاده‌ي «انجمن اکابر پارسيان هند» به ايران مي‌آيد. ظاهرا يک تاجر است، اما در همه‌ي مسائل فرهنگي، سياسي و حتي امنيتي ورود مي‌کند و در حوزه‌ي چاپ کتب و مخصوصاً کتب ساختارشکن فعاليت دارد. * اساساً مؤلفه‌هاي هويتي و فکري جريان روشن‌فکري در ايران چيست؟ از جهت فکري کم‌کم آن ظاهرنگري آغازين و اين که فقط شيفته‌ي خيابان‌هاي تميز و بلوارهاي شيک اروپايي باشند، فراتر مي‌رود و افرادي با مباني نظري مدرنيته آشنا مي‌شوند و به اين نتيجه مي‌رسند که وارد کردن تکنولوژي به ايران، همه‌ي اهداف را پوشش نمي‌دهد، بلکه ‌بايد نوع تفکر و حکومت‌گري غربي را در ايران پياده کنند. آن اوايل مثلاً‌ ميرزا ملکم‌ خان به‌شدت تحت تأثير آگوست کنت قرار ‌گرفت و تفکر و ايده‌هاي او را در ايران منتشر و ترويج نمود. بحث ترقي يا «پروقره» به قول آخوندزاده براي آن‌ها بسيار اهميت داشت. آن‌ها معتقد بودند همان مسيري که غرب براي پيشرفت طي کرده، بايد در کشور ما نيز طي شود و ما بايد در همه‌ي زمينه‌ها از آن‌ها تقليد کنيم. مثلاً مي‌گفتند تلگراف که ساخته و پرداخته‌ي غرب است و ما آن را وارد کرده‌ايم و در حال استفاده از آن هستيم، پس نوع حکومت ما هم بايد همانند حکومت آن‌ها باشد تا نتيجه بگيريم. در حوزه‌هاي فرهنگي نيز وقتي فعاليت فرهنگي‌شان را در ايران شروع مي‌کنند، به‌شدت با آموزه‌هاي ديني ناسازگاري و مخالفت مي‌ورزند؛ چه آن چيزي که در جامعه و بين مردم رواج داشته و چه آن چيزي که علما مروج آن بودند. اين گروه دين را کاملاً يک مسأله‌ي فردي مي‌دانستند و براي فردي بودن آن هم چارچوب و حد و حصر قائل مي‌شدند. از همان هنگام هجمه به حجاب و آموزه‌هاي اسلامي در ايران رواج يافت و براي حذف اسلام، ترويج باستان‌گرايي در کشورهاي اسلامي و زرتشتي‌گري و باستان‌گرايي در ايران را در دستور کار قرار دادند. حرف‌هاي تند و افراطي هم گاهي مي‌زدند؛ مثل آخوندزاده که معتقد بود راه برون‌رفت ايران از مشکلات، انهدام اسلام از اساس و پايه است. ميرزا ملکم خان به تقليد بي چون و چرا از غرب اعتقاد داشت. تقي‌زاده معتقد بود که بايد از فرق سر تا ناخن پا غربي بشويم. يعني هم تفکر از فرق سر تا ناخن پا غربي شود، هم سبک زندگي و حتي پوشش و خوراک و آداب معاشرت. در همين زمينه نيز سکولاريسم يا به قول خودشان در آن مقطع، جدايي ديانت از سياست، در دستور کارشان قرار ‌گرفت و دو طبقه در ايران را مورد هجوم قرار دادند؛ يکي طبقه‌ي روحانيت شيعه و ديگري طبقه‌ي قاجار. به اين جهت به قاجار حمله کردند که ساختار حکومتي آن‌ها هيچ تناسبي با آنچه که در اروپا مشاهده ‌کرده بودند، نداشت و مي‌گفتند اين بايد عوض شود. در اين‌جا بحث قانون را مطرح کردند و ملکم خان نام نشريه‌اش را گذاشت «قانون». مستشارالدوله نيز اسم «قانون» را براي کتاب خود انتخاب کرد. اين‌ها معتقد بودند که بايد از قانون تبعيت کرد و اين ايده را هم خيلي کلي مطرح مي‌کردند. افرادي مثل آخوندزاده و ميرزا آقاخان کرماني باصراحت مي‌گفتند اين چيزي که ما مي‌گوييم، هيچ نسبتي با مباني و آموزه‌هاي ديني ندارد، ولي ملکم خان تمام تلاشش اين بود که آموزه‌هاي ديني را به ‌شکل جديد و نوين آن مطرح کند. در هر صورت اين‌ها در مباني نظري کاملاً تابع تحولات و تغييرات غرب بودند؛ غرب اومانيستيِ سکولار و تجربه‌گرايِ نسبي‌انگار. * اشاره کرديد که اين جريان وابسته‌ي ‌فکري به‌ دنبال ترقيِ برآمده از هويت ملي ما نبوده است. آيا اين جريان «هويت و پيشرفت» را در تضاد با هم مي‌ديدند؟ و اين که آيا صرفاً رويکرد فرهنگي داشته يا وارد لايه‌هاي قدرت هم مي‌شده و در حاکميت هم نفوذ کرده است؟ جريان روشن‌فکري در ايران تقريباً در مواقع بسياري «دوزيست» بوده است. يعني هم از ظرفيت‌ها و امکانات حکومت قاجار بهره مي‌برده و هم بحث تغيير ساختار و تغيير رويکردها را پيگيري مي‌کرده است. البته زماني تلاش کردند که شاه را با خودشان همراه کنند. براي همين هم سفرهاي شاه به اروپا را تدارک مي‌ديدند که طي همين سفر‌ها امتيازاتي هم واگذار مي‌شد. لذا يک پيوندي بين جامعه‌ي ايراني با آن‌چه اصطلاحاً در غرب به‌ عنوان سرمايه‌داري شکل گرفته بود، از طريق اقتصاد برقرار مي‌شد که مبناي برخي تحولات نيز بود. بعد هم سعي داشتند با استفاده از همين روش، قوانين را تغيير دهند. مثلاً وقتي فردي نظير سپهسالار به‌ عنوان صدر اعظم ايران در رأس کار قرار مي‌گيرد، فضا را