صداي کتابدار/ يکي از کارکردهاي ارزشمند ادبيات، «الهامبخشي»، «شورانگيزي» و «اميدآفريني» در جامعهء مخاطبان است.گاهي يک بيت يا رباعي ذهن آدمي را دگرگون ميسازد، دريچهاي تازهرو به افقي دوردست ميگشايد و بارقهاي از اميد در قلب انسان روشن ميکند. شعلهاي که ممکن است مدتها خاموش شده و از ياد رفته باشد، دوباره جان ميگيرد و آدم قدم در راهي نو ميگذارد. نمونههاي اين آثار در ادبيات بسيارند. در اينجا فقط به يک نمونه اشاره ميکنم. غزلي مشهور از هوشنگ ابتهاج – ه. الف سايه -که با عنوان «هنر گام زمان» معروف است. در اين يادداشت برداشتم را از چند بيت مينويسم، بيآنکه قصد تفسير داشته باشم. زيرا نه اين غزل شفاف نيازي به تفسير دارد و نه من تخصصي در اين زمينه دارم. بلکه فقط اميدوارم با کمي درنگ بر برخي از ابيات آن، بهرهء بيشتري از پيامش ببرم. بر اين اساس، آنچه ميخوانيد مصداق سادهاي از «آهستهخواني» و «بازخواني» است. ابتدا ابيات غزل را با هم مرور ميکنيم:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / اي بس غم و شادي که پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري / داني که رسيدن هنر گام زمان است
تو رهرو ديرينهء سر منزل عشقي/ بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبي که بر آسود زمينش بخورد زود / دريا شود آن رود که پيوسته روان است
باشد که يکي هم به نشاني بنشيند / بس تير که در چلهء اين کهنه کمان است
از روي تو دل کندنم آموخت زمانه / اين ديده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دريغا که در اين بازي خونين / بازيچهء ايام دل آدميان است
دل بر گذر قافلهء لاله و گل داشت / اين دشت که پامال سواران خزان است
روزي که بجنبد نفس باد بهاري / بيني که گل و سبزه کران تا به کران است
اي کوه تو فرياد من امروز شنيدي / دردي ست درين سينه که همزاد جهان است
از داد وداد آن همه گفتند و نکردند / يارب چه قدر فاصلهء دست و زبان است
خون ميچکد از ديده در اين کنج صبوري / اين صبر که من مي کنم افشردن جان است
از راه مرو سايه که آن گوهر مقصود / گنجي ست که اندر قدم راهروان است
هنر گام زمان
شروع غزل با يادآوري واقعيتي مسلم دربارهء ماهيتِ زمان همراه است و مقدمهاي براي يک استدلال روشن فراهم ميآورد. طرح اين موضوع که «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است» ذهن خواننده را کنجکاو ميکند که هدف از يادآوري آن چيست و پاسخش را بلافاصله در مصرع دوم مييابد: اي بس غم و شادي که پس پرده نهان است. زيرا زمان همچو پردهاي است که گذشته و آينده را پوشانده و از ميان اين دو بينهايت، فقط روزنهاي باريک به نام «اکنون» آشکار است. «اکنون» که دم به دم از آينده ميرسد و بيدرنگ در گذشته محو ميشود. زمان حال تنها فرصت زيستن ماست که به محض پيدايش، ناپديد ميشود. نميتوان آن را به دام انداخت و از رفتن باز داشت. بيوقفه از چنگ آدمي ميگريزد. مثل مشتي از ماسهء ريز و لغزان که هر چه محکمتر آن را دست بفشاري، بيشتر از چنگت بيرون ميريزد.
