روزنامه سازندگي/ متن پيش رو در سازندگي منتشر شده و انتشار آن در آخرين خبر به معناي تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
با انتشار عمومي نامه/پيام حجتالاسلام والمسلمين سيدمحمد موسويخوئينيها خيلي زودتر از آنچه گمان ميشد زنجيره و حلقهي احياي جناح چپ راديکال در جبههي اصلاحات تکميل شد. زنجيرهاي که ما دو سال قبل در روزنامهي سازندگي احياي آن را پيشبيني کرده بوديم:
۱- آغاز اين زنجيره با مصاحبهي عليرضا علويتبار با مجلهي «انديشه پويا» کليد خورد. عليرضا علويتبار روشنفکري سياسي که صراحتا خود را راديکال ميخواند در اين گفتوگو انتقادات صريحي به اکبر هاشميرفسنجاني و حسن روحاني وارد کرد و جناحي که آن را «مصلحت/عملگرا» ميخواند را به باد انتقاد گرفت و آن را غيردموکراتيک خواند. در واقع علويتبار حلقهي مهمي از ائتلاف «اصلاح/اعتدال» را گسست که در انتخابات سال ۱۳۹۲ با گردش به راست اصلاحات در حمايت از حسن روحاني شکل گرفته بود. علويتبار که قبلا هم در مرکز تحقيقات استراتژيک از حسن روحاني فاصله داشت اين فاصله را تئوريزه کرد و صورتبندي قبلي سعيد حجاريان از دولت روحاني (که پروژه آن را نرماليزاسيون به جاي دموکراتيزاسيون دانسته بود) را يک گام به جلو برد و گفت اصولا «هاشمي/روحاني» دموکرات نيستند و به همين علت حمايت ائتلاف جناح چپ از آنها حمايتي تاکتيکي و نه راهبردي است.
۲- گام دوم در اين راه را حجتالاسلام والمسلمين سيدمحمد موسويخوئينيها برداشت. روحاني سياسي چپگرايي که در آغاز انقلاب اسلامي با تفسيرهاي سوسياليستي از قرآن و متون ديني در مسجد جوستان در شمال تهران مشهور بود.تفاسيري که با انتقادات روشن متفکران ديني ديگر مانند آيتالله مرتضي مطهري و حتي مهندس مهدي بازرگان مواجه شد و موسويخوئينيها هم هرگز با اين متفکران رابطهي خوبي نداشت. سپس موسويخوئينيها از نزديکان سيداحمد خميني شد. با رهبري دانشجويان اشغالگر سفارت آمريکا در تهران به شهرت رسيد در حالي که ماموريت اصلي او اطلاعرساني به امام خميني دربارهي اهداف و انگيزههاي اين دانشجويان بود اما ظاهرا براي آنکه امام با اقدام دانشجويان مخالفت نکند فقط به سيداحمد خميني اين اطلاعات را ارائه کرده بود. امام خميني البته پس از تسخير سفارت آمريکا از اقدام دانشجويان حمايت کرد و موسويخوئينيها را در مقام رهبر دانشجوياني که خود را پيرو خط امام ميخواندند به رسميت شناخت. همين اقدام انقلابي ستاره بخت موسويخوئينيها و دانشجويان پيروش (مانند محسن ميردامادي، ابراهيم اصغرزاده، عباس عبدي و حبيبالله بيطرف و با فاصله؛ محسن امينزاده، سعيد حجاريان و ديگر موسسان و حاميان احزابي مانند جبهه مشارکت) را روشن کرد.
