1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ بامداد خمار- قسمت بیست و سوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ بامداد خمار- قسمت بیست و سوم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کتاب بخوانيد. هر شب در اين ساعت با داستان هاي دنباله دار ما در کاشي کتاب همراه باشيد و داستان "بامداد خمار" را دنبال نماييد. در اينجا ميتوانيد قسمت قبل را بخوانيد. به تندي گفتم: -اگر مي خواستمت خوب بودم؟ حالا که مي گويم نه بايد آبرويم بريزد؟ زور که نيست. برو آبرويم را بريز تا دلت خنک شود. برو جار بزن. اگر آبروي من بريزد آبروي تو زودتر مي ريزد. -آبروي من مي ريزد؟ به من چه مربوط؟ مگر من خاطرخواه شده ام؟ -نه جانم. من شده ام. دختر عمويت شده. برو به همه بگو محبوبه يک شاگرد نجّار را مي خواهد. بگذار همه به ريشت بخندند. بگذار همه سرکوفتت بزنند و به قول خودت بگويند منصور به اندازۀ يک شاگرد نجّار هم نبود؟ بگذار خواهرهايت توي خانه بمانند و گيسشان رنگ دندان هايشان بشود. تف سر بالا بينداز تا برگردد توي صورتت. همه بگويند دختر عموهاي محبوبه هم لنگۀ خودش هستند. مگر تو قسم نخوردي؟ ولي عيبي ندارد. برو بگو تا آقا جان و عمو جانم مرا زير لگد له کنند و به دل سير تماشا کني. سکت بود و گوش مي داد. مي ديد که از کوره در رفته ام و اين سرکشي را از من، دختري پانزده ساله باور نداشت. بعد متفکرانه گفت: -خوب، هر چه دلت مي خواست گفتي؟ عجب جانوري از آب در آمده اي! بلند شو برو. ولي به يک شرط. ديگر نمي خواهم چشمم به چشمت بيفتد. سيب را با نهايت نفرت در آب انداخت و با اشمئزار گفت: -نمي دانستم اين قدر آشغال خور شده اي. عجب پر رو و چشم سفيد شده اي. همان بهتر که زودتر فهميدم. -حالا مي خواهي به آن ها چه بگويي؟ -بالاخره چيزي مي گويم. -سگرمه هايت را باز کن. اين قيافه را به خودت نگير. -مي خواهي دايره و دنبک بزنم؟ مي خواهي برايت برقصم. -نه، ولي اين طوري همه چيز را مي فهمند. -نترس، خواب هم نمي بينند که تو چه تحفه اي از آب در آمده اي. راست مي گفت. آهسته برگشت و به راه افتاد. خرد شده بود. بار درد من به سينۀ او منتقل شده بود. ديگر از او نمي ترسيدم. ولي وجدانم ناراحت بود. پيش خودم خجالت زده و شرمنده بودم. پچ پچي در گرفت. زن عمو از اين اتاق به آن اتاق مي رفت و مثل مرغ سر کنده دور خودش مي چرخيد. عاقبت به سراغ مادرم آمد. با هم به اتاقي رفتند و در را بستند. خجسته و دختر عموها و پسر عموي کوچکترم که هنگامي که ما به ته باغ مي رفتيم نجواکنان هر هر کر کر مي کردند. اکنون ساکت بودند و با نگاه هاي حيرت زده هر يک از گوشه اي نظاره مي کردند. خدمه مي کوشيدند بي صدا رفت و آمد کنند و دايه جان براي نخستين بار بر سر منوچهر غر مي زد. - اَه بچه، تو هم که چه قدر نق نق مي کني! مادرم برافروخته از اتاق زن عمو خارج شد و يک سر به اتاق خودمان آمد و با قهر و اخم به دايه گفت: - جمع و جور کن. فردا صبح زود مي رويم. دايه به زانويش کوبيد: - واي خانم جان، کجا يرويم؟ قرار بود هفت هشت روز بمانيم. پس کار محبوبه و آقا منصور چي مي شود؟ - هيچي، چي مي خواستي بشود؟ به هم خورد. دايه مثل برق گرفته ها گفت: - به هم خورد؟ - پسره به مادرش گفته نمي خواهم. - اِه، چه طور؟ تا ديروز که منّت مي کشيد! مادرم با بي حوصلگي گفت: - خوب، حالا ديگر نمي کشد. - آخر چي شده؟ چرا؟ - به مادرش گفته محبوبه بچه است. لوس است. ناز نازي است. من زن مي خواهم. نمي خواهم عروسک بازي کنم. تا امروز خيال مي کردم مي خواهم. حالا مي بينم نمي خواهم. جلوي ضرر را از هر کجا بگيريد منفعت است. اصلاً مثل خواهرم مي ماند. بعد هم با اسب رفته بيرون. بيچاره مادرش هم نمي داند کجا رفته. به شهر رفته يا شکار کبک! دايه که همچنان اندوگين بر زانو مي کوبيد و خم و راست مي شد، عاقبت رو به من کرد: - الهي برات بميرم مادرم، غصه نخوري ها... نتوانستم جلوي لبخند خود را بگيرم: - نه دايه جان، غصه که ندارد. مادرم از پشت سر دايه که مشغول جمع و جور کردن اثاث بود نگاهي تندي به من انداخت. دم در منزلمان تازه از کالسکه پياده شده بوديم و من هنوز براي برداشتن چادرم وارد صندوقخانه نشده بودم که صداي مادرم بلند شد که با بي حوصلگي فرياد مي زد: - دده خانم به فيروز بگو برود تون تاب را خبر کند فردا صبح زود بيايد حمّام را روشن کند. خودت هم بدو برو به آغابيگم خبر بده ما فردا حمّام را روشن مي کنيم بيايد بچه ها را بشورد. اگر هم خواست ادا و اطوار در بياورد که مشتري دارم و چنين و چنان، به يکي ديگر از کارگرها بگو بيايد. حالا هر کس که مي خواهد باشد. من حوصلۀ ناز کشيدن ندارم. مادرم از گرد و خاک بسيار بدش مي آمد و به خصوص هر وقت که به ده يا باغ مي رفتيم اين وسواس بيشتر آزارش مي داد. شايد حمّام کوچک خانۀ ما بيش از حمّام هر خانۀ ديگري روشن مي شد و آغابيگم دلاک که به مهارت در کيسه کشي شناخته شده بود، اغلب براي شست و شو به حمّام سر خانۀ ما مي آمد. خجسته بازويم را گرفت و در حالي که چادر از سر بر مي داشتيم مرا به درون صندوقخانه کشيد و در را بست. صداي پاي مادرم که از حياط به اندرون بر مي گشت و از پلّه هاي ساختمان بالا مي آمد هر لحظه نزديک تر به گوش مي رسيد. خجسته عجولانه پرسيد: - چي شده محبوبه؟ چه خبر شد؟ چرا منصور يک دفعه جنّي شد؟ در حالي که چادرم را برداشته با خونسردي تا مي کردم گفتم: - تو هم وقت گير آوردي ها! حالا که نمي شود حرف زد. الان خانم جان سر مي رسد. صبر کن شب موقع خواب برايت... در صندوقخانه چهار طاق باز شد و محکم به ديوار خورد. مادرم غضبناک و برافروخته از جلو و دايه بچه به بغل از عقب وارد شدند. خجسته با تعجّب و ترس به گوشۀ صندوقخانه عقب نشيني کرد. مادرم يک راست به سراغ من آمد. خواستم فرار کنم با دست محکم به تخت سينه ام کوبيد. روي صندوق چوبي پارچه هاي نبريده افتادم و به ناچار همان جا نشستم. مادرم برافروخته گفت: - کجا؟ بتمرگ ببينم! به منصور چه گفتي که منصرف شد؟ دايه خانم هاج و واج با دهان باز به صحنه مي نگريست و از حرف هاي مادرم سر در نمي آورد. وحشت زده گفتم: - هيچي خانم جان. به خدا هيچي. - پس چرا يک دفعه از زن گرفتن منصرف شد؟ - من چه مي دانم؟ مادرم خم شد و با دو دست گوشت ران چپ و راست مرا از روي لباس گرفت و با تمام قدرت پيچاند. - تو چه مي داني؟ همۀ آتش ها از زير گور تو در مي آيد. خيال مي کني من نمي فهمم؟ بچه گول مي زني؟ نمي داني؟ هان، نمي داني؟ چنان گوشتم را پيچاند که دلم ضعف رفت و فرياد زدم: - آخ، آخ. گوشتم را کندي خانم جان. - خوب کردم، هر چه کوتاه مي آيم، هر چه به روي خودم نمي آورم... رانهايم را رها کرد و به ساعد دست هايم که بر دامن نهاده بودم حمله برد. گوشت هر دو ساعدم را گرفت و پيچاند. - قصد آبروي ما را کرده اي؟ مي خواهي پدرت را بکشي؟ چه قدر من بايد شير قهر به اين بچۀ بيچاره بدهم؟ تو که ما را بي آبرو کردي. کوس رسوايي ما را زدي. از شدّت درد گردن را ميان شانه هايم فرو بردم. جمع شده بودم و داد مي زدم: - آخ مردم خانم جان. خجسته التماس مي کرد: - خانم جان کشتي. گوشتش را کندي. انگار مادرم ديوانه شده بود. دايه مرتب مي گفت: - اي واي خانم ولش کنيد. داريد مي کشيدش. دور خودش مي گشت. مي خواست جلوي مادرم را بگيرد ولي منوچهر بغلش بود. مادرم بي توجّه به جبغ و داد او و فريادهايي که منوچهر از ترس مي کشيد گفت: - خيال کردي من نفهميدم؟ سر مرا شيره مي مالي؟ خدا پدر منصور را بيامرزد که آبروي ما را خريد. همه چيز را روي دايره نريخت. خاک بر سر من کنند. اگر زن عمويت بفهمد من چه خاکي به سرم بکنم؟ دنيا را خبردار مي کند. حالا هم دير نشده. آخرش مي فهمد. الهي خدا مرا مرگ بدهد که راحت بشوم. اين دفعه به بازوهايم حمله کرد و هر دو را نيشگون گرفت. چنان گوشتم را مي کشيد که از درد روي صندوق نيم خيز شدم. واقعاً داشتم ضعف مي کردم. عاقبت دايه بچه را به دست خجسته داد و گفت: - اين را بگير ببينم. و از عقب مادرم را در آغوش گرفت و از من جدا کرد. - کشتيد بچه ام را خانم. ولش کن ديگر، بس است. چادر از سر مادرم افتاده بود. گوشۀ صندوقخانه نشست و به رختخواب ها تکيه داد. زانو ها را قائم و دور از يکديگر نهاده بود. آرنج ها را بر زانوها تکيه داده سر را ميان دست ها گرفته بود و گريه مي کرد. به صداي بلند گريه مي کرد. فقط پشت دست هاي کوچک لطيف او و موهاي سرش را مي ديدم. من آخ آخ مي کردم و بازوهايم را مي ماليدم. مادرم فغان مي کرد و منوچهر وحشتزده جيغ مي کشيد. خجسته او را نوازش کنان از اتاق بيرون برد. دايه بهت زده مي پرسيد: - آخر چي شده خانم، چرا همچين مي کنيد؟ - چي شده؟ زير سرش بلند شده. خاطرخواه شده. نمي دانستم آيا اين افشاگري مادرم به خاطر آن بود که ديگر نمي توانست رازي را که حتي قادر نبود با خواهر خود در ميان گذارد در سينه نگه دارد يا از روي سياست بود. آيا خدمه بويي برده بودند؟ آيا توانسته بودن شلاق خوردن رحيم نجّار و بسته شدن دکان او را به زنداني شدن من در خانه ربط بدهند؟ تا اين لحظه اگر هم پچ پچي در کار بوده، دايه نيز با دده خانم و فيروز در آن شريک بوده. ولي از حالا به بعد مسلماً دايه که اين امتياز را به دست آورده بود که طرف اعتماد مادرم واقع شود، براي نشان دادن برتري خود به ساير خدمتکاران و وفاداري خويش به مادرم، در مقابل آن ها مي ايستاد و توي دهان آن ها مي زد و جلوي هر شايعه را مي گرفت. مادرم، زني که سمبل شخصيت و متانت و استواري بود، زني که نمونۀ يک خانم کامل و متين و متشخص بود، زني که خشم و غضب خود را تنها با يک اخم کوچک، يا جمع کردن لب ها يا چرخش گردن و نگاهي خيره نشان مي داد و تنها از روي لبخند مليحش پي به شادمانيش مي برديم، حالا گوشۀ صندوقخانه نشسته بود و ضجه مي زد و دايه او را دلداري مي داد. مادرم گفت: - دو پا را توي يک کفش کرده که مي خواهم... مرغ يک پا دارد؟ از جا پريد تا دوباره سر من خراب شود. دايه جلويش را گرفت و سرم داد کشيد: - دِه برو بيرون ديگه، برو بيرون از اين اتاق. مي خواهي بکشندت؟ دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم. چادر به دست از اتاق صندوقخانه بيرون جستم. چه طور قبلاً به فکر خودم نرسيده بود؟ نمي دانم. صداي پچ پچ دايه و مادرم را مي شنيدم. يک تکّه قيطان در گوشۀ اتاق پنهان کرده بودم. آن را برداشتم. با عجله تکّه کاغذي پيدا کردم و رويش نوشتم: o پسر عمو را جواب کردم. به او گفتم که او را نمي خواهم. گفتم فقط تو را مي خواهم رحيم. فقط تو را. به طرف حياط مي دويدم که خجسته بچه به بغل ظاهر شد: - کجا؟ مي خواهي از خانه بيرون بروي؟ - خانم جان مي خواهد باز هم کتکم بزند. مي روم ته حياط تا از خر شيطان پياده شود. خجسته به لحني سرزنش آميز گفت: - واقعاً که عجب مايه اي داري. اين تو هستي که بايد از خر شيطان پياده شوي. چادر به سر افکندم و دوان دوان به ته باغ اندروني، زير درختان رفتم. سنگي کوچک پيدا کردم. کاغذ را به دور آن پيچيدم و با قيطان محکم بستم. نگاهي به ساختمان انداختم. بعيد بود که بتوانند مرا ببينند. ديوار چندان بلند نبود. سنگ را به آن سوي ديوار انداختم. درد بازو و دست و پا از يادم رفت. آهسته به اناق برگشتم. آن شب دايه خانم روي پشت بام به کنار بسترم آمد و مدت ها با من صحبت کرد. من خسته از راه ناهموار شميران تا شهر و آزرده از درد دست و پا، اشک مي ريختم ولي تسليم نمي شدم. مرغ يک پا داشت. خاله جان ول کن نبود. مرتب پيغام و پسغام مي داد و خجسته را مي خواست. خجسته نه هان مي گفت و نه نه. از رفتن به شمال و زندگي دور از خانواده دلگير بود. ولي مثل من ياغي نبود. تازه يازده سالش تمام شده بود. هنوز بچه بود ولي خوشگل بود. موهاي قشنگي داشت. پوست لطيفي داشت. هيکلش هنوز رشد کامل نکرده بود. به نظر براي حميد پسر خاله مان حيف بود. خيلي با استعداد بود. پيش پدرم فرانسه مي خواند. معلّم سرخانه هم داشت. دلش مي خواست به مدرسهْ دخترانه برود. پدرم اجازه نمي داد ترجيح مي داد دخترهايش در خانه درس بخوانند. عاقبت مادرم پيغام داد: - يک چند صباحي تامل کنيد. تکليف محبوبه با پسر عمويش هنوز روشن نيست. خودم خبرتان مي کنم. از روز برگشتن از باغ دوباره قهر و اخم و تَخم پدر و مادرم شروع شد. دوباره غدقن و قرق برقرار شد. ادامه دارد...
آخرین خبر | قصه شب/ بامداد خمار- قسمت بیست و سوم