1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)- قسمت اول

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)- قسمت اول
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب چشمهايش  اثر «بزرگ علوي» را دنبال خواهيم کرد. قسمت اول شهر تهران خفقان گرفته بود، هيچ کس نفسش در نمي آمد، همه از هم مي ترسيدند، خانواده ها از کسانشان مي ترسيدند، بچه ها از معلمينشان، معلمين از فراشها از سلماني و دلاک؛ همه از خودشان مي ترسيدند، از سايه شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد،پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورين آگاهي را دنبال خودشان مي دانستند. در سينما، موقع نواختن سرود شاهنشاهي همه به دور و بر خودشان مي نگريستند، مبادا ديوانه يا از جان گذشته اي برنخيزد و موجب گرفتاري و دردسر همه را فراهم کند.سکوت مرگ آسايي در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضي قلمداد مي کردند.روزنامه ها جز مدح ديکتاتور چيزي نداشتند بنويسند. مردم تشنه خبر بودند و پنهاني دروغ هاي شاخدار پخش مي کردند. کي جرات داشت علنا بگويد که فلان چيز بد است مگر ممکن مي شد که در کشور شاهنشاهي چيزي بد باشد. اندوه و بيحالي و بدگماني و ياس مردم در بازار و خيابان هم بچشم مي زد، مردم واهمه داشتند از اين که در خيابان ها دوروبرشان را نگاه کنند، مبادا مردم مورد سوءظن قرار گيرند. خيابان هاي شهر تهران را آفتاب سوزاني غيرقابل تحمل کرده بود. معلوم نيست کي به شهرداري گفته بود که خيابان هاي فرنگ درخت ندارد، تيشه و اره به دست گرفته و درختهاي کهن را مي انداختند. کوچه هاي تنگ را خراب مي کردند. بنيان محله ها را برمي انداختند. مردم را بي خانمان مي کردند و سالهاطول مي کشيد تا در اين برهوت خانه اي ساخته بشود. آن چه هم ساخته مي شد توسري خورده و بيقواره بود. در سرتاسر کشور زندان مي ساختند و باز هم کفاف زندانيان را نمي داد. از شرق و غرب، از شمال و جنوب پيرمرد و پسربچه دهساله ، آخوند و رعيت، بقال و حمامي و آب حوض کش را به جرم اين که خواب نما شده بودند و در خواب سقوط رژيم ديکتاتوري را آرزو کرده بودند به زندانها انداختند. هم شاگرد مدرسه مي گرفتند، هم وزير و وکيل. يکي را به اتهام اين که در سلماني از کاريکاتور روزنامه اي در فرانسه درباره شاه گفتگو کرده بود مي گرفتند يکي را به اتمام اين که در ضمن مسافرت فرنگستان با نمايندگان يک دولت خارجي سروسري داشته، و ديگري را به اتهام اين که سهام نفت جنوب را پنهاني از دولت به سرمايه داران انگليسي فروخته است. در چنين اوضاعي، در سال 1317، استاد ماکان درگذشت. استاد بزرگ ترين نقاش ايران در صد سال اخير بود.پس از چند قرن باز آثار يک نقاش ايراني در اروپا مشتري پيدا کرده بود و مجلات هنري اروپا و آمريکا پرده هاي او را به چاپ مي رساندند. از کساني که روزي ورود او را در مدرسه و در مجالس با هلهله استقبال مي کردند عده کمي جرات داشتند که با او ابراز دلبستگي کنند. در پنهان اشخاصي وجود داشتند که مي دانستند استاد ماکان يکي از کسان کمي بود که جرات و دليري بخرج داد و با دستگاه ديکتاتوري دست و پنجه نرم کرد. درباره او داستان ها نقل مي کردند. مي گفتند: از هيچ محروميتي نهراسيد، به هيچ چيز دلبستگي نداشت. جز به نقاشي به هيچ چيز پابند نبود. فشار دستگاه پليس ديکتاتوري کمر او را خم نکرد. تهديد در وجود او کارگر نبود. مواجب او را قطع کردند، بي اعتنايي بخرج داد.از تهران تبعيدش کردند سر حرف خود ايستاد و در غربت، دور از کسان و دوستان درگذشت. عوام مي گفتند که عشق زني او را از پا درآورد. فهميده ها معتقد بودند که عشق به زندگي او را تا پاي مرگ کشاند. روزي که خبر مرگ او در تهران منتشر شد دوستان و نزديکانش بيخ گوشي با هم صحبت مي کردند. مي گفتند: «يکي ديگر هم به سکته قلبي درگذشت. چون روزنامه ها معمولا قرباني هاي حکومت را که در زندان و تبعيد جان مي دادند، مبتلايان به چنين بيماري قلمداد مي کردند. شايد به تحريک يکي از دوستانش که در دستگاه دولتي نفوذ داشت شايد هم به ابتکار خود حکومت که از نفوذ معنوي استاد در ميان مردم فهميده باخبر بود، به قصد سرپوشي جنايتي که رخ داده بود از او تجليل کردند و گفتند حالا که يکي از دشمنان سرسخت استبداد نابود شده، خوبست از مرگش حداکثر استفاده بشود. مبادا پس از سر و صدايي که رييس شهرباني فراري در دنيا راه انداخته بود، جهانيان يقين حاصل کنند که استاد را در ايران کشته اند. در هر حال در مسجد سپهسالار ختم دولتي گذاشتند. جنازه اش را با تشريفات شايسته اي به