با تسخير سفارت آمريکا دولت معتدل و موقت مهندس مهدي بازرگان سقوط کرد و براساس اسنادي که بعدا به دست آمد زمينه تجاوز عراق به ايران (با چراغ سبز آمريکا) فراهم شد. (اين اسناد را مارک گازيوروسکي در کتاب «کودتاي ايراني» نشر چشمه بررسي کرده است) موسويخوئينيها اما با همين اشتهار به راديکاليسم در نوک پيکان انقلابيگري قرار گرفت. در نخستين انتخابات رياستجمهوري در غياب شوراي نگهبان به نيابت از رهبر انقلاب کار بررسي صلاحيت نامزدهاي رياستجمهوري را برعهده گرفت و سپس به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي رسيد. در حالي که با حزب جمهوري اسلامي و دبيرکل آن رابطهي گرمي نداشت. موسويخوئينيها چهرهاي انقلابي بود و با دکتر بهشتي که سياستمداري معتدل محسوب ميشد فاصله داشت همچنان که از امام موسي صدر انتقاد ميکرد چراکه روحانيان نوانديشي مانند دکتر بهشتي و امام صدر را از «خط امام» (به تعبيري که خود از آن داشت) دور ميدانست اما شهادت آنان سبب شد که اين رابطهي انتقادي مکتوم بماند همچنان که نسبت خوئينيها و مطهري مکتوم مانده است. با ترور و شهادت دکتر بهشتي به دست مجاهدين خلق، آيتالله موسوياردبيلي به رياست ديوان عالي کشور رسيد و آيتالله شيخ يوسف صانعي دادستان کل کشور شد اما صانعي در اين مقام نماند و موسويخوئينيها جانشين او شد. در انتخابات مجلس سوم موسويخوئينيها از سران انشعاب از جامعه روحانيت مبارز شد و به اتفاق مهدي کروبي و سيدمحمد خاتمي و سيدعلياکبر محتشمي مجمع روحانيون مبارز را تاسيس کرد که با حمايت بيت امام خميني اکثريت مجلس سوم را به دست آورد و حاکميت جناح چپ بر کشور يکدست شد: به جز نفوذ سيداحمد خميني در عاليترين سطوح حاکميت، دولت در اختيار ميرحسين موسوي بود مجلس ذيل اکثريت روحانيون مبارز تلقي ميشد و قوه قضائيه هم در دست موسوي اردبيلي و موسويخوئينيها بود. قدرت جناح چپ در دههي شصت در قدرت انقلابيگري آن بود. موسويخوئينيها چندي نماينده رهبري در حج شد و در آنجا نيز با هدايت مراسم «برائت از مشرکين» هر ساله تظاهراتي عليه حکومت سعودي راهاندازي ميکرد که با اعتراض دولت عربستان به تغيير نماينده رهبري در حج و انتخاب مهدي کروبي منجر شد.
عزل آيتالله منتظري از قائممقامي رهبري هم قدرت جناح چپ را بيشتر کرد. در واقع گذشته از اختلافات رهبري و قائم مقام رهبري، جناح چپ به علت نزديکي به رهبر انقلاب بيشتر منتقد آيتالله منتظري بود تا جناح راست که ديدگاههاي اقتصادي و فقهي آيتالله منتظري را در تقابل با سوسياليسم جناح چپ اسلامي ميدانست. جناح چپ در آن زمان منتقد مواضع ميانهي رئيسجمهور وقت و رئيس وقت مجلس هم بودند و گرچه اکبر هاشميرفسنجاني بيش از به جناح چپ نزديک بود اما جناح چپ به شدت نسبت به هاشمي بدبين بود.
با وجود اين حاکميت مطلقه جناح چپ خيلي طول نکشيد. با درگذشت رهبر انقلاب اسلامي و با وجود شانسي که برخي در جناح چپ براي رهبري حاج سيداحمد خميني فرض ميکردند، آيتالله خامنهاي که در دوران رياستجمهوريشان از اين جناح فاصله بسياري داشتند به رهبري انتخاب شدند و هاشميرفسنجاني هم به رياستجمهوري برگزيده شد. مشهور است که موسويخوئينيها يکي از اعضاي مجلس خبرگان رهبري بودند که به رهبري آيتالله خامنهاي راي ندادند هرچند که پس از رهبري آيتالله خامنهاي ايشان موسويخوئيني را به عنوان مشاور سياسي انتخاب کردند اما با انتخاب شيخ محمد يزدي به رياست قوه قضائيه جناح چپ کليه کرسيهاي حاکميتي را از دست داد و مجلس چهارم هم از دست آنها خارج شد.
مجمع روحانيون مبارز سکوت سياسي در پيش گرفت و موسويخوئينيها که از سوي هاشمي به رياست مرکز تحقيقات استراتژيک انتخاب شده بود از مقام خود استعفا کرد و روزنامهي سلام (ارگان جناح چپ اسلامي) را با همان دانشجويان اشغالگر سفارت آمريکا منتشر کرد.
