آخرين خبر/
اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کتاب بخوانيد ميتوانيد هر شب در اين ساعت با داستان هاي دنباله دار ما در کاشي کتاب همراه باشيد و قصه "بامداد خمار" را دنبال نماييد.
براي خواندن قسمت قبل اينجا کليک کنيد
مي دانست که در آن صورت سهم الارث مناسبي به من مي رسد. گفتم:
- اشرف، زن منصور.
و اشک هايم سرازير شد.
در حالي که روي هر کلمه تاکيد مي کرد گفت:
- اوهو ... اوه ... من فکر کردم چي شده! زن ... دوم ... پسر ... عموي ... تو سر زا رفته. تو هم که اصلا او را نديده بودي. حالا غمبرگ زده اي که چه؟ سالي هزار نفر سر زا مي روند. تو بايد براي همه عزاداري کني؟
با سرزنش گفتم:
- رحيم، او يک زن جوان بوده. بالاخره آدمي را آدميت لازم است.
به طعنه گفت:
- ده ... که اين طور ...! پس چرا آن وقت که رفتي بچه خودت را تکه تکه پايين کشيدي آدميت لازم نبود!
مادرش همان طور که نشسته بود، پشت به من کرد و با غيظ گفت:
- والله همين را بگو.
آتش فشاني که در دل رحيم بود و من تصور مي کردم خاموش شده، از زير خاکستر ظاهر فواران کرد:
- تو مي روي ... مي روي بچه خودت را، بچه مرا بي اجازه من، بي خبر از من مي اندازي بعد مي آيي براي اشرف خانم آبغوره مي گيري؟ تو خيلي آدم هستي؟ قسم حضرت عباس را باور کنم يا دم خروس را؟ ...
گفتم:
- آن بچه نبود. يک لخته خون بود. انداختمش چون دليل داشتم.
- دليل داشتي؟ مثلا بفرماييد ببينم دليلتان چه بود؟
مادرشوهرم گفت:
- جانم دليلش اين است که مي خواهد به قر و فرش برسد. صبح به صبح بزک دوزک کند و به خودش ور برود. تو جان بکني، من هم کلفتي کنم، ايشان بشوند خانم پايين و خانم بالا و بنشينند و فقط دستور بدهند که به اين نگاه نکن. با آن حرف نزن. کوکب را نگير. مبادا از زن ديگري بچه دار بشوي ها! ولي خودش مي رود بچه تو را مي اندازد تا آزاد باشد. تا کش به کشمش بشود و تو بگويي بالاي چشمت ابروست، پسرش را بردارد و يا علي مدد برود خانه پيش خانم جونش.
گفتم:
- خانم، حرف دهانتان را بفهميد. چرا نمي گذاريد حرمتتان را نگه دارم؟
رحيم سرخ و برافروخته از غضب از جا برخاست:
- دروغ ميگه؟ دروغ ميگه؟
نور چراغ بر چهره برافروخته، چشمان سرخ و سبيل چخماقي او افتاده بود. دندان ها را بر هم مي فشرد. چه قدر اين چهره کريه مي نمود. ديگر خودم هم نمي دانستم عاشق چه چيز او شده بودم؟ گفتم:
- رحيم، تو را به خدا دست بردار.
- از من بچه نمي خواهي هان؟ عارت مي آيد؟ حالا من اخ شده ام. توي دکان نجاري که داشتي مرا مي خوردي. يادت مي آيد؟
- آن وقت بچه بودم. حالا مي فهمم چه غلطي کردم.
سيلي او مانند شلاق بر صورتم نشست. اين دفعه مادرشوهرم پا درمياني نکرد. فقط با لذت گفت:
- حقت بود.
در حالي که با يک دست گونه ام را گرفته بودم، رو به او کردم و پرسيدم:
- خانم، شما نماز مي خوانيد؟
به طعنه گفت:
- نه. فقط تو مي خواني.
گفتم:
- نماز مي خوانيد و اين طور ميانه يک زن و شوهر را به هم مي زنيد؟ رويتان مي شود که اين آتش را به پا کنيد و بعد رو به خدا بايستيد؟ از آن دنيا نمي ترسيد؟ آخر چه فايده اي از اين کار مي بريد؟ بدبختي من چه نفعي به حال شما دارد؟ چه هيزم تري به شما فروخته ام؟ غير از عزت و احترام کاري هم کرده ام. از خدا بترسيد. من که از شما راضي نيستم.
