نماد آخرین خبر

«فرجام نیچه»؛ شرح بی‌فرجامی هنر در ۵ داستان کوتاه

منبع
ايرنا
بروزرسانی
«فرجام نیچه»؛ شرح بی‌فرجامی هنر در ۵ داستان کوتاه

ایرنا/هارتموت لانگه نویسنده آلمانی و از شاگردان برتولت برشت در مجموعه‌ای از پنج داستان کوتاه، انزوا و نافرجامی چهره‌های ادبی و هنری کشورش را در تغییر جهان روایت می‌کند.

«دیگر نشانی‌ام را نمی‌دانم شاید آن روزها کنار میدان دل کوئیرینال بوده. ...شاید»

آخرین چیزی که به خاطر می‌آورد حس بالندگی بی‌پایان بود، عروج به سوی نوری که از آسمان اِنگادین سراغ داشت و این استعلایی درونی بود تا مرز بی‌کرانگی اما باز اسیر این گمان بود که با همه این قید گسیختن‌هایِ روح و دلش همچنان به صلیبش کشیده‌اند.

تا همین دو روز پیش هنوز بندی دلخوشی‌های زمینی بود از جمله در جست‌وجوی این یا آن نشانه که می‌شد تأییدی بر زندگی‌اش باشند: در پی خبری از پاریس، کپنهاگ یا سن پترزبورگ ولی این خبرها دیگر نمی‌توانستند به کام او، این عطش‌زده، نوش دارویی برسانند. چنین بود که آن جمله تأمل برانگیز را بر کاغذ آورد: «من آلمانی‌ها را به‌راستی گونه‌ای فرومایه از انسان می‌شمارم و به درگاه آسمان شکر می‌کنم که با همۀ غرایزم لهستانی‌ام و نه جز این.»

نخستین جملات از اولین داستان «فرجام نیچه» که نامش بر کتاب نهاده شده است در صفحه ۱۷ به‌خوبی بیانگر سرخوردگی عمیق روشنفکران آلمانی است که پس از رهایی این کشور از فاشیسم دوباره راه احیای ارتش و مشارکت در جنگ سرد را در پیش گرفت و نه‌تنها جنایتکاران محاکمه نکرد که آنان را به خدمت گرفت.

محمود حدادی مترجم این اثر در یادداشتی گویا هارتموت لانگه را که از شاگردان برتولت برشت و هم دوره رمان‌نویسانی مانند گونتر گراس، هاینریش بل و کریستا وولف استهم به حد کفایت معرفی کرده است: از همان دوران همکاری با استادش (برشت) بیش از پنجاه سال است که نویسنده حرفه‌ای شمرده می‌شود و به‌ویژه در حیطه داستان بلند از ارج و اعتبار برخوردار است؛ اما شهرت چندانی نیافته. نکته‌ای که باید آن را نتیجه حاشیه‌نشینی او در عرصه ادب کشورش دانست، گذشته از موضوعات تا حدی ویژه و گزیده داستان‌هایش.

لانگه در ۱۹۳۷ در برلین به دنیا آمد. خانواده‌اش در سال‌های جنگ جهانی دوم ناچار از برلین کوچیدند اما بعد از جنگ به بخش شرقی آن بازگشتند که دولتی با گرایش سوسیالیستی داشت. چنین بود که لانگه با نگرشی متأثر از اندیشه های فردریش هگل (۱۷۷۰ تا ۱۸۳۱) و کارل مارکس (۱۸۱۸ تا ۱۸۸۳) به شاگردی برشت درآمد و به نمایشامه نویسی رو آورد. ولی در پی آشنایی با آثار ایزاک دویچر و به ویژه نوشته های ضد استالینی او، در نظام سوسیالیستی بخش شرقی آلمان دچار تردید شد و زودهنگام در ۱۹۶۵، به آلمان غربی آن روزگار هجرت کرد. اما در محیط جدید هم چندان احساس خویشی نمی‌کرد. خودش درباره خروج از کشوری که به هر حال به آن تعلق فکری داشت می‌گوید در درون او به رغم نگرش فلسفی اش موجود فردگرایی هست که بسا از سر غریزه عمل می‌کند و این غریزه در غایت دیدی بدبینانه دارد.

«فرجام نیچه»، «سونات والدشتاین»، «در ماه پاییزی نوامبر»، «از رنج آگاهی» و «از شادابی مرگ» پنج داستان این مجموعه را تشکیل می‌دهند. روایت هایی از دنیای واقعیت، هر یک به رویداد زندگی شخصیت‌هایی می‌پردازند که در عالم اندیشه و ادب و موسیقی آلمان نام و جایگاهی دارند. پس‌زمینه همه این داستان ها هم یکی است؛ نافرجامی انسان‌هایی که میل تغییر جهان یا درافکندن طرحی نو برای زندگی دارند، اما آگاهی و سعی‌شان ابزار تباهی آنها می شود. این ها عبارت اند از نیچه، اخلاق پژوه نیمه دوم قرن نوزدهم آلمان، که پایانی در جنون می یابد. فرانتس لیست آهنگساز بزرگ قرن نوزدهم که به هوای نجات کودکان یوزف گوبلز رستاخیز می‌یابد اما استادی اش در اجرای موسیقی بتهوون بر جان این وزیر تبلیغات هیتلر بی‌تأثیر می ماند. پس این پدر در کمال نومیدی لیست، در میانه طنین آهنگ روح بخشی که از سرانگشت دستان این استاد بر می‌خیزد از صندلی بلند می‌شود و دنبال قتل فرزندانش می‌رود. هاینریش فون کلایست نویسنده هم‌روزگار گوته که با همه نبوغ یگانه و شوق سرشار خلاقیتش اعتنایی از هم روزگاران خود نمی‌بیند، در معرفی آثارش ناکام می‌ماند و عاقبت در گمنامی خودکشی می‌کند و در پایان آلفرد زایدل اندیشمند چپگرا و آرمان خواهی که در جهان پربیداد روزگار خود زیر بار تردید بر تحقق پذیری آرمان‌های سعادت طلبانه اش عاقبتی مانند نیچه می یابد و دو دهه بعد از از نیچه آن هنگام که در ۱۹۰۰ در می گذرد، کارش به جنون و خودکشی می انجامد.

از آنجا که داستان‌های این مجموعه با شخصیت‌های اهل هنر ارتباط دارد، مترجم شرحی کوتاه بر احوال هر یک از آنها در انتهای این دفتر پیوست کرده است به علاوه تفسیری بر داستان آخر که به گفته حدادی به خلاف چهار داستانِ اول موضوعی کلی دارد اما فضای متعالی و حشمت حزن آمیز درون‌مایه‌اش آن را هم شایسته کلامی کوتاه و خاصه ستایش‌آمیز می‌سازد.

در آغاز داستان «در رنج زندگی» در صفحه ۷۶ می‌خوانیم:

«زایدل گفت می‌خواهد بداند آیا ممکن است دیوانه شود؟ پزشک چیزی نگفت. پیدا بود این کنجکاوی باعث شادی شیطنت آمیزش شده است.

پس زایدل کوشید تا جایی که می‌شود رنگ یاوه را از پرسشش بگیرد. این بود که افزود آخر بعید نمیداند از فشار افکارش، آن همه فکرها که با همه سماجت بدون هیچ واهمه از عاقبتشان در ذهن می‌پرورد، دست آخر جنون بگیرد.

پزشک پرسید مگر چه افکاری در ذهنش می پرورد؟

آلفرد زایدل لب برچید و در این حال نمی‌توانست آن لرز مختصری را که در گوشه دهانش دوید فرو بخواباند نیز مطمئن نبود این لبخند که دودلانه تسلیمش شد تا که بگوید: «خیلی دوست داشتم هم دوش مسیح به جنگ می‌رفتم، جنگ با حقیقت.» آیا لبخندی بجاست یا نه؟


بعد از ظهر در اتاقی نشسته بود که مدیریت برایش در نظر گرفته بود، همراه نان تند کمی لیموناد به لب می‌رساند از نو به تکمیل کتابش رو آورده بود. عمیق بر کاغذی در پیش روی خود کنار ماشین تحریر، خم شده بود و به گمانش می‌آمد چشمان بی قرار و خسته اش به شدت تاری کوتاه از زخمه‌هایی سخت پیوسته می‌لرزد.»

فرجام نیچه با ترجمه محمد حدادی در ۱۲۰ صفحه توسط نشر افق منتشر شده است.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره