نماد آخرین خبر
  1. برگزیده
تحلیل ها

عباس ملکی: «استقلال» موفق‌ترین شعار انقلاب اسلامی بود

منبع
اعتماد
بروزرسانی
عباس ملکی: «استقلال» موفق‌ترین شعار انقلاب اسلامی بود
اعتماد/ متن پيش رو در اعتماد منتشر شده و انتشار آن در آخرين خبر به معناي تاييد تمام يا بخشي از آن نيست شهاب شهسواري/ در آستانه 41 سالگي انقلاب اسلامي، سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران و تعامل ايران با غرب، يکي از اصلي‌ترين مسائل پيش روي کشور است. عدم توفيق برجام در شکستن ساختار تحريم‌هاي يک‌جانبه امريکا عليه ايران و رويکرد مردد کشورهاي اروپايي در قبال اجراي تعهدات‌شان در اين توافق، در کنار کارشکني گروهي از کشورهاي منطقه در روابط تهران با جهان باعث شده است تا ترديدهايي در مورد جهت‌گيري سياست خارجي ايران بعد از انقلاب مطرح شود. عباس ملکي که از جمله ديپلمات‌هاي پيشين ايران است، در دوران سخت مذاکرات قطعنامه 598 و پايان جنگ ميان ايران و عراق، از جانب ايران گفت‌وگو کرده است. اين استاد دانشگاه صنعتي‌شريف معتقد است که رويکرد استقلال در سياست خارجي ايران، يکي از موفق‌ترين عملکردهاي همه دولت‌هاي بعد از انقلاب بوده است. او تاکيد مي‌کند که نارضايتي از نفوذ يک کشور خارجي در ريزترين مسائل مديريتي کشور، يکي از مهم‌ترين عوامل انقلاب اسلامي در ايران بود. او معتقد است که ايران، ظرفيت و توانايي براي فائق آمدن بر چالش‌هاي کنوني را دارد، اما بايد پشتکار و تلاش بيشتري مصروف اين هدف کند. در ادامه متن کامل گفت‌وگوي «اعتماد» را با عباس ملکي، استاد سياستگذاري انرژي در دانشگاه شريف و ديپلمات پيشين جمهوري اسلامي ايران مطالعه مي‌کنيد. به اعتقاد شما، رويکرد سياست خارجي و عملکرد دستگاه ديپلماسي رژيم گذشته تا چه اندازه در شکل‌گيري انقلاب اسلامي در ايران نقش داشت؟ به نظر مي‌رسد که انقلاب اسلامي ايران ارتباط مستقيم با روابط ايران و ايالات متحده امريکا داشت. روابط سياسي ميان تهران و واشنگتن را مي‌توان به سه دوره تقسيم کرد، يک دوره از ابتداي ايجاد روابط ميان دو کشور از قرن نوزدهم تا نيمه قرن بيستم، روابط دو کشور بعد از کودتاي 28 مرداد و روابط دو کشور از زمان انقلاب به بعد. روابط ايران و امريکا از 1850 آغاز شد. دوره اول روابط از اين سال آغاز مي‌شود و بيش از يک قرن تا سال 1953 ادامه پيدا مي‌کند. در اين دوران، امريکا به عنوان نيروي سوم و کشوري که به‌‌رغم روابط ديپلماتيک با تهران و همکاري اقتصادي، سياسي و نظامي، بر خلاف دو ابرقدرت وقت، روسيه و بريتانيا، مطامع و سوءنيت‌هاي استعماري اين دو کشور را نداشت. در واقع در اين دوران امريکا با وجود توان نظامي و سياسي رو به رشد و به ويژه بعد از جنگ جهاني دوم با تبديل شدن به يک ابرقدرت جهاني، واشنگتن همچنان به تهران به عنوان يک شريک تجاري هم‌تراز نگاه مي‌کرد. در اين دوران ايران توانست کمک‌هاي زيادي از امريکا دريافت کند. اما در دوره دوم که از سال 1953 با کودتاي 28 مرداد 1332 آغاز