1. برگزیده
تحلیل ها

زنان زندانی از نوروز می‌گویند؛ هفت سین در بند

منبع
شرق
بروزرسانی
زنان زندانی از نوروز می‌گویند؛ هفت سین در بند

شرق/متن پيش رو در شرق منتشر شده و انتشار آن به معناي تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
 
شهرزاد همتي: همه آدم‌ها وقت سال تحويل آرزوهاي کوچک و بزرگ دارند. هرکس به فراخور حال و موقعيت اقتصادي تلاش مي‌کند هفت‌سين خانه‌اش را به زيبايي بچيند و سال را تحويل کند. سفره‌هاي خوشرنگ و سبزي پلو با ماهي و بوي گل سنبل که توي خانه‌ها مي‌پيچد، لباس‌هاي نو و عيدي‌هاي لاي قرآن بخشي از خاطرات و آرزوي ما براي تحويل سال است... اما زنداني‌ها آرزوهايشان و تحويل سالشان با ما متفاوت است. اينجا، الناز و نرگس، دو روايت از عيد در زندان قرچک را براي خبرنگار «شرق» بازگو کرده‌اند؛ زناني که عموما به‌دليل تجربه‌هاي مکرر آسيب در زندگي‌شان نتوانسته‌اند در شرايط بحراني که گرفتارش شده‌اند، تصميم منطقي بگيرند. نزديک سال تحويل دعايشان کنيد...؛ سلامتي آزادي... سلامتي زنداني‌هاي بي‌ملاقاتي... .
روايت الناز، جرم قتل
«يه روز آفتابي ديگه، گوشه حياط با ديوارهاي بلند و سيم‌خاردارهاي تيز و برنده نشسته بودم. چشمم به مهتاب افتاد؛ دختري سبزه‌رو و شيرين‌زبون. تقريبا شش‌سالي مي‌شه که تو بند زنان زنداني شده و روز‌و‌شب يه زيارت عاشورا با تسبيح دستش بود و ذکر مي‌گفت. رفتم پيشش، گفتم چه خبر مهتاب جون؟ گفت: هيچي نشسته بودم نوبتم بشه براي تلفن؛ تلفن بزنم ببينم مادرشوهرم بالاخره جواب تلفنم رو مي‌ده؟ الان دو‌هفته‌اي مي‌شه که زنگ مي‌زنم تا بتونم چند دقيقه صداي بچه‌هام رو بشنوم‌ اما بهم جواب درست‌وحسابي نمي‌دن. ديگه کلافه شدم. بهش گفتم مهتاب: اين شش‌سالي که توي زندان هستي چه حالي داري؟ گفت: حالم رو مگه نمي‌بيني خودت؟ نزديک اجراي حکممه و خانواده شوهرم رضايت نمي‌دن. رضايت که نمي‌دن هيچ، به ديه هم راضي نمي‌شن. مرغشون يک پا داره فقط قصاص مي‌خوان. احساس خفگي دارم، ‌روز و شبم يک‌جوري شده و ثانيه‌ها تند و تند دنبال هم مي‌کنن. همين موقع بود که براي تلفن صداش کردن. با يک عذرخواهي سريع رفت سمت تلفن. همون‌جا نشسته بودم و داشتم بچه‌هايي که پاي تلفن بودن رو نگاه مي‌کردم