آخرين خبر/
اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کتاب بخوانيد. هر شب در اين ساعت با داستان هاي دنباله دار ما در کاشي کتاب همراه باشيد و داستان "بامداد خمار" را دنبال نماييد.
در اينجا ميتوانيد قسمت قبل را بخوانيد.
پدرم مدتي ساکت ماند. من نمي دانستم چه بايد بکنم. همچنان سر به زير افکنده و دست ها را به هم گرفته و ايستاده بودم. خواهرم در کنارم
بود. پدرم رو به سقف کرد. با صداي آهسته و بي جان گفت:
- به تو گفته بودم ماهي سي تومان کمک خرجي برايت مي فرستم؟
مي خواستم بگويم شما کي با من حرف زده بوديد؟ ولي فقط گفتم:
- نه آقا جان.
- مي دهم دايه خانم برج به برج برايت بياورد.
با زحمت زياد دست راست را بالا برد و در جيب داخل جليقه کرد. يک سينه ريز مجلل طلا از آن بيرون کشيد و به طرفم دراز کرد: - بيابگير. اين براي توست.
با احترام دو سه قدم جلو رفتم و سينه ريز را گرفتم.
« بينداز گردنت. »
با کمک خواهرم سينه ريز را به گردن انداختم. پدرم نگاهي به آن و به صورت جوان و بزک کرده من کرد و مثل مريضي که درد ميکشد، چهره اش درهم رفت و دوباره سر را بر پشتي مبل تکيه داد و دست هايش از مچ از دسته مبل آويزان شد. هيچ هديه اي براي رحيم نبود. اصلا اسمي هم از او نبود.
- خوب، برو به سلامت.
جرئتي به خود دادم و با صدايي که به زحمت از حلقومم خارج مي شد گفتم:
- آقا جان، دعايم نمي کنيد؟
در خانواده ما رسم بود که پدرها شب عروسي فرزندشان، هنگام خداحافظي دعاي خير بدرقه راهشان مي کردند و برايشان سعادت ميکردند. دعاهاي پدرم را در حق نزهت ديده بودم که اشک به چشم همه حتي عروس و داماد آورده بود. آن زمان به اين مسايل اعتقادداشتند. آن زمان دعاها گيرا بود.
پوزخندتلخي بر گوشه لبان پدرم ظاهر شد. سکوتي بين ما به وجود آمد. انگار فکر مي کرد چه دعايي بايد بکند. پدرم، با همان حالي که نشسته بود، دو انگشت دست راست را با بي حالي بلند کرد. سرش همچنان بر پشت مبل تکيه داشت. گفت:
- دو تا دعا در حقت مي کنم. يکي خير است و يکي شر.
با ترس و دلهره منتظر ايستادم. خواهرم با نگراني و دلشوره بي اراده دست ها را به حالت تضرع به جلو دراز کرد و گفت:
- آه آقا جان .....
پدرم بي اعتنا به او مکثي طولاني کرد و گفت:
- دعاي خيرم اين است که خدا تو را گرفتار و اسير اين مرد نکند.
باز سکوتي برقرار شد. پدرم آهي کشيد و قفسه سينه اش بالا رفت و پايين آمد و ادامه داد:
- و اما دعاي شرم. دعاي شرم آن است که صد سال عمر کني.
سر جايم ميخکوب شده بودم. نگاهي متعجب با خواهر بزرگترم رد و بدل کردم. اين ديگر چه جور نفريني بود؟ اين که خودش يک جور دعا بود! پدرم مي فهميد که در مغز ما چه مي گذرد. گفت:
- توي دلت مي گويي اين دعا که شر نيست. خيلي هم خير است. ولي من دعا مي کنم که صد سال عمر کني و هر روز بگويي عجب غلطي کردم تا عبرت ديگران بشوي. حالا برو.
نزديک در رسيده بودم که دوباره پدرم صدايم زد. اين که اسمم را ببرد، نه. فقط گفت:
- صبر کن دختر.
- بله آقا جان.
- تا روزي که زن اين جوان هستي، نه اسم مرا مي بري، نه قدم به اين خانه مي گذاري.
فقط گفتم:
- خداحافظ.
- به سلامت.
خجسته و نزهت مرا بوسيدند. برخلاف رسوم متداول آن زمان که دخترها هنگام ترک خانه پدر گريه مي کردند، هيچ يک از ما گريه
نکرديم. گريه مال عروس هايي بود که در آن دل همه خون نباشد.