جناح چپ از اين زمان روندي انتقادي در پيش گرفت که به دموکراتيزاسيون و مدرنيزاسيون آن منتهي شد. اگر در دههي ۶۰ ميرحسين موسوي نماد اين جناح بود در دههي ۷۰ به تدريج سيدمحمد خاتمي نماد آن شد اما موسويخوئينيها الهامبخش و پدر معنوي اين جريان باقي ماند. سياستمداري در سايه که در همه رخدادهاي ۱۳۷۶، ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸ حضور داشت اما نقش خود را بر آفتاب نميانداخت و افکار عمومي بيشتر با نامهايي چون خاتمي و کروبي از اين جناح آشنا ميشد. موسويخوئينيها چندي درسهايي در دانشگاه تربيت مدرس هم ارائه کرد که در آن از مشروعيت دموکراتيک به جاي مشروعيت کاريزماتيک حکومت سخن ميگفت. اما حتي توقيف سلام (در سال ۱۳۷۸ که منجر به حوادث کوي دانشگاه شد) هم سبب نشد خوئينيها روزه سکوت را بشکند. مشهور بود که ستونهاي بينام سلام در پاسخ به خوانندگان به قلم موسويخوئينيهاست اما در اين سالها کمتر اثري از خوئينيها منتشر شده است. در حوادث سال ۱۳۸۸ گاهي رسانههاي راست از نقش نهان او در راهبري جريان مخالف حرف ميزدند که در جلساتي شامل خاتمي، موسوي، سيدحسن خميني و موسويخوئينيها تصميم به برگزاري راهپيمايي ۲۵ خرداد ۸۸ گرفتهاند اما اين حرف هرگز اثبات نشد و حتي روايت ميشود که موسويخوئينيها با اين راهپيمايي مخالف بود. جناح راست در همه اين سالها بسيار تلاش کرده است که موسويخوئينيها را از پشت صحنه به روي صحنه آورد اما موفق نشد تا آنکه او سال گذشته در سالگرد درگذشت اکبر هاشميرفسنجاني در گفتوگويي انتقادي از هاشمي انتقادات جدي کرد و هاشمي را نه اسطوره اعتدال که چهرهاي راديکال خواند.
۳- دفاع از راديکاليسم به معناي تفکري ريشهمحور از چندي پيش در دستور کار روشنفکران سياسي جناح چپ راديکال قرار گرفته است. مشهورترين آنها سعيد حجاريان نظريهپرداز سياسي است که در گفتوگويي با روزنامهي همشهري به صراحت از اصلاحطلباني چون سيدمحمد خاتمي و بهزاد نبوي و به اشاره از سازمانهاي سياسي مانند کارگزاران سازندگي و اتحاد ملت، انتقاد کرد و نقد آنان بر راديکاليسم را نادرست خواند. حجاريان تا جايي پيش رفت که از اکبر گنجي هم دفاع کرد و بهزاد نبوي (از سران مجاهدين انقلاب و متحدان جبهه مشارکت) را کارگزاراني خواند. سعيد حجاريان همچنان از راهبرد «فشار از پايين و چانهزني در بالا» (که راهبرد اين جريان در دههي ۷۰ بود) دفاع کرد و هاشمي را به سبب تصدي وزارت اطلاعات توسط علي فلاحيان سرزنش کرد در حالي که محسن هاشمي در روزنامه سازندگي به او يادآوري کرد که هاشمي چند بار براي تغيير فلاحيان خيز برداشت.
۴- اما اختلاف ميان چپ راديکال و راست مدرن در جبهه اصلاحات اختلافي تاکتيکي و حتي راهبردي نيست؛ اختلافي گفتماني است که در بيرون از لايههاي تشکيلاتي و سياسي اين جبهه قابل رديابي است. دو مناظره راهبردي در نوروز ۱۳۹۹ اوج اين نزاع گفتماني بود: اول- مناظره شفاهي غلامحسين کرباسچي و سيدمصطفي تاجزاده در «سازندگي سال» و دوم مناظره کتبي موسي غنينژاد و عليرضا علويتبار در فصلنامه «سياستنامه» که تلقي متفاوت دو جريان از توسعه و دموکراسي را نشان ميدهد.
حلقهي چپ مدرن راديکال نهتنها با کارگزاران سازندگي که با حزب اتحاد ملت هم در حال مرزبندي است چون آن را جانشين شايستهاي براي حزب مشارکت نميداند. تلاش براي گردش دوباره حزب اتحاد به چپ با بيانيههاي سوسياليستي و نيز ريزش اخير در بدنهي سابقا دانشجويي اين جريان در نهايت يک نزاع درونگفتماني در ميان دو جناح ميانهروي چپ مدرن (حزب اتحاد) و راديکال چپ مدرن (حزب مشارکت) را نشان ميدهد که عدم مشارکت در انتخابات مجلس يازدهم، نظريهي عبور از سياست محوري به جامعهمحوري در جبهه اصلاحات و تاکيد بر مفاهيم آتناگونيستي در جبهه اصلاحات مانند «اصلاحطلبان پيشرو»، «هسته سخت اصلاحات»، «جريان اصلي اصلاحات»، «اصلاحطلبي اصيل» از سوي نظريهپردازاني مانند سعيد حجاريان و عليرضا علويتبار (و حتي حميدرضا جلاييپور) نماد اين دوگانهسازي در جبهه اصلاحات از سوي اصلاحطلبان راديکال است. اکنون راديکاليسم تهمتي نيست که از سوي اصولگرايان به اين اصلاحطلبان زده ميشود؛ راديکاليسم وصفي است که خود آنان (مانند عليرضا علويتبار) براي مرزبندي با اعتداليون (به تعبير آنان؛ محافظهکاران اصلاحطلب) براي خود انتخاب کردهاند و نهتنها راست مدرن که ديگر اصلاحطلبان (از جمله چپ سنتي) را از خود ميرانند: انتقاد سعيد حجاريان از سيدمحمد خاتمي که چرا تندروي را در جبهه اصلاحات را نقد ميکند و تحريک بهزاد نبوي به سبب گرايش به کارگزاران سازندگي (به سبب آنکه از حسن روحاني انتقاد نميکند و در انتخابات شرکت ميکند) بخشي از اين تسويهحساب ايدئولوژيک است که در مصاحبه عليرضا علويتبار با روزنامه همشهري به صراحت آمده است: «اصلاحطلباني که راديکال نيستند از جبهه اصلاحات بيرون بروند!»
جملهاي که يادآور شرط شهروندي در کشور در سال ۱۳۵۳ است که موکول به عضويت در حزب رستاخيز بود!
۵- شفافيت جريان چپ راديکال و مرزبندي آن با ديگر اصلاحطلبان يک ضرورت تاريخي است که نبايد با واکنشهاي سختگرايانه اصولگرايان حاکم مواجه شد. بيرون آمدن حجتالاسلام والمسلمين سيدمحمد موسويخوئينيها از سايه و آفتابي شدن اين سياستمدار کهنهکار خواست قديمي اصولگرايان و اصلاحطلبان است که نبايد با واکنش سخت مواجه شود تا باب نقدهاي استدلالي و درونگفتماني بسته نشود. در نيمهي اول عصر اعتدال در حالي که راه گفتوگو براي سران اصلاحات مانند سيدمحمد خاتمي و عبدالله نوري به هر علت گشوده نبود چراغ سبزي به سيدمحمد موسويخوئينيها داده شد که اسحاق جهانگيري آن را گشوده بود. متاسفانه موسويخوئينيها به نمايندگي از جبهه اصلاحات حاضر به انجام اين ماموريت تاريخي در گفتوگو با حاکميت نشد اما اکنون قرار گرفتن به عنوان نماينده جريان چپ راديکال عبور از جايگاهي است که خوئينيها ميتوانست در غياب ديگر سران اصلاحات آن مسئوليت را انجام دهد. گفتوگوي انتقادي علني بيش از آنکه براي دستيابي به يک نتيجه ملي باشد در خوشبينانهترين صورت يک اقدام شخصي و در راديکالترين صورت يک اقدام تشکيلاتي براي مرزبندي است. مرزبندي درونجبههاي با ديگر اصلاحطلبان و مرزبندي بيرون جبههاي با حاکميت در شرايطي که اصلاحات در بدترين شرايط تاريخي خود به سر ميبرد. بدين معنا حتي حرفهاي خيرخواهانه هم به خوبي شنيده نميشود و حتي ممکن است سوءتفاهم ايجاد کند به خصوص که در ۴ سال گذشته امکان گفتوگوي مستقيم وجود داشت و از آن به هر دليل پرهيز شد. چرا آقاي خوئينيها آن زمان که امکان گفتوگو فراهم شد گفتوگو نکرد و چرا اکنون گفتوگويي عمومي و پر از کنايه و بدون انتظار پاسخ را انجام ميدهد؟ عبور از اصلاحات به نام اصلاحات بدترين اتفاقي است که ممکن است در جبهه اصلاحات رخ دهد. اصلاحطلبي به عنوان مفهومي جامع جناحين راست مدرن و چپ مدرن و نيز چپ سنتي تنها در صورت محوريت رجال سياسي معتدلي مانند سيدمحمد خاتمي قابل تجميع است که امکان ائتلافهايي مانند انتخاب حسن روحاني در سال ۱۳۹۲ را فراهم ميسازد. خط «هاشمي-خاتمي» در سال ۱۳۹۲ مانع از تکرار خطاي سال ۱۳۸۴ شد. هر گونه تلاش براي شکاف در اين خط به معناي تکرار شکست است. اگر دعوت غلامحسين کرباسچي از سيدمحمد خاتمي به بازسازي جبهه اصلاحات و انتقادات صريح کارگزاران سازندگي از محمدرضا عارف به «عبور از خاتمي» قلمداد شد انتقادات صريح سعيد حجاريان از سيدمحمد خاتمي را چه ميتوان نام گذاشت؟ آيا ميتوان بهزاد نبوي را با اين سابقه رنجهاي سياسي را به محافظهکاري متهم کرد و او را با محمدرضا عارف در يک کفه ترازو قرار داد؟ چه اتفاقي رخ داده است که ميان دو متحد تاريخي سياسي؛ جبهه مشارکت و مجاهدين انقلاب اختلاف نظر رخ داده است و حتي حزب اتحاد ملت به محافظهکاري سياسي متهم ميشود؟
دو دهه قبل راديکاليسم اکبر گنجي تا جايي ادامه يافت که روزنامه صبح امروز به مديرمسئولي سعيد حجاريان و سردبيري عليرضا علويتبار بابت يادداشت او درباره امام حسين عذرخواهي کرد و از ادامه نشر يادداشتهاي او انصراف داد. راديکاليسمي که به انصراف علويتبار از سردبيري هفتهنامه «راه نو» (به مديرمسئولي اکبر گنجي) منتهي شد. اکنون اما چه رخ داده است که حتي اکبر گنجي هم «تندرو» خوانده نميشود؟
۶- جبهه اصلاحات به شدت نيازمند اصلاحات است:
اول. بازخواني تاريخي از ۱۳ آبان ۱۳۵۸ که بيش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تاريخ چهل سالهي ايران را تحت تاثير خود قرار داد تا دههي شصت که حاکميت يکدست جناح چپ در دولت، مجلس و دادگستري آن را به سوي سوسياليسم هدايت کرد تا خدمات و خطاهاي راهبردي دولتهاي سازندگي و اصلاحات و اعتدال بدون آن که هيچيک از بزرگان اين جريان از بازرگان، موسوي، هاشمي، خاتمي، کروبي، روحاني و ديگران را معصوم و عاري از خطا بدانيم.
دوم. بازيابي گفتماني از تفاسير مارکسيستي و سوسياليستي از اسلام سياسي تا کمتوجهي به رشد سياسي در فرآيند توسعه و بيتوجهي به دموکراسي در عصر توسعه و نيز کمتوجهي به توسعه در عصر دموکراسي. از نوع نگاه به روابط خارجي تا اقتصاد سياسي و نيز تفسيرها از عدالت اجتماعي.
سوم. بازسازي تشکيلاتي در ائتلاف ميان خردهگفتمانهاي درون جبهه اصلاحات از راست مدرن تا چپ مدرن و از چپ سنتي تا چپ راديکال. از جريانهاي روشنفکري تا جريانهاي روحاني و نيز کارگري و کارآفريني. عبور از سرمايههاي فردي به سرمايههاي اجتماعي و تبديل کردن جنبشهاي اجتماعي به نهادهاي سياسي.
و چهارم. بازتعريف رابطه با حاکميت از دولتسالاري افراطي در دههي شصت که هيچ نهاد اجتماعي بيرون دولت در تفکر جناح چپ جاي نداشت تا جامعهسالاري افراطي پيشرو که نهاد سياسي (دولت) فاقد هرگونه اهميتي تلقي ميشود. از دوگانهي بوروکراتهاي فرصتطلبي که فقط به جابهجايي قدرت فکر ميکنند تا ايدئولوگهاي تنزهطلبي که هرگونه راهيابي به حاکميت را خيانت ميدانند. «اصلاحات در حکومت» فقط اصلاحطلبي در چارچوب حکومت نيست، اصلاحطلبي در درون ساخت حکومت براي بازسازي و بهبود حکومت هم هست.
اما هيچکدام از اين اصلاحات چهارگانه به معناي تقديس راديکاليسم و تندروي نيست. گذار اصلاح به اعتدال در سال ۱۳۹۲ از سر ناچاري نبود، يک انتخاب استراتژيک بود و اعتدال نه محافظهکاري که عين اصلاحطلبي است حتي اگر تجربه دورهي اعتدال تلخ باشد.
