آخرين خبر/
اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کتاب بخوانيد. هر شب در اين ساعت با داستان هاي دنباله دار ما در کاشي کتاب همراه باشيد و داستان "بامداد خمار" را دنبال نماييد.
سپس مکثي کرد و افزود: - هه، مردک لندهور ... مي خواهد وارد نظام بشود!؟ با همين حرف ها قاپ اين دختره احمق را دزديده.
- خوب، بدهيدش برود.
پدر و مادرم هر دو با حيرت سر بلند کردند. بدون شک چشمان خود من هم در آن گوشه تاريک به همان اندازه گشاد شده بود و برق مي زد.
- بدهيمش برود؟ اين چه حرفي است دادش؟ من نعش او را هم کول اين پسره جعلق نمي دهم. ببين اين دختر چه الم شنگه اي به راه انداخته! چه بي آبرويي به پا کرده! من همين امشب حسابم را با او تصفيه مي کنم. جنازه اش را مي اندازم توي ايوان.
خواست از جا بلند شود. عمويم بازويش را گرفت. مادرم نيز از جا پريد و جلوي پدرم ايستاد و خطاب به عمويم گفت:
- آقا تو را به خدا جلويش را بگيريد.
عمو جان که برادر ارشد پدرم بود با لحني تند گفت:
- اين حرکات يعني چه؟ چرا بچه بازي راه انداخته ايد؟ حالا گيرم رفتيد او را کشتيد، آبرويتان سر جايش برمي گردد؟ آژان و آژان کشي، بگير و ببند. يا رفتيد يک شکم سير کتکش زديد، فايده اي هم دارد؟ بايد فکر اساسي کرد. اين دختري که من مي بينم، به قول منصور زده به سيم آخر. منصور مي گفت نگاهش مثل آدم هاي ماليخوليايي بود. مي گفت مي ترسم اگر با او زياد سر و کله بزنم، پيراهن را به تن خودش پاره کند و سر به بيابان بگذارد. خوب، عقدش کنيد براي اين جوان. مي رود توي نظام شما هم کمکش مي کنيد.....
پدرم حرف او را قطع کرد:
- مي رود توي نظام؟ شما چرا اين حرف را مي زنيد؟ اين آدم لش بي همه چيز؟ اگر نظام برو بود تا به حال رفته بود. اگر او رفت توي نظام من اسمم را عوض مي کنم. من مرده شما زنده. اگر اين عرضه را هم داشت دلم نمي سوخت .....
عمويم به ملايمت گفت:
- آخر کمي عاقلانه فکر کنيد. هرکاري راهي دارد، رسمي دارد. آخرش که چي؟ مي گويد اين جوان را مي خواهم؟ خوب، با عزت و آبرو پسره را خبر کنيد. دست به دستشان بدهيد بروند دنبال زندگي خودشان. خلاف شرع که نمي کند. مي خواهد شوهر کند.
پدرم انگار که بار سنگيني بر دوش دارد برجاي خود نشست و به لبه تخت تکيه داد. رنگ به چهره نداشت. گفت:
- بله خان داداش. شما از دور دستي بر آتش داريد. از کنار گود مي گوييد لنگش کن. ولي من چه بگويم؟ آبروي من در خطر است. دختر شما که نيست. دختر بنده است. اگر دختر خود شما بود، آن وقت مي فهميديد چه مي گويم. اگر دختر خودتان بود به همين سادگي او را مي داديد برود؟
عمويم به ميان حرف او پريد:
- عجب! دختر من نيست؟ بله درست است، دختر من نيست، ولي دختر برادرم که هست! با همه حماقتش خوب حرفي به منصور زده. گفته اگر آبروي من برود، آبروي همه فاميل رفته. همه مي گويند دختر عموهايش هم مثل خودش هستند. فکر که مي کنم مي بينم بد حرفي نزده. حالا شما هم جوان را بخواهيد ببينيد، بسنجيد، شايد آدم خوبي باشد. مي گوييد افسر نمي شود؟ فعلا نجار است؟ باشد، نجار باشد، کار که عار نيست. مگر شغل ملاک مي شود؟ شما که هنوز او را نديده ايد؟ ديده ايد؟ شايد هم راست گفت و رفت توي نظام.
- چه طور مي شود نديده باشم آقا؟ فقط من نمي دانم اين دختره بي شعور از چه چيز او خوشش آمده. نه جمالي، نه کمالي. يک آدم بي سر و پاي پرو با صداي زمخت. حرف زدن عين لات ها. با يقه باز که تا شانه هاي دکل پت و پهنش هم پيداست. موهاي سر از جلو و عقب به سر و برش ريخته. مثل بچه مزلف ها. نگاه وقيح و چشم هاي دريده. اين آدم نظامي مي شود؟ اين ها همه اش در باغ سبز است داداش. من مرده شما زنده. اگر از همين هم که هست بدتر نشد، تف بيندازيد به ريش من.
ياللعجب! چه طور من و پدرم، ما دو نفر انسان با چشم و گوش باز، يک جوان واحد را اين طور متفاوت مي ديديم؟ صدايي که براي من مردانه و گوش نواز بود، در نظر پدرم زمخت و لات مآبانه مي نمود. گيسوان آشفته و پريشاني که در چشم من صوفي وش بود، از ديد پدرم جلف بود. چشمان درشت او با آن نگاه وحشي شوريده را دريده و وقيح مي ديد. چه طور دلش مي آمد آن گردن و يال و کوپال آفتاب سوخته را که رگ هاي آن از زير عضلات مردانه بيرون زده بود، دکل بنامد.
عمويم پرسيد:
- حالا مي خواهي چه کني برادر؟ کاريست که شده. دختره ننگ که نکرده! .....
خود عمو جان بلافاصله ساکت شد. ننگ. اين دقيقا همان کاري بود که من کرده بودم. پدرم پرخاشجويانه گفت:
- ننگ نکرده؟ پس ننگ ديگر چيست؟ شاخ دارد يا دم؟
عمو جان گفت:
- بابا، مي خواهد شوهر کند. عاشقي که گناه نيست. مگر دختر حيدر خان عاشق نشد و شوهر کرد؟ مگر پسر مرتضي قلي خان خاطرخواه آن پيره زن شوهر مرده با دو تا بچه نشد و آخر هم او را گرفت؟ ديگر از مهد عليا که بالاتر نيست که عاشق داماد آشپز شد! ....
پدرم با بي حوصلگي دست تکان داد:
- شما هم عجب فرمايش ها مي فرماييد داداش!! تاريخ مي خوانيد؟ آن داماد آشپز وزير شاه بود. اما دختر بنده عاشق يک آدم تنه لش شده. يک آدم بي پدر و مادر، يک آدم بي استخوان. اين آدم در شان ما نيست. به قول نازنين لقمه ما نيست، وصله تن ما نيست.
عمو جان به عنوان اتمام حجت گفت:
- من که هر چه مي ريسم شما پنبه مي کنيد. ولي بدانيد که صلاحتان در اين است که اين کار انجام بشود. پس فردا آبروريزي بدتري به بار مي آيد ها! اگر ترياک بخورد چه؟ اگر به سرش بزند فرار کند؟ آخر کار دستتان مي دهد ها! اين طور که منصور مي گفت، من عاقبت خوبي براي اين کار نمي بينم. زودتر بدهيدش برود و قضيه را فيصله بدهيد.
مادرم آهسته دست خود را به سرش زد:
- واي که خدا مرگم بدهد. مردم چه مي گويند؟
پدرم گفت:
- هيچ خانم. مردم به ريش بنده و جنابعالي مي خندند. مي گويند دختر بصيرالملک که به دمش مي گفت دنبالم نيا بو مي دهي، با آن اهن و تلپ، زن شاگرد نجار محله شده .....
مادرم گفت:
- اي خدا، نمي دانم چه گناهي کرده ام که مستوجب اين عقوبت شده ام. آخر چرا بايد اين بدبختي به سر من بيچاره بيايد؟ من که به هر چه دختر فقير و بي چيز است جهاز دادم. به هر چه آدم مستاصل بي سرپرست بود کمک مي کردم .....
پدرم انگار با خودش حرف مي زند گفت:
- به قول نازنين، شان پسر دايه خانم از اين اجل تر است. داماد دده خانم و فيروز درشکه چي از اين آدم محترم تر است. باز شانس آورديم عاشق پسر باغبان نشد. همان که آب حوض ما را مي کشيد. حالا داداش مي گويند دانبال و دينبول راه بينداز، همه را خبر کن بيايند تماشا. دست دخترت را بگذار توي دست يارو برود و به ريشت بخندد.
مادرم دوباره به سرش کوبيد: - واي، جواب مردم را چه بدهم.
عمو جان گفت:
خانم، شما هم هي مردم مردم مي کنيد. منظورتان از اين مردم چيست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگيريم و توي دهان مردم بزنيم، مردم غلط مي کنند حرف بزنند.
پدرم آه کشيد:
- همه از دست غير مي نالند، سعدي از دست خويشتن فرياد.