سوار کالسکه پدرم شديم. کروک کالسکه را کشيده بودند. يا به علت شرمندگي پدرم يا به دليل خنکي هواي اول پاييز. دايه مقداري شيريني و قند و يک قابلمه بزرگ غذا در کالسکه گذاشت و خودش هم سوار شد. وقتي مادر رحيم خواست سوار شود، رحيم خم شد و گفت:
- نه ننه، جا نيست. برو خانه.
مادرش گفت:
- آخر امشب شب عروسي توست.
باز همان لبخند تمسخرآميز بر لبان رحيم نشست.
- براي همين مي گويم برو خانه ات ديگر!
باز خاري در دلم خليد. خوشم نيامد.
در برابر چشم دايه مثل دو مجسمه، مودب و دست به زانو نشستيم. به دستور دايه کالسکه از چند خيابان و يکي دو کوچه گذشت و در محله نسبتا شلوغي مقابل يک خانه کوچک ايستاد.
دايه کليدي از جيب بيرون کشيد و در چوبي سبز رنگ کوچکي را گشود. وارد دالان باريکي شديم. سمت راست دالان مستراح بود. وقتي دالان به انتها مي رسيد، با يک پله به حياط مربوط مي شدند. هيزم اندکي در گوشه انبار قرار داده بودند. دست راست، در کمرکش حياط، دهنه تاريک معبري بود که سقف ضربي از آجر داشت. اين دهنه باريک با چند پله به مطبخ کوچک دودزده اي مي رسيد. ميان حياط حوض
کوچکي با آب سبز رنگ لجن بسته قرار داشت. رو به روي در ورودي پلکاني از گوشه حياط بالا مي رفت و به ايوان کوچکي منتهي مي شد با دو اتاق. يکي بزرگ تر که اتاق اصلي بود و به اصطلاح اتاق پذيرايي محسوب مي شد و با دري به ايوان باز مي شد و از درون به اتاق کوچک تري راه داشت که اتاق خواب و صندوقخانه ما شد. اين اتاق پنجره اي رو به ايوان داشت. ولي براي رفت و آمد به آن بايد از اتاق اصلي که من به آن تالار مي گفتم، عبور کرد. چه تالاري! چهار متر و نيم در پنج متر.
کف اتاق ها را دايه با قالي خرسک من فرش کرده و مخده ها را کنار ديوار اتاق بزرگتر جا داده بود. پرده گلدار نسبتا زيبا ولي ارزان قيمتي آويزان کرده بود. در اتاق کوچک تر جنب تالار فرو رفتگي اي در ديوار وجود داشت.
مثل اين که جاي گنجه اي بود که هرگز نصب نشده بود. دايه جلوي آن را نيز پرده آويخته و صندوق لباس ها و وسايل مرا در پشت آن قرار داده بود. روي طاقچه پيش بخاري انداخته و آن را با سليقه از وسط جمع کرده و سنجاق زيبايي به آن زده بود به طوري که شکل پروانه به خود گرفته بود. روي آن، بالاي طاقچه، يک چراغ لاله و يک آيينه کوچک و شانه گذاشته بود. من عروسي بودم که حتي آيينه و شمعدان نداشت. لاله ديگر در اتاق بزرگ تر يا به قول من حسرت زده در تالار بود. در اين اتاق پذيرايي نيز دو پنجره رو به ايوان در دو طرف در ورودي قرار داشت. يک باغچه کوچک، دو متر در يک متر در کنار حوض بود. خشک مثل کوير. تمام وسعت آن خانه به صد و پنجاه متر نيز نمي رسيد.
دايه خانم اثاث را از کالسکه پياده مي کرد و در آشپزخانه يا اتاق پذيرايي مي گذاشت. من پا به حياط گذاشتم و مات و مبهوت به در و ديوار خيره شدم. تمام اين خانه به اندازه حياط خلوت خانه پدري ام نيز نمي شد. آن عروسي فقيرانه و اين خانه محقر و آن روز سخت و درناک که روز ازدواج من بود، مرا از پا افکنده بود. آب انبار کوچکي درست زير اتاق بزرگ قرار داشت و من مي ترسيدم که سقف آب انبار که کف اتاق بود فرو بريزد و ما را در کام خود بکشد. خسته در کنار ديوار ايستاده بودم و به کف آجري و در و ديوار حياط که در سايه روشن اول غروب غريب و غمبار مي نمود چشم دوخته بودم. بره آهويي بودم که در دشتي خشک و غريب تنها و سرگردان مانده و در پشت سرش شکارچي و مقابلش سرزميني مرموز و ناشناخته گسترده بود. تنها و دل شکسته بودم. گله مند از پدرم، از مادرم و از دنيا.