صدايش به شيون بلند شد. ديگر برايم مهم نبود که همسايه ها مي شنوند. که پشت در کوچه يا بر سر بام خانه شان پنهاني به تماشا ايستاده اند و سرک مي کشند. ديگر نمي گفتم که صدايتان را پايين بياوريد. که آبرويمان جلوي همسايه ها مي رود. من هم خود مثل آن ها شده بودم. رحيم از لاي دندان ها با خشم گفت:
- چته؟ چرا صدايت را سرت انداخته اي؟
گفتم:
- رحيم با من اين طور نکن. اسيري که نياورده اي. رفتم بچه ام را انداختم. خوب کاري کردم. مي داني چرا؟ از دست تو. از دست مادرت و طعنه هاي او. نمي خواهم. ديگر بچه نمي خواهم. بچه دار شوم که بيشتر اسير عذاب تو و مادرت بشوم؟ ديگر کارد به استخوانم رسيده. دلم مي خواهد سر به بيابان بگذارم و بروم ... شماها ديوانه ام کرده ايد. چه قدر نجابت کنم؟ چه قدر کوتاه بيايم/ يک وقت ديدي بچه ام را برداشتم و رفتم ها! ....
دست به کمر زد:
- بچه ات را برداري و بروي؟ پشت گوشت را ديدي بچه ات را هم ديدي. آن قدر بچه توي دامنت بگذارم که فرصت سر خاراندن را هم نداشته باشي.
حالا اين يکي را انداختي، بقيه را چه مي کني؟ از اين به بعد بايد سالي يکي بزايي.
دست مرا گرفت و به سوي اتاق خواب کشيد.
- نکن رحيم. مريضم. دست از سرم بردار.
مادرش بلند شد و از اتاق بيرون رفت و در را محکم به هم کوبيد. حيله اش کارگر افتاده بود. دستم را از دست رحيم بيرون کشيدم. گفت:
- تو مريض هستي؟! تو هيچ مرگت نيست.
مويم را گرفت و کشيد. از درد از جا برخاستم و به راهنمايي دردي که از کشيده شدن موهايم در سرم مي پيچيد به اتاق ديگر کشيده شدم. مرا روي زمين انداخت. هنوز بدنم از خونريزي ضعيف و دردناک بود. سقوط بر زمين آخرين مقاومت مرا از بين برد. آيا اين آغوش نفرت انگيز همان آغوشي بود که روزگاري حسرتش را داشتم؟
واي که عجب غلطي کرده بودم.
دوباره عادت ماهيانه به من مژده داد که حامله نيستم. رحيم و مادرش مثل پلنگ تير خورده خشمگين بودند. رحيم پرسيد:
- حامله نيستي؟
- نه.
- خوشحالي؟
از ترس به دروغ گفتم:
- نه.
- شب درازه. نترس تا ماه ديگر سي شب فرصت داريم.
و باز ماه ديگر و باز خونريزي که به من مژده آزادي مي داد.
يک ماه، دو ماه، سه ماه، و يک سال سپري شد. پسرم پنج ساله بود و من حامله نمي شدم.
ديگر خيالم راحت بود. ديگر شب ها از خدا نمي خواستم که قلم پاي رحيم بشکند و به خانه نيايد. رحيم فرمان داد:
- برو پيش حکيم.
رفتم. فقط از ترس رحيم رفتم. مقداري علف و داروهاي بي فايده داد. مادرش همراه من بود. آمده بود تا مطمئن باشد که نزد حکيم مي روم. نسخه مرا پيچيد و هر شب مراقب بود که من آن ها را بخورم. رو به رويم مي نشست و نگاه مي کرد تا داروها را فرو بدهم. از روي ناچاري فرو مي دادم و دعا مي کردم موثر نباشد. دعا مي کردم بي فايده باشد. که بود. پر مرغ کار خودش را کرده بود. اعضا و جوارح من به يکديگر جوش خورده بود. روزي صد بار خدا را شکر مي کردم. رحيم و مادرش مايوس و خشمگين بودند.
