آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. امشب آخرين قسمت کتاب «چشمهايش» اثر «بزرگ علوي» را دنبال خواهيم کرد.
«حالا مي فهميد که چرا نمي خواستم خودم را معرفي کنم.نمي خواستم حتي به شما هم که از تاريک ترين زواياي روح من با خبر شديد، بشناسانم و بگويم که من زن سابق رييس شهرباني بوده ام، همان رييس شهرباني که استاد ماکان نقاش را دستگير کرد و او را به تبعيد فرستاد. من دوست خود را، معشوق خود را، کسي را که تنها انساني بود که من مي توانستم با او زندگي کنم ،در سخت ترين دقايق زندگيش تنها گذاشتم و با دشمنش، با خونين ترين دشمن آرزوها و اميدواري هايش زناشويي کردم. بله، اين را او هم مي دانست. زيرا يکي دو هفته بعد مهربانو نامزد خداداد که پزشک کودکان شده بود به ايران برگشت تا درباره اوضاع و احوالي که در نتيجه دستگيري استاد پيش آمده بود، تحقيقات کند و زمينه را براي مسافرت خداداد به ايران فراهم سازد. در همان دو سه هفته اي که پس از قرار و مدار با سرتيپ در ايران ماندم، مهربانو روزي به ملاقات من آمد. اما من به او فرصت ندادم که درباره کارهاي جاري که از آن اطلاع داشتم صحبت کند. با همان خنده هاي مصنوعي و روي گشاده ساختگي به او گفتم که عقد کرده هستم و تا چند روز ديگر به پاريس برخواهم گشت. البته استاد هم از آن اطلاع حاصل کرده و به همين جهت تابلو را ساخته است. کي تقصير داشت؟ آيا من گناهکار بودم يا او که مرا به اين روز سياه نشانده است...
«وقتي به اتاق رييس شهرباني رفتم، خيلي خوشحال بود. همين که وارد شدم، آجودان خود را صدا زد و گفت: کسي اينجا نيايد، بفرستيد ماکان نقاش را هم از زندان بخواهيد. باشد تا صدايش کنم.» وقتي آجودانش رفت، از پشت ميزش بلند شد، پيش من آمد.دست مرا گرفت و گفت:«خواهش شما را انجام دادم. همين امروز او را مي فرستم به کلات.» پرسيدم:«کار دشواري بود.» گفت: «کار دشوار ما از امروز به بعد است. تا دو ماه ديگر آماده مسافرت خواهم بود. شما چه مي کنيد؟ گفتم: تذکره مرا بگيريد. من همين روزها مي روم به پاريس. گفت: مراسم عقد را کجا برگزار مي کنيم؟گفتم: مراسم عقد را همين جا بي سروصدا برپا مي کنيم. مادرم هم حضور داشته باشد، بد نيست. گفت: بسيار خوب. پرسيدم: استاد مي آيد حالا اينجا؟ گفت: مي خواهيد ببينيدش؟ گفتم: نه من با او کاري ندارم. گفت: اگر بخواهيد مي توانيد با او تنها صحبت کنيد. مي گويم اطاق انتظار را خلوت کنند. بنشينيد و هر چه مي خواهيد باز هم توطئه بچينيد. خود را آرام نشان مي دادم. خنده هاي ساختگي و چشم هاي درخشان من او را فريب داده بود و واقعا تصور مي کرد که هيچ مايل به ملاقات او نيستم.