۷- با استقبال از شفافيت جناح چپ راديکال و دعوت از آن به گفتوگوهاي باز و آزاد در درون و بيرون جبهه اصلاحات و دفاع مطلق از حق آزادي بيان و آزادي تشکيلات اين «جريان سياسي/روشنفکري» آنچه اکنون رجالي مانند حجتالاسلام والمسلمين سيدمحمد موسويخوئينيها بايد روشن کنند يکي از اين دو راه است:
بزرگان اصلاحات سخنگوي کدام جريان هستند؟
معدل عقل جمعي جبههي اصلاحات يا عصارهي يک جناح چپ راديکال که با حرکات سکتاريستي و نابگرايي در حال جداسازي خود از اصلاحات و حاکميت براي قرار گرفتن در نوک پيکان راديکاليسمي است که فکر ميکند پيشروي جامعهي ايران است؟
انتخاب هر يک از اين دو جريان مسئوليتها و محدوديتهايي پيشروي اين بزرگان قرار ميدهد که قضاوت تاريخ را در برابر آنان رقم خواهد زد. آقاي خوئينيها سخنگوي کدام جريان است: جبهه اصلاحطلبان يا جريان اصلاحطلبان راديکال؟
۸- واکنش جناح اصولگرا در برابر نامه/پيام موسويخوئينيها متاسفانه غيرراهبردي و حتي انحرافي است. اين جناح ميکوشد بار مباحث مطروحه در نامه/پيام موسويخوئينيها را به دوش خود او در حمايت از دولت حسن روحاني بيندازد اين در حالي است که اين موضوع به قول معروف سالبه به انتفاء موضوع است. در واقع موسويخوئينيها و نيز ياران اصلي او (برخلاف سيدمحمد خاتمي و ياران مشترک او با موسويخوئينيها) هرگز از حسن روحاني حمايت نکردهاند تا مسئوليت او را بپذيرند. حتي در مرزبندي با روحاني و تخفيف دولت او به نرماليزاسيون سالهاست که پيشقدم شدهاند. اصولگرايان به اشتباه فکر ميکنند اين جريان، اپوزيسيون اصولگرايان است در حالي که چپ راديکال در درجه اول اپوزيسيون راست ليبرال است و در راديکاليسم با راست راديکال شباهت بسيار دارد!
راست راديکال اما همان جرياني است که با عبور از راست سنتي در جبهه اصولگرايان شکل گرفت و در ميانهي دههي ۸۰ با ظهور محمود احمدينژاد براي يک دهه جامعه و حکومت ايران را با تلاطمهاي سياسي و اجتماعي تندي مواجه ساخت. راست راديکال در نهايت نهتنها از راست سنتي که از جريان اصولگرايي عبور کرد و در فرصت فضاي دوقطبي سال ۱۳۸۸ با نشاني غلط به اصولگرايان، فرصتطلبانه اهداف سياسي خود را محقق ساخت. انتخاب اسفنديار رحيممشايي به معاونت اول رياستجمهوري در اوج اختلافات سياسي دو جناح سنتي کشور اوج فرصتطلبي بود که خنثي شد و راست راديکال با احياي راست مدرن به بيرون از حاکميت رانده شد. اما اکنون با افول اجتماعي و حاکميتي راست مدرن بار ديگر صداي پاي راديکاليسم به گوش ميرسد. از دو جناح راست و چپ، از ميان اصلاحطلبان و اصولگرايان صداي پاي راديکالهايي به گوش ميرسد که کشور را دچار يک فضاي دوقطبي تازه خواهند ساخت و ميکوشند در غياب اصلاحات قدرت را به دست آورند، با اصولگرايان رقابت کنند. بدين معنا برخلاف آنچه اصولگرايان فکر ميکنند شکست پروژهي اعتدال فقط شکست اصلاحطلبي نيست؛ شکست اصولگرايي هم هست و اين شکست نه با «سرکوب» راديکاليسم که با «تقويت» ميانهروي در هر دو جريان به دست ميآيد: راديکاليسم (چپ) با راديکاليسم (راست) رشد ميکند و به جاي برخورد سخت بايد برخورد نرم کرد. بايد گفتوگو کرد، چه در اصلاحات و چه در حاکميت. راهي جز مذاکره وجود ندارد.
بازار