به اين ترتيب شاعر با اين بيت خواننده را دعوت ميکند که دمي بنشيند و به سخنش گوش دهد. از بيان يک اصل اساسي شروع ميکند، زيرا ميخواهد نتيجهء مهمي از آن بگيرد. ابتدا با اشاره به مفهوم زمان يادآور ميشود که در قلمرو بيپايان ازل تا ابد، دنيا هم روزها و روزگاران بسيار به خود ديده و هم دورههاي بسيار پيش روي دارد. اينکه ميگويند دنيا به آخر نرسيده است، به زيبايي در نخستين مصرع بيان ميشود. اساساً يادآوري گردش روزگار و جريان زمان تسليبخش ذهن آدمي است. جايي ميخواندم که اگر ميخواهي نگراني را از خود دور کني، از خودت بپرس آنچه امروز باعث تشويش تو شده پنج سال آينده چه اهميتي دارد؟ اگر اهميتي ندارد، پس جاي نگراني نيست. در مصرع دوم شاعر از پوشيدگي غمها و شاديهاي زمانه سخن ميگويد. همهء آن غمها و شاديهايي که در گذشته بودهاند و همهء آنچه پيش روي ماست. به هيچ يک دسترسي نداريم. در نتيجه حسرت بر گذشته و هراس از آينده بيهوده است. به قول خيام:
از دي که گذشت، هيچ از او ياد مکن / فردا که نيامدهاست فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن/ حالي خوش باش و عمر بر باد مکن
البته شاعر نميخواهد با اين غزل فقط تسليبخش روان خود و خواننده باشد. بلکه در بيتهاي بعد شوري به پا ميکند و مخاطب را به تلاش و کوشش بيوقفه فرا ميخواند. او در بيت دوم همچنان از مفهوم زمان کمک ميگيرد. زماني که هرگز نميايستد و هميشه جاري و ساريست. با سرعتي ثابت و مستمر و بيوقفه ميگذرد. در نتيجه هر چه دور هم باشد بيترديد فراخواهد رسيد. ميخواهد صد سال ديگر باشد، يا صد هزار سال ديگر. چه تفاوت دارد. سرانجام خواهد آمد.
در مصرع اول بيت دوم نيز دو مفهوم «دوري» و «ديري» به زيبايي کنار هم نشستهاند. دو دليل و بهانه اصلي آدمها براي انجام ندادن يک کار، يا نرفتن در يک مسير. يا ميگوييم مقصد دور است يا ميگوييم دير شده است. در هر دو حالت، نتيجه سکون است. اما اگر آدمي به هنر گام زمان بنگرد، لحظهاي از پاي نخواهد نشست. به قول سعدي: به راه باديه رفتن به از نشستن باطل / وگر مراد نيابم، به قدر وسع بکوشم. افلاطون هم ميگويد: هرگز کسي را که بيوقفه در حال پيشرفت است، ناميد مکن، هر چند که پيشرفت او بسيار کند باشد.[۳] مثل حلزوني که به آهستگي از کوه «فوجي» بالا ميرود.
بيت چهارم نيز هم معنايي بسيار عميق دارد و هم در اوج زيبايي است. استعارهاي که خواننده را به تفکر وا ميدارد. ضمن آنکه موسيقي اين بيت بسيار جالب است. در مصرع نخست سه کلمهء «آسود»، «خورد» و «زود» کاملاً هماهنگ و همنوا هستند و سکون را تداعي ميکنند. اما برعکس در مصرع دوم حضور حرف «ر» در «دريا»، «رود» و «روان» بازنمايي جالبي از حرکت و رفتن است. گويي تصويري از جاري بودن را به نمايش ميگذارد. اين بيت مثل يک تابلوي نقاشي است. رودي که به سوي دريا ميرود و با محو شدن در دريا جزئي از آن ميشود. لحظهء باشکوه پيوستن رود به دريا در تداوم راهي طولاني.
تلاش، تلاش، و باز هم تلاش پيام آشکار بيت پنجم است. يادآورکلام جناب حافظ که ميگويد: «از هر کرانه تير دعا کردهام روان / باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود». بيترديد ثبات قدم و پشتکار از رموز اصلي موفقيت در هر کار است. کساني که راههاي دشوار و ناهموار را به مدد پشتکار و مداومت ميپيمايند از اين رمز برزگ پيروزي آگاهند. آنان به سادگي از ميدان به در نميروند. زيرا به مقصد و هدف نهايي خود مي انديشند و به رفتن ادامه ميدهند. باز هم به قول حافظ: گر چه راهي است پر از بيم ز ما تا برِ دوست / رفتن آسان بود، گر واقف منزل باشي. زيرا آنان ميدانند سرانجام به مقصد خواهند رسيد. يا در بيت ديگري که ميسرايد: گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد / هيچ راهي نيست کان را نيست پايان، غم مخور.