دايه آمد. رنجيده خاطر گفتم:
- دايه جان، باز هم که دير آمدي. چشم من به در سفيد شد.
- نمي داني ننه چه خبر خوبي دارم!
- چي شده؟ بگو.
- عروسي خجسته است.
از شوق از جا جستم. باري که شش سال بر وجدانم سنگيني مي کرد بر زمين افتاد. ديگر خجسته به دليل عشق ابلهانه من لطمه نمي خورد.
- کي؟ کي؟ چه طور؟ ....
- اي واي! زبان به دهان بگير دختر تا بگويم.
دايه را در آغوش گرفتم و محکم بوسيدم.
- آخ خفه ام کردي محبوبه. باعث عروسي خجسته خودم بودم.
- تو؟ چه طور؟
نشست و مثل مادري که مي خواهد براي کودکش قصه شيريني بگويد دهانش را ملچ ملچ به صدا در آورد و گفت:
- جونم برايت بگويد که من ناخوش شدم و يک کله افتادم. سرفه مي کردم. از زور سرفه داشتم مي مردم. خانم جانت هر قدر دوا و درمان کردند افاقه نکرد. آخر سر خجسته جانم که الهي قربان قد و بالايش بروم، گفت:
« خانوم جان، اين که نشد. دايه جانم دارد از دست مي رود. خودم مي برمش مريضخانه. »
- دست ما را گرفت. ما پا شديم. قشورشو کرديم و رفتيم مريضخانه که نمي دانم کجا بود. يک دکتر، ننه نمي داني، چه قدر آقا، چه قدر خوش قيافه. آدم حظ مي کرد که نگاهش کند. دهان خجسته از تعجب باز ماند. تازه از فرنگ برگشته بود. اول که مرا ديد خجسته بيرون اتاق ايستاده بود. دوايم را داد و گفت مادرجان زود خوب مي شوي، برو به سلامت. ولي تا چشمش به خجسته افتاد که پيچه را بالا زده بود – مي داني که خجسته درست و حسابي هم رو نمي گيرد – به من گفت:
« خانم بنشينيد يک بار ديگر درست معاينه تان کنم تا مطمئن شوم ... »
من و دايه مي خنديديم. دايه ادامه داد:
- بعد نمي دانم چي گفت که خجسته به فرانسه از او سوال کرد. انگاري حال مرا پرسيد بعد يک مدت با هم زبان خارجي حرف زدند. خلاصه آقاي دکتر يک دل نه صد دل عاشق شد. گفت هفته ديگر هم بياييد. گفتيم: چشم.
پرسيدم:
- خوب بعد؟
- هيچ. هفته ديگر هم رفتيم. باز گفت: هفته بعد هم بياييد. باز هم رفتيم. آخر من به خجسته جان گفتم: ننه، خجسته جان، مي داني چيست؟ ديگر من نمي آيم. خودت تنها برو. من والله خوب شدم ولي بسکه اين آقاي دکتر بي خودي توي دهان من تب گير چپانده همه دهانم زخم و زيلي شده. دفعه آخر دکتره بي مقدمه از خجسته پرسيد:
« اجازه مي دهيد خدمت پدرتان برسم؟ »
خجسته گفت:
« بايد از پدرم سوال کنم. »
- توي راه گفتم: خجسته جان، مثل اين که تو هم گلويت گير کرده ها! گفت:
« آره دايه جان. وقتي ديدمش، انگار فرشته آسماني! ولي اگر آقا جانم بگويند نه، مي گويم چشم. نمي خواهم دلشان را دوباره بشکنم. مثل .... »
دايه زبانش را گزيد.
- بگو دايه جان. مثل کي؟ مثل من؟ راست گفته. من ناراحت نمي شوم. حرف حساب که ناراحتي ندارد؟
- آره مادر. گفت: يک درد دل بس است براي قبيله اي. خلاصه آقاي دکتر آمد و حرف زدند. پدرت که از شوق اين داماد انگار دوباره جوان شده است. پسره قاپ همه فاميل را دزديده. اول مي خواست جشن مختصري بگيرد. دست زنش را بگيرد و ببرد خانه شان. مي گفت من اهل تشريفات نيستم. آقا جانت گفتند هر طور ميل شماست ولي آن وقت من آرزوي دو عروسي به دلم مي ماند! بعد مادرش از ولايت آمد تهران. بزرگ فاميلشان است. مي گويند او بوده که همه جوان هاي فاميل را روانه کرده بروند درس بخوانند. همه حرمتش را دارند. شيرزن است. روي حرفش کسي حرف نمي زند. بي مشورت او آب نمي خورند. چه خانومي! قد بلند و باريک. موها مثل پنبه. دو رشته گيسش را مي بافد و چارقد سفيد ململ به سر مي کند. لباس متين و مرتب.
