1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ پینه دوز و شاه عباس (دکتر محمدحسین پاپلی یزدی)- قسمت چهاردهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ پینه دوز و شاه عباس (دکتر محمدحسین پاپلی یزدی)- قسمت چهاردهم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب پينه دوز و شاه عباس اثر «دکتر محمدحسين پاپلي يزدي» را دنبال خواهيم کرد. براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد پينه دوز لقمه ناني خورد و خدايا به اميد تو گفت و از خانه خارج شد. سر ساعت به وعده گاه رسيد. دوستش هم حاضر بود. دوستش گفت: مثل اين که امروز شاه عباس دستور جديدي نداده است. جارچي ها چيزي را اعلام نکردند. هر دو از تغيير داروغه شهر و دستور محرمانه شاه عباس بي خبر بودند. دو پينه دوز مشغول قدم زدن در کنار زاينده رود بودند. مردي را ديدند که در زير يکي از پلهاي زاينده رود مشغول ادرار بود. مثل روز قبل او را گرفتند و او را ترساندند و پولي به چنگ آوردند. دو سه ساعتي مانده به ظهر از سه نفر پول گرفته بودند. در اين هنگام قدم زنان به کوچه پس کوچه هاي نزديک مسجد جامع اصفهان رسيده بودند. در آن جا هم مردي را ديدند که مشغول ادرار کردن بود. به طرف او رفتند و او را گرفتند و همان حرف ها را زدند. ولي آن مرد به عوض آن که بترسد گفت: اشکالي ندارد من حاضرم همراه شما به گزمه خانه بيايم. وقتي مرد اين طور گفت پينه دوز به رفيقش گفت: حالا اين دفعه اين آقا را مي بخشيم. ولي مرد گفت: نه چرا شما مرا ببخشيد؟ من حاضرم به گزمه خانه بيايم. در گير و دار اين حرف ها بودند که چند نفر گزمه سر رسيدند. آن مرد گزمه ها را صدا زد و گفت: اين دو نفر را به گزمه خانه ببريد. گزمه ها هم اطاعت کردند. معلوم شد آن خود گزمه اي با لباس شخصي بوده است . دو پينه دوز خواستند فرار کنند اما گزمه ها آن دو را محکم گرفته بودند.نيم ساعت بعد دو پينه دوز در سياه چال گزمه خانه زنداني شده بودند. پينه دوز به دوستش گفت: امروز نبايد اين کار را ادامه مي داديم. بايد شغل خود را عوض مي کرديم. حالا هم بيا يک فکري بکنيم تا خود را خلاص کنيم. نيم ساعت بعد آن دو را به حضور سرگزمه بردند. وقتي وارد اتاق شدند، مردي با شکم بزرگ، سبيل هاي آويخته که شلاقي در دست داشت در آن جا بود. سرگزمه فرياد زد: فلان فلان شده ها شما جرات کرده ايد در محله من شيادي کنيد؟ حالا شما را به داروغه تحويل مي دهم تا دستور دهد سرتان را قطع کنند. دو پينه دوز خيلي ترسيدند. شروع به التماس کردند ولي اثري در سرگزمه نداشت. هر چه قسم خوردند هيچ فايده نکرد. گريه و لابه اثر نداشت. سرگزمه، گزمه اي را صدا زد و گفت: بگو سه فرزند بيايند اين شيادها را پيش داروغه ببرند. وقتي مامور از اتاق خارج شد پينه دوز به سرگزمه گفت: قربان من پيشنهادي دارم. سرگزمه گفت: بگو. گفت: معلوم است شما هم مثل ما زن و بچه داريد خرجتان زياد است. ما حاضريم هر چه کار کردهايم با شما نصف کنيم. سرگزمه گفت: خفه شو. پينه دوز ديگر گفت: قربان، تمام پول هايمان را به شما مي دهيم، شما هم ما را آزاد کنيد. سرگزمه گفت: نادان ساکت شو. پينه دوز گفت: قربان ما ديروز هر کدام يک سکه طلا گير آورده ايم، آن ها را در جايي پنهان کرده ايم حاضريم آن دو سکه را به شما بدهيم. وقتي صحبت از طلا شد، لحن صداي سرگزمه تغيير کرد. سرگزمه مي خواست بداند کلا چقدر پول دارند. مذاکره جدي شد. قرار شد دو سکه طلا و ده سکه نقره به گزمه بدهند و گزمه هم آن دو را آزاد کند. از صبح تا موقع دستگير شدن، جمعا هشت سکه نقره و چهارده سکه مسي کار کرده بودند و سکه ها را لاي درز لباس خود پنهان کرده بودند ولي طلاهاي ديروز را در خانه گذاشته بودند. سرگزمه، گزمه اي را صدا زد و گفت: همراه اين دو مرد به در خانه هايشان برو تا از زن و بچه هايشان خداحافظي کنند و بعد هر دو را برگردان. وقتي از گزمه خانه بيرون آمدند، گزمه گفت: سرگزمه خيال مي کند که ما نادان هستيم. پينه دوز گفت: چطور؟ گفت: شاه امروز داروغه را عوض کرد و دستور اکيد داد تا کساني را که از فرمانش سرپيچي مي کنند و کارهايي را که ممنوع شده ادامه مي دهند تا کارهايي مثل کار شما را انجام مي دهند، دستگير شوند. ما از صبح تا بحال ده نفر را دستگير کرده ايم. اين مساله خود منبع درآمدي براي سرگزمه ها شده است و از صبح تابحال پول خوبي به جيب زده اند. هر کس پول داشته که رشوه بدهد، آزاد شده، ولي هر کس که پول نداشته روانه داروغه خانه کل شده است. حالا حتما شما با او کنار آمده ايد و مرا با شما فرستاده تا از خانه پول بياوريد. پينه دوز گفت: نه اين طور نيست، گزمه گفت: چرا همين طور است چرا حاشا مي کنيد؟انعام ما هم يادتان نرود. ما هم خرج داريم، زن و بچه داريم حقوقمان هم کفاف خرجمان را نمي کند. گزمه ادامه داد: خدا پدر شاه را بيامرزد که هر چند وقت يکبار دستوري مي دهد و ما هم عده اي را به جرم هاي واهي دستگير مي کنيم. همين دستورها باعث مي شود که کاسبي ما هم رونقي بگيرد. حدود ظهر پينه دوزها سکه هاي طلا را به سرگزمه دادند و خود را خلاص کردند. سرگزمه گفت: من نشاني شما را دارم اگر کاري داشتيد خبرتان مي کنم و ادامه داد: بعضي مواقع کار و کاسبي نان و آب داري پيدا مي شود فقط بايد آدم حرفي نزند و دهانش قرص و محکم باشد وگرنه سرش بر باد ميرود. پينه دوزها گفتند: ما در خدمتگزاري آماده ايم. پينه دوزها خداحافظي کردند و از گزمه خانه بيرون آمدند. در داخل محوطه گزمه خانه ديدند که عده اي را غل و زنجير از زندان گزمه خانه به داروغه خانه کل مي برند. پينه دوزها از اين که توانسته بودند خود را خلاص کنند خوشحال بودند. وقتي مي خواستند از در گزمه خانه خارج بشوند، گزمه اي که به در خانه هايشان آمده بود گفت: انعام ما چي شد؟ هر کدام 5 پول مسي در کف دست گزمه گذاشتند. گزمه ادامه داد: اميدوارم باز هم شما را ببينم و اهسته گفت: آيا توانستيد با سرگزمه کنار بياييد و با هم شريک شويد؟ دو پينه دوز حرفي نزدند. دو پينه دوز خود را به ميدان نقش جهان رساندند. خسته و کوفته بودند. وارد قهوه خانه اي شدند و دو ديزي سفارش دادند. پينه دوز به رفيقش گفت: نصف پول ديروز و کل پول امروزمان را به اين سرگزمه داديم. رفيقش گفت: ولي بالاخره خلاص شديم. تازه يک راه و چاهي هم ياد گرفتيم معلوم مي شود که سرگزمه اهل حق و حساب است. پينه دوز گفت: ما اين را شنيده بوديم، مي گويند خيلي بالا بالا حتي تا درباريان شاه هم اهل حق و حساب هستند ولي ديگر نه تا اين حد. رفيق پينه دوز گفت: راستي تو مقصود سرگزمه را فهميدي؟ پينه دوز گفت: کدام حرف؟ رفيقش گفت: آخر او به ما گفت ممکن است به ما کار بدهد. پينه دوز اشاره کرد: يواش حرف بزن مثل اين که همه جا گزمه مخفي گذاشته اند. داشتند گوشت آبگوشتشان را مي کوبيدند که متوجه شدند گزمه اي که آن ها را تا در منزلشان براي آوردن پول همراهي کرده بود و آن ها به او انعام داده بودند وارد قهوه خانه شد. گزمه آن ها را ديد و سلام کرد و گفت: براي ناهار خوردن آمده ام. آن ها گزمه را به ناهار دعوت کردند و يک ديزي ديگر سفارش دادند. سه نفري با هم از هر دري صحبت کردند، گزمه زن و 5 بچه داشت و مادر پيرش هم با آن ها زندگي مي کرد. او مي گفت: حقوقش به اندازه يک سوم مخارج او نيست و دو سوم ديگر را بايد از اين و آن بگيرد. و ادامه داد: وضع همه گزمه ها همين طور است و گفت: اگر رشوه و اخاذي نباشد زن و بچه ما از گرسنگي مي ميرند. گزمه مقداري راه و رمز کارهاي خلاف را به دو پينه دوز اموخت. از ظهر کمي گذشته بود. ادامه دارد...