در بيتهاي هشتم و نهم شاعر براي آفريدن اميدي تازه دوباره از طبيعت الهام ميگيرد. از دشتي ياد ميکند که در انتظار گذر قافلهء لاله و گل بوده اما امروز زير پاي سواران خزان اسير است. اما چه باک که بهار در راه است و خزان چارهاي جز رفتن ندارد. به تعبير محمود دولتآبادي در رمان «جاي خالي سلوچ»: «روزگار هميشه بر يک قرار نميماند. روز و شب است. روشني دارد، تاريکي دارد. پايين دارد، بالا دارد. کم دارد، بيش دارد. ديگر چيزي از زمستان باقي نمانده. تمام ميشود. بهار ميآيد. هوا ملايم ميشود. دست و دل مردم باز ميشود. کار، دست ميدهد. دستتنگي نميماند. ميرود. پايمان به دشت و صحرا باز ميشود. بيابان خدا پر علف ميشود.» (صفحه۱۲۸-۱۲۷). و همهء اين جشن و سرور در دشت به اشارهء نفس باد بهاري است که با يک جنبش خود زمين را سراسر پر از گل و سبزه خواهد کرد. سواران خزان با آن همه اقتدار و حشمتي که دارند فقط با يک اشارهء نسيم ملايم بهاري، از ميدان به در خواهند رفت و دشت را به بهار خواهند سپرد.
شاعر ارجمند غزل خود را با يادآوري آخرين نکتهء کليدي در اين بحث به پايان ميبرد و تاکيد ميکند که رفتن مهمتر از رسيدن است. مقصدي قطعي و نهايي وجود ندارد و مهم رفتن در اين راه بيپايان است. گنج واقعي همان تلاش و کوشش هميشگي ماست، نه آنچه ظاهراً به دست ميآيد. در نتيجه منزل همان راه و مقصد همان مسير است. در نتيجه «گوهر مقصود» را نه در مقصد که بايد در «قدم راهروان» جست. آنان که در راه رسيدن به هدفي معين لحظهاي از پاي ننشسته و همچون آن رودي هستند که به سوي دريا پيوسته روان است. به قول صائب که ميگويد: ما زندهبه آنيم که آرام نگيريم / موجيم که آسودگي ما عدم ماست.
سخن پاياني
اين غزل در قالب گفتگويي صميمي و همراه با استدلالي استوار، پيامي اميدآفرين به همراه دارد و نمونهاي از ادبيات الهامبخش محسوب ميشود. يکي از ارزشهاي ناب ادبيات در يادآوري واقعيتهايي نهفته است که آدمي در خلال روزمرگي از ياد ميبرد. اما ادبيات از استعاره، تمثيل و ساير ابزاري که در اختيار دارد،کمک ميگيرد تا فلک را سقف بشکافد و طرحي نو در اندازد. به نظرم کار اصلي ادبيات بيش از آنکه آموزش چيز تازهاي به مخاطب باشد، باز آفريني همان چيزهايي است که او ميداند. اما نميتواند با آن دقت و زيبايي که شاعر و نويسنده توصيف ميکنند، بيان کند. در نتيجه زماني که تعبيرهاي زيباي آنان را از دانستههاي خود ميبيند، به وجد ميآيد و به کشف و شهودي تازه مي رسد. من برداشتم را از چند بيت اين غزل نوشتم. اکنون نوبت شماست که در بخش نظرخواهي سايت، ديدگاه خود را در اين زمينه بنويسيد و بگوييد پيام اين غزل براي شما چيست؟