- آمد و با آداب تمام نشست. تعارف کرد. چاق سلامتي کرد. خودش يک پا مرد است. تنها آمد و مرد مردانه با پدرت صحبت کرد و گفت:
« حالا مصطفي نمي خواهد جشن بگيرد ولي دختر مردم که گناهي نکرده! جوان است، آرزو دارد. مگر آدم چند دفعه عروس مي شود؟ من هم آرزو دارم. بايد عروسي باشد. به آداب تمام. »
- آقا جانت به دکتر گفت:
« خوشا به حال شما که چنين مربي اي داشته ايد. »
- دو ماه ديگر، شب ولادت حضرت فاطمه ( ع ) ، جشن عروسيشان است. نمي داني چه برو و بيايي است!
مکثي کرد و با ترديد گفت:
- تو هم بيا محبوب جان.
پرسيدم:
- خانم جان گفته بيايم؟
کمي فکر کرد و من من کنان گفت:
- نه. ولي اگر بيايي که بيرونت نمي کنند!
- نه دايه جان. ولم کن. دست به دلم نگذار.
يک شب کلاه کوچک براي پسرم خريده بودم. خيلي آن را دوست داشت. دائم به سرش بود. نقش هاي هندسي سرخ و سبز و آبي داشت. هر وقت به زمين مي افتاد، آن را پيش من مي آورد:
- ننه فوتش کن. خاکي شده.
- بگو خانم جان تا فوتش کنم.
- خوب، خانم جان. حالا فوتش کن.
و مادرشوهرم پشت چشم نازک مي کرد.
عمه جان شب کلاه کوچکي را از جعبه چوب شمشاد بيرون آورد و به سودابه نشان داد.
اين است. روي سرش مي گذاشت. با آن صورت گرد تپل مپل به چشم من مثل يک عروسک بود.
دايه گفته بود هفته ي قبل ازعروسي جهاز مي برند. گفته بود شبي که فردايش عروسي است خوانچه مي آورند. لباس مرتبي به تن پسرم کردم. چادر بر سر افکندم تا به راه بيفتم. مي خواستم با پسرم بايستم و از دور آوردن خوانچه ها را تماشا کنيم. دلم مي خواست پسرم شکوه و جلال خانه پدربزرگش را ببيند. مي خواستم به نحوي در سرور و شادي ازدواج خجسته سهيم باشم. مادرشوهرم جلو آمد:
- دم غروبي کجا؟
- براي خجسته خوانچه مي آورند. مي رويم تماشا.
- اگر مي خواستند شما هم تشريف داشته باشيد، دعوتتان مي کردند. نه جانم، نمي شود. رحيم گفته حق نداري بچه را بيرون ببري.
- باشد. خودم تنها مي روم.
- باز چه کلکي جور کرده اي؟ مي خواهي بروي برو، ولي جواب رحيم را بايد خودت بدهي.
ديدم ارزش ندارد. ارزش مرافعه ندارد. طاقت کتک خوردن نداشتم. از پا درآمده بودم. لاغر شده بودم. لباس به تنم زار مي زد. ديگر بس است. به دردسرش نمي ارزد. باز هم در دل تکرار مي کردم خودت کردي محبوبه. اين غلطي بود که خودت کردي. سنگ دهان باز کرد و گفت نکن. گفتي مي خواهم. گفتي مي کنم. حالا چشمت کور. بکش. خواستم به اتاقم برگردم. پسرم طفلک معصوم که به هواي کوچه ذوق مي کرد زير گريه زد.
مادرشوهرم گفت:
- ننه، برو دم در بازي کن. مي خواهي بروي خانه آسيد صادق؟
و پسرم از در کوچه بيرون رفت و من، خسته و بيزار به سوي دو اتاقي که دست من بود بازگشتم.
ادامه دارد...