مي‌شود، امريکا احساس کرد که به تنهايي مي‌تواند جايگزين بريتانيا و اتحاد جماهير شوروي شود. در اين دوران، نگاه واشنگتن به حکومت ايران به عنوان يک دولت تحصيلدار يا رانتير (Rentier) امريکا تبديل شد. در اين دوران، امريکا حکومت ايران را به عنوان يک ابزار براي اجراي فرمان‌ها و خواسته‌هاي خودش در يک منطقه استراتژيک و در همسايگي بلافصل با اتحاد جماهير شوروي تلقي مي‌کرد. اين موضوع ادامه يافت و دخالت‌هاي امريکا آنقدر زياد شد که به نوعي ريزمديريت کليه جوانب حکومت ايران تبديل شد. اين کنترل و نفوذ تقريبا به تمامي جوانب حکومت ايران وارد شد و عملکردهايي را که معمولا حکومت‌هاي ملي به صورت مستقل در مورد آن تصميم‌گيري مي‌کنند را نيز تحت‌تاثير قرار داد. اين نوع اعمال نظرات، حتي در جزيي‌ترين رفتارهاي سياسي، به تدريج باعث نارضايتي افکار عمومي شد، کار به جايي رسيد که حتي تشريفات ملاقات‌هاي ديپلماتيک مقام‌هاي رژيم هم به يک دغدغه افکار عمومي تبديل شد. بلند کردن ليوان مشروب الکلي در برابر دوربين‌هاي تلويزيوني توسط شاه و نوشيدن الکل در برابر انظار عمومي به سلامتي رييس‌جمهور امريکا، ممکن است موضوع مهمي در سياست خارجي به نظر نرسد، اما از نظر افکارعمومي کشور، به عنوان نشانه‌اي از وابستگي کامل و سرسپردگي سيستم حکومت به نظام امريکا تلقي مي‌شد. انقلاب اسلامي ايران، واکنشي طبيعي به زياده‌خواهي‌هاي روزافزون واشنگتن و استفاده ابزاري از حکومت در ايران براي اجراي اهدافش بود. رژيم شاه به صورت روزافزون در منطقه و حتي فراتر از منطقه به عنوان کارگزار امريکا وارد مناقشه‌ها و درگيري‌ها مي‌شد، از حضور در جنگ ظفار عمان گرفته، تا دخالت در کردستان عراق، سومالي، جنگ ويتنام و مناقشه اعراب اسراييل، همگي اجراي دستورهاي ديکته‌شده از سوي واشنگتن به نظر مي‌رسيد. در چنين شرايطي است که انقلاب اسلامي ايران اتفاق مي‌افتد و دوره سوم روابط ميان تهران و واشنگتن آغاز مي‌شود. به نظر مي‌رسد به دو شعار محوري «استقلال» و «نه شرقي، نه غربي» در آستانه تشکيل نظام جمهوري اسلامي، به صورت مشخص به سياست خارجي اشاره داشتند. فکر مي‌کنيد در طول 41 سال گذشته نظام حاصل از انقلاب، تا چه اندازه در اجراي اين مطالبات موفق بوده است؟ به گمان من نسبت به بقيه دستاوردهاي انقلاب و ميزان موفقيت در بقيه شعارها، نظام در اجراي اين شعارها موفق‌تر بوده است و کارنامه خوبي دارد. اين توفيق نه تنها در مبارزه با دخالت‌هاي امريکا، بلکه در جلوگيري از دخالت‌هاي شوروي هم وجود داشت. بعد از انقلاب اسلامي، دستگاه سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، با دخالت‌ها و پيشنهادهاي مختلفي از سوي اتحاد جماهير شوروي مواجه شد که به همگي آنها جواب منفي داد و حتي فعالانه با نفوذ بلوک شرق مبارزه کرد. در سال‌هاي اول انقلاب اسلامي، چندين شبکه نفوذ و جاسوسي اتحاد جماهير شوروي، چه در قالب حزب توده و چه در قالب‌هاي ديگر، از سوي نظام متلاشي شدند. جمهوري اسلامي در دوران