و صحبت‌هاشون رو مي‌شنيدم. يکي داشت با وکيلش حرف مي‌زد، يکي با مادرش، يکي با بچه‌ش، يکي هم با دوستش. اين آخري خيلي سرخوش بود و بلندبلند داشت مي‌خنديد. از اين جديدالورودها بود که موقت اومده زندان و زودم مي‌ره بيرون. انگار هتل اومده بود، خيلي خوشحال بود. لم داده بود روي سکوي تلفن و بلندبلند حرف مي‌زد و مي‌خنديد. پريسا اومد کنارم نشست و به هم سلام کرديم. گفتم: چه خبر پريسا؟‌ گفت: هيچي، تازه از کارگاه اومدم، خسته و کوفته‌م. از صبح کلي کار داشتيم. داريم لباس مجلسي جديد مي‌دوزيم. پريسا به جرم حمل مواد مخدر دستگير شده و هشت‌سالي مي‌شه که توي زندان سر مي‌کنه، حبس ابد داره. خيلي کاريه و يک لحظه آروم و قرار نداره. از صبح تا شب مي‌ره سر کار. بعدازظهرها هم که مياد به وکيل بند کمک مي‌کنه. داشتم به پريسا نگاه مي‌کردم که يکي از بچه‌ها شلنگ آب رو روبه‌روم گرفت و به خودم اومدم. همه بلند شروع به خنديدن کردن... آخه يادم رفت بگم... چند روز ديگه عيده، بچه‌هاي سالن همگي دست‌به‌دست هم دادن و تمام فرش‌هاي اتاق‌هاشون و سالن رو آوردن هواخوري که با هم ديگه بشورن... درواقع توي اين بندها خيلي از اين آدم‌ها ساليان ساله دارن با‌هم زندگي مي‌کنن. نزديک عيد که مي‌شه روتختي‌ها و ملافه‌ها و فرش‌ها و همه‌چيز رو شست‌وشو مي‌دن. درواقع يک خونه تکوني اساسي انجام مي‌دن. همه‌شون حس مي‌کنن که ديگه اين آخرين باره که داريم اينجا رو تميز مي‌کنيم. دست‌به‌دست همديگه همه‌جا رو تميز مي‌کنن. صف فروشگاه خيلي طولاني شده، صندوقدار فروشگاه به کندي داره بچه‌ها رو راه مي‌ندازه. آخه امروز هم سالاد بسته‌بندي برامون آوردن، شيريني براي عيدمون آوردن، ميوه هم آوردن. ميوه‌مون پياز، فلفل دلمه‌، سيب، پرتقال و گوجه فرنگيه. اين شد ميوه عيد ما که بايد از فروشگاه زندان بخريم. البته همه بچه‌ها توان خريدش رو ندارن. ناگفته نمونه که خيلي از اونايي که وضعشون خوبه، به بقيه کمک مالي مي‌کنن. داشتم گوشه‌گوشه هواخوري رو نگاه مي‌کردم. هرکي مشغول يک کاري بود. انگار واقعا يادشون رفته بود کجا هستن، انگار خو گرفتن با وضعيت. شب چهارشنبه‌سوري بچه‌ها يک لگن گذاشتن وسط و يکي مي‌زنه و بقيه هم هرچي بلد هستن رو با هم ديگه زمزمه مي‌کنن.

