1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و دوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)، قسمت سی و دوم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب «چشمهايش» اثر «بزرگ علوي» را دنبال خواهيم کرد. براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد. پرسيد: اسم پدرتان هم هست؟گفتم: نه، فقط آدرس خانه ما، اسم خيابان و نمره خانه هست. گفت: خانه تان نمره هم دارد؟ گفتم: آره. گفت: خوب. تلگراف کردم که به آدرس شما ديگر نامهاي نفرستند. اگر نامه اي رسيد آن را تا 24 ساعت باز نکنيد و اگر آمدند و مطالبه کردند، پس بدهيد و بگوييد اين نامه مال شما نيست و عوضي اينجا آمده است. پرسيدم: اگر نيامدند چه؟ گفت: با وجود اين نامه را باز نکنيد. بدهيد به من. وقتي رجب آمد، بدهيد بياورد پيش من. من آن را باز مي کنم و مي خوانم. بي آن که سر پاکت را باز کنم. بعد به شما برمي گردانم.نامه را همين طور نگه داريد. دلواپس شدم. پرسيدم: استاد مگر خطري هست؟ گفت: خطر هميشه هست. اما گمان نمي کنم که اين روزها ديگر حادثه اي براي شما اتفاق بيفتد. به علاوه، من هنوز وارد نيستم که در خانه شما چه رخ داده است. اول شما بگوييد. هرگز او را آن قدر ملتهب نديده بودم. وقتي در تاريکي دستم را گرفت که جايمان را عوض کنيم، داغ بود و من ابدا چنين انتظاري نداشتم. آقاي ناظم، عوالمي که آن شب از هنگام مواجهه با او به سر من آمده است، طوري نيست که بتوانم به اين سادگي براي شما بگويم. ببينيد، من پدرم را دوست داشتم، اما بيشتر دلواپس استاد بودم. قلبم مي زد که مبادا بلايي سر او بياورند. خطري که استاد را تهديد مي کرد، به نظرم هزار بار شديدتر از بلايي بود که به سر پدرم آمده بود. در اضطراب بودم و اين مرد که آن قدر خوددار بود و مي توانست عواطف شديدي که درون او را زير و رو مي کرد ته دلش پنهان نگه دارد، آن شب تحت تاثير پريشاني خيال من نزديک بود تعادل خود را از دست بدهد. از کجا مي دانستم که او هم مثل من زجر مي کشد؟ منتهي رنجي که ما مي برديم از دو جنبه کاملا متفاوت بود. من شکنجه روحي خودم را نمي توانم توجيه کنم. اگر تا به حال از آن چه گفته ام فهميده ايد، که چه بهتر. امااگر هنوز دستگيرتان نشده ديگر ازمن ساخته نيست. اما او، انسان بود. برايش هيچ چيزي که جنبه فردي و شخصي داشته باشد وجود نداشت. او همه چيز، حتي نداي دلش را هم مورد تجزيه و تحليل قرار مي داد و اگر با اصولي که به آن ها پابند بود سازگار نمي آمد، اين ندا را هم خفه مي کرد. بهتان گفتم که براي او هنرش بيان تمام توقعات وجودش بود. آن چه او روي پرده مي آورد، آن چيزي بود که از ته دل و از لابلاي روح بلندش شعله ور زبانه مي کشيد. براي او هيچ چيز گرامي تر از هنرش وجود نداشت. هنرش هم متکي به جامعه و مردمي بود که ميان آن ها زندگي مي کرد. ديگر کي توقع داشت که عشقش را هم فداي اين آرمان گراميش نکند. نه اين که او مي توانست بر سيل احساسات پرشور و متلاطمش غلبه کند و با قواي عقلاني مانند سدي راه آن را ببندد. نه، او مي توانست دندان روي جگر بگذارد دل سوزانش را در مشتش بفشارد و نگذارد که تپش آن را کسي خارج از دنيا و عوالم و حالات او ادراک کند. من آن شب فهميدم که در نزديکي چه کوره پر از آتش گداخته اي ايستاده ام و دارم از سرما مي لرزم. او مي خواست و مي کوشيد که ضربان قلب او که از هجر من در جوش بود، از من مخفي بماند. وقتي آدم بلايي را بو مي کشد، بيشتر احتياج به دوستي و مهرباني دارد. همه اش از خودم مي پرسيدم که درباره من چه فکر مي کند. حتما به خود مي گفت: شايسته عشق من نيست. با هم نمي توانيم سر کنيم. وسط راه خواهد گذاشت و خواهد رفت. شايد هم حق با او بود. حوادثي را که در خانه ما اتفاق افتاده بود برايش گفتم. اول از مادرم برايش حکايت کردم. گفتم که از آن روز به بعد دايما آيه الکرسي مي خواند و به در و ديوار خانه فوت مي کند و از امروز صبح ختم امن يجيب گرفته. به عقيده مادرم علت بدبختي که به ما رو