تهران آوردند و در حضرت عبدالعظيم به خاک سپردند. در دبيرستان اميرکبير سخنراني داير کردند و در تالار دانشسراي مقدماتي آثار او را به نمايش گذاشتند و به اين وسيله دولت خواست هنرپروري خود را نشان داده باشد. اما مردم فريب نمي خوردند. آن ها ساختمان باشکوه دانشگاه را هم چون به دستور ديکتاتور انجام گرفته بود، به زيان استقلال کشور و به سود انگليسيها مي دانستند ، چه برسد به اين که مرگ استاد نقاش را، آن هم در غربت، و مراسم سوگواري او را با چنين تشريفات و تجليلات ساختگي عادي و طبيعي تلقي کنند. آن هايي که در تهران خفقان گرفته آن روز سردمدار و کيابيا بودند، و کيلان و وزيران و سرتيپ و سرلشگرها و هوچيها، روز افتتاح نمايشگاه آمدند و ديدند و به به گفتند و رفتند. نمايشگاه قرار بود يک ماه داير باشد. روزهاي اول فقط شاگردان و دوستان و هواخواهانش به تماشا مي رفتند و مدتي جلو پرده هاي او، به خصوص در برابر اخرين پرده نقاشي او که از کلات به تهران آورده بودند مي ايستادند و به عظمت هنر و قدرت تجسم و نيروي بيان عواطف انساني به وسيله رنگ و خط ، سر احترام فرو مي آوردند. بعدازظهرها وزارت فرهنگ براي حفظ آبرو و حيثيت زمامداران شاگردان مدرسه را دسته دسته بدانجا مي فرستاد اما از هفته دوم تماشاي آثار استاد نقاش جنبه عمومي و ملي به خود گرفت. گروه گروه مردم مي رفتند که خودشان را تماشا کنند. در پرده هاي خوشرنگ و باصلابت او تصوير خودشان را مي يافتند و به خصوص در برابر پرده نقاشي که زير آن به خط خود استاد «چشمهايش» نوشته شده بود، مي ايستادند و خيره به آن مي نگريستند. با هم جر و بحث مي کردند و مي کوشيدند راز چشمهايي را که همه چيز مي گفت و در عين حال آرام به همه نگاه مي کرد دريابند. مردم از خود مي پرسيدند که اين چشم ها چه سري را پنهان مي کنند، چه چيز را جلوه گر مي سازند و هر کس هر چه فهميده بود، مي گفت. اما نظرها متفاوت بود و به همين جهت جر و بحث در مي گرفت. در اواخر هفته دوم ازدحام به حدي شورانگيز شد که دولت و دستگاه شهرباني تماشاي تابلوهاي نقاشي را «نقاش دسته جمعي مردم ناراضي به زيان حکومت» تلقي کردند و در نخستين روزهاي هفته سوم نمايشگاه را تعطيل کردند. پرده «چشمهايش»،صورت ساده زني بيش نبود. صورت کشيده زني که زلفهايش مانند قير مذاب روي شانه ها جاري بود. همه چيز اين صورت محو مي نمود. بيني و دهن و گونه و پيشاني با رنگ تيره اي نمايانده شده بود. گويي نقاش مي خواسته است بگويد که صاحب صورت ديگر در عالم خارج وجود ندارد و فقط چشم ها در خاطره او اثري ماندني گذاشته اند. چشمها با گيرندگي عجيبي به آدم نگاه مي کردند. خيرگي در آن ها مشهود نبود، اما پرده هاي حايل بين صاحب خود و تماشاکننده را مي دريدند و مانند پيکان قلب انسان را مي خراشيدند. آيا از اين چشم ها مي بايستي در لحظه بعد اشک بريزد؟ يا اين که خنده تلخي بجهد؟ اما دور لبها خنده اي محسوس نبود. آيا چشم ها تنگ و کشيده بودند که بخندند و تماشا کننده را به زندگي تشويق کنند و يا دلخسته اي را بچزانند؟ آيا اين چشمن ها از آن يک زن پرهيزکار از دنيا گذشته بود، يا زن کامبخش و کامجويي که دنبال طعمه مي گشت يا اين که در آن ها همه چيز نهفته بود؟ آيا مي خواستند طعمه اي را به دام اندازند؟ يا له له طلب و تمني مي زدند؟ آيا صادق و صميمي بودند يا موذي و گستاخ؟ عفيف يا وقيح؟ آيا بي اعتنايي جلوه گر شده بود؟ يا التماس و التجا؟ اگر التماس مي کردند چه مي خواستند؟ اين نگاه، اين چشمهاي نيم خمار و نيم مست چه داستانها که نقل نمي کردند! همه چيز اين صورت عادي بود: پيشاني بلند، بيني کشيده و قلمي، چانه باريک، گونه هاي استخواني، زلفهاي ابريشمي، لبهاي باريک، جمعا اثر خاصي در بيننده باقي نمي گذاشتند. صورت از آن زن بسيار زيبايي بود، اما آن چيزي که تماشاچي را مبهوت مي کرد، زيبايي صورت نبود، معما و رمز در خود چشمها بود. چشمها باريک و مورب بودند. گاهي وقتي آنرا تماشا مي کردي، اشک از چشمهايت جاري مي شد.گاهي برعکس تخيل بيننده زني را جلوه گر مي ساخت که دارد با اين نگاه نقاش را زجر مي دهد. آن وقت تنفر انسان برانگيخته مي شد، در صورتي که دوستان و نزديکان استاد معتقد بودند که در زندگي او زن هيچ وقت نقشي نداشته است. تنها يک زن گويي مدتي مدل نشسته بوده و از آن زن نه صورتي در دست است و نه در آثار نقاش شبيه او ديده مي شود. وقتي او را از تهران تبعيد کردند مجرد بود. کسي سراغ نداشت که زني در زندگي او اثري باقي گذاشته باشد. ادامه دارد...
آخرین خبر | قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)- قسمت اول