جنگ سرد نشان داد که حاضر نيست هيچ توصيه‌اي نه از واشنگتن و نه از مسکو را بپذيرد. حتي شوروي در دوران دفاع مقدس و اشغال افغانستان، پيشنهاد امتيازهايي به ايران در مورد قطع کمک به صدام حسين و مسائل افغانستان، به ازاي نزديک‌تر شدن ايران به بلوک شرق را مطرح کرده‌ بودند که تهران حاضر نشد زير بار برود. شايد اگر حتي انتقادي به عملکرد سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران وارد باشد، در خصوص عدم اجراي سياست استقلال و «نه شرقي، نه غربي» نيست، بلکه ممکن است گروهي از افراد اجراي سرسختانه آن را مورد انتقاد قرار دهند. به هر حال گهگاه از سوي کارشناسان مطرح مي‌شود که جمهوري اسلامي ايران به صرف اينکه منبع پيشنهاد يا راهکار، اجماع دولت‌هاي غربي بوده است، آن را رد کرده است. به هر تقدير، اين شعار استقلال، باعث شده است که تعريف سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران به جاي سرسپردگي به توصيه‌ها و راهکارهاي ابرقدرت‌ها، به منافع ملي وابسته شود و من تصور مي‌کنم که جمهوري اسلامي ايران تاکنون عملکرد خوبي در اين زمينه داشته است. به گفته شما بخشي از انتقادها مربوط به اجراي سرسختانه شعار «نه شرقي، نه غربي» است. آيا بعد از فروپاشي بلوک شرق و تک‌قطبي شدن جهان، باعث نشد سياست خارجي ايران به «نه غربي، نه غربي» تبديل شود و توازن خود را از دست بدهد؟ کساني که در جريان سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران قرار دارند و عملا دست‌اندرکار هستند، مي‌دانند که همواره از سوي ايران درهاي بازنگري روابط و راپروچمان (Rapprochement)، مذاکره و تقريب عقايد با غربي‌هاي هميشه باز بوده است. به اعتقاد من، غربي‌ها يک تصور و تاريخچه‌اي از ايران در ذهن دارند که فکر مي‌کنند مي‌توانند با اعمال فشار بر ايران، مواضع ايران را تغيير دهند. درست است که مردم ايران، همان مردمي هستند که قبل از انقلاب هم در اين کشور زندگي مي‌کردند، تسلسل، توالي و استمرار فرهنگي و ملي مردم قطع نشده است اما روشن است که رويکرد سياست خارجي اين ملت بعد از انقلاب تغيير بنيادين پيدا کرد.ميزان فشار و اهرم‌هايي که غرب براي تغيير رويکرد سياسي کشورها استفاده مي‌کند، به ‌شدت قدرتمند هستند، به‌ويژه بعد از فروپاشي بلوک شرق، عملا در دوراني جهان کاملا تک‌قطبي شد. در آستانه فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و بعد از آن، در دهه 1990، دولت جورج بوش پدر، چنان فشاري به ابرقدرت شرق وارد کرده‌ بود که در جنگ اول خليج‌فارس، شوروي حتي امکان واکنش سياسي پيدا نکرد، چه برسد به دفاع از عراق. در آن دوران غربي‌ها به حدي قدرتمند شده ‌بودند که تک‌قطبي شدن جهان را مطرح مي‌کردند و اين‌گونه وانمود مي‌کردند که من‌بعد چيزي جز غرب در جهان وجود نخواهد داشت. تا جايي که فرانسيس فوکوياما، مفهوم جديدي را در فلسفه سياسي بنياد نهاد که پايان تاريخ را اعلام و تاکيد مي‌کرد فقط سرمايه‌داري است که مي‌تواند در دنياي تنش به حيات ادامه دهد. حتي در اين دوران هم ايران حاضر به پذيرش تسلط يک قطب نشد و با گذشت زمان خيلي زود مشخص شد که گرچه بلوک شرق فرو‌‌ريخته اما قرار نيست سرمايه‌داري و مدرنيسم به سبک غربي، سراسر جهان را فرابگيرد و بدون معارض باقي بماند. واکنش جمهوري اسلامي ايران به پايان جنگ سرد و تغيير توازن قوا در جهان چه بود؟ سياست خارجي ايران، در مسير تطابق با شرايط جديد، به تدريج با نزديک شدن به روسيه، چين و هند، کم‌کم به اين قدرت‌هاي بزرگ شخصيت و فرصتي داد تا در برخي موارد بتوانند با يکجانبه‌گرايي غربي به رهبري امريکا تا حدي مقاومت کنند. پافشاري بر سياست «نه غربي» آيا باعث نشده است که هر گاه دولت‌ها در ايران، چه در دو دهه گذشته و چه حتي در دوران جنگ، زماني که سعي مي‌کنند به سمت راهکاري براي مسائل موجود با غرب بروند، به غرب‌گرايي يا مخالفت با آرمان‌هاي انقلاب متهم ‌شوند. آيا فکر مي‌کنيد اجماع کافي در سياست داخلي براي توازن در سياست خارجي، در طول اين چهار دهه از دست رفته است؟ سياست خارجي بدون اجماع در سياست داخلي در هيچ کجاي جهان موفق نمي‌شود. در دوره‌هاي مختلف در ايران، اجماع کافي براي بازنگري در روابط با غرب وجود داشته است و در اکثر مواقع، نيروهاي سياسي از رويکرد دولت در مذاکره و گفت‌وگو حمايت کرده‌اند اما به عنوان فردي که دوره‌اي در سياست خارجي کشور تا اندازه‌اي نقش داشته‌ام، به‌طور جدي عرض مي‌کنم که در اکثريت قريب به اتفاق مواقع، اين سياست داخلي ايران نبوده است که باعث به هم خوردن ترتيبات و برنامه‌هاي سياست خارجي شدند، بلکه اين غربي‌ها بودند که بازي را به هم مي‌زدند. جديدترين نمونه‌اش همين برجام است. مذاکرات برجام و توافقات آن، با حمايت کامل نظام و افکار عمومي انجام شد، فارغ از همه حواشي که در مورد اين پرونده وجود دارد، برجام يک برنامه بود که تا حدي منافع ملي ايران را تامين مي‌کرد و در عين حال تقريبا در بين مقام‌هاي ارشد مسوول کشور هم مخالفتي با آن وجود نداشت. اما کسي تصور نمي‌کرد که در ميان 6 کشور مقابل، يک طرف قدرتمند نه تنها از اين توافق خارج شد، بلکه تمام توان و تلاش روزمره خود را براي از بين بردن آن قرار داد. واقعا بسيار سخت بود کسي پيش‌بيني کند که دولت بعدي ايالات متحده امريکا، به اين انگيزه که برجام توسط دولت قبلي مذاکره شده است، براي ريشه‌کن کردن آن تلاش کند. اين فقط يک نمونه از تلاش‌هايي است که ايران براي مذاکره و نزديک‌کردن مواضع انجام داده است و با کارشکني طرف غربي با شکست مواجه شده است. نمونه‌هاي زياد ديگري هم وجود دارد. در پاسخ به سوالات قبلي توضيح داديد که رژيم شاه در حال تبديل به يک رژيم تحصيلدار و رانتير غرب بود. امريکا تجربه شکست‌خورده در ايران را بعد از انقلاب به کشورهاي حاشيه جنوبي خليج‌فارس انتقال داد و 41 سال است که به‌شدت در حال گسترش نفوذ خود در اين منطقه است. فکر مي‌کنيد سرنوشت نهايي اين تجربه در کشورهاي جنوب خليج‌فارس هم تجربه‌اي مشابه انقلاب ايران را براي آنها ايجاد مي‌کند، يا اينکه ايده امريکا در ايجاد حکومت‌هاي وابسته در منطقه استمرار پيدا مي‌کند؟ اگر به نمونه‌هاي منطقه بخواهيم نگاه کنيم، بايد براساس شواهد و اخبار بررسي کنيم. در عراق که کشوري بازتر است و اخبار و اطلاعات از آن به بيرون مخابره مي‌شود، مي‌بينيم که مخالفت با نفوذ و کارنامه امريکا در اين کشور در خيابان‌ها مشهود است. اما در ديگر کشورهاي عربي خليج‌فارس، چندان اطلاعات و اخباري از افکار عمومي و مخالفت‌ها و انتقادها نسبت به مسائل حاکم بر سياست خارجي اين کشورها به صورت مستند وجود ندارد. به هر حال در تمامي اين کشورها يک‌سري خاندان‌هاي شيوخ و سلاطين، به صورت انحصاري قدرت را در اختيار دارند و با استفاده از درآمدهاي کلان نفتي، به نوعي در برابر جهان خارج صحنه‌سازي مي‌کنند. براي مثال، در امارات متحده عربي، اگر کمي از ساختار شهري مدرن و ثروتمند دوبي دورتر شويد و به عمق صحرا برويد، با صحنه‌هايي عجيب از فقر و فلاکت کارگراني مواجه مي‌شويد که از خارج از اين کشور براي کار به آنجا آمده‌اند. اما به هر حال اعتراض و انتقاد به رويکردهاي سياست خارجي اين حکومت‌ها، در سطح روشنفکري، از سوي انديشمندان و متفکران مستقل جهان عرب، به صورت مستمر ابراز مي‌شود. به گمان من، هر چند به دليل فقدان شواهد مستند، نمي‌توان به صورت قاطع پيش‌بيني کرد اما زماني که يک حکومت به سمت استقلال و متنوع‌سازي نقاط اتکاي سياست خارجي خود حرکت نکند، قاعدتا به شهادت تاريخ چنين حکومتي در مقابل ناملايمت‌ها و حوادث، آسيب‌پذيرتر است اما اينکه تجربه‌اي مشابه انقلاب ايران در اين کشورها رخ دهد، يا اتفاقات ديگري رخ دهد، نمي‌توان پيش‌بيني کرد. در همين کشورها، به‌ويژه در عربستان سعودي شاهد رويکردي هستيم که ايران و انقلاب اسلامي در ايران را به عنوان منشا تنش‌ها و ناامني‌هاي منطقه معرفي مي‌کند. اين نگراني‌ها از کجا ريشه مي‌گيرد و آيا راه‌حلي براي فائق آمدن بر بن‌بستي که در روابط خارجي ايران با کشورهاي عربي منطقه بر اساس اين تفکر ايجاد شده است، وجود دارد يا نه؟ عربستان سعودي، از سال 1979 به بعد، جريان افراطي و بنيادگرايي وهابي خود را زير چتري از ادعاي تهديدات ايران مخفي کرده‌ بود. سعودي‌ها به شکل بسيار ظريفي با تقسيم‌بندي جهان اسلام به جبهه تهران و جبهه رياض، در مقابل کشورهاي خارجي ادعا مي‌کردند که جريان‌هاي افراطي و تندرو از تهران نشات مي‌گيرد و جريان‌هاي ارشادي و مبتني بر فرهنگ، تمدن و قدرت نرم اسلامي از رياض سرچشمه مي‌گيرند. در قالب اين استراتژي سعودي‌ها و جريان وهابيت افراطي، مبلغان و مدرسه‌هاي خود را در سراسر جهان ايجاد کرده‌ و باعث شده ‌بودند که ترديدها و بدبيني‌ها نسبت به سياست خارجي ايران بين بسياري از کشورهاي جهان گسترش پيدا کند. اين سياست سعودي تا مدتي بسيار موفق بود. بسياري از کشورهاي جهان درهاي خود را به روي دلارهاي نفتي سعودي در کنار ائمه جماعت، مفتي‌ها و معلمان مدارس مذهبي عربستان باز گذاشته ‌بودند و با ترديد و