کاملا مشخص بود که منظور پدرم کيست! در تمام فاميل دو زن وجود داشتند که افراد خانواده تنها زماني موضوعي را با ايشان در ميان مي گذاشتند که قصد داشتند آن موضوع آفتابي شود ولي نمي خواستند از دهان خودشان شنيده شود. اين دو نفر يکي عمه جان کشور بود و يکي هم زن خود عمو جان. اين دو زن فضول، حسود، خبرچين و دو به هم زن بودند که دهانشان قفل و بست نداشت، براي عمه جان کشور که شوهرش مدتها فوت کرده بود و به قول مادرم از دست اين زن دق مرگ شده بود اين طرز زندگي خود يک نوعي تفريح و وقت گذراني به شمار مي رفت. اين عمه که ثروت هنگفتي از شوهر و پدر به ارث برده بود در همان حال که قربان صدقه برادرها مي رفت، چنان نيش زبان به زن هايشان مي زد که از نيش افعي کاري تر بود. وقتي مادرم پسر نداشت، هربار که او را مي ديد مي گفت: - الهي قربان داداشم بروم. نمي داني چه قدر حسرت داشتم پسرش را بغل کنم.
وقتي منوچهر به دنيا آمد و پدرم انگشتري زمرد به مادرم چشم روشني داد گفت:
- خدا شانس بدهد. ما سه تا پسر زاييديم مثل دسته گل. شوهرمان براي هر کدام يک سکه طلا تلپ، تلپ، چشباند روي پيشاني ما. قدر داداشم را بايد خيلي بداني نازنين خانم.
خود عمه جان به مناسبت زايمان مادرم يک جفت گوشواره طلاي پرپري بسيار سبک وزن هديه آورد و از آن روز به بعد هر جا که نشست اين را به رخ همه مي کشيد و مي گفت:
- والله من به بيوه زني خودم ديدم اگر طلا نبرم يک وقت نازنين خانم مي رنجد. بالاخره پسر زاييده. توقع دارد. به خودم گفتم اگر با قرض و قوله هم شده بايد طلا ببرم.
عاقبت پدرم براي اين که از زير بار منت او رها شود و مردم به خاطر آن که زنش از خواهر شوهر بيوه خود توقع طلا داشته سرزنشش نکنند، به بهانه اين که دست خواهرش خوب بوده و چون براي نازنين آش ويارانه پخته، بچه پسر از آب درآمده، يک النگوي پهن طلا براي او فرستاده و در دهان او را بست.
زن عمويم هم دست کمي از عمه جان کشور نداشت. البته نه به آن شدت زيرا که هم گرفتار شوهر و بچه بود و هم از منصور و عمو جان حساب مي برد. با اين همه خود زن عمو نيز از زبان عمه جان در عذاب بود و در مقابل او ماست ها را کيسه مي کرد. حالا اگر اين دو زن مکار مي فهميدند که چه پيش آمده، با دمشان گردو مي شکستند. فضولي و حسادت نسبت به سفيدبختي مادرم، دست به دست مي داد و باعث مي شد تا آن ها شيپور رسوايي ما را بنوازند. پدرم اين را خوب مي دانست ولي جرئت نداشت علنا به عمو جان ابراز کند.
عمويم مردي ملايم و شريف بود. ولي خود او نيز به نوبه خود از زبان همسر و خواهرش در عذاب بود. بنابراين گفت:
- چرا در لفافه حرف مي زني داداش؟ اگر منظورت زن من است ....
مادرم با ناخن لپ خود را خراشيد:
- واي خداي مرگم بدهد آقا. اين فرمايش ها چيست که مي فرماييد؟
عمو جان سخنان او را نشنيده گرفت و گفت:
- اگر منظورت زن من است، اون با من و منصور. همين قدر که به او بگويم بدنامي محبوبه بدنامي دخترهاي خودت است و يک عمر روي دستت مي مانند، يا اگر منصور يک داد به سرش بزند، زبانش کوتاه مي شود. اما راجع به آبجي کشور. برايش پيغام مي دهم که مردم هزار ننگ مي کنند، فاميل رويش سرپوش مي گذارند. ما بايد از زبان خواهر خودمان بيشتر از دشمن خوني جد و آباديمان هراس داشته باشيم؟ پيغام مي دهم که به ارواح خاک آقا جون اگر کلامي از اين قضيه حرف بزند، اگر نيش و کنايه اي بزند، اگر جلوي اين و آن خودش را به موش مردگي و نفهمي بزند و غير مستقيم حرفي بزند که به شرافت خانوادگي بر بخورد و آبروريزي بشود، به خداوندي خدا قسم که ديگر اسمش را نمي برم. انگار برادرش مرده. يک فاتحه بخواند و فکر مرا از سرش بيرون کند. ديگر ديدارمان به قيامت مي افتد. به خاک پدرم اين کار را مي کنم.
مادرم نفسي به راحتي کشيد. همه مي دانستند که عمو مردي است که پاي حرف خودش مي ايستد. تا آن شب هرگز پدرم يا عمو جان به اين لحن از عمه کشور يا زن عمو صحبت نکرده بودند. آن شب تازه مادرم در حوضخانه و من در پشت در آن، فهميديم که دل آن دو مرد نيز به اندازه ديگران خون است. ولي چه بکنند؟ يکي خواهر بود و يکي قوم سببي.
ادامه دارد...