1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ پینه دوز و شاه عباس (دکتر محمدحسین پاپلی یزدی)، قسمت پنجم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ پینه دوز و شاه عباس (دکتر محمدحسین پاپلی یزدی)، قسمت پنجم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب پينه دوز و شاه عباس اثر «دکتر محمدحسين پاپلي يزدي» را دنبال خواهيم کرد. براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد. تاجر گفت: اندک اندک جمع شود وانگهي دريا شود. پينه دوز قبول کرد. ثلث پولش را به حاجي داد. حاجي به او رسيد داد و به دو نفر از شاگردانش هم گفت: زير رسيد شهادت بدهند. پينه دوز گفت: رسيد لازم نيست. من به شما اطمينان دارم. حاجي گفت: چرا رسيد لازم است. هر وقت پول به کسي دادي رسيد بگير و به هيچ کس صد در صد اطمينان مکن. حاجي محمد به پينه دوز هشدار داد که مواظب حسودها باشد.حاجي گفت: خداي بخشاينده مي بخشد و درهاي رحمتش را به روي تو باز مي کند اما بندگان تنگ نظر و حسود سعي مي کنند تو را اذيت کنند. حاجي گفت: نصف بدبختي آدم ها و مملکت از حسادت است. مرد تاجر به پينه دوز گفت: اگر روزي پولدار شدي مبادا اسب سواري بخري و سوار شوي، زيرا حسودها دمار از روزگارت در مي آورند. مبادا اگر خانه ساختي سردرش را زيبا بسازي. هميشه داخل خانه ات قشنگ باشد، اتاق آينه کاري و خوضخانه و اندروني و بيروني داشته باشد ولي ديوارهاي بيروني خانه کاه گلي، خراب و فرسوده باشد. آدم هاي تنگ نظر و حسود و مردم آزار زياد هستند. برايت پاپوش درست مي کنند. تاجر گفت: آدم بايد هميشه ملک بخرد، مغازه بخرد. اسب سواري و به خصوص اسب سفيد نخرد. نبايد وسايلي که به چشم مردم مي آيد بخرد. آدم بايد هميشه پول ها و ثروت خود را از مردم پنهان کند. حتي اگر کسي حال تو را پرسيد بگو حالم زياد خوب نيست دارم مي ميرم. حاجي گفت اين خاصيت مردم اين مملکت است. اصلا خاصيت همه آدم هاست. حاجي گفت: با همه کس و با هر فرقه اي از مردم، کاسب ، تاجر، صنعت کار، بيکار، دزد، حقه باز، لات و ولگرد مي توان کنار آمد اما با آدم حسود امکان ندارد کسي کنار بيايد. بي جهت نيست که خداوند در قرآن کريم آدم ها را از شر حسود بر حذر داشته و فرموده است از شر حسود بايد به خداوند پناه برد. حاجي گفت به هيچ کس نگو پول تو نزد من است، همين که رسيد داري کافي است. پينه دوز نصيحت هاي دلسوزانه حاجي را گوش کرد و گفت: اين به چشم و راهي خانه شد. در راه خانه به فکر حرف هاي حاجي بود. حاجي حرف هاي خوبي زده بود. آدم بايد پس انداز کند. نبايد هر چه پول دارد خرج کند و از همه مهم تر نبايد کاري کند که باعث حسادت ديگران شود و اگر کسي حسودي کرد هر کس باشد حتي برادر و خواهر، بايد دورش را خط کشيد و با او کمتر رابطه داشت يا کاملا قطع رابطه کرد. پينه دوز مدت ها بود مي خواست براي بچه هايش کفش بخرد و چون پول نداشت نتوانسته بود اين کار را بکند. سر راه به مغازه کفاشي رفت و براي بچه ها و زنش کفش خريد. در راه به برادرزن کوچکش که شاگرد آهنگر بود سري زد و از او خواست که آن شب با زن و بچه هايش براي شام به خانه آن ها بيايند. ضمنا به سراغ برادرزن ديگرش که نعلبند بود نيز رفت و او و زن و بچه هايش را هم براي شام دعوت کرد. وقتي به خانه رسيد، بچه ها دورش را گرفتند و سوال کردند: بابا چه آوردي؟ وقتي ديدند پدرشان براي آن ها کفش نو خريده است، خيلي خوشحال شدند. بچه ها آن قدر شاد شدند که در پوست خود نمي گنجيدند. پسر بزرگ پينه دوز که ده سال داشت هرگز کفش نو به پا نکرده بود. پدرش را بوسيد و از او تشکر کرد. شايد اين اولين تشکر بچه از پدرش بود. همسر پينه دوز هم کفشش را امتحان کرد. خيلي خوشش آمده بود. او هم از شوهرش تشکر کرد و آهسته از او پرسيد: مرد، انشاءالله که پول اين کفش ها و خوراکي ها از راه حلال به دست آمده است. پينه دوز به زنش اطمينان داد که پول را از راه کسب حلال به دست آورده است، زن خدا را شکر کرد. زن شام را پخته بود و حياط منزل را آب و جارو کرده بود. مهمانان کم کم وارد شدند. بچه ها با هم بازي مي کردند. اتاق کوچک بود، جاي اين همه مهمان را هم نداشت و قرار شد سفره را در حياط بيندازند. اوايل شهريور ماه بود و هواي اصفهان دلکش و مطبوع و نشستن در حياط خانه خيلي بهتر از داخل اتاق بود. شاه عباس صبح زود به شکار رفته بود عصر خسته و کوفته برگشته بود. وقتي وارد عالي قاپو شد به او خبر دادند که سفير کشور عثماني براي امر مهمي مي خواهد فوري به حضور برسد. شاه لباس شکار را از تن درآورد و به حمام رفت و سر و وضع خود را مرتب کرد و به تالار پذيرايي آمد. سرشب بود که سفير عثماني به حضور شاه بار يافت. سفير تعظيم کرد و به عرض شاه رساند که مامور است پيام باب عالي را به عرض برساند و خود او هيچگونه مسووليتي در تهيه پيام ندارد. شاه گفت: مطلب را بگويد. سفير اظهار داشت، از باب عالي به او دستور داده اند که به عرض شاه برساند که هر چه زودتر لشکريان ايران از حدود بغداد عقب نشيني کنند و به منطقه کرمانشاه وارد شوند و يا دولت ايران آماده جنگ باشد. شاه خيلي عصباني و غضبناک شد و مي خواست به سفير پرخاش کند. ولي جلو خشم خود را گرفت، چون سفير محترم است و فقط پيغام آور است. او مي دانست که اگر به سفرا ولو سفير دشمن بي احترامي کند، همه کشورها، حتي آن ها که دوست هستند از او رنجيده خاطر مي شوند. لذا شاه عباس هميشه، همه سفرا و همراهان آن ها را عزيز مي شمرد و به آن ها هديه مي داد. شاه به سفيرگفت: به اطلاع دولت متبوعتان برسانيد که لشکريان ما از منطقه بغداد عقب نشيني نخواهند کرد و دولت عثماني هم بهتر است با ما وارد جنگ نشود. چون اگر جنگ را شروع کند لشکريانش شکست سختي خواهند خورد. مذاکرات بي فايده بود. سفير تعظيم کرد و شاه او را مرخص کرد. شاه فوري دستور داد الله وردي خان و فرماندهان نظامي در پايتخت به حضور برسند و ستاد جنگ تشکيل شود. امر شاه اجرا شد دو ساعت از شب گذشته بود که سرداران به حضور رسيدند. ادامه دارد...