«بلند بلند خنديدم و گفتم:«نه سرتيپ من ديگر زن شما هستم و هيچ ميل ندارم با مرد نامحرمي تنها صحبت کنم.» گفت: شايد لازم باشد با او چند کلمه اي صحبت کني و به او بگويي که تو نجاتش دادي. گفتم: ابدا، اگر بفهمد که به کمک شما در رهايي او دستي داشته ام، بار ديگر خود را به زندان خواهد انداخت. پرسيد: مي خواهيد که من به او اشاره اي بکنم؟ گفتم: هرگز چنين کاري نکنيد! خواهش مي کنم او را نرنجانيد. دلداريش بدهيد. بگوييد که مورد عفو ملوکانه واقع شده و علتش همين است که هنرمند بزرگيست و حيف است که در تهران بماند و به کارهايي که شايسته او نيست بپردازد، از اين جهت مدتي دور از تهران خواهد ماند و همين که آب ها از آسياب ها افتاد مي تواند به خانه اش برگردد و به کارش برسد.آيا نوکرش هم همراه او خواهد رفت؟
-نه، نوکرش هم حبس است.
-مگر او را مرخص نمي کنيد؟
-هر دوشان را مرخص مي کنم. اما نوکرش را همراهش نمي فرستم.
«آجودان وارد اطاق شد و گفت: «قربان زنداني حاضر است.»
-اطاق انتظار را خلوت کنيد. مي خواهم آن جا با او صحبت کنم.
«سرتيپ از اطاق خارج شد.صداي او را مي شنيدم. آيا مي توانستم بروم و به او بگويم که محض نجات او به سهل ترين کاري که ممکن بود دست زدم و خود را در آغوش مرد خودخواهي که جز تن خود و احتياجات آن هيچ چيز مقدسي در زندگي نداشت، انداختم؟ اين جرات در من نبود و من نمي خواستم به او بگويم که چگونه چنين تصميمي گرفته ام.
«يک ربع ساعت رييس شهرباني در اطاق مجاور با او صحبت مي کرد. مثل اين که مرا دستگير کرده اند و مي خواهند به جاي او به زندان اندازند. قلبم به شدت مي تپيد. مي توانستم گفتگوي آن ها را بشنوم، اما نمي خواستم. رييس شهرباني ملايم و مودب صحبت مي کرد.استاد فقط گوش مي داد و به ندرت جواب مقطع مي داد. يکبار بلند شدم تا نزديک در رفتم، دستگيره را گرفتم که شايد او را از لاي درز در تماشا کنم. صداي تلفن رييس شهرباني مرا ترساند. برگشتم و جاي خودم نشستم.
«سرتيپ با قيافه آرام و خندان به اطاق خودش برگشت. گوشي تلفن را برداشت و جواب کوتاهي داد. آن وقت آمد به طرف من. دست مرا گرفت و مرا به طرف پنجره برد و گفت: «بياييد تماشا کنيد!»
«با گردن کشيده، در لباس آراسته و اتو خورده، به اتفاق يک صاحب منصب و دو مامور اداره سياسي از پله هاي شهرباني پايين مي رفت. پاسبانها به او سلام مي دادند و راه باز مي کردند. استاد آرام سر تکان مي داد. وقتي از پله ها پايين رفت، کمي مکث کرد، نگاهي به آسمان انداخت، سينه اش را فراخ کرد، گويي دارد نفس عميق مي کشد.
«اين آخرين باري بود که او را ديدم و همين منظره در خاطره من نقش بسته است.
«آقاي ناظم، خواهشمندم کوتاه کنيد. ديگر سوالي نکنيد. من ديگر چيزي ندارم به شما بگويم. تازه هم هيچ چيز به شما نگفته ام. آن چه درون مرا مي کاود و مي خورد، هنوز هم گفته نشده. اگر من مي توانستم آن چه را که درون مرا مي سوزاند بيان کنم، آن وقت شاعر مي شدم، نويسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نيستم. شما زندگي استاد را از من مي خواستيد، برايتان حکايت کردم. از زن هاي مانند من که زندگيشان فداي هوا و هوس مردان اين لجنزار شده، فراوان هستند. از شما ممنونم که آن قدر حوصله به خرج داديد و داستان شومي را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگاني استاد نبود، شنيديد. تابلوتان را ببريد! ديگر من به اين پرده هيچ علاقه اي ندارم. استاد شما اشتباه کرده است.
«اين چشمها مال من نيست!»
پايان.
آذر 1330-ارديبهشت1331