چند تا از بچه‌ها که تو قسمت فرهنگي زندان کار مي‌کنن، از لوازم اونجا استفاده مي‌کنن و براي سرگرمي بچه‌ها خودشون رو شبيه حاجي فيروز درست مي‌کنن و توي بندها شعر مي‌خونن. بچه‌ها چادر سر مي‌کنن و با يک قاشق و ظرف ميرن کابين بزرگ‌ترها و مسن‌ترهاي زندان. اون‌ها هم ظرف‌هاي بچه‌ها رو با هرچي دارن مثل شکلات و شيريني پر مي‌کنن. درواقع مراسم قاشق‌زني بيرون رو با شوخي و خنده برگزار مي‌کنن. بعضي وقتا خيرين برامون ميوه و شيريني عيدي ميارن. مثلا نفري يک يا دو تا شيريني بهمون مي‌دن. خدا خيرشون بده والا... چون خيليا توان خريد همين رو هم ندارن. ثانيه‌ها تند و تند سپري مي‌شن... نزديک سال تحويل شديم... امسال بچه‌ها تو سالن يک سفره هفت‌سين بزرگ چيدن تا سال تحويل کنار همديگه و با‌هم سپري کنن. همه‌شون اميد دارن که امسال ديگه سال آخريه که کنار هم هستن و سال بعد با ياري همه عزيزاني که فکرشون هستن، کنار خانواده هستند. سر سفره ميوه و شکلات و تخمه داريم. از هفت‌سين فقط سيب داشتيم که سر سفره بذاريم. راستي امسال يک خَير برامون ماهي‌هاي قرمز تپل‌مپل خريده تا پاي سفره بذاريم. همه ذوق‌زده شده بودن تا مي‌رسيدن مي‌گفتن:‌ واي خدا! چه ماهي‌هاي خوشگلي. همه بچه‌ها لباس‌هاي تميز پوشيدن و به خودشون رسيدن. دور سفره جمع شديم... چند ثانيه بيشتر به سال تحويل نمونده، يکي از بچه‌ها که صداي خوبي داره، شروع کرد به خوندن اول آيت‌الکرسي، بعد دعاي امام زمان... نزديک سال تحويل همه با‌هم ديگه دعاي تحويل سال رو مي‌خوندن. يا مقلب‌القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال... همه‌جا سکوت بود و فقط صداي دل‌هاي شکسته بچه‌ها به گوش مي‌رسيد. قشنگ مي‌شد صداي ضربان قلبشون رو که داره تندتند مي‌زنه و منتظرن سال تحويل بشه شنيد... اشکاشون سرازير شده بود... لباشون خندون بود، ولي دلاشون پر غصه. مشخص بود که فقط جسمشونه که کنار همديگه‌ست... روحشون کنار خانواده و عزيزانشون هست. همه‌شون دستاشون رو به آسمون بود و با همديگه دعا مي‌کردن و ثانيه‌ها رو مي‌شمردن. صداي توپ تحويل سال شنيده شد... با‌هم ديگه يک جيغ بلند زدن و براي همديگه دعا کردن...؛ براي اينکه کنار خانواده‌شون باشن، براي اينکه خدا عزيزانشون رو براشون حفظ کنه. بعدشم روبوسي عيد بود... البته يک‌سري از بچه‌ها قبل از اينکه سال تحويل بشه نوبت تلفن گرفتن و موقع سال تحويل سريع رفتن تا به خانواده و عزيزاشون تبريک بگن. چقد دنياي کوچيکيه تو زندان. با کوچک‌ترين حرف و سخني دلاشون شاد مي‌شه و با کوچک‌ترين حرفي اشکاشون سرازير. براي بعضي‌هاشون همه چي يکنواخت شده و فقط دست‌و‌پا مي‌زنن که زودتر خلاص بشن. به ظاهر مي‌گن شاديم ولي دلاشون پر از غصه‌ است. لباشون خندون و دلشون پر درد».
روايت نرگس، جرم قتل
«دو هفته به عيد مونده. اين شايد آخرين عيدي باشه که من زنده‌م. گفتن ارديبهشت اگر خانواده ناصر رضايت ندن، قصاص مي‌شم. مثل همه اين 10 سال از همين موقع‌ها خونه‌تکوني شروع شده. از توي همه سوله‌هاي صداي شادي مياد. فاطي و مامان مهناز دارن گل اومد بهار اومد، مي‌رم به صحرا... مي‌خونن. مثل هر سال بايد ملافه‌ها و پرده‌ها و اون فرش گنده 20‌متري که وسط بند ماست رو ببريم تو حياط و بشوريم. بوي کف و تميزي مي‌پيچه تو حياط. ياد خونه مامانم اينا مي‌افتم... دم عيد فرشا رو مي‌برديم تو حياط، با داداشام و خواهرم مي‌افتاديم به جون فرشا. آن‌قدر مي‌سابيديم که جز کثيفي، رنگ قرمز فرش هم مي‌ريخت پايين. پتوها و رومتکايي‌ها رو ريختن وسط حياط. فروشگاه ملافه و رومتکايي جديد آورده و گفتن بايد همه رو ست کنيم. هر سال همين وضعه و بوي عيد مياد. نظافت کلي يک هفته آخر سال اجباريه. من مسئول شستن فرش بزرگه‌ا‌م. بالاي سر بچه‌ها وايسادم و مديريت مي‌کنم. بچه‌ها