براي خيلي‌ها باز مي‌کند تا بتوانند زمينه‌ي بسياري از تحولات را در ايران فراهم سازند. آن‌ها در حاکميت نفوذ داشتند و از نفوذشان استفاده مي‌‌کردند تا هم شبکه‌ي خودشان را گسترش دهند و هم بتوانند شاه و بخش‌هاي تصميم‌ساز حاکميت را با خود همراه کنند و در تصميم‌گيري‌ها تأثير بگذارند. اگر در بين بخشي از روشن‌فکران ما واکاوي انجام شود، به‌ نظر مي‌رسد که اثر شيفتگي نسبت به غرب شايد به‌ خاطر عدم شناختِ ذات استعمار بوده است، زيرا گمان مي‌کردند اگر به آن‌ها امتيازات بدهيم، آن‌ها هم براي بازسازي و بهسازي به ايران خواهند آمد و بالاخره يک نوع آباداني نصيب کشور خواهد شد. شايد مثلا به ‌طور طبيعي ناصرالدين شاه هيچ‌وقت به‌ سمت امضاي امتياز رويتر نمي‌رفت، ولي وقتي به شاه وانمود ‌کردند که اگر مي‌خواهيد در ايران پيشرفت اتفاق بيفتد، پس بايد اين کارها را بکنيد، او هم امضا ‌کرد. وقتي شاه اظهار تمايل مي‌کرد براي آمدن اروپايي‌ها، آن‌ها مي‌گفتند که شاه بايد انگيزه داشته باشد و او هم انگيزه را با دادن امتيازي مثل قرارداد رويتر فراهم مي‌کرد. کل دنيا به‌ خاطر اين اقدام شاه تعجب ‌کرد؛ از خود انگليسي‌ها که اين امتياز را گرفته بودند تا فرانسوي‌ها و ديگران همه تعجب مي‌کردند که چگونه مي‌شود کشوري امکانات و ظرفيت‌هاي خود را اين‌چنين در اختيار بيگانه قرار دهد؟! در خصوص ترقي و پروقره يا پيشرفت، آن‌ها غرب را يک الگوي کامل و برتر قلمداد مي‌کردند و بر اين باور بودند که دوره‌ي تمدن‌سازي و تمدن اقوام و ملل ديگر به سر رسيده است. مثلاً ايراني‌ها يک دوره‌اي اين کار را کردند و بعدها رومي‌ها و مصري‌ها و ديگران نقش داشتند، ولي الان آن ملتي که در حوزه‌ي تمدن دست برتر را دارد، غربي‌ها هستند و ما بايد هژموني و سلطه‌ي آن‌ها را بپذيريم. فردي مثل ملکم خان براي جاانداختن اين نظريه تا جايي پيش رفت که استعمار را تئوريزه ‌کرد و گفت خداوند نعمت‌هاي خودش را به ابناي بشر به ‌طور مساوي داده است. بعضي از ابناي بشر لياقت استفاده از آن نعمت‌ها را دارند و بعضي لياقت آن نعمات الهي را ندارند. پيشنهادي هم که در اين باره داد، اين بود که بايد از آن فردي که لياقت نعمت‌ها را ندارند، بگيريم و به افرادي بدهيم که لياقت دارند. يعني کل جهانِ غير غربي و غير اروپايي ‌‌بايد زير سلطه‌ي غرب قرار گيرد و امکانات خود را باافتخار در اختيار آن‌ها بگذارد. تا اين حد اين‌ها استعمار و فعاليت‌هايي را که در کشورهاي غير غربي داشته، توجيه مي‌کردند و ترقي را در اين مفهوم مي‌پذيرفتند و براي رسيدن به پيشرفت، راهي جز تجربه‌ي غربي‌ها نمي‌دانستند. اما از يک جايي به بعد، اين قضيه‌ را در چهارچوب يک تشکيلات و کانون کاملا سري پيش بردند. مثلا در دوره‌ي فتحعلي‌شاه شاهد گسترش شبکه‌ي فراماسونري در ايران هستيم. سفير انگلستان در ايران در آن مقطع به نام «سر گور اوزلي» صراحتا گفته بود که من نتوانستم در ايران لژ فراماسونري تأسيس کنم، اما‌ موفق شدم اکثر اطرافيان فتحعلي‌شاه را وارد جريان فراماسونري کنم. بنابراين يک شبکه‌ از افراد در ايران و در قالب فراماسونري به تئوريزه کردن استعمار پرداختند. به اين معني که ما براي پيشرفت و ترقي ‌بايد پروژه‌هاي آن‌ها را اجرايي کنيم. عوض کردن لباس مردم، برداشتن چادر زنان، تغيير کلاه مردان و ديگر اتفاقاتي که در آن دوره رخ داد، زمينه‌هاي فکري‌اش‌ قبل از مشروطه در ايران فراهم آمده بود و اين موارد در منابعي مثل مکتوبات تند آخوندزاده و ميرزا آقاخان کرماني يا به شکل نرم آن آثار ميرزا ملکم خان قابل مشاهده است. * آيا ما مي‌توانيم نوعي گونه‌شناسي براي اين جريان قائل باشيم؟ مثلا يک جريانِ ‌فکري انگليسي-آمريکايي، يا يک جريان ژرمني و يک جريان هم روسي؟ نگاه جريان روشن‌فکري معمولاً به بيرون از مرزهاي ايران و تحولات آن بوده است. يک زمان اين نگاه به سوي آلمان است و «ژرمن‌فيل» مي‌شود، يک زمان به سوي فرانسه است و «فرانکوفيل» مي‌شود، يک زمان هم به سمت انگلستان است و «آنگلوفيل» مي‌شود. مي‌توان اين جريان را به دو گونه‌ي اروپايي-آمريکايي و روسي تقسيم کرد، اما اين‌ها در مباني و اصول يکي‌ هستند و چندان تفاوتي ندارند. شما مي‌بينيد که چپ‌هاي مارکسيست و کمونيست در ايران با کودتاي ۱۲۹۹ بر سر کار مي‌آيند و «رضاخان» را همراهي مي‌کنند، چون معتقدند رضاخان موانعي را از سر راه آن‌ها برمي‌دارد و يک خوش‌بيني در چهارچوب