آخرين خبر/
اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. امشب دومين قسمت کتاب «بامداد خمار» اثر «فتانه حاج سيد جوادي» را دنبال خواهيم کرد.
لينک قسمت اول
قسمت دوم
صداي تق تق عصا بلند شد. عمه جان با مامان مي آمد. مامان زير بغل او را گرفته بود. عمه جان بلوز و دامن پشمي قهوه اي و جوراب کلفت پوشيده بود. يک روسري کوچک قهوه اي و کرم بر سر کرده و در انگشت سپيد پر چروکش يک انگشتر ظريف عقيق داشت. چشمان ميشي اش که ديگران مي گفتند روزگاري درشت بوده است، از زير عينک با محبت مي خنديد. کفش پارچه اي راحتي به پا داشت و قدم برداشتن و حرکت به جلو برايش جان کندن بود.
قدش دو تا شده بود. سنش حدود هشتاد بود و کسي نمي دانست چند سال؟ با اين همه گوشش خوب مي شنيد و درکش قوي و حواسش به جا بود.
مثل همه آدم هاي مسن خاطرات گذشته را بسيار روشن تر از اتفاقاتي که ديروز يا يک ساعت پيش روي داده بودند به ياد مي آورد و از آن ها برانگيخته مي شد. چه شکلي بوده؟ زمان جوانيش چه شکلي بوده؟ زيبا؟ بلند و خوش بر و رو؟ از اين ظاهر فعلي که نمي شد چيزي فهميد. همه مي گفتند که سودابه شبيه جواني هاي عمه جان است که البته به سودابه برمي خورد ولي هرگز به روي خود نمي آورد زيرا که عمه جان را صميمانه دوست داشت.
اين مشتي پوست و استخوان بي آزار که فقط هنگامي ظاهر مي شد که حضورش ضروري بود، زماني که سودابه کوچکتر بود هر وقت مامان و بابا مهمان داشتند و يا به مهماني مي رفتند سودابه و خواهر و برادرش به رغم وجود کلفت و پرستار، به رغم سينما و تلويزيون و کتاب هاي گوناگوني که در خانه بود، به اتاق عمه جان مي رفتند و پايين تختخواب او کنار پاهاي لاغرش مي نشستند تا برايشان قصه بگويد، يا با اسباب و اثاث اتاقش ور مي رفتند. مامان اگر مي ديد آن ها را دعوا مي کرد. بچه ها، نبايد به چيزهاي عمه جان دست بزنيد. فضولي نکنيد.
عمه جان مي خنديد و مي گفت:
-ولشان کن ناهيد جان. خودم اجازه داده ام.
فقط يک صندوقچه کوچک در گنجه اتاق عمه جان بود که از اکتشاف و بازرسي بچه ها به دور مانده بود. نه اين که غافل شده باشند و يا بارها تصرفش نکرده باشند و به جاي چهار پايه براي اين که دستشان به طبقات بالاتر برسد زير پايشان نگذاشته باشند. بلکه به اين دليل که هميشه در آن قفل بود و هرگز به عقل کوچک آن ها نمي رسيد که از عمه بپرسند درون جعبه چيست. به جز اين جعبه يک تار نيز به ديوار اتاق عمه آويخته بود. سودابه تا به ياد داشت اين تار در آن جا بود. يک تار کهنه عتيقه. اين تار انگار حرمتي داشت که حتي بچه ها نيز به سوي آن دست دراز نمي کردند. به جز يک بار که پيمان برادر کوچک تر سودابه از حد خودش تجاوز کرد. در آن موقع سودابه پانزده ساله و پيمان هشت ساله بودند.
پيمان بي مقدمه دوان دوان به سوي تار رفت و دست دراز کرد تا آن را بردارد و گفت:
-عمه جان، مي خواهم برايتان تار بزنم.
دستش به دسته تار خورد و ناگهان تار از ديوار جدا شد.
سودابه براي اولين و آخرين بار در عمرش صداي فرياد عمه جان را شنيد:
-اي واي، ديدي شکست!
اين فرياد سودابه را از جا کند و درست در لحظه سقوط تار را در ميان زمين و هوا گرفت. چشمان عمه جان از حدقه درآمده بود. سر و سينه را به جلو متاميل کرده و دست ها را به سوي تار دراز کرده بود. گويي تار در هنگام سقوط تغيير جهت مي داد و تصميم مي گرفت که به سوي تخت عمه جان پرواز کند و کنار او فرود آيد. پيمان هم ترسيد. رنگش پريده بود. نه، از عمه جان نمي ترسيد. از شکستن چيزي مي ترسيد که اکنون همه فهميده بودند گويي جانشيني نمي توانست داشته باشد. انگار شيشه عمر عمه جان بود. سودابه تار را به دقت در جاي خود قرار داده بود و آن وقت به سوي پيمان برگشته و تهديدي را که بارها قول آن را داده بود عملي کرده بود. چنان پس گردنش زده بود که صداي سگ بکند. بعد از آن تار از دست بچه ها در امان مانده بود.