مي‌دونن هيچ‌رقمه نمي‌تونن از زير زندون‌تکوني در برن، چون يک هفته تلفنشون قطع مي‌شه. خيلي‌ها مي‌رن مرخصي. مثلا بچه‌هايي که سند دارن و کسي هست که براشون سند بذاره، يا بچه‌هاي خلاف مالي مي‌تونن برن مرخصي. تا آخر عيدم بهشون مرخصي مي‌دن. ولي من مهمون 10‌ساله همه عيدام. امسال هم همينه، بعد سال تحويل اگر بهم برسه زنگ مي‌زنم به مامان. مامانم که ‌‌10 ساله نديدمش. چون شهر ما از قرچک خيلي دوره و مامانم هم مدت زياديه نمي‌تونه راه بره و کسي هم نيست که بيارتش اينجا. باهاش که حرف مي‌زنم برام مي‌گه که هفت‌سين رو کجا چيدن. مثلا امسال خواهرم مهري موهاش رو مش کرده، يا داداشم حسن عروس آورده. من به مامانم نمي‌گم توي 31‌سالگي ديگه موي سياه روي سرم ندارم و همه‌ش سفيد شده... عوضش مي‌گم که موهام تا کمرم رسيده و پر و بدون خرابيه.
آجيل و ميوه و تنگ پلاستيکي هم مي‌فروشن و بچه‌ها مي‌خرن. سبزه اما خود زندان مي‌ده. توي هر سالن يه دونه سبزه مي‌ذارن. بچه‌هاي فرهنگي سفره هفت‌سين رو درست مي‌کنن و مي‌فروشن. وکيل بند اگر بچه‌ها بخوان، توي هر کابين نفري 15 تومن مي‌دن تا بتونن توي کابينشون يک سفره هفت‌سين داشته باشن که تقريبا قيمتش 300 تومنه. اگرم کسي نداشته باشه، مهمون بقيه کابين مي‌شه. هر بندي هم اگر بهترين سفره هفت‌سين رو داشته باشه، خبرنگارا ميان و ازش عکس مي‌گيرن تا توي روزنامه‌ها چاپ بشه. من هيچ‌وقت نفهميدم توي کدوم روزنامه‌ها عکس هفت‌سين ما رو انداختن. توي بند 2 مشاوره که من زندگي مي‌کنم، هفت‌سين‌ها هميشه خوشگل مي‌شن. امسال ولي بعد اعدام مهديه، بچه‌ها خيلي دل و دماغ ندارن و حرفي نمي‌زنن.... سفره هفت‌سين‌ها رو همه با هم مي‌چينيم. انگار مسابقه‌ست که هر کي هفت‌سينش بهتر باشه اون برنده است. اما همه‌ش مال اون چند دقيقه است. بعد تحويل سال، دوباره همه مثل هميم... زنداني با دست‌هاي کوتاه از زندگي واقعي. فروشگاه لباس نو آورده، خيلي‌ از بچه‌ها مي‌رن مي‌خرن. مي‌دونيم که بچه‌هاي کابين آخر اوضاعشون خوب نيست و ملاقاتي ندارن. همه پول رو هم گذاشتيم تا براشون لباس نو بخريم و يکم آجيل و ميوه براشون مي‌بريم... من يک پيراهن آبي خريدم با گل‌سر آبي. موهام رو دم‌اسبي مي‌بندم و اگر دستم برسه يواشکي رژ لب مي‌زنم. آخه لوازم آرايش ممنوعه... دو روز مونده به عيد و همه عجله دارن. رئيس زندان فقيرترين زنداني‌ها رو انتخاب مي‌کنه و براشون ازطريق خيرين لباس مي‌گيره و تحويل وکيل بند مي‌ده. دو شب مونده به عيد، نفري يک دونه پرتقال، يک سيب و نارنگي بهمون مي‌دن. لحظه تحويل سال همه گريه مي‌کنيم... پارسال که سال تحويل صبح زود بود، خيلي‌ها خودشون رو زدن به خواب که عيد رو نبينن. امسال که سال تحويل دم ظهره، صداي گريه بچه‌ها از هر گوشه بلند مي‌شه. اينجا همه چشم‌به‌راه‌اند... چشم به راه آزادي هستن. حالا دم عيد که مي‌شه، بچه‌ها با خودکار قرمز و رنگ صورتي قرص بروفن آرايش مي‌کنن، روي دستمال کاغذي رو خودکار قرمز مي‌زنن و مي‌چسبونن به لباشون که قرمز بشه. مي‌خوان حالشون بهتر باشه... بعد هم بچه‌هاي هر کابين مي‌رن کابين ديگه عيدديدني... اما مي‌دوني چيه؟ اينجا همه دم سال تحويل جلوي تلويزيون مي‌ايستيم و اشک مي‌ريزيم. بعد از سال تحويل هم همه سکوت مي‌کنن، خيلي‌ها عصباني‌اند و با‌هم دعواشون مي‌شه... آخه مي‌دوني، چشم‌انتظاري توي زندان سخته... خيلي‌ها مي‌دونن اين آخرين عيديه که مي‌بينن... خيلي‌ها مي‌دونن تا آخر عمرشون سال تحويل رو اينجا تحويل مي‌کنن. اينجا زمان متوقف مي‌شه براي آدم‌هاي منتظر... عيد مي‌تونه نشونه باشه براي زندانيا... يادشون باشيد، اونا منتظرن که شما کمکشون کنيد».

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره

آخرین خبر | زنان زندانی از نوروز می‌گویند؛ هفت سین در بند