آورده، اين است که شب چهارشنبه آدم بدشگوني پا به خانه ما گذاشته است. همين که خواستم بگويم که پدرم را تبعيد کرده اند، بغض گلويم را گرفت. برگشتم و با چشمهاي اشکبار در تاريکي شب به او نگاه کردم و گفتم: من ديگر جز شما هيچ کس را ندارم که پناه و يار من باشد. آقاي عزيز، تعجب نکنيد. من در منتهاي لذت، حتي هنگامي که در کوره سعادت گداخته مي شوم ،باز مزه تلخ زهر زندگي را که ته زبانم هست مي چشم.. اين مرد مثل سرب به نظر مي آمد! خيال مي کرد مي تواند سوز درونيش را پنهان کند. اما از تمام خطوط صورتش، از سرخي که در چشمهايش برق مي زد، از سکوتي که ناگهان به او دست مي داد، از لرزه اي که لبان خشک او را فرا مي گرفت، پريشاني و تشنج او احساس مي شد. با وجود اين، انسان هميشه دودل بود و نمي دانست با کي سروکار دارد. دلش به حال من سوخت که من به خاطر منظور مشترکمان دارم خانه و خانواده و پدرم را فدا مي کنم؟ وقتي به اين فکر افتادم، چندشم شد. دلم نمي خواست که او به حال من دلسوزي کند. شايد براي اين که گفتم بي پناه و ياور هستم و او گرماي عشق مرا احساس کرد. اوه، اين زيبا بود. اين آن چيزي بود که من تشنه اش بودم. من مي خواستم که او از چشمهاي طالب من احساس کند که اگر فداکاري مي کنم، محض خاطر اوست. محض خاطر اين است که او را دوست دارم. محض خاطر اين است که تصور مي کردم پس از اين همه خرمهره که به دستم افتاده، بالاخره گوهري پيدا کرده ام. «آقاي ناظم، توجه کنيد، من آدم عليلي هستم. به صورت ظاهر من نگاه نکنيد. اين که اين قدر در اروپا پرسه مي زنم با وجود علاقه اي که به ايران دارم، يک قسمتش براي معالجه خودم است. بارها خود را به پروفسورهاي درجه اول اروپا نشان داده ام. ظاهرا هيچ عيبي ندارم. بيشتر آن ها مرا سالم تشخيص داده اند. تمام ارکان بدنم سالم است. اما گاهي تمام بدنم مي لرزد، تنم مشتعل مي شود، قلبم مي گيرد. به من گفته اند که من گرفتار Hypersensibilite هستم . پوست بدنم، سر انگشتانم، نگاه چشمم، همه چيز من زيادتر از حد معمول حساس هستند. عوامل خارجي بيش از حد معمول در من اثر مي کند و اين حساسيت فوق العاده باعث مي شود که اعصاب من بيش از مقداري که ضروري است تحريک شوند. چه مي گويم؟ مبادا ته دلتان مرا مسخره کنيد؟ اينهايي که مي گويم از ابتذال يک قدم بيشتر فاصله ندارد. با وجود اين، براي من دردناک است. خودم هم نمي فهمم. اين پرده اي که استاد از چشمهاي من ساخته، آن قدر هم بي ربط نيست. او چيزي فهميده که من خودم هم تا به حال شايد ادراک نکرده ام. اين چشمها، اين نگاه، گوياتر و فصيح تر از حد معمول است. يک عمر اين پرده مرا زجر داده است. مي دانيد چرا مي خواستم اين پرده را از شما بگيرم؟ مي خواستم او را بسوزانم. اما چه فايده؟ الان که دارم داستان شکنجه دايمي زندگي ملامت بارم را براي شما مي گويم، مي بينم که اين بدبختي از من جدا شدني نيست. چه پرده باشد چه نباشد، اين زجر و شکنجه، اين خشم و وحشت، هميشه در من هست. از من دست برنمي دارد. آن شب گويي ناگهان هزاران سوزن به زخمهاي دل من زدند. در عين حال گويي پس از خستگي طولاني آب ولرم زلالي تمام تن مرا نوازش مي داد. وقتي چشم به چشمهايش دوختم، تمام شور و آتشي را که او را مي گداخت و مرا داشت خاکستر مي کرد، چشيدم. دلم داشت از جا کنده مي شد. آرزو مي کردم به زباني، به نحوي که او بفهمد، آن چه را که در دل داشتم به او بگويم. آخ، دلم مي خواست زبان مشترکي که داريم، به حرف مي آمد. ديگر طاقت نياوردم. از جا بلند شدم و گفتم: برويم؟پرسيد: کجا؟ گفتم: از اينجا برويم. هر کجا که رفتيم، رفتيم. گفت: صبر کنيد، جواني که دنبال من بود، با من کار دارد. منتظر من است. آخ، اين مرد آني از کارش، از منظور و هدفي که داشت منصرف نمي شد. اين آن چيزي است که هميشه حدسش را مي زدم. اما دليلي بر آن نداشتم. باز هم در فکر «کارش» بود. مرا تا پاي کوره مي کشاند و از سرما مي لرزاند. اين آن فاجعه اي است که من يک عمر گرفتارش بوده ام وهنوز هم هستم. ادامه دارد...