عمه جان مي آمد و بوي گندم و شاهدانه را با خود مي آورد. امکان نداشت سر گنجه عمه جان برويد و کيسه گندم و شاهدانه در آن پر و آماده تعارف نباشد. نه اين که شکلات و کيک و آب نبات نداشته باشد. عمه جان انگار در اتاقش مغازه شکلات و آدامس و آب نبات فروشي داشت. هميشه از بهترين نوع آن ها، هميشه مي گفت:
-اين شکلات را بگير پيمان جان. ولي بعد از شام بخوري ها. وگرنه مامان دعوايت مي کند.
-يا سودابه، آدامس مي خواهي يا آب نبات؟
و يا رو به خواهر کوچک تر سودابه مي کرد و مي پرسيد:
-سپيده جان، تو آدامس مي خواهي يا شکلات؟
-من گندم و شاهدانه مي خواهم عمه جان.
و هر سه در يک نشست ته کيسه گندم و شاهدانه را بالا مي آوردند و باز فردا روز از نو روزي از نو. گاه بچه ها در حيرت بودند که در صندوقچه عمه جان چيست؟ ديگر چه خوراکي مي تواند در آن پنهان شده باشد؟ ولي چون عقلشان به جايي نمي رسيد، رهايش مي کردند و پي کار خود مي رفتند.
اکنون مامان در حالي که با يک دست زير بازوي عمه جان را گرفته بود با دست ديگر آن جعبه را حمل مي کرد. دل در سينه سودابه فرو ريخت. گويي حضور آن صندوقچه چوب شمشاد قديمي پر نقش و نگار سندي بود که بيش از همه او را محکوم مي کرد.
عمه جان نشست و صندوقچه روي ميز مقابل او قرار گرفت. مامان جميله را صدا زد تا براي عمه جان چاي بياورد. يک ظرف کريستال کوچک پر از بيسکويت روي ميز بود. عمه جان رو به سوي زن برادرش کرد و پرسيد:
-داداش خانه نيست؟
چه سوال بي معنايي. جاي اتومبيل برادرش در گاراژ ته حياط کنار اتومبيل ناهيد خالي بود.
-رفته بيرون.
-کجا رفته؟
-رفته اسکي. پيمان و سپيده را برده اسکي.
ولي سودابه خوب مي دانست که بابا رفته تا مادر و دختر بدون حضور او، در صورتي که بر سر يکديگر فرياد بکشند، او مجبور به دخالت و اعمال قدرت نشود. جميله چاي آورد و رفت. مامان هم به دنبالش رفت و در حالي که در اتاق را مي بست گفت:
-نصيحتش کنيد. شما را به خدا نصحيتش کنيد.
سکوت در اتاق برقرار شد. سودابه از اين که عمه جان تظاهر به ندانستن مي کرد خسته شد و با عصبانيت گفت:
-خوب نصيحتم کنيد ديگر، عمه جان.
باز هم عمه جان ساکت بود.
-مامان مي گويد اگر شما موافقت کنيد، آن ها هم موافقت مي کنند و اگر نکنيد آن ها هم موافقت نمي کنند.
به عمه جان مي نگريست. يک کلام بگو و جانم را خلاص کن. آره يا نه؟ ولي عمه جان ساکت و گرفته بود. از پنجره به بيرون مي نگريست. عاقبت با صدايي گرفته، انگار که با خودش حرف مي زند، آهسته گفت:
-آخر وقتش رسيد.
-چي؟
عمه جان برگشت و به او خيره شد:
-من چه کاره هستم که به تو بله يا نه بگويم دختر جان؟ من فقط قصه خودم را مي توانم برايت بگويم. آن وقت اين تو هستي که بايد تصميم بگيري.
سودابه با بي حوصلگي گفتک
-عمه جان، صد دفعه از اين قصه ها برايم گفته ايد. قصه شيطاني هاي خودتان را که بچه بوديد برايم گفته ايد ولي ...
-نه جانم. اصل کاري را نگفته ام. آن را گذاشته بودم براي امروز. اگر يک بار اصل آن را مي گفتم، ديگر نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم. سالي صد بار تکرارش مي کردم. خوب، پيري و بي همدمي است ديگر! آن وقت ديگر آن اثري را که بايد داشته باشد نداشت ...