تفکر مارکسيستي دارند که رضاخان جامعه‌ي ايران را از مرحله‌ي فئودالي به مرحله‌ي بورژوازي انتقال مي‌دهد و به انقلاب کمونيستي در ايران نزديک مي‌کند. اما از جهت فکري و فرهنگي شما خيلي تفاوتي نمي‌بينيد. مذهب از سوي روشن‌فکران غرب‌گرا در ايران منکوب مي‌شد و هر نوع نشانه و نمادي که به نحوي بيان‌گر شخصيت مذهبي و ديني و سبک زندگي ديني بود، از سوي آن‌ها مورد تهاجم قرار مي‌گرفت. اين اتفاق البته مطلوب جريان چپ هم بوده، زيرا آن‌ها در اومانيستي بودن، سکولار بودن و آن رويکردهايي که مي‌‌تواند تحولات گسترده‌اي را در جامعه ايجاد کند، با هم همسو و همراه بودند. البته يک گونه‌شناسي ديگر که کلي‌تر هم هست، اين است که ما مي‌توانيم جريان روشن‌فکري را در مواجهه‌ي با مذهب و فرهنگ ملي به دو دسته تقسيم کنيم. يکي «جريان نسخ» است و دومي «جريان قائل به مسخ». طرفداران جريان نسخ يعني افرادي مثل ميرزا آقاخان کرماني و آخوندزاده معتقد بودند که هر چه رنگ و بوي ديني دارد و حتي در يک جاهايي ملي است (بدون در نظر گرفتن آن گرايش‌هاي باستان‌گرايانه) بايد در اسرع وقت همه را از بين ببريم و نبايد مماشات کنيم. طراحان پروژه‌ي نسخ معتقد بودند بايد همين امروز اعلام کنيم که اسلام تمام شد و به آيين قبلي خودمان برگرديم. آن آيين قبلي هم در مقابل آن تفکرات اومانيستي که در غرب رواج داشت، نمي‌توانست محلي از اعراب داشته باشد. خب اين عده در اين باره تجربه‌‌‌ي خوبي در ايران نداشتند، چون با مقاومت جامعه‌ي ايراني مواجه شدند. آن‌ها تمام باورهاي جامعه‌ي ايراني را به سخره گرفتند و طبيعي است که جامعه هم در برابر آن‌ها موضع‌گيري مي‌کرد. جريان مسخ اما برعکس جريان نسخ، معتقد بود بايد با تغيير چهره و به‌تدريج تغيير و ماهيت را رقم زد تا شايد در يک پروسه‌ي مثلاً صد ساله اين امر محقق گردد. ملکم خان در نقد روش‌هاي آخوندزاده معتقد بود که اين روش جواب نمي‌دهد و مي‌تواند عکس‌العمل جدي جامعه‌ي ايراني را عليه جريان روشن‌فکري به وجود آورد. پس بايد معتدل‌تر و آرام‌تر و حتي در پوشش ادبيات ديني به ‌سمت آن تغييرات برويم. شايد بتوان گفت از همين جا تقريبا نطفه‌ي روشن‌فکري ديني در ايران بسته ‌شد. يعني با مبنا قراردادن مدرنيته و اصول آن و از منظر مدرنيته به دين و مذهب نگاه کنيم و دين و مذهب را با اصول مدرنيته منطبق سازيم تا هر چه که مي‌گذرد، درواقع عملاً چيزي از دين در روند استحاله‌اي که آغاز شد، باقي نماند. * امروز در جامعه‌ي ايرانِ پس از انقلاب اسلامي شاهد هستيم که برخي جريانات با همان نگاه امثال تقي‌زاده صحبت از لزومِ پذيرش سند ۲۰۳۰ و مانند آن مي‌کنند. چه مواردي را به‌عنوان خصوصيات شخصيتي و سبکِ روشن‌فکري تقي‌زاده و بروز آن در جامعه‌ي امروز ما مي‌توان برشمرد؟ پدر تقي‌زاده تحصيلات ديني داشته است و خود او هم ابتدا تحصيلات ديني کرد، منتها در همان ابتداي راه براي او دو اتفاق ‌افتاد؛ يکي اين که از چهارده سالگي به مطالعات علمي مخصوصاً‌ به رياضيات علاقه‌مند شد و ديگر اين که کاملاً تحت تأثير منابع و آراء "شيخيه" قرار ‌گرفت. شيخيه با روحانيت تضاد جدي‌ و اصولي دارد و مي‌توانيم بگوييم آن جناح افراطي اخباريون در ايران در تداوم حيات خودش به شيخيه مي‌رسد. البته خود شيخيه هم دسته‌بندي دارد. مثلا شيخيه‌ي کرمان يا شيخيه‌ي تبريز که اين‌ها تفاوت‌هايي با هم داشتند. تقي‌زاده به آموزه‌هاي فرقه‌ي شيخيه متمايل ‌شد و حتي اين قضيه را که او روحاني بوده، اما از کسوت روحانيت خارج ‌شد، بايد در چهارچوب تفکرات شيخي‌گري ديد. بنابراين روحانيِ اصولي نبود. مثلاً‌ شيخ علي زنجاني جزو روحانيون اصولي بود که دچار اعوجاج و انحراف شد. تقي‌زاده تقريباً تا نوزده سالگي تمايل به علوم طبيعي،‌ گرايش به شيخي‌گري و نقد نسبت به جامعه‌ي ديني و روحانيت شيعي را دارد و در ۲۱ سالگي با انقلاب مشروطيت در ايران مواجه مي‌شود. اين‌جا او کاملاً‌ تحت تأثير افکار ميرزا ملکم خان، باورهاي غربي پيدا مي‌کند و همانند ملکم خان معتقد به اقتباس از غرب مي‌شود و اين که آموزه‌هاي ديني و آموزه‌هاي فرهنگي برخاسته از مباني ديني در ايران مانع از پيشرفت و ترقي است و ‌بايد آن‌ها را حذف کرد. از همان مقطع هم گرايش جدي به سياست‌هاي انگلستان در ايران پيدا مي‌کند و فکر مي‌کند انگلستان مي‌تواند گره‌گشاي مشکلات ايراني‌ها باشد. اعتماد به غرب و انگليسي‌ها شايد