بدبيني، ايران را تحت‌نظر داشتند. تا 22 سال بعد از انقلاب اسلامي در ايران هم چندان نفس کاذب اين استراتژي عربستان براي کشورهاي جهان مشخص نشده‌ بود. اما بعد از وقايع تروريستي 11 سپتامبر 2001 بود که مشخص شد تا آن روز چقدر بر نقش مخرب تفکرات افراطي صادراتي از سوي عربستان در اقصي‌نقاط جهان سرپوش گذاشته ‌شده است و تا چه اندازه تهديد تفکرات وهابي ناديده گرفته ‌شده بود. اما فروريختن برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني نيويورک که از ميان 19 تروريست مجري آن، 15 نفر تبعه عربستان سعودي بودند، باعث شد کل جهان ناگهان در مقابل اين واقعيت قرار گيرد که رياض منبع تفکرات افراطي و تروريستي در جهان است. از سال 2001 تاکنون، عربستان سعودي و متحدانش به دنبال مديريت خسارات ناشي از اين واکنش جهاني هستند. تلاش و سرمايه‌گذاري بسياري از سوي رياض انجام مي‌شود تا تقسيم‌بندي قبل از 11 سپتامبر و اين تصور خلاف واقع که تهران منشا صدور اسلام‌گرايي افراطي است، احيا شود و رياض به عنوان نماينده اسلام صلح‌طلب و علاقه‌مند به همزيستي با جهان غرب معرفي شود. تصور من اين است که کسي ديگر اين تبليغات سعودي‌ها را باور نخواهد کرد. ترور فجيع جمال خاشقجي، روزنامه‌نگار منتقد سعودي مقيم امريکا درون کنسولگري عربستان در استانبول، نشان داد که اصولا اين شيوه از رفتار وحشيانه در حاکميت عربستان نهادينه شده است و خشونت و افراطي‌گري، مختص گروه‌هايي مانند القاعده و داعش نيست، بلکه مقام‌هاي رسمي عربستان هم اصولا به چنين رفتارهايي عادت دارند. گروهي از کارشناسان، برجام را به عنوان بلوغ سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران توصيف مي‌کردند و نشان از يک نقطه‌عطف در ديپلماسي تهران مي‌دانستند. تصور مي‌کنيد آيا مشکلاتي که در اجراي اين توافق ايجاد شده است و شکست احتمالي آن ممکن است سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران را به سمت انزواگرايي و عدم تمايل به تعامل با کشورهاي خارجي به ويژه غرب هدايت کند؟ نخست اينکه به اعتقاد من نمي‌توان گفت برجام تنها قله يا بزرگ‌ترين دستاورد سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران است. براي مثال مذاکراتي که براي پذيرش قطعنامه 598 انجام شد، بسيار وسيع‌تر و گسترده‌تر از مذاکرات برجام بود و از حمايت بسيار وسيع افکار عمومي برخوردار شد. براي تک‌تک کشورهايي که جمهوري اسلامي ايران از زمان انقلاب تاکنون با آنها رابطه برقرار کرده است، خون دل‌ها خورده شده است. سال‌ها و سال‌ها براي روابط با تک‌تک کشورهايي که رابطه خوبي با ايران دارند تلاش شده است. مرحوم کيومرث صابري فومني، سال‌ها پيش در مجله گل‌آقا به شوخي از تلاش وزير خارجه براي گشتن با ذره‌بين در نقشه و با تلسکوپ از هواپيما براي يافتن کشورهاي جديدي براي ديپلماسي و روابط خارجي ياد کرده‌ بود. اين واقعا يک استراتژي موفق از سوي جمهوري اسلامي ايران بود که در بسياري از نهادهاي جهاني و سازمان‌هاي