دلم مي خواست رحيم نيز کنار من باشد. ولي او درگير رفت و آمد و کمک به دايه جان بود. اين خانه که براي او نيز تازه بود، ظاهرا در چشم او جلوه اي ديگر داشت. از اتاق خارج شد. متوجه من شد که کز کرده بودم و هنوز در گوشه حياط به ديوار تکيه داده بودم. کنارم آمد و دست راست را بالاي سرم به ديوار تکيه داد و مرا در سايه وجود خودش قرار داد. اولين دفعه اي بود که آن موهاي پريشان و آن لبخند شيطنت آميز را اين همه از نزديک مي ديدم. پرسيد:
- چرا اين جا ايستاده اي؟ بفرماييد توي اتاق. شب را تشريف داشته باشيد.
لبخند زد و دندان هاي سفيد و محکمش پديدار شدند و باز دل من ضعف رفت. انگار هر آنچه اندوهبار بود با جريان ملايم و زلالي از قلبم شسته شد. همچون مه در زير تابش نور خورشيد محو و نابود شد. چنان بر من و بر روح من استيلا يافته بود که با يک نگاهش، با يک لبخندش، با يک کلامش به زانو در مي آمدم. اگر لازم مي شد، يک بار ديگر مي جنگيدم. بار ديگر شکوه و جلال جشن هاي مجلل ازدواج را زير پا مي گذاشتم. در يک آلونک خانه مي کردم ولي فقط به شرط آن که اين مرد اين گونه برابرم خيمه بزند و بر سرم سايه بيفکند. حالا تازه متوجه مي شدم که او يک سر و گردن از من رشيدتر است. گرچه دايه سفره را گسترده و بر آن بساط شام را چيده بود، ديگر گرسنه نبودم. دلم نمي خواست شام بخورم. ديگر حتي حضور دايه را نيز نمي خواستم. فقط تنهايي را مي خواستم و فقط رحيم را مي خواستم. ازشوخ طبعي او لذت مي بردم. حالا ديگر بوي چوب نمي داد ولي زلف هايش همچنان پريشان بود و چشمانش همان چشماني بود که چنان
برقي از آن ها ساطع مي شد که وجود مرا تسخير مي کرد. تنها حضور او در کنار من به قلبم آرامش مي بخشيد و آلام مرا تسکين مي داد.
انگار خبر خوش و مژده شادي بخشي شنيده باشم خوشحال مي شدم.
رحيم دوباره پرسيد:
- امشب سر ما منت مي گذاريد؟
سرم را به ديوار تکيه دادم و چشم هايم را بستم و گفتم:
- امشب و هر شب.
سرش را به عقب انداخت و به قهقهه خنديد. شيفته تر شدم. دايه لاله ها را روشن کرد و در طاقچه اتاق ها گذاشت و ما را براي خوردن شام صدا کرد. بعد از مدت ها توانستم يک شکم سير غذا بخورم. نمي دانم به خاطر آن بود که فشار پدر و مادرم از سرم برداشته شده بود و از قفسي که در آن تحت نظر بودم رها شده بودم و مسير زندگيم به اختيار خودم واگذار شده بود يا به دليل آن که به آنچه مي خواستم رسيده بودم. حال پرنده ها را داشتم. آزاد، بدون ترس و واهمه. سرخوش.
دايه از جا برخاست و دل من فرو ريخت. گفت:
- محبوب جان، من هم بايد بروم. مي داني که منوچهر بهانه مرا مي گيرد. خانم گفتند زود برگردم و به او برسم. آخر خانم جانت خيلي خسته هستند.
مادرم خسته بود؟ براي عروسي دخترش زحمت کشيده بود؟ چه کرده بود؟ چه گلي به سر من زده بود؟ حالا دايه را هم احضار کرده بود.
آن هم در شب زفاف من. شبي که خانواده عروس تا صبح در خانه او مي ماندند و او را تنها نمي گذاشتند. ولي در نظر پدر و مادر من رحيم شوهر من آن قدر ها ارزش نداشت. در نظر آن ها او بايد مرا به هر صورت که بودم قبول مي کرد و روي سر خود مي گذاشت.
حتي اگر معلوم مي شد دسته گل به آب داده ام و دو تا بچه هم دارم باز رحيم مرا با منت مي پذيرفت. مرا، اين تافته جدا بافته را. بنابراين حتي حضور دايه نيز غير ضروري بود.
با رنجش از جا برخاستم و گفتم:
- مي روم دست هايم را بشويم.