خوش‌بينانه‌ترين تحليل و تفسيري است که مي‌شود از تقي‌زاده داشت. البته هر چه مي‌گذرد، به‌ نظر مي‌رسد اين اعتماد جنبه‌ي شخصي هم پيدا مي‌کند و فقط بحث فکري نيست. فراماسون شدن، برقراري مناسبات ويژه‌ با سفارت انگلستان، مخصوصاً‌ در ماجراي مشروطه‌ي اول و دوم، نقش‌آفريني در حاکميت پهلوي اول و کمک به تثبيت رژيم او در ايران حکايت از جنبه‌هاي شخصي تقي‌زاده دارد. مثلاً‌ در ماجراي به توپ بستن مجلس که اتفاقاً مقصر اصلي اين ماجرا خود تقي‌زاده و باند او بودند، به محض اين که اين اتفاق مي‌افتد، اين‌ها به سفارت انگليس مراجعه مي‌‌کنند و انگليسي‌ها آن‌ها را کاملاً‌ تحت پوشش و حمايت قرار مي‌دهند و از ايران خارج مي‌کنند. تقي‌زاده نمادِ «روشن‌فکر واداده‌ي وابسته‌ در مقابل غرب» است. آن هم شايد برمي‌گردد به همان رفتار تند و ساختارشکنانه که تقي‌زاده چه قبل از مشروطه و چه پس از آن داشت؛ يعني همان تفکري که «‌بايد از فرق سر تا ناخن پا غربي شويم.» تقي‌زاده مي‌گفت نارنجک غربي شدن را من براي اولين بار در ايران منفجر کردم. او به‌شدت تحت تأثير ميرزا ملکم خان بود و خودش هم به آن معترف است. به عبارتي او ادامه‌ي جريان ميرزا ملکم خان است، منتها در قامت يک فردي که در يک مقطعي خارج از حاکميت است و در مقطع بعدي جزئي از حاکميت که البته همان اهداف را دنبال مي‌کرد. زماني که خارج از حاکميت است، همان دوره‌ي مشروطه است که به‌ عنوان نماينده‌‌ي مجلس به‌ دنبال تثبيت خودش است. حتي با به توپ بسته شدن مجلس هم رفتارهاي او ادامه يافت. در مشروطه‌ي دوم نيز دوباره اقدامات خودش را آغاز کرد تا در دوره‌ي پهلوي که اساساً‌ جزئي از حاکميت شد. * روند فعاليت سياسي و تشکيلاتي تقي‌زاده در نهضت مشروطه چگونه بوده است؟ تقي‌زاده وقتي وارد مجلس اول ‌شد، در جريان تدوين قانون اساسي و متمم قانون اساسي نقش فعالي ايفا نمود و از ظرفيت جريان‌هاي افراطي قفقاز براي پيشبرد اهدافش در مجلس بهره ‌برد. به‌ نحوي که مجلس شوراي ملي کاملاً‌ تحت فشار گروه‌هاي قفقازي قرار گرفت تا بعضي از گروه‌هاي ديگر به‌ سمت تصويب قانون اساسي سکولار در ايران بروند. از همين مقطع درگيري تقي‌زاده با مرحوم شيخ فضل‌اللّه نوري آغاز شد. آن‌ها مي‌دانستند که اگر مشروطه به آن نحوي که علما مي‌خواستند در ايران اجرا ‌شود، عملاً‌ به خواسته‌هاي‌شان نمي‌رسند. مراد اين‌ها از مشروطه هم مشروط کردن حاکميت و دين بود. يعني هر دو مدّ نظرشان بود. علماي ديني اما نظرشان اين بود که حاکميت و قُلدري و بي‌ضابطگي در حکومت مشروط شود تا شاه نتواند هر جور که دلش خواست، تصميم بگيرد و به‌ جاي اين که يک نفر تصميمات را بگيرد، مثلاً ۱۰۰ يا ۱۵۰ نفر در فرايند تصميم‌گيري شرکت داشته باشند و منطق‌ آن‌ها هم اين بود که ۱۵۰ نفر بهتر مي‌توانند مسائل را بفهمند. در ادامه‌ي جريان روشن‌فکري، تقي‌زاده به ‌دنبال فرصتي است تا موارد فوق را در قالب متمم قانون اساسي ايران اجرايي کند و اين باعث تقابل جدي او با آن نگاهي مي‌شود که قائل به تطابق مشروطه‌ي ايران با شريعت است. تندروي اين افراد که بعدها خود تقي‌زاده هم به آن تندروي اذعان مي‌کند، باعث ‌شد جامعه‌ي ايراني نتواند از ظرفيت‌هاي مشروطيت براي پيشرفت استفاده کند و وضع به‌مراتب از قبل مشروطه بدتر ‌شد. تقي‌زاده به‌ همراه عده‌اي ديگر از نمايندگان غرب‌زده‌ي مجلس شوراي ملي از «جامعه‌ي آدميت» که يک تشکل ماسوني بود، جدا مي‌شوند و «لژ بيداري ايران» را تأسيس مي‌کنند. لژ بيداري ايران يک جريان تندروي افراطي است که کاملاً‌ مشکوک و با کانون‌هاي استعماري مربوط است. ظاهر لژ اين است که مؤسسين آن مديران مدرسه‌ي آليانس هستند که يک نهاد يهودي صهيونيستي بود، اما در واقع مديران و معلمان آن مدرسه بودند که تعدادي را از جمله فروغي به عضويت فراماسونري درآوردند. اين‌ها موج بعدي تقي‌زاده‌ها بودند که به اين کانون پيوستند. فعاليت لژ بيداري ايران توأم با افراطي‌گري‌ بود و علمايي مثل مرحوم شيخ فضل‌اللّه نوري را در مرحله‌ي اول و مرحوم سيد عبداللّه بهبهاني و مرحوم آخوند خراساني را در مرحله‌ي دوم مورد هجمه‌ها قرار دادند و شايد بتوان گفت که تقي‌زاده جزو نقش‌آفرينان اصلي اين ماجراها بود. بنابراين هر اتفاقي در ايران مي‌افتد، چه مشروطه‌خواه و چه مشروعه‌خواه، نگاهشان به تقي‌زاده است و او منشأ اين ناآرامي‌ها، اختلاف‌ها و درگيري‌ها است. اين قضيه در نظرات و خاطرات سردار اسعد بختياري و در خاطرات سپهسالار تنکابني، از فاتحين تهران در مشروطه، در نظرات مرحوم شيخ فضل‌اللّه نوري و در صحبت‌هاي سيد عبدالله بهبهاني ديده مي‌شود. يعني انگشت اتهام در همه‌ي اتفاقات به جهت آن تندروي‌ها و افراطي‌ها متوجه تقي‌زاده است. اين‌ها در گام اول، مشروطه‌ي آذربايجان را از آن ماهيت ديني تهي کردند. «کسروي» در خصوص مشروطه‌ي آذربايجان مي‌گويد کاملاً ديني است و مثلاً‌ به سلماني‌ها اشاره مي‌کند که از تراشيدن ريش معذورند يا موقع نماز و براي رفتن به نماز جماعت، بازار تبريز تعطيل مي‌شود. آن‌ها اما اين مشروطه را در بخش‌هايي به يک مشروطه‌ي سکولار تندرو توأم با فعاليت‌هاي نئوفاشيست‌هاي قفقازي تبديل مي‌کنند؛ جريان مشکوکي که در قفقاز تحرکات گسترده‌ي ضد ديني‌اي را آغاز کرده بود و به نحوي با خاندان روچيلد مربوط بود. مثلاً زين‌العابدين تقي‌اف که از کارگزاران روچيلد و صاحب چاه‌هاي نفت باکو بود، در بعضي تحولات مشروطه‌خواهي، چه در ايران، چه در عثماني و چه در نجف مؤثر بود. تقي‌زاده به اين جريان وابسته بود و نقش هدايت‌گر آن را داشت. ارتباط او با سفارت انگلستان نيز دست و بال او را باز کرده بود و مي‌توانست ديگران را تحت پوشش قرار دهد. مجموعه‌ي اقدامات اين‌ها منجر به يک بن‌بست شديد و نهايتاً‌ درگيري در فضاي سياسي ايران ‌شد. مثلاً حيدرخان عمواوغلي محمدعلي شاه را ترور مي‌کند يا محمدرضا مساوات به مادر محمدعلي شاه نسبت نارواي اخلاقي مي‌دهد و در روزنامه‌ي مساوات محمدعلي شاه را حرام‌زاده معرفي مي‌کند، اما تمام کساني که مشروطه‌خواه تند (به ‌غير از باند تقي‌زاده) يا مشروطه‌خواه معتدل بودند که آن‌ها هم مشروطه‌اي از نوع سکولار مي‌خواستند، مخالف اين نوع رفتارها و تندروي‌هايي بودند که باعث مي‌شد جامعه به‌ سمت بن‌بست و نهايتاً‌ درگيري مسلحانه برود. با درگيري مسلحانه، محمدعلي شاه موفق ‌شد آن‌ها را سرکوب کند و تقي‌زاده به سفارت انگليس پناه ‌برد و از ايران رفت. * تقي زاده در روند فعاليت‌هاي خود چه درگيري‌هايي با جريان دينيِ مشروطه داشته است؟ متقابلا روحانيت شيعه چه واکنشي نسبت به اقدامات او داشت؟ پس از استقرار مشروطه‌ي دوم و زماني که «ستارخان» و «باقرخان» در تبريز با محمدعلي شاه درگير بودند، تقي‌زاده به آن‌جا رفت و اتفاقاً سابقه‌ي خوبي هم به‌جا نگذاشت. مرحوم «ثقه‌الاسلام تبريزي» از علماي شيخيه‌ي تبريز که با علماي اصولي همراهي دارد و به مشروطه نيز نگاهي کاملاً ملي دارد، معتقد است اين اتفاقات بايد در چهارچوب خود و در ايران حل‌وفصل شود. همچنين ايشان مي‌گويد زماني که من با ستارخان و باقرخان ارتباط برقرار کردم، تقي‌زاده رابطه‌اش را با من قطع کرد. يعني آن‌جا هم عليرغم اين که ستارخان و باقرخان پرچمدار مبارزه با محمدعلي شاه هستند، اين فرد باز هم کارشکني مي‌کند. علتش هم اين است که ستارخان خودش را بازوي نظامي مراجع نجف مي‌دانست و با حکم «آخوند خراساني» جلوي محمدعلي شاه ايستاده بود. جريان ماسوني براي ضربه زدن به بازوي نظامي علماي نجف، ستارخان را در مشروطه‌ي دوم حذف کرد و سيد عبداللّه بهبهاني را قبل از ستارخان در تهران به شهادت رساند. تقي‌زاده به‌ عنوان يک چهره‌ي مطرح در اين اتفاقات به تهران ‌آمد و در اين زمان بحث افتتاح مجلس دوم مطرح ‌شد. مرحوم آخوند خراساني، سيد عبداللّه بهبهاني را به ايران اعزام کرد و گفت مجلس دوم را افتتاح کن و اصل دوم متمم قانون اساسي را که مرحوم شيخ فضل‌اللّه نوري پيشنهاد داده است، اجرا کن. تقي‌زاده و باند او با اين اصل مخالفت کردند، ولي در مقابل حمايت علماي نجف از اصل دوم نتوانستند مقاومت کنند. مجلس اول اصل دوم متمم قانون اساسي را تصويب مي‌کند که حکايت از نظارت علماي طراز اول بر مصوبات مجلس دارد تا تضاد و تنافري با شريعت نداشته باشد. در مشروطه‌ي دوم آخوند خراساني قصد اجراي اين اصل را دارد، اما تقي‌زاده و تيم او از اجراي آن ممانعت مي‌کنند و قوانين شرع يا انطباق قوانين با اصول شريعت را مدّ نظر قرار نمي‌دهند. فضاي ايران کاملاً‌ در اين دوره عوض مي‌شود. در ماجراي مرحوم سيد عبداللّه بهبهاني و ترور ايشان انگشت اتهام به‌ سمت تقي‌زاده است و قبل از اين که ماجرا به اين‌جا برسد، آخوند خراساني و مرحوم ملاعبداللّه مازندراني متوجه‌ي انحراف تقي‌زاده مي‌شوند. فکر نمي‌کردند اين شخص يک چنين آدمي باشد. حتي در يک نوشته‌اي ظاهراً‌ او را يک روشن‌فکر مسلمان مي‌دانستند که به اصول مشروطه قائل و در چهارچوب دين است و به او اميد هم بسته بودند، اما وقتي متوجه مي‌شوند که اين ادعا‌ها خلاف واقع است و هر روز يک گزارشي از تهران مي‌رسد، نهايتاً مرحوم آخوند خراساني و ملاعبدالله مازندراني طي اعلاميه‌اي مسلک سياسي تقي‌زاده را تکفير مي‌کنند. خودشان هم بعدها مي‌گويند که منظورمان از تکفير، از جهت اعتقاد مذهبي نبود و از جهت مسلک سياسي بود. البته اگرچه تقي‌زاده در يک مقطعي از جهت مذهبي و ديني نيز دچار تغييرات گسترده شده بود، اما علما احتياط کردند و تنها مسلک سياسي او را براي ايران و مشروطيت مضر دانستند. مرحوم آخوند خراساني دستور داد که تقي‌زاده و باند او را از مجلس بيرون کنند. انديشه‌ي تقي‌زاده را از اين‌جا مي‌توانيم به‌خوبي واکاوي کنيم که مرحوم آخوند خراساني به تقي‌زاده و باند او مي‌گويد شما عشاقِ آزادي پاريس هستيد. درواقع از دو جنبه تقي‌زاده را نقد و تحليل مي‌کنند؛ يکي از جهت فکري و ديگري از جهت عملياتي. از نظر فکري مي‌گويند تقي‌زاده جزو عشاق آزادي پاريس است. يعني مشروطه‌‌اي که تقي‌زاده عنوان مي‌کند، با مشروطه‌‌ي مدّ نظر آن‌ها فرق مي‌کند. ابتدا مي‌گويند مشروطيت هر کشوري بايد منطبق با دين و مذهب رسمي آن کشور باشد و ما اساساً براي اين وارد شديم که دست افراد مستبد را کوتاه کنيم و بر اساس منافع مردم و با حضور نمايندگان مردم، به ‌سمت قواعد اسلامي برويم و عدالت را اجرا کنيم تا مقدمه‌اي براي پيشرفت باشد. هدف آن‌ها اين بود که ارتش را بازسازي و قواي نظامي ايران را تقويت کنند، تحولات گسترده از لحاظ اقتصادي در ايران صورت بگيرد، حقوق رعيت رعايت شود و مانند آن، اما مسلک سياسي تقي‌زاده کاملاً‌ تفاوت دارد. اين‌ها به‌ دنبال مدرنيته‌ي غربي‌ هستند و البته اين واژه را به‌ کار نمي‌برند، بلکه در قالب عشاق آزادي پاريس بيان مي‌کنند. مسلک سياسي آن‌ها نيز منطبق با آرمان‌هاي علماي مشروطه‌خواه و منطبق با مباني ديني نيست و برگرفته از مباني غربي است. يک نکته‌ي ديگر هم نقد رفتاري است که برمي‌گردد به تندروي و تندمزاجي تقي‌زاده و همکاري او با گروه‌هاي ساختارشکن افراطي قفقاز و غير قفقاز‌. آخوند خراساني در جايي تقي‌زاده را مخاطب قرار مي‌دهد و مي‌گويد شما مملکت را به آشوب کشيديد و شما عساکر واقعي روس و انگليس هستيد. روس و انگليس به اين خاطر ايران را اشغال ‌کردند که مي‌گفتند اين کشور به‌هم‌ريخته و آشفته است و آشفتگي ايران کل منطقه را به‌هم مي‌زند و ما بايد براي اعاده‌ي نظم و امنيت در ايران حضور پيدا کنيم. مبناي آن‌ها براي اشغال ايران رفتار و اقدامات تقي‌زاده در کشور بود. همين تيم که همه چيزشان را مرهون پشتيباني‌هاي اوليه‌ي سيد عبداللّه بهبهاني و مرحوم آخوند خراساني بودند، به ‌سمت ترور سيد عبداللّه بهبهاني رفتند و اين کار را انجام دادند. عملاً با حذف سيد عبداللّه بهبهاني و قبل از او مرحوم شيخ فضل اللّه نوري، نزديک به ۷۰ نفر از علماي بزرگ ايران را حذف مي‌کنند. آن‌ها «سيد محمد طباطبايي» را منزوي کردند و تيم ترور براي مرحوم آخوند خراساني و ملاعبداللّه مازندراني فرستادند. همه‌ي اين اقدامات توأم با خشونت و حذف شخصيت‌هاي ديني بود. پس از حذف شخصيت‌هاي ديني هم به سراغ بازوهاي اجرايي و نظامي نظير ستارخان رفتند. * نقش اين جريان در بازتوليد استبداد و ديکتاتوري بعد از انقلاب مشروطه چه بود؟ پس از اين قضايا آن‌ها به‌ سمت طرحِ تز «استقرار ديکتاتوري منور» در ايران مي‌روند؛ به تعبير روزنامه‌ي «کاوه» استفاده از «مُشت آهنين» براي اجراي تغييراتي که اين‌ها براي غربي کردن جامعه‌ي ايراني مدّ نظر داشتند. مي‌گفتند بايد جامعه‌ي ايران از فرق سر تا ناخن پا بايد غربي شود، ولي وقتي نمي‌شود، مي‌گويند بايد يک ديکتاتور بياوريم. آن‌ها محمدعلي شاه را به‌ عنوان ديکتاتور برداشتند، ولي از روي کار آمدن يک ديکتاتور صحبت ‌کردند و ‌گفتند جنس ديکتاتوري ما منور است. يعني روشن‌فکران هم نوعي ديکتاتوري دارند که با نوع ديکتاتوري محمدعلي شاه فرق مي‌کند. فرق آن را مرحوم آخوند خراساني در اعلاميه‌ و نامه‌اي به «ناصرالملک، نايب‌السلطنه‌ي ايران» اين چنين مي‌نويسد که «استبدادي اشنع‌تر از استبداد سابق در ايران حاکم شد.» منظورش مشروطه‌ي تقي‌زاده‌اي است. مي‌گويد قبلا حداقل به دين مردم کار نداشتند، ولي اين‌ها زندگي را به مردم تنگ کرده‌اند و از سفيدي نمک تا سياهي زغال ماليات مي‌گيرند. پول مالياتي را هم که از مردم مي‌گيرند، خرج آن‌ها و خرج توسعه‌ي قواي نظامي و راه‌سازي و ... نمي‌کنند، بلکه خرج جشن‌هاي خودشان مي‌کنند. ادارات دولتي يعني همان بروکراسي دولتي را به‌ صورت بي‌رويه گسترش مي‌دهند و خرج عظيمي به مردم ايران تحميل مي‌کنند. مرحوم آخوند خراساني با همه‌ي اين‌ها مخالف و معتقد بود که دولت بايد کوچک و چابک شود و ماليات مردم بايد صرف بازسازي ارتش، راه‌ها و توسعه‌ي توليدات و تجارت گردد. فضايي که جريان افراطيِ باند تقي‌زاده در کشور به‌ وجود آورده بود، باعث شد کشور تعطيل شود و کار چنداني انجام نگيرد. . بالاخره هم کار را به‌ جايي ‌رساندند که جامعه به ‌سمت پذيرش ديکتاتوري برود؛ ديکتاتوري که مي‌گفتند جنس ايدئولوژي‌ آن فرق مي‌کند و منور است. يعني با روي کار آوردن رضاخان فقط به‌ دنبال اهداف سياسي يا اقتصادي نبودند، اهداف فرهنگي گسترده‌اي را در نظر داشتند و روشن‌فکران عصر مشروطه مثل تقي‌زاده و هم‌فکران او در دوره‌ي رضاخان مديريت مي‌کنند. از دل همين نظريه‌پردازي‌ها تفکرات تغيير لباس و کلاه مردان، تغيير لباس زنان، کشف يا منع حجاب زنان و ده‌ها اتفاق آن دوره در ايران بيرون مي‌آيد. * ويژگي‌ها و مؤلفه‌هاي جريان تقي‌زاده‌ طوري بود که اين جريان توانست خودش را در انقلاب مشروطه، حتي در سطوح حاکميت و کارگزاران بازتوليد ‌کند. به‌ نظر شما و با توجه به تجارب مشروطه و اين که چهل سال از انقلاب اسلامي مي‌گذرد، ويژگي‌هاي جريان تقي‌زاده‌هاي امروزي چيست؟ ويژگي‌ اصلي تقي‌زاده يا جرياني که او به‌ عنوان نمادش معرفي شده، اين است که «غرب‌باور» است و نسبت به غرب «مرعوب» است. تقي‌زاده در سال ۱۳۰۶ دو مقاله مي‌نويسد و طي آن يک دستورعمل براي تحولات گسترده در ايران را مطرح مي‌کند که مي‌گويد طي ۱۵ سال بايد اين اتفاقات در ايران بيفتد. يا در قياس با همين سند ۲۰۳۰ که توسط تقي‌زاده‌هاي جديد مطرح شده، آن موقع مدّ نظر تقي‌زاده اين بود که طي ۱۵ سال در حوزه‌ي آموزشي، اجتماعي، عمومي، فرهنگي و ... تغييراتي در ايران صورت بگيرد. وي معتقد بود راه ديگري نداريم و بايد اين تجربه را انجام دهيم. اين را ملکم‌خان مي‌گفت و تقي‌زاده هم تکرار مي‌کرد. اقتباس در اين‌جا به معني آن مؤلفه‌هايي نيست که با فرهنگ ما تناسب بيشتري دارد، بلکه مي‌گويد هيچ کس نبايد هيچ گونه دخالتي کند. ملکم‌خان مي‌گويد ايراني فکر و لياقت ندارد و دست به هر کاري که بزند، آن را خراب مي‌کند، پس ما بايد به‌ دنبال آوردن مستشار باشيم تا او براي ما تکنيک بياورد و ما از روي دستش نگاه کنيم و آن را انجام دهيم. البته متأسفانه در بيشتر مراکز آموزشي ما بعد از انقلاب هم همين حرف‌ها زده مي‌شود که شما بايد به‌ دنبال آوردن کمپاني‌هاي غربي باشيد و با التماس به آن‌ها امتياز بدهيد و تحت برند آن‌ها توليد کنيد. اصلاً اين فکر را نمي‌کردند که ايراني مي‌تواند با انجام يک سري اقداماتي مثلاً در حوزه‌ي توليد علم و دانش تا سطح ۵ يا ۶ کشور مهم دنيا بالا بيايد. آن تفکر تقريباً ۵۰ سال در ايران حاکم بود و ايران را به هيچ جايگاهي در دنيا نرساند. ما در دوره‌ي پهلوي نه حرفي در عرصه‌ي توليد علم داشتيم و نه توانستيم بر اساس مصالح خودمان نوع پيشرفت را در کشورمان تعريف کنيم. غربي‌ها هم به ما اجازه نمي‌دادند از يک حدي فراتر برويم. الان هم مشکل آن‌ها با ما همين است و نمي‌خواهند ما از يک حدي جلوتر برويم. آن حدي که مثلاً براي ژاپن تعريف کردند، اما هنوز هم نتوانسته‌اند براي ما تعريف کنند. قطعاً براي کشوري نظير ايران پيشرفت علمي در اين حد که ما جزو ده کشور مطرح دنيا بشويم يا در بعضي زمينه‌ها جزو چند کشور اول جهان باشيم، به ‌هيچ وجه مطلوب آن‌ها نبوده و نيست. نمونه‌ي آن هم ۱۵۰ سالي بود که غربي‌ها در ايران حاکميت داشتند و عملاً به ما اجازه ندادند در هيچ زمينه‌اي وارد شويم تا اين کشور فقط توليدکننده‌ي نفت يا به ‌عبارت بهتر، فروشنده‌ي نفت خام و مونتاژکار، آن هم در بعضي زمينه‌ها باشد. انقلاب اسلامي اين جريان را کنار مي‌زند و منزوي مي‌کند، ولي هرچه انقلاب پيش مي‌رود، اين جريان فرصت مي‌يابد تا خودش را در قالب علوم انساني غربي بازسازي کند. وقتي انقلاب اسلامي پيروز شد، کشور با محروميت‌ها و عقب‌ماندگي‌هاي گسترده در حوزه‌هاي مختلف روبه‌رو شد، چون هيچ‌کدام از زيرساخت‌هاي ما در کشور يا وجود نداشت يا تکميل نشده بود. بر اساس يک برآورد، محمدرضا پهلوي و رضاخان با همان درآمدهاي نفتي که ما داشتيم، ‌بايد تا سال ۵۷ همه‌ي زيرساخت‌هاي کشور را تکميل مي‌کردند، در حالي که در بعضي جاها هيچ زيرساختي نداشتيم يا ناقص بود. خطوط ريلي‌، خطوط جاده‌اي، شبکه‌ي برق، شبکه‌ي آب و مسائلي از اين دست همه ناقص بود. اين عقب‌ماندگي باعث شد ما به‌ سمت بازسازي کشور در همه‌ي زمينه‌ها برويم. براي بازسازي هم ما دو راه داشتيم. بهترين راه که نتايج خوبي هم از آن گرفته‌ايم، اين بوده است که «فرهنگ جهادي و انقلابي» را در مسائل و مصالح کشورمان در نظر بگيريم و برنامه‌هاي متناسب با رويکرد انقلابي نظام و شرايط کشورمان اتخاذ کنيم. در حوزه‌ي بازسازي کشور تا زماني که رويکردمان جهادي و انقلابي بود، ما موفق بوديم. متأسفانه اما از يک جايي به بعد رفتيم به ‌سمت بروکراسي و تکنوکراسي که قبلاً هم وجود داشت و فقط شکل و ظاهر آن را عوض کرديم. روح و باطنش تغيير نکرد و عوض نشد. از اين جا به بعد ما گرفتار چهارچوب‌هاي کلاسيک و مرسوم بروکراسي و تکنوکراسي شديم و خودبه‌خود از نسخه‌هايي که بانک جهاني براي همه مي‌نوشت، در بخش‌هايي تبعيت کرديم که موجب تغييرات اقتصادي و فرهنگي در کشور شد. * اين تبعيت آيا صرفاً به‌ جنبه‌هاي اقتصادي محدود شد يا جنبه‌هاي سياسي و فرهنگي را هم درگير کرد؟ بعضي مسئولين رده‌بالاي کشور باصراحت عنوان کردند که جهاني‌شدن يک امر حتمي و گريزناپذير است. بعضي از آن‌ها هم ‌گفتند که ما بايد تا حدودي همراهي کنيم، ولي مواظب باشيم که سيل جهاني‌شدن ما را با خود نبرد. برخي ديگر معتقد بودند که ما هيچ گريزي نداريم و بايد کاملاً همراه شويم. وقتي اين ديدگاه‌ها طرح شد، جريان غرب‌گرا بروز و ظهور بيشتري در حوزه‌هاي سياسي و فرهنگي پيدا کرد و ما دوباره حرف‌هايي را ‌‌شنيديم که قبلاً از تقي‌زاده‌ها شنيده بوديم. متأسفانه پس از نزديک به ۷۰ سال تجربه، دوباره آن حرف‌ها را بعضي چهره‌ها ‌مطرح مي‌کنند و بعضي از اين افراد در اعاده‌ي جريان تقي‌زاده‌اي در کشور به ‌نظر من از خود تقي‌زاده هم بدترند. مثلاً اگر تقي‌زاده زير بليت سفارت انگليس مي‌رفت، اين را مخفي مي‌کرد. الان اما بعضي‌ها از اين که بگويند اپوزيسون هستند، هيچ ابايي ندارند و حتي با آرم سازمان سيا يا پنتاگون عکس يادگاري هم مي‌اندازند. تقي‌زاده‌هاي جديد و امروزي درواقع شکل نوين و احياشده‌ي تفکرات ميرزا ملکم خان و تقي‌زاده هستند. در آن مقطع ايران را قابل پيشرفت و توسعه بر اساس تفکر ملي و بومي نمي‌دانستند و معتقد بودند که ما بايد در نظام بين‌الملل ادغام شويم. در اين ادغام شما عملاً هويت ملي خودتان را از دست مي‌داديد. يا مثلا در دوره‌ي رضاخان به جوانان، زنان و مردان ما آموزش سلام عليک و معاشرت بر اساس فرهنگ غربي مي‌دادند و در اين زمينه جزوه و کتاب هم منتشر مي‌کردند. همه‌ي اين‌ها هم بر اساس سبک زندگي و الگوي غربي‌ بود. عملاً نيز اين جريان امروزي بازسازي‌شده‌ي همان جرياني است که در حوزه‌ي آموزش‌وپرورش به ‌سمت ۲۰۳۰ و در حوزه‌ي حقوق زنان به ‌سمت تفکرات فمنيستي و در حوزه‌ي فرقه‌هاي ضاله به‌ سمت تبليغ و ترويج تفکرات آن‌ها مي‌رود. در سال‌هاي دولت اصلاحات، آقاي خاتمي بحث مذاکرات با اروپايي‌ها را آغاز کرده بود که گفت‌وگويي همه‌جانبه بود. آغاز اين گفت‌وگوها بر سر مسائل اقتصادي و گشايش‌هاي آن و رابطه‌ي تکنولوژيک بود. يکي از نشريات معروف آن دوره که سردبيرش مي‌توانم بگويم از تقي‌زاده‌ها بدتر است، به اروپايي‌ها خط داد و گفت تا زماني که با ايران در زمينه‌هاي فرهنگي و سياسي به توافق نرسيديد، توافق اقتصادي و تکنولوژيک را عملياتي و اجرا نکنيد. به اين معني که ما ‌بايد به ‌سمت اجرايي و عملياتي کردن اصول مدرنيته در حوزه‌هاي سياسي و فرهنگي برويم. حتي به دولتي که خودشان جزو آن دولت بودند و با آن همراهي داشتند هم رحم نمي‌کردند و همان ‌طور که مي‌دانيد، اين اتفاق افتاد و اين‌ها به اين اصول تن دادند. مثلاً‌ به سند ۲۰۳۰ يا به خيلي از مسائل مورد نظر غربي‌ها در حوزه‌هاي حقوقي، قضائي، اجتماعي و فرهنگي تن دادند؛ شبيه همين پيش‌شرط‌هايي که امروزه امثال پمپئو و ترامپ براي مذاکره با ايران مي‌گذارند. ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد
آخرین خبر | موسی حقانی:«غرب‌باوری» و «مرعوبیت» ویژگی تقی‌ زاده‌هاست