1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ پینه دوز و شاه عباس(دکتر محمدحسین پاپلی یزدی) - قسمت نهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ پینه دوز و شاه عباس(دکتر محمدحسین پاپلی یزدی) - قسمت نهم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب پينه دوز و شاه عباس اثر «دکتر محمدحسين پاپلي يزدي» را دنبال خواهيم کرد.
براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد برادرهاي زن پينه دوز به درويش سلام کردند. درويش با آن ها مشغول احوالپرسي شد. پينه دوز سومين برادرزنش را به درويش معرفي کرد و گفت که او رنگرز خوبي است و برادرزن، از رنگرزي و از مشکلات کار و انواع رنگ ها تقلب در رنگ ها و... براي درويش صحبت کرد. درويش به حرف هاي رنگرز با دقت زياد گوش داد و سوالات زيادي از او کرد. آخر درويش مي دانست که در سال هاي اخير تاجران فرش فرنگ خيلي به فرش ايران علاقمند شده اند. مي خواست از وضع رنگرزي نخ هاي فرش آگاه شود. در حقيقت شاه خيلي خوشحال شد که يکي از افراد توده مردم که دست اندارکار بخشي از کار فرش بود از ريزه کاري هاي رنگرزي و از تقلب ها و شگردهاي صاحبان اين صنعت آگاه مي شود. داشتن اطلاعات صحيح و دست اول رمز اصلي حکومت کردن بر مردم است. بعد از شنيدن حرف هاي رنگرز، درويش به پينه دوز گفت: هنوز تا شام را بياورند وقت هست. ماجراي امروزت را تعريف کن. پينه دوز فوري سبد مار را آورد. درويش پرسيد: اين چيست؟ پينه دوز در سبد را باز کرد و مار سرش را از سبد بيرون آورد. درويش دستش را به تبرزين برد. پينه دوز به درويش گفت: نترس. دندان زهري مار را کشيده ام و مار را به داخل سبد انداخت و در آن را بست. سپس با آب و تاب تمام ماجراي آن روز را تعريف کرد. اما از ميزان پولي که پس انداز کرده بود هيچ نگفت. پينه دوز گفت: تمام پولم را تا ده شاهي آخر غذا و وسايل خريدم. درويش سراپا گوش شده بود و به حرف هاي پينه دوز توجه مي کرد. او از ماجرا تعجب کرده بود. پينه دوز و دو برادرزن کوچکترش گفتند: روزي رسان خداست. اما برادرزن بزرگ تر رنگرز گفت: در اين مملکت درآمد در کارهاي همين طوري است. در تقلب و حقه بازي است و ادامه داد: اين داماد ما 30 سال پينه دوزي مي کرد کفش مردم را تعمير مي کرد و به نان شب محتاج بود. يک روز معرکه گيري کرده است سر و وضع زن و بچه هايش نو شده است و براي خانه اش نو شده است و براي خانه اش نمد نو خريده است من 40 سال است با صداقت و راستي رنگرزي مي کنم. رنگهاي درجه يک به کار مي برم، هنوز يک گليم در خانه ندارم. فلان آدم و فلان آدم چهار سال است رنگرز شده اند تقلب مي کنند و حالا دم و دستگاهي دارند. درويش گفت: اين طورها هم که تو مي گويي نيست. هر کس صادق و درستکار باشد روزي اجرش را مي بيند. پينه دوز گفت: حالا که متقلب ها و حقه بازها اجرش را ديده اند. خدا کند اي درويش حرف تو درست باشد. رنگرز گفت: درويش، در هر صورت ما اميدواريم که در آن دنيا اجرمان را از خداوند بگيريم. پينه دوز گفت: من که معرکه گير شدم خودم که نمي خواستم تقصير اين شاه عباس است که هر روز يک کاري را ممنوع مي کند. من هم که سرمايه ندارم،محل و کسب و کاري هم ندارم، سوادي هم که ندارم، زن و بچه دارم، خرج دارم، پس بايد همين کارها را بکنم.به علاوه امروز عده اي را شاد کردم و لااقل براي لحظه هايي باعث شدم که بچه ها سرگرم شوند و پدر و مادرهايشان را اذيت نکنند و آدم هاي بزرگ هم غم ها و گرفتاري هايشان را فراموش کنند. سپس ادامه داد: شايد همين کار را هم فردا شاه ممنوع کرد مگر نه درويش، راستي چه مي گويي؟ فردا شاه معرکه گيري را هم ممنوع خواهد کرد يا خير؟ درويش از پينه دوز پرسيد: خوب اگر شاه معرکه گيري را هم تعطيل کند تو چه مي کني؟ پينه دوز گفت: اي درويش خدا کريم است بالاخره يک کاري مي کنم. پس از شام، مردها تا نيمه هاي شب با هم صحبت کردند. نيمه هاي شب همه خداحافظي کردند و به خانه هاي خود رفتند. زن پينه دوز به شوهرش گفت: اي مرد حالا اين قدر زحمت مي کشي و با اين زحمت پول در مي آوري، چرا اين قدر مهمان دعوت مي کني؟ تو مگر نگفتي حاجي تاجر گفته است بايد پس انداز کرد؟ پينه دوز گفت: تو يادت رفته است ما چند بار به خانه برادرهايت رفته ايم و مهمان آن ها بوده ايم ولي هيچ وقت آن ها را به شام يا ناهار دعوت نکرده ايم. پس ما بايد محبت هاي همه را جبران کنيم تا خجالت نکشيم. بايد از خجالت آن ها در آييم. زن گفت: درست است ما خانه همه رفته ايم و خورده ايم ولي سال هاست که کسي را دعوت نکرده ايم. بعد از اين حرف ها، پينه دوز و زنش به خواب رفتند. شاه عباس در لباس درويشي از خانه پينه دوز خارج شد و از راه مخفي خود را به قصر رساند. او غرق در تفکر بود. او از خود سوال مي کرد آيا واقعا نمي شود جلو اين مردم را گرفت؟ او از خود سوال مي کرد آيا واقعا روزي رسان خداست؟ اين مرد خيلي باهوش هستند و خود را سريعا با محيط و شرايط اجتماعي و اقتصادي تطبيق مي دهند؟ او در تعجب بود که در اين چند روز هيچ کدام از پينه دوزها، باقلافروش ها، جگرکي ها، اعتراض، شکايت، تظاهرات و اعتصاب نکرده بودند؟ همه از فرمان او اطاعت کرده بودند. آيا واقعا مردم اين قدر ترسو و مطيع بودند يا آن قدر باهوش ،که خودشان را با شاه و سربازانش درگير نکنند و در عوض آهسته کار خودشان را بکنند.