آخرين خبر/
اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب «چشمهايش» اثر «بزرگ علوي» را دنبال خواهيم کرد.
براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد.
مي کرد، لذتبخش بود و من فخر مي کردم که همراه او به عالي ترين مهماني هاي مجامع پاريس و شب نشيني هاي عمومي و خصوصي سفارتخانه هاي خارجي سر مي کشيدم. به علاوه، دست و دلبازي و گاهي ولخرجي هاي او هنگامي که مرا به شام دعوت مي کرد، نمي توانست در من که از زندگاني پر تجمل خوشم مي آمد، بي اثر باشد. اما اينها به کنار، مهم ترين خاصيت او در زندگي اين بود که.خود را درستکار و صديق جا نمي زد و ابا نداشت به من اقرار کند که از وقتي از ايران خارج شده، ديناري از عوائد املاکش را در فرانسه و در اروپا خرج نکرده بلکه برعکس تمام آن را به بانکهاي انگلستان و سوييس گذاشته و حتي در بانک دو فرانس هم حسابي که نسبتا معتنابه است، باز کرده است. صحبت از دزدي و تفريط اموال دولتي در کار نبود. جدا عقيده داشت، جامعه اي که او در آن زندگي مي کند، جامعه اي که او به اندازه يک سر و کله از بيشتر افرادش بزرگ تر است، بايد حيات او را تامين کند و احتياجاتش را برآورد. معتقد بود که او از بيشتر مردم معاصر خودش نجيب تر و اصيل تر و فهميده تر و دليرتر و کاربرتر است. او را نمي توان در قالب زندگي يک مرد عادي زنداني کرد. دست او بايد در هر کاري باز باشد و اگر در اين عرصه منافع او با منافع مردم عادي اصطکاک پيدا کرد، خود را ذيحق مي داند که از روي نعش آن ها بگذرد. در واقع هم مردي بود رک و با جرات ،کاربر و قاطع. هر وقت کوچک ترين خطري را از طرف رقبا و معاندين احساس مي کرد، سرکيسه بخودي خود شل مي شد. مي توانست طماع ترين دهنها را هم با نقل و نبات پر کند و يقين داشت که در عرض چند هفته که سر پشت خود محکم و پابرجا باقي مي ماند، جبران خسارات کاري سهل و روزمره بود.اما اگر با آجيل نمي شد رقبا را فريب داد و يا رام کرد، آن وقت باکي نداشت که خشن ترين و بي رحمانه ترين وسايل را به کار اندازد.
«ايمان داشت که هر کس در اين دنياي آشفته، چه در ايران و چه در اروپا، بايد مراقب کار و آتيه خودش باشد. هيچکس به فکر ديگري نيست و هر کس دقيقه اي منافع و اغراض خود را بخواهد به اسم منافع عمومي زيرپا بگذارد، ابله است و قتلش واجب. در عين حال ازش کار برمي آمد. وقتي احساس مي کرد که رضاشاه به چيزي علاقه مند است، ديگر حساب سود و زيان آن را نمي کرد. از روي نعش اهمال کاران مي گذشت و مثل ريگ از جيب خودش پول خرج مي کرد تا ميل و خواهش شاه را بر آورد. يکبار شاه براي روز سوم اسفند يک اسب خوب خواسته بود. يک نفر از صاحب منصبان سوار سه ماه در اروپا گرديد و نتوانست اسبي را که مطابق ميل شاه بود، به قيمتي که به نظرش مناسب مي آمد، پيدا کند. گزارشي به دست سرهنگ افتاد حاکي از اين که شاه سخت برآشفته و به صاحب منصب سوار و بي عرضگي او هتاکي کرده است. در عرض يک هفته با هواپيما به مجارستان رفت و اسبي که متعلق به هر تسوک فن ميکاش بود به قيمتي که به درجات گران تر از ارزش واقعي آن بود خريد و به تهران فرستاد.
مخارجي که از اين بابت به حساب شاه گذاشت، نصف مخارج اصلي نبود. طبيعي است که به سر آن صاحب منصب بيچاره اي که سه ماه در اروپا پرسه زده و نتوانسته بود اسب مورد پسند شاه را به قيمتي که قابل قبول اعليحضرت همايوني باشد بخرد، چه آمد. گناه اين صاحب منصب اين بود که در گزارش خود به ستاد از ولخرجي هاي سرهنگ شمه اي نقل کرده بود.
«به همين طريق توانسته بود که اطمينان و احترام شاه را به خود جلب کند. در عين حال از او مي ترسيد و چون تنها کسي که ممکن بود روزي او را از هستي ساقط کند شاه بود، کينه اي عجيب از او در دل داشت. اما در ابراز اين مطلب حتي به من هم که محرم اسرارش بودم، احتياط را رعايت مي کرد. نه اين که با کي داشت و مي خواست تنفر خود را از او پنهان کند. در ابراز انزجار کوتاهي نمي کرد. اما به آن رنگ وطن پرستي مي داد. مي گفت:خشونت شاه در بحران کنوني جهاني به ضرر مملکت تمام مي شود. وطن پرست کسي است که قبل از سقوط اين رژيم به او لطمه وارد آورد. مکرر به من که محرم و مورد اعتماد او بودم، مي گفت: «روزي چنان صدمه اي به او بزنم که خودش هم حظ کند. اقلا طوري مي کنم که ديگر نتواند به من آزاري برساند.» خوب يادم مي آيد وقتي روزنامه اي را که خداداد به من داده بود نشانش دادم، نگاهي کرد، آن را خواند و بي اعتنا خنديد و گفت: «با اين بچه بازي ها مي خواهيد با اين مرد دربيفتيد؟ او يک فوت بکند همه شما را آب مي برد. اگر از کسي کاري برمي آيد، آن من هستم، نه بچه مچه ها. در عين خشونت و يکدندگي که به سرنوشت اشخاص هنگامي که پاي منافع و اغراض او به ميان مي آمد، ابراز مي داشت، باز هم با گذشت بود. خودش را به اندازه يک سرو کله از همه رقيبان ديگرش بزرگتر مي دانست و وقتي يکي از آن ها توطئه اي به زيان او مي چيد و يقين داشت که موفقيتي ندارد، مي بخشيدش، بي اعتنايي مي کرد و صاف و پوست کنده سعايتش را کف دستش مي گذاشت.
«وابسته نظامي ايران در پاريس به شاه گزارش داده بود که سرهنگ آرام با ايرانيان آشوبگر مقيم برلن سروسري دارد. اين گزارش چندان هم بي پايه نبود. يکي دو بار، در ضمن مسافرت به برلن براي خريد مهمات و اسلحه و کارخانه هاي مورد نياز ارتش، با عده اي از ايرانيان که هسته يک نهضت انقلابي را در برلن بنيانگذاري مي کردند، آشنا شده بود. از آن ها خوشش مي آمد و هر وقت سرو کله آن ها به مناسبت کنگره اي از دانشجويان در پاريس پيدا مي شد، ابا نداشت از اين که با آن ها گرم بگيرد. مي گفت: به عقيده آن ها کاري ندارم. اما بالاخره حرف حسابي سرشان مي شود و مثل گوسفند علف چراني نمي کنند. جرات دارند و همين مزيت آن ها بر ديگران است. حيف که ازشان کاري ساخته نيست. اين ها اگر جرات و شهامت و پول و ثروت و سابقه خانوادگي مرا به حساب بياورند، کارشان خواهد گرفت.» شاه گزارش را به اداره تفتيش کل فرستاده بود و از او در اين خصوص توضيح خواستند. سرهنگ مرد باهوشي بود. مي دانست که وقتي اين گزارش از دفتر مخصوص به ستاد و تفتيش کل مي رود، معلوم مي شود که شاه براي آن ارزشي قايل نشده است. جوابي تهيه کرد و فرستاد و قضيه از بين رفت. چند روز بعد از اين حادثه، موقعي که با او از پله هاي سفارت ايران بالا مي رفتم، به وابسته نظامي برخورديم که يک درجه از آرام ارشد بود. تعليمي کوچکي در دست سرهنگ بود. حتي موقعي که لباس شخصي مي پوشيد، با اين تعليمي بازي مي کرد. ملايم زد روي شانه وابسته نظامي و به شوخي گفت: «سرهنگ با بزرگتر از خود چرا در مي افتي؟» وابسته نظامي گفت: «جسارتي خدمت جناب سرهنگ نکردم.» آرام گفت: «از همين يکدفعه درس بگير و پشيمان شو.» گفت و رد شد. وابسته نظامي با درجه تمام سرهنگي به او راه داد و رفت و نايب سرهنگ آرام هيچ قدمي به ضرر رقيب خود بر نداشت در صورتي که ازش برمي آمد و مي توانست بيندازدش و خردش کند. نتيجه اين شد که پس از يکي دو هفته سرهنگ آرام را به تهران احضار کردند و وقتي برگشت، به سمت آجودان مخصوص اعليحضرت همايوني در تمام اروپا با درجه سرهنگي و شش ماه ارشديت ماموريت خريد اسلحه هم به او واگذار شد و او مايه ثروت هنگفت خود را از اين راه به دست آورد. به همين جهت همه از او حساب مي بردند و حتي سفير ايران هم به خوبي مي دانست که سرهنگ آرام از آن ناتوهاست و بايد باش ساخت.
«سرهنگ آرام از همان زمان از خواستگارهاي پروپا قرص من بود. منتها نقش عشاق دلباخته را بازي نمي کرد. اساسا راجع به زناشويي و عشق نظر مخصوص به خودش را داشت. او مي گفت: «آدم بايد زني داشته باشد که با او زندگي کند. در خانه همه کاره اش باشد، برايش احترام قايل باشد، بتواند با او به تئاتر و کنسرت برود و مسافرت کند. چنين زني بايد بتواند پيش دو نفر آدم حسابي خودش را نشان دهد. در مهماني هاي رسمي همراه و هم شأن او باشد. گاهي از يک زن فهميده کارهاي دشواري به آساني ساخته است که از عهده هيچ مرد فهميده و استخوانداري برنمي آيد. اما چنين زني براي زندگاني کافي نيست.. عشق فقط توي کتابها براي ابلهان است، منتها آدم نمي تواند با آن که خوش مي گذراند، زندگي هم بکند. يکي بايد در خانه باشد، از بچه ها مراقبت کند، مهمانان را بپذيرد و تمام امور خانه را در يد قدرت خود اداره کند و مرد مجاز است هر چند وقت يک بار با زني که فنون دلبري را در مکتب اجتماع آموخته باشد شيره زندگي را بچشد.
«کمابيش از زندگي بي بند و بار من با جوانان هم سر خودم در مدرسه هنرهاي زيبا بي خبر بود. اما عقيده اش اين بود که اينها هوسهاي گذرا نيست و کسي که بخواهد زن او بشود،بايد اين مراحل را گذرانيده باشد. از اين جهت خواستگار من بود که تصور مي کرد من زن باوقاري هستم و مي توانم گليم خود را از آب دربياورم. من مي توانم از کليه شئون و ثروت و مقامي که او در اختيار من مي گذارد حداکثر استفاده را بکنم و کمک من در کوشش هاي او مفيد خواهد بود.
ادامه دارد...