آخرين خبر/
اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب پينه دوز و شاه عباس اثر «دکتر محمدحسين پاپلي يزدي» را دنبال خواهيم کرد.
براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد.
شاه به امراي لشکر گفت حالا که دوباره ازبکان نابکار از طرف شرق به ما حمله کرده اند عثماني ها نيز فرصت را مغتنم شمرده و فشار مي آورند که ما عراق و بغداد را به آن ها واگذار کنيم. اما آن ها اشتباه مي کنند. چون ما هم ازبکان را نابود خواهيم کرد و هم اگر آن ها حمله کنند شکستشان مي دهيم. شاه دستور داد فوري کمبودهاي لشکر غرب را بررسي و راه هاي تقويت سپاه را مشخص کنند و فردا صبح به عرض او برساند. فرماندهان که خبردار ايستاده بودند همگي به عرض شاه رساندند که آماده اند دستورات شاهنشاه را با دل و جان اجرا کنند. شاه آن ها را مرخص کرد و خود با اوقاتي تلخ به اندرون رفت. با خود فکر مي کرد: حالا که ازبک ها از شرق حمله کرده اند، عثماني ها فکر مي کنند ما ضعيف شده ايم. به همين دليل ما در غرب تهديد مي کنند. شاه واقعا خسته بود. حرف هاي سفير عثماني هم خستگي او را دو چندان کرده بود. وقتي شاه وارد اندروني شد زن ها فهميدند او غضبناک است جلو نيامدند. فقط سوگلي حرم خدمت رسيد. در همين موقع پيشکار اعظم تعظيم کرد و گفت: قربان قبله عالم گردم اگر شام ميل مي فرمايند شام آماده است.
شاه لباس تشريفات را عوض کرد و بر سر سفره نشست. انواع غذاها موجود بود. سفره دار يک ران بريان شده از گوزني که همان روز شکار شده بود جلو شاه گذاشت. نوازندگان هم منتظر اجازه شاه بودند تا بنوازند و خود کاردي برداشت و تکه اي از گوشت بريان شده گوزن را براي خودش بريد.
درست در لحظه اي که گوشت را در بشقاب مي گذاشت ماجراي پينه دوز به يادش آمد. ولي آن قدر خسته بود که در يک لحظه با خود انديشيد امشب به خانه پينه دوز نمي روم، ولي ناگهان به خود آمد و گفت: مملکت داري که به آسايش نيست. من بايد از وضع مردم مطلع باشم، ولو از سوي غرب و شرق، کشور در خطر حمله نظامي باشد. همه اين جنگ و جدال ها براي پيشرفت کشور و دين و آسايش مردم است . پس از خوردن شام منصرف شد و از سر سفره بلند شد و به اتاق مخصوص رفت و به نگهبان دستور داد تا صبح کسي وارد اتاق نشود.
مثل شب هاي قبل لباس و کلاه درويشي پوشيد، تبرزين و کشکول را برداشت و از در راهرو مخفي قصر خود را به کوچه هاي اصفهان رساند . شاه فکر مي کرد که پينه دوز احتمالا آن روز بيکار مانده و آن شب شام نخواهد داشت بنابراين سر راه کشکولش را در يک چلوکبابي از غذا پر کرد و مدح گويان خود را به خانه پينه دوز رساند.
پينه دوز و مهمان هايش از آمدن درويش نااميد مي شدند که صداي در بند شد. پينه دوز به جلو در دويد و گفت: بفرما درويش، يا مولا، گل مولا . درويش وارد خانه شد، حياط منزل شلوغ تر از ديشب بود. بچه ها از سروکول هم بالا مي رفتند. همه به طرف درويش دويدند و سلام کردند . درويش از جيبش چند تا خروس قندي درآورد و به هر کدام از بچه ها يک خروس قندي داد. چون توي اتاق جا نبود سفره را تو حياط انداخته بودند. پينه دوز گفت: درويش داشتيم از آمدنت نااميد مي شديم که رسيدي. بچه ها گرسنه هستند، اول شام بخوريم و بعد ماجراي امروز را تعريف مي کنم. در حين شام خوردن درويش در فکر بود. شام که تمام شد، پينه دوز داستان آن روز را بيان کرد. اما وقتي به موضوع درآمد و سودي که برايش باقي مانده بود رسيد، يادش از نصيحت حاجي محمد آمد. او با خود انديشيد: نکند اين درويش يا برادرزنم به من حسادت کنند، چرا بگويم درآمدم از جگرفروشي به اندازه درآمد يک ماه پينه دوزي بود؟ چرا بگويم ثلث درآمدم را به حاجي محمد سپرده ام؟ پس گفت: درآمدم از جگرفروشي به اندازه 10 پينه دوزي بود و من هم همه اش را دادم و غذا خريدم و امشب خورديم. فردا هم خدا بزرگ است. او اولين دروغ مصلحت آميز را در زندگيش تجربه کرد. آدم وقتي پولدار مي شود و مي خواهد از ثروت و منافعش محافظت کند دروغ مصلحت آميز مي گويد. آدم بي چيز چيزي ندارد که از دست بدهد، پس چرا دروغ ولو مصلحت آميز بگويد. ديروقت بود. شب به نيمه رسيده و بچه ها چرت مي زدند و درويش خميازه مي کشيد. همه آماده رفتن شدند به هنگام خداحافظي، باز درويش از پينه دوزسوال کرد: اگر فردا، شاه شغل جگرکي را ممنوع کرد، تو چه کار مي کني؟
پينه دوز گفت: اي درويش خدا بزرگ و روزي رسان است، شاه مي خواهد روزي ما را قطع کند ولي خداوند هر روز وضع ما را از روز پيش بهتر مي کند و قاه قاه خنديد همه با هم گفتند: خدا بزرگ است، خدابزرگ و روزي رسان است. با اذان صبح پينه دوز از خواب بيدار شد. از زنش خداحافظي کرد و روانه مسجد شد. هنوز به مسجد نرسيده بود که فرياد جارچي را شنيد که فرياد مي زد به امر شاه شاهان مرشد کامل شاه عباس صفوي از امروز هر گونه دکه داري، فروش مواد غذايي خارج از مغازه و دستفروشي ممنوع است. فقط کسب و کار بايد داخل مغازه يا کارگاه و تجارتخانه باشد. هر کس خلاف اين امر رفتار کند حبس و جريمه مي شود.
پينه دوز به خود گفت: عجب کاري شد. در مسجد او متوجه شد، عده اي از نمازگزاران از تصميم شاه ناراضي هستند و عده اي ساکت هستند و عده اي از تصميم شاه طرفدار مي کنند. مي خواست بلند شود و حرفي بزند و بگويد: اي مردم اين چه وضعي است هر روز دستور تازه اي مي رسد. ولي با خود گفت: چرا حرف بزنم و خودم رامخالف شاه جلوه بدهم؟ من از اين ماجرا ضرر نکرده ام سود هم برده ام. پس بهتر است ساکت باشم. او فکر کرد اصلا سود من هم در همين دستورات کذايي شاه بوده است . اگر شاه اوضاع را بهم نريخته بود و نظم هميشگي برقرار بود من هم هنوز پينه دوز بودم و داشتم گرسنگي مي خوردم. پس پيش خود گفت زنده باد بي نظمي و بي قانوني. پس از نماز جماعت، دو رکعت نماز حاجت خواند و دعا کرد و گفت: خدايا مي دانم که تو روزي رساني و شاه هيچ کاره است و نمي تواند برخلاف ميل تو عمل کند.
پينه دوز از مسجد بيرون آمد ولي فکرش به جايي نمي رسيد که چه بايد بکند. هر کاري به فکرش رسيد ديد با دستور جديد مخالف است. مغازه اي، کارگاهي هم که نداشت. جز پينه دوزي کار ديگري هم که بلد نبود. پيش خود گفت در سن 35 سالگي هم که نمي توانم شغل جديدي را بياموزم. سرگردان، در حال راه رفتن در کوچه و پس کوچه هاي اصفهان بود. حدود سه يا چهار ساعت بدون هدف قدم زد. در اين موقع صداي داد و فريادي شنيد. يک زن با چند بچه از داخل خانه اي فرياد مي زدند: آهاي کمک، مسلمان ها کمک کنيد، آي مردم کمک کنيد. با عجله خود را به در آن خانه رساند چند بچه قد و نيم قد سراسيمه از خانه بيرون دويدند و گفتند: کمک! کمک! مردم جمع شدند همه مي پرسيدند چه خبر است. بچه ها گفتند: يک مار بزرگ توي آشپزخانه نزديک خواهر کوچکمان است و مادر ما هم نمي تواند آنرا بکشد. پينه دوز همراه چند مرد و زن وارد خانه شدند. مادر بچه ها در وسط حياط غش کرده بود. يکي خاک تربت زير دماغش مي گرفت يکي آب به صورتش مي زد و يکي دعاي مخصوص غشي ها را مي خواند. فوري زن ها دورش شدند و کمک کردند تا او را به حال بياورند. پينه دوز و چند مرد وارد آشپزخانه شدند. مار سياه بزرگي حدود 5/2 گز درست پهلوي يک دختربچه 2 ساله چنبر زده بود. دختربچه مشغول بازي با آن مار بود. نفس ها در سينه حبس شده بود. هيچ کس جرات حرکت نداشت. يکي گفت: بايد با بيل مار را بکشيم و دويد و از داخل حياط بيلي آورد. ديگري گفت: ممکن است بيل به خود بچه بخورد. يکي ديگر گفت:ممکن است مار زخمي شود و بچه را نيش بزند.