عمه جان باز ساکت شد. بعد بي مقدمه پرسيد:
-خيلي دوستش داري؟
-آخ، آره عمه جان خيلي ولي هيچ کس نمي فهمد ...
چشمان عمه جان برق زد. يک لحظه انگار که چشمانش جوان شد. جوان، درشت، ميشي و درخشان. آيا اين واقعا نگاه عمه جان بود يا سودابه تصوير خود را در چشم او ديده بود؟ حالا مي فهميد که چرا مي گويند سودابه شبيه عمه جان است.
-من مي فهمم.
و باز ساکت شد.
سودابه آهي کشيد که شبيه به نفس کشيدن بود. يا نفسي که به صورت آه، بيرون آمد و عمه جان لبخند زد.
-سودابه جانم، مواظب باش. خيلي مواظب باش. کاري نکن که عاقبتت مثل من بشود. تنها، بدون فرزند. در خانه اين و آن مزاحم و سربار باشي. نه، من ناشکري نمي کنم. نسبت به پدرت حق ناشناس نيستم. مرا در خانه خودش جا داده، اموال مرا سرپرستي کرده. نمي گويم در حق من کوتاهي کرده. زحمتم را کشيده. تمام اموال من مال شماهاست. مال بچه هاي برادر و خواهرهايم. نوش جانتان، من که وارثي جز شماها ندارم. با اين همه خودم شرمنده ام. مي دانم که سربار مادرت هستم.
-اوه عمه جان ...
-نه عزيز دلم، گوش کن. مادرت هم با من مهربان بوده، دختر خود منست. ولي خوب، بالاخره هر زني خواهان يک زندگي زناشويي تنها و مستقل است. بدون مزاحم. من خوب مي دانم چه مي گويم. خيلي سخت است آدم را بنا بر ملاحظاتي تحمل کنند. آخ جان دلم، هر چه اطرافيان مهربان باشند، باز هم بچه خود آدم که نيستند. بچه آدم بدش هم خوبست. اگر توي سر آدم هم بزند شيرين است ...
-عمه جان پس ما چي؟ جاي بچه هاي شما نيستيم؟
-چرا عزيزم، چرا. مخصوصا تو. تو که خود من هستي. روزي صد دفعه خدا را شکر مي کنم که تو در اين خانه هستي. هر وقت از بيرون مي آيي و از اتومبيل مادرت پياده مي شوي، ده دفعه قربان صدقه قد و بالايت مي روم. وان يکاد مي خوانم و از دور به طرفت فوت مي کنم. دعا مي کنم الهي سفيد بخت بشوي. هر سه تان سفيد بخت بشويد. الهي از دست خودتان نکشيد. دلم مي خواست هيچ وقت اين صندوقچه را جلوي تو باز نمي کردم. تو اين چيزها را مي دانستي؟
سودابه هيچ چيز نمي دانست.
عمه جان به جلو خم شد و يک کليد قديمي از زنجير طلايي که به گردن داشت بيرون کشيد و در صندوقچه را گشود. سودابه با حيرت گفت:
-اوه ... عمه، پس کليدش اين جا بوده؟
عمه خنديد:
-آره شيطونک ها. هر سه تايتان از بچگي دنبال کليدش بوديد، مگه نه؟
در صندوقچه جز مقداري خرت و پرت، کاغذهاي زرد شده، يکي دو عکس و يک طلاقنامه هيچ نبود. اين بود صندوقچه قيمتي عمه جان. درون آن نه عروسک بود، نه شکلات، نه کش تير و کمان براي گنجشک ها و نه پارچه و پولک براي دوختن لباس عروسک ها. از هيچ يک از آن اشيايي که در دوران کودکي براي سودابه و خواهر و برادرش حکم گنج را داشت خبري نبود. حتي لواشک و قره قوروت و آلبالو خشکه هم در آن پيدا نمي شد. پس براي چه او در اين صندوقچه تا اين حد بي ارزش را قفل مي کرد؟
عمه جان چاي خود را نوشيد، در مبل فرو رفت و به عقب لم داد و دسته عصا را به دست گرفت. دو پاي خود را دراز کرد. مچ پاي چپ خود را روي مچ پاي راست انداخت. اولين بار بود که از درد پا نمي ناليد. به چشمان سودابه نگريست و با محبت پرسيد:
-اگر از اولش برايت بگويم خسته نمي شوي؟
سودابه با اشتياق گفت:
- نه عمه، نه، خسته نمي شوم.
ادامه دارد...