دايه از پله ها پايين دويد و با پارچ از پاشير آب آورد. آب حوض کثيف و لجن گرفته بود. مي دانست که به آن دست نمي زنم. رحيم هم
همراهم آمد. دايه آب ريخت و ما دست و دهانمان را شستيم و خشک کرديم. رحيم رفت تا چراغ بادي را روشن کند و روي پله دالاني
بگذارد که به در کوچه منتهي مي شد تا دايه هنگام رفتن جلوي پاي خود را ببيند. بيچاره فيروز خان گرسنه و تشنه توي کالسکه منتظر
دايه بود. با وجود اصرار من، دايه جانم لازم نديده بود که به او شام بدهد و گفته بود:
- چه خبر است؟ لازم نيست اول غروب شام بخورد. مي رود خانه شامش را مي خورد. دير که نشده! نترس از گرسنگي نمي ميرد.
دايه مرا از پله ها بالا و به اتاق تالار برد و در آن جا در بين آن اتاق و اتاق کوچک تر را که حجله زفاف من نيز بود، گشود. رختخواب ساتن صورتي را روي زمين پهن کرده بود. هر دو چراغ لاله را که شمع در آن ها مي سوخت به آن جا آورد و دو طرف طاقچه نهاد.
لاله هاي رنگين روشن با نقش ناصر الدينشاه که با سبيل هاي چخماقي از روي طاقچه به من نگاه مي کردند. دايه دست مرا گرفت و گفت:
- بنشين.
روي لحاف دو زانو نشستم و دست ها را بر زانو نهادم. مثل مرغ سرکنده بودم. تنم مي لرزيد. چهر ه ام به سوي در بود. انگار ميان دودو مِه احاطه شده بودم. منتظر ناشناخته اي بودم که چاذب و موحش بود. تنها بودم. بي کس بودم. طرد شده بودم. با اين همه به تنها پناهي که بعد از اين در زندگي داشتم دل سپرده و اميدوار بودم.
دايه شصت تومان در کف دست من نهاد و گفت:
- اين را آقا جانت دادند تا به تو بدهم. خودت خرجش کن...
مکثي کرد و افزود:
- سفره را جمع کرده ام. ولي فرصت نکردم ظزف ها را بشويم. خانم جان منتظر است. گفته اند زود برگردم. شوهرت بد مردي نيست.
ماشاالله مقبول است. ولي چاک کار را از اوّل بگير. مبادا يادت برود که خودت کي هستي ها! از اوّل کار کوتاه نيا. دلم مي خواست امشب اينجا بمانم، خانم جانت اجازه ندادند. ولي مرتب مي آيم و بهت سر مي زنم.
نمي فهميدم چه مي گويد. گيج بودم. منگ بودم. هول بودم. مثل مست ها سکندري مي خوردم. انگار خواب مي ديدم. گفتم: - اين را بده به فيروزخان.
و دو تومان کف دستش گذاشتم. گفت:
- زياد است.
گفتم:
- عيبي ندارد. اين هم براي خودت.
سه چهار تومان هم به خودش دادم. تعارف کرد. نمي گرفت. به اصرار دادم. پيشاني مرا بوسيد و از جا بلند شد و از در بيرون رفت و آن را بست. بعد صداي در تالار را شنيدم که بسته شد. سپس صداي پاي او را بر پلّه ها و صحبت هايش را با رحيم که مي گفت:
- جان شما، جان محبوبه.
و خداحافظي کرد. صداي کش کش قدم ها، صداي بسته شدن در کوچه، صداي پاي اسب ها و چرخ هاي کالسکه را شنيدم که در خانهْ بزرگ پدري هرگز شنيده نمي شد. چه قدر اين خانه به کوچه نزديک بود. دايه رفت. گذشتهْ من رفت، زندگي بي خيال و کودکانهْ من رفت.
بايد ول کنم. بايد اين فکرها را از سر بيرون کنم. در اين خانه تنها مانده ام. با رحيم که نمي دانم کجاست! که نمي دانم چرا نمي آيد! آخر کار خودم را کردم. اين چه کاري بود که کردم؟ اين اتاق کوچک که با تعجّب به دور و بر آن نگاه مي کنم خانهْ من است؟ آخ، مادرم را مي خواهم. آقا جان را. خجسته را که با هم کتک کاري کنيم.منوچهر را که با او بازي کنم. دايه جانم را، دده خانم و فيروز خان و حاج علي را که نفهم کي صبح مي شود و کي شام! کي و چه طور غذا پخته مي شود. کي سفره پهن مي شود! کي جمع مي شود! حالا با اين همه ظرف که در مطبخ تل انبار شده چه کنم؟ نه نبايد گريه کنم. دلم مي خواهد همهْ اين ها را در خواب ديده باشم. صبح که بيدار مي شوم در خانهْ خودمان باشم... آه، صداي پاي رحيم است که از پلّه ها بالا مي آيد. چه قدر خوب است که زنش شدم. چه قدر خوب است که اينجا هستم.