بين‌المللي به کمک منافع ملي و سياست خارجي ايران آمده است. شايد بتوان گفت که به بخشي از اين روابطي که با سخت‌کوشي به دست آمده‌ بود در دولت کنوني کم‌توجهي شده است. بايد بدانيم که در بسياري از نهادهاي بين‌المللي، آراي کشورهاي جهان برابر است و تناسبي با قدرت نظامي يا توان اقتصادي و سياسي آنها در جهان ندارد و گهگاه راي يک کشور فقير آفريقايي به همان اندازه ارزشمند است که راي امريکا يا روسيه تاثيرگذار است. گاهي همين يک راي‌هاي قاره آفريقا و امريکاي لاتين مي‌تواند يک پرونده يا يک قطعنامه را به نفع ايران تغيير دهد. برجام، ظرفيت محدودي داشت. اين توافق يک عهدنامه يا پيمان بين‌المللي نبود و تماميت سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران را هم نبايد به سرنوشت آن گره زد. برجام، يک برنامه با اهداف مشخص بود که البته زحمت بسيار زيادي براي به نتيجه رسيدن آن کشيده ‌شد. ما از بخشي از منافع و ظرفيت‌هاي توافق اين برنامه استفاده کرده‌ايم و شايد در آينده هم بتوانيم از آن بهره ببريم. به گمان من، جمهوري اسلامي ايران نه براساس سابقه و نه براساس راهبرد، هيچگاه طرفي نبوده است که از يک برنامه بين‌المللي يا توافق چندجانبه، به صورت يکجانبه بيرون بيايد. يکي از ويژگي‌هاي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران اين است که به خوش‌عهدي مشهور است و به تعهداتش پايبند است. به گمان من، اعتماد به سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، چه در داخل و چه در خارج از کشور بايد ترميم و نشان داده ‌شود که رويکرد اخلاقي، مستقل و متعهد ايران حفظ مي‌شود. امروز بعد از چهار دهه، سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران با موانع و چالش‌هاي بسياري مواجه شده است و حجم فشارهاي امريکا باعث دردسرهاي زيادي براي ايران شده است. به اعتقاد شما آيا ظرفيت کافي در ساختار سياست خارجي کشور براي پويايي بيشتر و گسترش روابط بين‌المللي جمهوري اسلامي ايران با وجود اين چالش‌ها وجود دارد؟ به نظر من، اگر تلاش و به اندازه کافي کار کنيم، جاي گسترش و توسعه ظرفيت‌هاي سياست خارجي وجود دارد. به گمان من دستگاه سياست خارجي بايد عملکرد سفرا را تقويت کند. سفرا و نمايندگي‌هاي جمهوري اسلامي ايران در سراسر جهان بايد فعاليت‌ها و تلاش‌هاي خود را گسترش دهند، مصاحبه‌ها، رايزني‌ها و حضور در مجامع و اماکن کشورهاي محل نمايندگي بايد گسترش پيدا کند. به اعتقاد من، برخي سفراي ما تصور مي‌کنند که با يک يا چند توييت و پيام در شبکه‌هاي اجتماعي، مسووليت خود را انجام داده‌اند. اما واقعيت اين است که سفراي ايران بايد در خيابان‌هاي محل ماموريت حضور داشته ‌باشند، در وزارتخانه‌ها، پارلمان‌ها، موسسات، شرکت‌ها، دانشگاه‌ها و حتي مدارس محل ماموريت خود به معرفي ايران و ظرفيت‌ها و توانايي‌هاي ايران بپردازند. مسير موفقيت سياست خارجي از تلاش بيشتر و پشتکار بيشتر مي‌گذرد.
ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد