قند پارسی/ داستان «بر دار کردن حسنک وزیر» از کتاب «تاریخ بیهقی»
آخرين خبر
بروزرسانی
آخرين خبر/ آنچه در ادامه با هم مي خوانيم بخشي است از فصل «بر دار کردن حسنک وزير» از کتاب تاريخ بيهقي که از مهم ترين آثار تاريخي در ادبيات فارسي مي باشد.
«و حسنک را به پاي دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ.
قرآنخوانان قرآن ميخواندند.
حسنک را فرمودند که: «جامه بيرون کش!»
وي دست اندر زير کرد، و اِزاربند استوار کرد و پايچههاي اِزار را ببست، و جُبّه و پيراهن بکشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد،
و دستها در هم زده، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار.
و همة خلق به درد مي گريستند. خُودي، رويپوش آهني، آوردند، عمداً تنگ، چنانکه روي و سرش را نپوشيدي. و آواز دادند که «سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديک خليفه.»
و حسنک را همچنان ميداشتند. و او لب ميجنبانيد و چيزي ميخواند تا خُودي فراختر آوردند.
و در اين ميان احمدجامهدار بيامد سوار، و روي به حسنک کرد و پيغامي گفت که:
«خداوند سلطان مي گويد:«اين آرزوي تست که خواسته بودي که:«چون پادشاه شوي ما را بر دار کن.»
ما بر تو رحمت خواستيم کرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است که تو قرمطي شدهاي و به فرمان او بر دار ميکنند.».»
حسنک البته هيچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند.
پس آواز دادند او را که:«بِدو!» دم نزد و از ايشان نينديشيد.
هرکس گفتند:«شرم نداريد، مرد را که ميبکُشيد به دار، چنين کنيد و گوييد!»
و خواستند که شوري بزرگ به پاي شود.
سواران سوي عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مرکبي که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش استوار ببست، و رسنها فرود آورد.
و آواز دادند که:«سنگ دهيد!» هيچکس دست به سنگ نميکرد، و همه زار زار ميگريستند خاصّه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.
اين است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمهاللهِ عليه،
اين بود که گفتي:«مرا دعاي نيشابوريان بسازد.» و نساخت.
و اگر زمين و آبِ مسلمانان به غصب بستد، نه زمين ماند و نه آب. و چندان غلام و ضياع و اسباب و زر و سيم و نعمت هيچ سود نداشت. او رفت و اين قوم که اين مکر ساخته بودند نيز برفتند، رحمهالله عليهم. و اين افسانهاي است بسيار با عبرت. و اين همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنيا، به يک سوي نهادند. احمق مردا که دل در اين جهان بندد، که نعمتي بدهد و زشت باز ستاند...
و مادر حسنک زني بود سخت جگرآور.
چنان شنيدم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند.
چون بشنيد جزعي نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگريست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وي خون گريستند.
پس گفت:«بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان.»
و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود.