1. برگزیده
تحلیل ها

امام خمینی(ره)، روحانیت و روشنفکران در گفت‌وگوی «جوان» با آیت‌الله محمدعلی گرامی: امام بقای انقلاب را به بقای روحانیت می‌دانست

منبع
روزنامه جوان
بروزرسانی
امام خمینی(ره)، روحانیت و روشنفکران در گفت‌وگوی «جوان» با آیت‌الله محمدعلی گرامی: امام بقای انقلاب را به بقای روحانیت می‌دانست
روزنامه جوان/ مصاحبه پيش رو در روزنامه جوان منتشر شده است بازانديشي در نگاه امام به روشنفکران صرفاً يک ضرورت تاريخي نيست، بلکه نمايانگر بخشي از نقشة راه انقلاب و پرتوافکن بر مسير تداوم نظام اسلامي است. تأمل در زمينه‌هاي شکل‌گيري ديدگاه بنيانگذار جمهوري اسلامي به جماعت منورالفکر و نحوة تعامل ايشان با اين جريان و نيز مديريت آنان در طول تاريخ انقلاب، مددکار دستگاه‌هاي فرهنگي، سياسي و امنيتي نظام در نحوة مواجهه با کارکردهاي اين قشر در جامعه ماست. در گفت و شنودي که در پي مي‌آيد، حضرت آيت‌الله حاج شيخ محمدعلي گرامي قمي از شاگردان و ياران ديرين امام راحل و نيز از مراجع و مدرسين ارجمند حوزه علميه قم به بازگويي خاطرات و تحليل‌هاي خويش در باب اين موضوع پرداخته‌اند که همدلي ايشان را سپاسگزاريم جنابعالي از آغاز نهضت اسلامي و در طول دوران مبارزات از شاگردان و حاميان جدي حضرت امام بوديد و عمق اين آشنايي از نامه‌هايي که از ايشان خطاب به شما منتشر شده‌اند، آشکار است؛ از اين رو هم به رفتارشناسي و هم نوع نگاه امام به مقولات مختلف آشنا هستيد. از طرف ديگر با جريانات‌ فرهنگي سياسي آن روزگار اعم از روحاني و روشنفکر هم آشنايي خوبي داريد، لذا از چهره‌هايي هستيد که مي‌توانيد در اين زمينه تحليل‌هاي دست اولي را ارائه کنيد. به نظر جنابعالي برآيند نگاه امام نسبت به روشنفکران- ‌اعم از ديني و غيرديني‌- چگونه بود؟ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. چيزي که قبل و بعد از انقلاب براي من ثابت شد، اين است که امام به اصالت روحانيت معتقد بود. گروه‌هاي ديگر، حتي اگر تحت نفوذ روحاني ارزشمندي هم بودند، باز آنها را قبول نداشتند. اين کل قضيه است. اگر ذهنم ياري کند، بعضي از مصاديق را هم عرض مي‌کنم. يکي از مصاديق اين ديدگاه، آقاي بازرگان بود. هيچ‌ کسي در ديانت ايشان شبهه ندارد. خبرهايي هم که ما داريم حاکي از ديانت و متانت اوست، اما او گاهي، حتي در دوران آقاي بروجردي به روحانيت طعنه مي‌زد. در کتاب «راه طي‌شده» که راجع به توحيد است، روحانيت را مسخره مي‌کند و حتي مي‌گويد توحيد امثال اديسون ده‌ها برابر بهتر از توحيد علامه حلّي‌هاست! و از اين قبيل. بعد از فوت مرحوم آقاي بروجردي، انجمن اسلامي دانشجويان، در کوي دانشگاه جلسه‌اي برگزار و آقاي بازرگان در آن سخنراني کرد. در آن جلسه باز مرجعيت را به خاطر بعضي چيزهايي که از ديدگاه او ارتجاعي به نظر مي‌رسيدند، به مسخره گرفته بود. قضيه ديگري هم راجع به پيروان کسروي بود که روشنفکران ديني مرز مشترکي با آنها داشتند و آن هم ضديت با روحانيت بود... بقاياي کسروي ادعاي دينداري هم داشتند، منتها آئيني به نام پاک‌ديني درست کرده بودند. بله، مي‌گفت من خودم پيامبرم و رسالت الهي دارم! به هر حال من در همان دوره و با نگراني، هر دو موضوع را به مرحوم امام گفتم. ايشان فرمود نمي‌خواهد با کسروي‌ها درگير بشويد، چون ديگر منشاء اثري نيستند، اما مهندس بازرگان بايد کوبيده شود! اين بود که يکي از رفقا 7، 8 صفحه‌اي عليه آن سخنراني مهندس بازرگان نوشت و منتشر هم کرد. چه کسي؟ آقاي آسيد عبدالرضا حجازي. آسيد عبدالرضا در آن زمان‌ها مبارز بود. در سال‌هاي آخر نمي‌خواهم بگويم با ساواکي‌ها نزديک بود، اما ساواکي‌ها با او طرح رفاقت مي‌ريختند. بعدها نمي‌دانم به چه مناسبتي با بازجوي خودم، منوچهري، صحبت ايشان شد، پرسيدم: «او که گاهي با شما همکاري مي‌کند، پس چرا او را گرفتيد؟» گفت: «يک‌قدري پررويي مي‌کرد!» به هر حال ايشان گاهي خدمات خوبي مي‌کرد. از خاطره‌اي که عرض کردم، ديدگاه امام نسبت به مهندس بازرگان و فعاليت‌هايي از جنس کارهاي او تا حدي روشن مي‌شود. قضيه‌اي را در آداب برخورد امام با روحانيت عرض کنم. مدتي بود که من از طرف امام مسئول مطالعه مطبوعات بودم. در چه سالي؟ بين زندان و تبعيد ايشان. سال 43. بله، من معمولاً شب‌ها منزل امام بودم. يک بار آنجا بودم و جمعيت هم پر بود. ايشان تا مرا ديدند، با لطف ايستادند و احوالپرسي کردند. داستان از اين قرار بود که در دوراني که امام تحت نظر بودند، من نامه‌اي به ايشان نوشته و جوابش را هم دريافت کرده بودم. ايشان تعجب کرده بودند که در آن شرايط، من نامه بنويسم و جواب را هم دريافت کنم. حتماً ساواک محتواي نامه را کنترل کرده بود. مسلم است که هم نامه من و هم جوابش را کاملاً کنترل کرده بود، ولي جاي تعجب بود که ما چنين جرئتي بکنيم. قديم‌ها خيلي جرئت داشتيم. يکي از رفقاي ما را ساواک در رشت گرفته بود. من از قم به او که در ساواک رشت بود، تلگراف کردم. حسابش را بکنيد بالاي تلگراف بنويسيد: «رشت، سازمان امنيت، آقاي... از سلامتي خود مطلعم فرماييد. قم حوزه علميه، گرامي». آنها جا خورده بودند و چون احتمال نمي‌دادند کسي جرئت کند براي يک زنداني ساواک، نامه احوال‌پرسي بنويسد، تصور کرده بودند اسمي را که نوشته‌ام، اشتباهاً به‌جاي يکي از کارمندان ساواک بوده و در جواب من تلگراف زدند: «آقاي گرامي! اين آقا شناخته نشد!» از اين‌جور کارها هم مي‌کرديم. به هر حال، از برخورد آن شب امام، من تصور کردم ايشان به خاطر آن نامه دارند با من احوال‌پرسي مي‌کنند. آقامصطفي هم بود. مطلبي را به امام گفتم. يادم نيست چه مطلبي بود، ولي آقامصطفي يکمرتبه دست مرا گرفت و گفت: «فلاني از همه بهتر است!» امام گفت: «من به شما امر مي‌کنم که همه روزه مطبوعات را مطالعه کنيد و روزانه به من گزارش بدهيد. خرجش هم هرچه شود به من بگوييد». گفتم: «چند تا روزنامه و مجله که خرجي ندارد.» اوايل من در ملاقات‌هاي عمومي پهلوي امام مي‌نشستم و مطالب را مي‌گفتم. يک بار يکي از آقايان که زنده است و داماد يکي از مراجعي بود که فوت کرده‌اند، گفت: «فلاني! در ملاء عام ننشين و با امام حرف نزن. من ديده‌ام وقتي با امام در گوشي صحبت مي‌کني، رنگ بعضي‌ها عوض مي‌شود و ناراحت مي‌شوند.»به همين دليل، بعد از آن خصوصي پيش امام مي‌رفتم. يک روز صبح اول وقت پيش امام بودم. يکي از آقاياني که از همدوره‌هاي ما بود و درس امام را هم مي‌آمد، با يک نفر کت و شلواري از محل خودشان آمد که آن آقا مي‌خواست به آقاي خميني وجوهات بدهد. آن آقاي طلبه، آقاي کلاهي را جلو انداخت و اصرار کرد که شما اول برويد داخل. امام خيلي بدشان آمد، چون احتمالاً در ذهنش اين فکر آمد که آن روحاني، اين کلاهي را چون مي‌خواهد وجوه بپردازد، جلو انداخته و لذا قصد دنيايي در کار است و با صداي بلند گفت: «آقا! تو جلو بيا». به همين صراحت و وضوح! مي‌خواستند هم به آن طلبه و هم به آن کلاهي بفهمانند که شأن يک اهل علم اجل از اينهاست. اين‌قدر به حفظ شأن روحانيت معتقد بودند... بله، بعد هم وقتي آن آقا حساب کرد و پول را داد، گفت: «آقا! ايشان نيازي دارد، يک روحاني هم در محل خودشان هست و نياز دارد.»امام بدون اينکه بشناسد او کيست، گفت: «چند تومن به آن روحاني بده، پنجاه تومن به ايشان.»امام از اين برخوردها زياد داشت. خاطرم هست يک روز از لابلاي جمعيت، طلبه‌اي جلو آمد که دست امام را ببوسد و خودش را طوري درست کرده بود که وهن شأن آخوندي بود. آقا خيلي به او بي‌اعتنايي کرد. امام معتقد بود که هم جامعه بايد شأن روحانيت را حفظ کند و هم خود روحانيون. يک ‌بار هم موقعي که امام از زندان آزاد شد و در خانه روغني در قيطريه تحت نظر بود، به ديدن ايشان رفتم. نوه مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني آمد که کتاب‌هايي هم دارد، از جمله «من و شاه»، «من و خميني» و... مدتي هم در نجف خيلي با آقا مصطفي رفيق بود. ايشان با ريش تقريباً تراشيده و عمامه و لباده بدون عبا و خيلي هم متکبرانه آمد و جور مخصوصي هم نشست. دو نفر از بزرگاني هم که آن روزها همراه امام دستگير شده بودند، جلوي پاي آن آقا بلند شدند و احترام کردند. آقاي خميني حتي سرش را هم برنگرداند ببيند اين کيست که آمد و نشست. اينها نکات مهمي هستند. مرحوم امام امتيازاتي داشت که واقعاً در افراد ديگر نبود. شما به نگاه امام به مهندس بازرگان به عنوان يکي از مصاديق روشنفکري ديني اشاره کرديد. بعد از سال‌ها با ظهور دکتر شريعتي، يک مقدار فضا متفاوت شد. اولاً شريعتي ادعاي قرابت بيشتري به امام مي‌کرد، ولي مهندس بازرگان از نظر شخصيتي چندان سنخيتي ميان خود با امام احساس نمي‌کرد. شريعتي چند جا هم از امام تمجيد کرد، اما با جريان کلي و تاريخي روحانيت خوب نبود و به بعضي از بزرگان روحانيت هم علناً توهين کرد، اين بود که امام در چنين شرايطي، نوعي بي‌تفاوتي را در مقابل او برگزيدند. قاعدتاً جنابعالي از نگاه امام به شريعتي و نحوه مديريت پديده او در کنار نهضتي که خودشان شروع کرده بودند، خاطراتي داريد. از اين جنبه هم نکاتي را بفرماييد. ً امام دورادور از فعاليت‌ها و اعتقادات دکتر شريعتي و در مواردي حتي جزئيات آن مطلع بودند. من به ايشان در باره فعاليت‌هاي شريعتي، نامه‌اي نوشتم و به نجف فرستادم و گفتم: «آقا! مي‌دانم که مورد دکتر شريعتي و حسينيه ارشاد به شما فشار مي‌آورند. نظر من اين است که به نفي يا اثبات، هيچ حرفي نزنيد. دکتر شريعتي جهات مثبت دارد و جهات منفي. جهات مثبت او ضد استعمار، ضد مارکسيسم، مسلمان و شيعه و مقلد شماست. جهات منفي‌اش اين است که آدم مستبدي است، آدم مغروري است، آدم کم‌ظرفيتي است. اگر يک نفر به او فحش بدهد، مي‌رود پشت تريبون و به همه فحش مي‌دهد.»امام در جواب من نوشت: «همان ‌طور که مي‌دانيد، در اين مورد بناي صحبت ندارم نفياً و اثباتاً». اين نامه در مجلدات اول صحيفه امام چاپ شده است. امام متوجه اين جهات بودند. بعداً که شريعتي از دنيا رفت، تعبير امام در نامه‌هايي که نوشتند اين بود: «در فقد دکتر شريعتي.»آقاي خميني خيلي در اين جهات قرص بود. من در استحکام و اين حالت عجيب امام خيلي چيزها ديده‌ام. يکي ديگر از جريانات روشنفکري ديني که بسياري از روحانيون هم از آنها حمايت مي‌کردند، مجاهدين خلق بودند. فقط دو نفر حاضر نشدند پشت آنها بايستند. يکي خود امام بودند و يکي هم شهيد مطهري که از اول به اينها بدبين بودند. به نظر شما آيا امام به اين دليل که مجاهدين از روحانيت احساس استقلال مي‌کردند، به آنها اعتنا نکردند؟ مجاهدين خلق در آن ايام حتي روي حوزه هم اثر گذاشته بودند و طلبه‌هاي جوان بيش از ديگران به سران مجاهدين ارادت پيدا کرده بودند و مي‌گفتند اينها با نان و سيب‌زميني قانع هستند و حتي حقوق خودشان را هم به فقرا مي‌دهند! اين حرف در خود حوزه شايع بود. واقعيت اين است که ما از انحراف فکري اينها خبر داشتيم، ولي مي‌گفتيم که بعداً اصلاح مي‌شوند! ظاهراً خود جنابعالي هم به خاطر اينها زندان رفتيد. بله، زندان مهم ما در اين رابطه بود. سال51، 52 که من گرفتار شدم، در مورد سازمان مجاهدين بود. در اعتراض به اعدام سران مجاهدين؟ بله، قضيه خيلي مفصل است، مختصرش کنم بهتر است. بار اول در سال 51 در اعتراض به اعدام حنيف‌نژاد و باقي سران مجاهدين به زندان رفتيم. نامه‌هايي بين مرحوم آقاي آشيخ بهاءالدين محلاتي و مراجع قم رد و بدل شده بود و ما در اين جريان واسطه بوديم. در همين رابطه، من و آقايان آذري، جنتي و رباني املشي و آذري و يزدي را گرفتند. بعد از يک ماه من و يزدي و جنتي آزاد شديم و آقايان رباني املشي و آذري در زندان ماندند. در سال 52 دو باره، جداي از بقيه دوستان حوزه، در مورد هادي روشن‌روان که الان با رجوي است و همين طور داماد آقاي اکرمي، وزير اسبق آموزش و پرورش که ‌اگر اشتباه نکنم نامش افشار بود. گرفتار شدم. افشار و هادي روشن‌روان به منزلي که الان ساکن هستم، آمدند و ما از کثرت نزديکي هادي روشن‌روان با افشار فهميديم که خيلي مورد اعتماد اوست. من افشار را نمي‌شناختم، ولي هادي را مي‌شناختم. از روي اين اعتماد، خيلي چيزها را گفتم و خلاصه همه چيز، از جمله ارتباط ما با راديوي الفتح قاهره از طريق مهندس رفعتي و اجازه کمک مالي و فکري به اينها و بسياري از مسائل ديگر از اين طريق لو رفت! البته اعلاميه‌هايي که امضا کرده بوديم، مطالبي که در درس مي‌گفتيم و تلاش‌هايي که در نهضت امام داشتيم، روي هم انباشته شدند، اما موضوع مهم در آن مقطع همين حرف‌هايي بود که زدم و در کيفرخواست ما هم نوشتند: «به دنبال کشف يک گروه برانداز و چنين و چنان، مشخص شد که نامبرده از اعضاي فعال است.»مي‌گفتند اگر اعداممان نکنند، دست‌کم برايمان حبس ابد يا 15 سال را مي‌برند، ولي در کمک به من خيلي کار شد. خدا رحمت کند حاج‌آقا موسي طاهري را که از طريق امام جمعه آن زمان تهران، اقداماتي کرد. يک کسي هم از طريق سرهنگ مولوي، رئيس ساواک قم که براي خودش قدرتي بود و همان کسي است که فيضيه را خراب کرد، براي رهايي ما تلاش کرد. ما دو سال محکوم شديم، دو سال هم ملي‌کشي کرديم، تقريباً شد چهار سال. صرف نظر از اينکه بنيانگذاران سازمان مجاهدين، آدم‌هاي مخلصي بودند يا نبودند، نگاه امام نسبت به آنها با ترديد و شک همراه بود و ايشان معتقد بودند که اينها به دليل اتخاذ اين شيوه، حتي اگر اين راه را مخلصانه طي کنند به بيراهه خواهند رفت. اما در مورد گروه دوم که پس از مارکسيست شدن، ادعا کردند که مسلمان مانده‌اند، از جمله رجوي، خياباني و ابريشمچي و... معتقد بودند که اينها دروغ مي‌گويند و منافق هستند و مي‌خواهند پشت نقاب مسلماني به پست و مقام برسند. از ديدگاه شما آيا اينها واقعاً مسلمان باقي مانده بودند يا همان طور که در قضيه طهارت و نجاست، سرانجام در زندان مسئله آن فتوا پيش آمد و روحانيون از آنان تبري جستند، واقعاً تقيدي در باره احکام ديني نداشتند؟ من به اين تندي به اين مسئله اعتقاد ندارم. اولا در مورد قضيه طهارت و فتوايي که اشاره مي‌کنيد، عقيده آنها مثل ما نبود، کما اينکه در خود حوزه هم هستند کساني که مي‌گويند آدم، نجس نمي‌شود! ما اين عقيده را نداشتيم و حالا هم نداريم؛ اما عده‌اي مي‌گويند اهل کتاب، پاک هستند. بعضي‌ها مي‌گويند مشرکين هم پاکند. من خودم 5 سال در باره قواعد فقهي اين حکم درس دادم و يک هفته‌اي هم مفصل در باب نجاسات صحبت کردم. اينها عقيده‌شان در زندان اين طور بود و به ما هم انتقاد داشتند. امثال شما مجتهد بودند و عقيده‌اي را با دليل اجتهادي آن بيان مي‌کرديد، اما آنها که اساساً با احکام فقهي آشنايي نداشتند. اينها يک غروري داشتند و مي‌گفتند خودمان استنباط مي‌کنيم، اما اين فرق دارد با اينکه بگوييم اصلاً مسلمان نبودند و اين حرف‌هايشان از اول کلک بود. آنها پشت سر خود من مي‌گفتند فلاني کيش شخصيت دارد! دمپايي اختصاصي دارد، با جوراب راه مي‌رود؛ چون آنها خودشان پابرهنه راه مي‌رفتند. خاطرم هست مدتي در بند قرنطينه، يک بچه مذهبي و يک بچه مارکسيست با هم لباس مي‌شستند و پهن مي‌کردند. بعد هم هر کسي مي‌رفت و هر لباسي را مال هر کسي بود برمي‌داشت و مي‌پوشيد! متأسفانه چنين وضعي بود. من مي‌گفتم حداقل در مسائلي که به بهداشت شخصي مربوط مي‌شود که بايد رعايت کرد، وگر نه همه قارچ مي‌گيرند! اين اشکالات، مسلم هستند، اما اينکه از اول مسلمان نبودند، نه اين طور نيست. بنده معتقدم رجوي بعداً به اين وضع افتاد، چون راه ديگري را براي خود نگذاشته بود. يک وقت مي‌گوييم يک نفر از اول کافر بود و کلک زد، اما يک وقتي طرف بعداً کافر مي‌شود. بني‌صدر هم از اولش آني نبود که بعد شد، منتها زياد به او ور مي‌رفتند! در ايام قديم، امام وقتي به همدان مسافرت مي‌کرد، به منزل پدر او مي‌رفت. در اروپا و امريکا، امثال بني‌صدر و قطب‌زاده و يزدي بودند که حرف‌هاي امام را منتشر کردند. يعني به نظر شما رجوي و امثالهم در زندان نفاق نداشتند؟ براي من چيزي روشن نشد! مرحوم آقاي رباني شيرازي يک مقداري که در زندان ماند، به اينها بدبين شد. من خودم قبل از زندان به اينها خيلي خوش‌بين بودم، ولي وقتي به زندان رفتم و بعضي چيزها را ديدم، نظرم برگشت. خودتان با رجوي برخوردي داشتيد؟ نه، ولي رجوي و موسي خياباني در تغيير و تحولي که در زندان شد، پيغام داده بودند که بچه‌هاي بند ما، با من مشورت کنند. پيغام‌ها را يکي برادر مريم قجر عضدانلو مي‌آورد، يکي هم مهدي خدائي صفت. خيلي هم با ما گرم بودند و مشورت مي‌کردند. زنداني‌هايي از آنها را آورده و با ما قاطي کرده بودند، اما رجوي و بقيه را نياوردند. ما هم مشورت‌هاي کلي به آنها مي‌داديم، ولي خيلي قاطي نمي‌شديم. منظورتان زندگي کموني است؟ يک روز دو نفر از آقايان معممين که الان در تهران هستند، آمدند پيش من که درست نيست اينها با شما ارتباط داشته باشند. گفتم: «من نه ارتباط با اينها را مي‌خواهم نه ارتباط با شما را ! مدتي در زندان هستم و دوره زندانم که تمام شد، مي‌روم بيرون.»گفتند: «نه، منظورمان اين است که با شما ارتباط داشته باشند، ولي به آنها بگوييد که با ما هم ارتباط بگيرند.»ما به آنها فشار آورديم که در رأي‌گيري‌ها طوري ترتيب بدهند که يکي از اين دو نفر هم رأي بياورد و مسئول بند شود. غرض اينکه من وقتي به زندان رفتم، اعتقادم از اينها سلب شد، اما بعضي از بچه‌هاي آنها تا لحظه‌اي که کشته شدند، مذهبي بودند. مثلاً جواني بود به اسم حسين قانع‌فر. يک روز بعد از اينکه از زندان بيرون آمده بودم، در مسجد همت سخنراني داشتم. يک وقت ديدم يک نفر دست گذاشت روي شانه‌ام. برگشتم و ديدم حسين قانع‌فر است که ساواک به شدت دنبالش بود. چه سالي؟ اواخر سال 55. او در زندان خيلي به ما محبت داشت. گفتم: «براي چه به اينجا آمدي؟» گفت: «شنيدم ما اينجا صحبت مي‌کنيد، آمدم شما را ببينم.»تا آخر هم علاقه‌اش به ما محفوظ بود و مسال شرعي‌اش را هم از ما مي‌پرسيد. غرض اينکه همه آنها اين طوري که مي‌گوييد، نبودند. بالاخره رجوي و خياباني واقعاً نفاق داشتند يا نه؟ من نمي‌توانم اين نسبت را به آنها بدهم که از اول منافق بودند، ولي بعداً نفاق که چه عرض کنم، علناً شمشير از رو بستند. اگر خداي ناکرده تفکر آنها حاکم مي‌شد، فاتحه حوزه و روحانيت خوانده مي‌شد. خيلي هم بي‌رحم هستند. کاري که با مجيد شريف واقفي و صمديه لباف کردند، خيلي فجيع بود. به حد و مرز اخلاقي و شرعي بين زن و مرد هم قائل نبودند. يک وقتي رسولي سربازجو در اوين نزد ما روحانيون که 9 نفر بوديم آمد و با اشاره به اين خصلت مجاهدين، گمانم از قول وحيد افراخته گفت که همراه رجوي در يک خانه تيمي سه طبقه زندگي مي‌کردند که طبقه بالا و پائين دخترها سکونت داشتند و پسرها طبقه وسط بودند. رجوي دائماً در حال رفت و آمد به دو طبقه ديگر بودند. آقاي نيري که الان در ديوانعالي کشور است، مي‌گفت عده‌اي از پسرهاي اينها را با يک دختر در خانه تيمي گرفتيم و در اعترافاتشان معلوم شد سواي اينکه به آن دختر تعرض داشتند، خودشان هم با نهايت وقاحت و جلوي روي آن دختر با هم رابطه داشتند. چپي‌ها آدم‌هاي کثيفي بودند، ولي من چنين وقاحتي را از آنها نشنيده بودم. اينها مي‌خواستند همه مرزها را بشکنند تا وقتي کسي وارد کار مبارزاتي مي‌شود راه بازگشت نداشته باشد و هيچ حد و مرزي را هم نشناسد. آقاي لاهوتي در اواخر عمر با اينها بود و مي‌گفت فلان دختر مي‌گويد من که مي‌دانم يک ماه ديگر دستگير و کشته مي‌شوم، پس چه نيازي است که عفاف را رعايت کنم؟ با نگاه مستندي که در‌باره مهندس بازرگان ارائه داديد، چرا امام در اول انقلاب، قدرت را به دست اينها دادند؟ چون کسي را نداشت. اولاً امام معتقد بود که روحانيون نبايد کارهاي اجرايي را به دست بگيرند، بعد هم بايد کسي را انتخاب مي‌کرد که اکثريت قبولش داشته باشند و مذهبي هم باشد. يا بايد دکتر سحابي را انتخاب مي‌کرد که پيرمردتر از بازرگان بود و توانايي مديريتي او را هم نداشت. من معتقدم انتخاب بازرگان بسيار به نفع کشور بود. چرا؟ چون مي‌توانست با دنيا تعامل داشته باشد. هم مذهبي بود و هم در متد روز مي‌شد او را در محافل درآورد. بني صدر هم که غرور و استبداد داشت و غربي‌ها هم خيلي قبولش نداشتند. کس ديگري را هم نداشتيم. هم مديريت خودش خوب بود، هم کساني را که در حد خودش بودند انتخاب مي‌کرد. سر آن ملاقات هم محکم ايستاد و گفت نخست‌وزيري که وزيرش حتي حق يک ملاقات ديپلماتيک را هم نداشته باشد، براي لاي جرز ديوار خوب است. من از شجاعت و صداقت و راستگويي افراد خيلي خوشم مي‌آيد. خيلي‌ها اين صداقت را ندارند و دروغ مي‌گويند. من بعضي‌ها را مي‌شناسم که اصلاً به نظام اعتقاد ندارند، ولي وقتي با آنها حرف مي‌زنيد، مي‌بينيد به خاطر منافع شخصي از نظام تعريف مي‌کنند. بر عکس، خيلي‌ها اعتقاد دارند، اما انتقاد هم دارند و راست مي‌گويند. طبق اسناد موجود، امام در آغاز تأسيس نظام مي‌خواستند جريان ملي‌گرا امتحان خود را پس بدهد که بعدها مدعي نشود. در نامه‌اي که براي عزل آقاي منتظري نوشتند، قسم والله خورده بودند که من با انتخاب مهندس بازرگان به نخست وزيري مخالف بودم. من هم که گفتم که امام بالذات او را نمي‌خواست، اما کس ديگري نبود. ايشان که از سال‌ها قبل مي‌گفت مهندس بازرگان بايد کوبيده شود، ولي چاره نداشت، چون به يک آدم مذهبي نياز بود که افکار عمومي جهان هم او را قبول داشته باشد و اين ويژگي‌ها عمدتاً در بازرگان جمع بود. من در باره بني‌صدر همين جا در قم به امام گفتم: «عقايد اقتصادي او در کتاب‌هايش، يک قدري سوسياليستي است.»امام گفت: «من با همه افکارش موافق نيستم.»گفتم: «ولي او دارد به اتکاي شما اين طرف و آن طرف مي‌رود و حرف مي‌زند.»امام سکوت کرد. موافق نبود، ولي چاره‌اي نداشت. اين روزها شاهد ظهور و بروز جرياناتي هستيم که سعي مي‌کنند با تعبير و تفسيرهاي فردي و ذوقي، راه را بر تعبير و تفسيرهاي انديشمندانه علما و فقها و حوزه‌هاي علميه ببندند. اين خطر همچنان احساس مي‌شود. در شرايط کنوني، توصيه شما به همه، مخصوصا جريان مذهبي و انقلابي جامعه چيست؟ من معتقدم اگر علاقه مردم به روحانيت ضعيف شود، فاتحه انقلاب و همه چيز خوانده شده است و اگر مي‌خواهيد اين علاقه حفظ شود، روحانيت بايد خودش را وابسته به حکومت نکند. نمي‌گويم با حکومت ضديت داشته باشد. استقلال غير از ضديت است. عملکرد يک دولت هر قدر هم راضي‌کننده باشد، ‌مردم هيچ وقت صد در صد از او راضي نمي‌شوند و لذا اگر روحانيت به دولت وابسته شود، او هم مورد نارضايتي قرار مي‌گيرد و در نتيجه به دين لطمه وارد مي‌شود.