در تالار باز و بسته شد. زندگي در خانهْ پدرم چه قدر سوت و کور بود. بي مزه بود. درِ اتاقي که در آن نشسته بودم گشوده شد. خانهْ پدرم دور شد. همه چيز از يادم رفت.
در ميان در اتاق رحيم ايستاده بود. به چهار چوب در تکيه کرده بود. با دست چپ چراغ بادي را که از حياط آورده بود بالا گرفت. من همچنان نشسته بودم ولي سرم را پاييد نينداختم. نور چراغ که بر چهرهْ او افتاده بود بيش از نيمي از آن را روشن کرده بود. زلف هاي پريشان بر پيشاني اش قرار داشت و نيمي از آن روشن تر از نيمهْ ديگر بود که در تاريکي مانده بود. نور بر او مي تابيد و گردن و سينهْ او را که از يقهْ باز پيراهنش ديده مي شد روشن مي کرد و من پوست تيره و رگ هاي برجسته را که از عضلات محکم مردانهْ او بيرون زده بود تماشا مي کردم. مسحور شده بودم. انگار مجسمه اي را تماشا مي کنم يا تالويي که آن را به قيمت گزاف و به زحمت خريداري کرده ام. خيرهْ تناسب حيرت انگيز و خواستني آن بودم. ضرر نکرده بودم. انتخاب خوبي کرده بودم. همان لبخند جذّاب و شيطنت آميز بر لبانش بود و گفت:
- بالاخره...
سر به زير افکندم. گفت:
- نه، بگذار سير تماشايت کم.
باز سر بلند کردم و لبخند زدم. ايستاده بود و به دقّت تماشايم مي کرد. آهسته گفت:
- تمام شب هاي که راحت خوابيده بودي مي دانستي چه بر من مي گذرد؟
با تعجّب گفتم:
- راحت خوابيده بودم؟
بي اراده دست ها را به سويش دراز کردم و ادامه دادم:
- هر شب دست هايم به آسمان دراز بود. به درگاه خدا التماس مي کردم. التماس مي کردم خدايا او را به من بده. او را به من برسان.
آهسته وارد شد و در را بست. چراغ بادي را بين دو لالهْ قديمي توي طاقچه گذاشت و من همان طور که نشسته بودم به سوي او چرخيدم.
مثل کسي که با خودش حرف مي زند گفت:
- من که نمي فهمم چه کرده ام! چه ثوابي به درگاه خدواند کرده ام که تو را به من پاداش داد. هنوز هم گيج هستم. انگار خواب مي بينم.
مي ترسم که بيدار شوم. آخر چه شد که و از آسمان به دامان من افتادي محبوبه؟ که هر روز مثل قرص قمر بر در دکان تاريک من ظاهر شدي! که نفسم را بريدي، دختر؟
بعد از ماه ها چشمانم را بستم و سر خوش از ته دل خنديدم.
o عمه جان ساکت شد. خسته بود. روحاً و جسماً. سودابه آهسته از جا برخاست. به آشپزخانه رفت تا يک ليوان شير گرم کند و در آن عسل
بريزد و راي عمه جان بياورد. مخصوصاً تاخير مي کرد. رنگ مي کرد تا پيره زن استراحتي کرده باشد. ساعت پنج بعد از ظهر شده
بود. وقتي برگشت عمه جان روي صندلي به خواب رفته بود. سودابه ليوان شير را روي ميز گذاشت و اندوهگين به باغ خيره شد. عمه
جان از خواب پريد. سودابه ليوان شير را به دستش داد:
بخوريد عمه جان. اگر خسته شديد باقيش بماند براي فردا صبح.
نه جانم. خته نيستم. قصهْ هزار و يکشب که نيست که هر روز برايت بگويم. فقط همين امشب حالش را دارم. اشتياقش را دارم.
ساکت شد و در حالي که جرعه جرعه شير را مي نوشيد، با افسوس، انگار با خودش صحبت مي کند، آهسته و زير لب گفت:
گرچه دست کمي هم از هزار و يکشب ندارد.
عمه جان ليوان را به دست سودابه سپرد و ادامه داد.
ادامه دارد....